لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل روایت های معصومه(ونوشه) از زندگیر
۳۲ عضو

روایت های معصومه(ونوشه) از زندگی

روزمره‌نویسی‌های یک کوچ و تسهیلگر از دلِ زندگی. دعوتی برای یافتنِ خودمون ، مدیریت زمان و خلق یک زندگیِ هدفمند در هیاهوی روزمره. undefined️undefined
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۱۷ اردیبهشت
thumbnail
مهمونی ناهار خونه بابا و مامان ، با عمه ها و عموها تموم میشه ، قلبم پر انرژی میشه به لطف بودن اقوام و مهربونی شون .
نسیم خنک و هوای مطبوع و ناهار سنگین ، گزینه ای که پیش رو می‌گذاشت، این بود که بخوابیم ...تو ثانیه به همسر و سارا پیشنهاد دادم بریم دریا ... امسال زیاد دریا رفتم ، نسبت به سالهای قبل بارها کنار ساحل ایستادم و تو اوج عظمت و بی انتها بودن دریا غرق زندگی شدم ..پیشنهادم پذیرفته شد .. سریع ماشین رو آتیش کردیم ، این بار کمی دورتر پارک کردیم ، مسیر کنار رود خونه رو پیاده رفتیم تا به دریا رسیدیم.. نفس هایی سرشار از اکسیژن زندگی و نعمت خانواده .دیدن قایق های تفریحی و خنده های مردم ، پرنده هایی با شوق پرواز بر فراز آسمون .. برام یه عالمهههه شادی میاره..
و الان پدر و دختر بولینگ بازی می‌کنند. می‌خندند. کلک میزنن .ذوق میکنن وو.. تو همه ی اینا زندگی برام بین نهایت جریان داره .منم نشستم کنارشون کیف دنیا رو میکنم . جواب پیام بچه های دوره رو میدم . چند تا گفت و گوی کوتاه تلفنی.. و در نهایت یه عصر بهاری که غنیمته برای با هم بودن رو قدر می دونم ...
و تورفیق همراه undefined آخرین باری که تو یک لحظه‌ی ساده‌ی زندگی،واقعا مکث کردی و گفتی «الان زندگی اینجاست»،کی بود؟
undefined۴

۱۳۳

۱۶:۳۲

۱۸ اردیبهشت
thumbnail
چند هفته‌ای‌هست که تو دوره‌ی جدید «پیوند با پروردگار و آفریدگان» هستم. هفته‌ی گذشته تمرینی داشتیم: این‌که آگاهانه نگاه کنیم به دنیا، به هر آنچه آفریده‌ی خداست، و ببینم چطور همه در حال حمدند؛ هر کدوم به زبون خودشون.
آن روز تمرین رو انجام دادم، اما امروز… مسیر برگشت از سفر، انگار تمرین خودش من رو پیدا کرد.
بارون‌ ریز ریز بهاری بی‌هیچ شلوغی می‌بارید، جنگل‌ها با سبزی تازه‌شون چشم‌نواز بودند، شالیزارهایی که تازه نشا شده بود پر از زندگیِ نو و برکت ، و شکوفه‌های مرکبات که هر بار دیدنشون انگار یک «ذکر» آرومه
هر لحظه، بی‌هیچ تلاش اضافه، من رو به همون تمرین چهارشنبه وصل می‌کرد. به این یادآوری لطیف که جهان یک‌سره در حال گفت‌وگو با خالقشه که هر برگ، هر قطره، هر شکوفه در حال حمد گفتنه.. و من؟ من فقط شاهدی بودم که داشتم این سرود آروم رو می‌شنیدم.
انگار گاهی لازم نیست کاری کنیم. کافی‌ست حاضر باشیم تا جهان خودش ما رو به تمرین برگردونه..
و تو رفیق همراه undefined یادته آخرین بار چه زمانی ، میون زیبایی‌های ساده‌ی طبیعت،حس کردی دنیا داره تو رو به یاد پروردگارت میندازه ؟

