🩸 یک راز، میتواند زندگی یک خانواده را برای همیشه تغییر دهد...
اما اگر آن راز سالها پنهان مانده باشد چه؟
به کانال رسمی رمان #وارث_فراموش_شده خوش آمدید.
#عاشقانه | #معمایی | #درام | #انتقامی | #خانوادگی
اینجا داستان دختری آغاز میشود که هنوز نمیداند گذشتهی خانوادهاش چه راز بزرگی را در خود پنهان کرده است.
عشقی که قرار نبود شکل بگیرد...خیانتی که همهچیز را تغییر میدهد...رازهایی که یکییکی آشکار میشوند...و انتقامی که سالها منتظر فرصت مناسب بوده است.
ترانه وارد مسیری میشود که برگشتن از آن دیگر آسان نیست.
در این داستان، هیچچیز آنطور که به نظر میرسد نیست.هر آدمی رازی دارد،هر حقیقتی بهایی داردو بعضی گذشتهها هرگز واقعاً تمام نمیشوند...
پارتهای رمان به ترتیب در همین کانال منتشر میشوند.
اگر داستانهای پر از راز و اتفاقهای غیرمنتظره رو دوست دارید، همراه ما باشید.
«وارث فراموششده» تازه شروع شده...
@VaresOfficial
اما اگر آن راز سالها پنهان مانده باشد چه؟
اینجا داستان دختری آغاز میشود که هنوز نمیداند گذشتهی خانوادهاش چه راز بزرگی را در خود پنهان کرده است.
عشقی که قرار نبود شکل بگیرد...خیانتی که همهچیز را تغییر میدهد...رازهایی که یکییکی آشکار میشوند...و انتقامی که سالها منتظر فرصت مناسب بوده است.
ترانه وارد مسیری میشود که برگشتن از آن دیگر آسان نیست.
در این داستان، هیچچیز آنطور که به نظر میرسد نیست.هر آدمی رازی دارد،هر حقیقتی بهایی داردو بعضی گذشتهها هرگز واقعاً تمام نمیشوند...
@VaresOfficial
۲۲
۹:۵۲
𓆩
𓆪 #وارث_فراموش_شده 𓆩
𓆪
" />
#نویسنده_مهسا
❖ #پارت_1 ❖
───────────────
ترانه
هیچوقت از این کلاس خوشم نمیآمد. فضای خشک و بیروحش حوصلهام را سر میبرد. برای اینکه کمی هوای تازه بخورم، از کلاس بیرون زدم. هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که نورا خودش را به من رساند.
همراه هم در محوطه دانشگاه قدم میزدیم و درباره موضوعات مختلف حرف میزدیم که ناگهان نورا پرسید:
- رابطهات با امیر چطوره؟
لبخند کوتاهی زدم و گفتم:
- خوبه... بد نیست.
نورا با تردید نگاهم کرد و گفت:
- فقط مواظب باش، ترانه. خودت بهتر از هر کسی میدونی بعضی آدما ظاهرشون با باطنشون فرق داره.
سرم را به نشانه مخالفت تکان دادم.
- امیر مثل بقیه نیست. ما از بچگی کنار هم بزرگ شدیم. خوب میشناسمش.
نورا شانهای بالا انداخت.
- فقط خواستم حواست باشه.
هنوز حرفش تمام نشده بود که گوشی موبایلم زنگ خورد. شماره ناشناس بود. لحظهای مکث کردم و بعد تماس را پاسخ دادم.
- بله، بفرمایید.
صدای مردی از پشت خط گفت:
- خانم ترانه؟
- بله، خودم هستم.
- از بیمارستان تماس میگیرم. متأسفانه پدرتان دچار سکته قلبی شدهاند و به بیمارستان منتقل شدهاند. لطفاً هرچه سریعتر خودتان را برسانید.
برای چند لحظه همهچیز دور سرم چرخید. انگار دنیا روی سرم خراب شده بود.