#پیوند
undefined۵

۱۳۳

۱۹:۳۴

۱۹ اردیبهشت
thumbnail
مدتی هست که تو یک اپلیکیشن، هر روز چند دقیقه زبان می‌خونم. از همون روز اول برام یه «زنجیره» ساخت؛ هر روزی که تمرین می‌کردم، یک حلقه به اون اضافه می‌شد.
هر بار هم یادآوری می‌اومد: «نمی‌خواهی زنجیره‌ات قطع شه … برای این تا اینجا زحمت کشیدی و ...»
دیشب، صدمین روز این زنجیره بود.
اما دلیل اینکه اینجا ازش می‌نویسم، خودِ عدد صد نیست.
تو این صد روز، چند بار پیش اومد که فراموش کردم. سفر بودم، یا روزم جور دیگه ای پیش رفت. و زنجیره می‌تونست همون جا پاره شه.
اما اپلیکیشن یک امکان جالب داشت: می‌تونستی از «الماس‌هایی» که قبلاً جمع کردی خرج کنی تا زنجیره حفظ شه..
یعنی چیزی که قبل ترها ساختی، روزی که کمتر توان داری به کمکت میاد.
و این فکر تو ذهنم موند: زندگی هم شاید جاهایی همین‌طوریه
روزهایی هست که حوصله نداریم، انرژی‌مون کمهیا حواسمون از چیزی که برامون مهمه پرت می‌شه.
شاید اون روزها همون وقت‌هایی باشند که از «الماس‌های قبلی» استفاده می‌کنیم از تمرین‌هایی که قبلاً کردیم، از رابطه‌هایی که قبلاً ساختیم، از مهربانی‌هایی که قبلاً کاشتیم
از روزهایی که ایستادیم..تا روزی که نمی‌تونیم کمی ما رو نگه دارند.
شاید هیچ تلاشی تو زندگی گم نمی‌شه.. شاید هر قدم کوچیکی جایی ذخیره می‌شه.. برای روزی که بهش نیاز داریم.
و تورفیق همراه undefinedتو زندگیت کدوم «الماس‌های قبلی» رو ساخته‌ای که تو روزهای سخت‌تر به کمکت میان؟
#ونوشه#روایت_های_ونوشه_از_زندگی
undefined۶
undefined۱
undefined۱

۱۴۳

۱۸:۱۷

۲۰ اردیبهشت
thumbnail
امروز تو جلسه‌ی کوچینگ، مراجع به یه آگاهی مهم به بیان خودش رسید.
این‌که سال‌ها پشت مسئولیت‌های مختلف زندگی پنهون شده بود..
پشت کارها، رابطه‌ها، کمک کردن‌ها، درگیر بودن‌های همیشگی.و این بین یک مسئولیت آروم‌آروم کنار گذاشته شده بود.. توجه به خودش و خانواده‌ی اصلیش(خودش، دختر و همسرش)
گاهی زندگی عجیبهخیلی کارها انجام میدیم بارهای زیادی به دوش میکشیم برای آدم‌های زیادی وقت و انرژی میگذاریم اما هم‌زمان از مهم‌ترین بخش زندگی خومون دور شدیم.
و وقتی این فاصله زیاد می‌شه. کم‌کم یه احساس طلبکاری هم شکل می‌گیره. که«من این‌همه برای همه بودم… پس چرا کسی برای من نیست؟»
و همین حس، آدمیزاد رو آروم‌آروم «حق‌به‌جانب» نگه می‌داره. جایی که دیگه سخت میشه،سهم خودمون رو تو انتخاب‌ها مون ببینیم.
برای خودم هم این گفت‌وگو تلنگر داشت. این‌که گاهی مسئولیت‌پذیری زیاد ممکنه شبیه فرار باشه؟ فرار از روبه‌رو شدن با نیازهای واقعی خودمون، یا رابطه‌هایی که بیشتر از همه به حضور ما نیاز دارند.صادقانه دیدم تو هیاهوی پذیرش انواع مسئولیت هااز چه چیزی دارم دور می‌شم.
و تو رفیق همراه undefined این روزها پشت کدوم مشغولیت یا مسئولیت، ممکنه توجه به جنبه ای از زندگی خودت یا عزیزانت رو پنهون کرده باشی؟
undefined۴
undefined۱

۱۴۳

۱۹:۰۷

۲۶ اردیبهشت
thumbnail
چند روز زندگی تو دل طبیعت و جنگل های بلوط ، کنار آدم‌هایی که هرکدوم قصه و حال خودشون رو داشتن، برام یادآوری کرد که چقدر فاصله گرفتن از روزمرگی می‌تونه آدمیزاد رو به خودش نزدیک‌تر کنه.
وقتی از برنامه‌های همیشگی ، از شلوغی شهر و از خبرهای هر روزه دور می‌شیم، انگار چیزهایی آروم‌تر خودشون رو نشون می‌دن..احساس‌هایی که نادیده گرفته بودیم، سؤال‌هایی که نپرسیده بودیم، و بخش‌هایی از خودمون که منتظر دیده‌شدن بودند...
این سفر برای من فقط بودن تو جنگل و کنار آتیش و آبشار نبود،بیشتر شبیه مکثی بود برای دیدن.دیدن آدم‌ها، دیدن خودم، و دیدن اینکه گاهی چقدر جواب‌ها نزدیکن، اگر کمی آرومتر نگاه کنیم.
بعضی سفرها تموم می‌شن،اما چیزی ازشون تا مدت‌ها تو وجود آدم می‌مونه.مثل نشونه‌ای کوچیک، که بی‌صدا خبر از تغییری تازه می‌دن..
و تو رفیق همراه
آخرین باری که جایی یا چیزی باعث شد کمی عمیق‌تر به خودت نگاه کنی، کِی بود؟
#سفر#لرستان
*پی نوشت : عکس ها ، هنر همسفرهاستundefined
undefined۱۱

۱۵۲

۲۰:۳۰

۲ خرداد
thumbnail
چند روز پیش، همه‌چیز تو یک ثانیه تغییر کرد. مشغول کارهای ساده‌ی خونه بودم اون‌قدر معمولی که حتی فکرش رو هم نمی‌کردی. رخت‌پهن‌کنِ دیواری ول شد ... و با شدتی که انتظارش رو نداشتم، روی سر و گردنم فرود اومد...
اولش فقط حس داغی بود. اما از فردا، درد اومد، آمپول مسکن و دکتر و دارو و ..
تو این چند روز، در حالی که درگیر محدودیت‌های جسمی بودم، یک حقیقت بزرگ‌تر وسط ذهنم پررنگ شد: اینکه ما چقدر تصور می‌کنیم «زمان» داریم. چقدر فکر می‌کنیم همه‌چیز تحت کنترل ماست و چقدر روی «تداوم» فعالیت‌هامون حساب باز کردیم.
یک اتفاق ، یک ثانیه، همه چیز رو عوض کرد. همه اون «باید»ها، همه اون لیست‌های کارهای عقب‌مونده، همه اون نقشه‌هایی که برای فرداش داشتم، چشم‌برهم‌زدنی کنار رفت و تنها چیزی که باقی موند، یه بدنِ دردناک و نیاز به سکون و بی حرکتی بود.
این تجربه، یک سیلیِ آروم اما سنگین بود. اینکه زندگی نه تو اون «بعداً»ها، که دقیقاً همین لحظه است. و چقدر ما شکننده‌ایم. و چقدرِ اون «کامل بودن» که همیشه می‌طلبیم، در برابرِ یک اتفاقِ غیرمنتظره، پوشالیه..
حالا تو سکوتِ برخی محدودیت هام ، (البته خیلی بهترم)بیشتر از همیشه متوجه‌ هستم که چقدراز اون کارهای «خیلی مهم»، در برابر سلامتی و حضورِ همین لحظه، فرعی هستند.
و تورفیق همراه undefinedتو زندگی‌ات نقطه‌ای داشتی که یک اتفاق ناگهانی، تمام برنامه‌ها و تصوراتت از «کنترل داشتن» رو در هم بریزه؟ بعد از اون، نگاهت به زندگی چقدر تغییر کرد؟
#ونوشه #روایتهای_ونوشه_از_زندگی

پی نوشت : الان خوبم الحمدلله .ممنون از احوال پرسی هاتون ..undefined
undefined۱۲
undefined۳

۱۲۳

۱۸:۵۷

۱۶ خرداد
چند روزی میشه که اینجا چیزی ننوشتم. انگاری چیزی درونم کمی مکث کرده بود. حتی لحظه‌هایی بود که با خودم فکر می‌کردم اصلاً چرا به نوشتن اینجا متعهد شدم؟
همین روزها، دو تا گفت‌وگوی جداگانه جمله‌ای درباره خودم شنیدم: «برو یک کاری بکن.»
و برام عجیب بود و هی با خودم گفتم: پس این جور که زندگی می‌کنم، کار نیست؟ اصلا کار چیه !
فکرهام خیلی شلوغ شد. طول کشید تا آروم‌تر نگاه کنم و تو یه جلسه ی کوچینگ که رزق عید غدیر بود برام ، از این صداها بیرون اومدم.
بعد کم‌کم یه چیزی برام از همیشه روشن تر شد: اینکه هر حرفی که درباره‌ی ما گفته می‌شه، لزومی نداره حقیقتِ کلِ ما باشه.
آدم‌ها گاهی از دلِ تجربه‌ها، باورها و قصه‌های خودشون درباره‌ی ما حرف می‌زنند. قصه‌هایی که شاید بیشتر از اینکه درباره‌ی ما باشه، درباره‌ی جهانِ درونیِ خودشونه .
و شاید یکی از تمرین‌های مهمِ زندگی ام این باشه که بتونم لحظه‌ای مکث کنم و ببینم کدوم صداها رو لازمه جدی بگیرم و کدوم‌ها فقط روایت‌هایی هستند که از کنارم عبور می‌کنند.
نه برای جنگیدن با اون‌ها، فقط برای اینکه بدونم همه‌ی روایت‌ها درباره‌ی من، مالِ من نیست.
و تو رفیق همراه من این روزها کدوم حرف یا قضاوت رو با خودت حمل می‌کنی که اگر کمی دقیق‌تر نگاه کنی، شاید بیشتر «قصه‌ی دیگری» باشه تا حقیقتِ تو؟

#ونوشه#قضاوت#کوچینگ
undefined۷
undefined۱

۱۰۱

۵:۱۸

۸ تیر
thumbnail
سلاااام امشب تاریخ نوشته ی قبلی ام رو دیدم ،چند هفته ای میشه که چیزی ثبت نکردم ..
نه اینکه زندگی آروم شده باشه. برعکس، پر از اتفاق بود. چند تا سفر خوب، پایان چند نقشی که مدتی با اون‌ها زندگی کرده بودم، تمام شدن یک دوره از پیوند که اونجا منتور بودم، پایان یک دوره بین‌المللی که در اون نقش اسیست داشتم، و کامل شدن یک مسیر آموزشی دیگه.
و وسط این بازار رنگارنگ ، گفت‌وگوهای زیادی هم داشتم. و برای خودم در مورد نوشتن اینجا یک سؤال می شنیدم:
«الان که بیشتر آدم‌ها برگشتند به اینستاگرام‌، چرا هنوز اینجا بنویسی؟» «وقتی با نوشتن تو قرار نیست بیزینسی شکل بگیره، ادامه‌اش برای چیه؟» حتی میبینی همه برای ارتباط که تبلیغ کنند می‌نویسند...و حتی: نکنه حرف‌هات تکراری شده باشه؟
راستش این سؤال‌ها بی‌اثر هم نیستند. گاهی میان و آدم رو چند قدم تو مسیر متوقف می‌کنند.
من هم کمی ایستادم. نه برای اینکه مسیر رو عوض کنم، برای اینکه دوباره ببینم اصلاً چرا شروع کرده بودم.
برای من نوشتن بیشتر از هر چیز، راهی برای «دسترسی» بوده .
دسترسی به فکرهایی که اگه نوشته نشن، تو شلوغی روزها گم می‌شن. دسترسی به تجربه‌هایی که اگر روایت نشن، فقط یک اتفاق می‌مونند. و شاید دسترسی به همدیگه به اینکه کسی اون‌طرف صفحه، وسط زندگی خودش، با جمله‌ای از اینجا مکثی کوتاه کنه.
شاید اینجا شلوغ‌ترین جا نباشد. اما هنوز جایی هست که می‌شه کمی آهسته‌تر دید و فکر کرد.
برای همین دوست دارم از شما بپرسم:
وقتی نوشته‌ ی اینجا رو میخونید ، براتون دری به چیزی باز می‌شه؟ به فکری، احساسی، یا نگاهی تو زندگی خودتون؟
و اصلاً دوست دارید این نوشتن‌ها ادامه پیدا کنه؟یا نوشتن از چی براتون کارآمد تره ؟
اگر دوست داشتید، پیشنهاد و تجربه‌ تون رو تو کامنت‌ها برام بنویسید.
دوستتون دارم
undefined۵
undefined۲

۸۲

۲۰:۴۳

۱۸ تیر
thumbnail
چند هفته‌ای هست که تو دوره‌ای شرکت کردم.و لازمه با نوشتن تمرین هایی پیش بریم .. یکی از قسمت ها به صورت خلاصه با یه سری آمادگی ذهنی این بود: «نامه‌ای از خودِ ۸۰ ساله‌ات به خودِ امروزت بنویس.»اولش خلاصه نوشتم و برای مربی ام فرستادم. اما بعد، کنجکاو شدم. نشستم که از نو بنویسم و یهو یه چیزی ته دلم ترک خورد.اونقدر نوشتم و نوشتم که اشک امونم رو برید.
اشک می‌ریختم، نه از سرِ حسرت، از سرِ بیداری یا یه چیزی که اسمش رو نمی دونم .
داشتم با نسخه‌ای از خودم حرف می‌زدم که «آینده» رو دیده بود. «منِ ۸۰ ساله» با همون چروک‌های گوشه‌ی چشمش، یک راست به قلبِ ترس‌هام زد و با مهربونی بی نظیری بهم گفت: «چرا از این خلاقیتِ مدفون‌شده استفاده نمیکنی ؟ چرا فکر می‌کنی باید کامل باشی تا شروع کنی؟ یا حتی تو مسیری که وارد شدی ادامه بدی !» بهم یادآوری کرد که خلاقیت، نفسِ روح منه نه یه کارِ جانبی. گفت که ترس هام ، فقط دیواریه که خودم دور خودم کشیدم؛ یه سایه که هرچه بیشتر ازش فرار کنی، بزرگتر می‌شه.گفت: «زندگی، پاداشِ اون‌هاییه که با وجودِ لرزشِ پاها، قدم برمی‌دارند.گفت آرزوی تو، امانتِ توئه. (اینجا ضربان قلبم رو حس میکردم)منتظرِ اجازه نباش، منتظرِ شرایطِ ایده‌آل نمون. همین امروز، کوچک‌ترین قدمی که می‌توانی رو بردار. حتی اگر اشتباه باشه، بهتر از این که هیچ‌گاه ندونسته باشی که چی می‌شد اگر حرکتی میکردی. امشب فهمیدم پیرِ خردمندِ درونِ من، از من نمی‌خواد که بی‌نقص باشم، فقط می‌خواد که «خلق کنم» و «حرکت کنم».
حالا از تو رفیق همراه می‌پرسم:اگر همین امروز، نسخه ۸۰ ساله‌ی تو، با تمامِ تجربه‌اش کنارت بود ، بهت چی میگفت ؟

پی نوشت: عکس نامه ای که برای مربی ام فرستادم .
undefined۷

۸۹

۲۱:۳۰

۶ مرداد
امروز تولدمه 🥳🥳🥳و خیلیییییییییییییی خوشحالم برای نعمت زندگیundefinedundefined۴۸ سالگی undefined
🥳۹
undefined۲

۴۷

۹:۱۸