سکته؟ بابا؟
صبح که از خانه بیرون رفت، کاملاً سالم و سرحال بود...
دیگر نفهمیدم چگونه خودم را به بیمارستان رساندم. با قدمهایی لرزان وارد بخش پذیرش شدم و با صدایی که از شدت اضطراب میلرزید، پرسیدم:
- ببخشید... امروز بیماری را که بر اثر سکته قلبی آوردهاند، اینجا بستری کردهاند؟
پرستار نگاهی به رایانه انداخت و گفت:
- بله، ایشان را به بخش مراقبتهای ویژه منتقل کردهاند...
ادامه حرفش را نشنیدم. بیاختیار به سمت بخش مراقبتهای ویژه دویدم. هنوز به ورودی بخش نرسیده بودم که چشمم به مردی افتاد که با چهرهای آشفته و نگران همانجا ایستاده بود...است.
───────────────
کپی و بازنشر بدون اجازه نویسنده ممنوع.
#ادامه_رمان@VaresOfficial
❖ #پارت_1 ❖
───────────────
ترانه
هیچوقت از این کلاس خوشم نمیآمد. فضای خشک و بیروحش حوصلهام را سر میبرد. برای اینکه کمی هوای تازه بخورم، از کلاس بیرون زدم. هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که نورا خودش را به من رساند.
همراه هم در محوطه دانشگاه قدم میزدیم و درباره موضوعات مختلف حرف میزدیم که ناگهان نورا پرسید:
- رابطهات با امیر چطوره؟
لبخند کوتاهی زدم و گفتم:
- خوبه... بد نیست.
نورا با تردید نگاهم کرد و گفت:
- فقط مواظب باش، ترانه. خودت بهتر از هر کسی میدونی بعضی آدما ظاهرشون با باطنشون فرق داره.
سرم را به نشانه مخالفت تکان دادم.
- امیر مثل بقیه نیست. ما از بچگی کنار هم بزرگ شدیم. خوب میشناسمش.
نورا شانهای بالا انداخت.
- فقط خواستم حواست باشه.
هنوز حرفش تمام نشده بود که گوشی موبایلم زنگ خورد. شماره ناشناس بود. لحظهای مکث کردم و بعد تماس را پاسخ دادم.
- بله، بفرمایید.
صدای مردی از پشت خط گفت:
- خانم ترانه؟
- بله، خودم هستم.
- از بیمارستان تماس میگیرم. متأسفانه پدرتان دچار سکته قلبی شدهاند و به بیمارستان منتقل شدهاند. لطفاً هرچه سریعتر خودتان را برسانید.
برای چند لحظه همهچیز دور سرم چرخید. انگار دنیا روی سرم خراب شده بود.
سکته؟ بابا؟
صبح که از خانه بیرون رفت، کاملاً سالم و سرحال بود...
دیگر نفهمیدم چگونه خودم را به بیمارستان رساندم. با قدمهایی لرزان وارد بخش پذیرش شدم و با صدایی که از شدت اضطراب میلرزید، پرسیدم:
- ببخشید... امروز بیماری را که بر اثر سکته قلبی آوردهاند، اینجا بستری کردهاند؟
پرستار نگاهی به رایانه انداخت و گفت:
- بله، ایشان را به بخش مراقبتهای ویژه منتقل کردهاند...
ادامه حرفش را نشنیدم. بیاختیار به سمت بخش مراقبتهای ویژه دویدم. هنوز به ورودی بخش نرسیده بودم که چشمم به مردی افتاد که با چهرهای آشفته و نگران همانجا ایستاده بود...است.
───────────────
۲۱
۹:۵۵
𓆩
𓆪 #وارث_فراموش_شده 𓆩
𓆪
" />
#نویسنده_مهسا
❖ #پارت_۲❖
───────────────
ترانه
با عجله به سمتش رفتم. وقتی چهرهاش را دیدم، جا خوردم.
امیر بود.
با نگرانی پرسیدم:
- تو اینجا چیکار میکنی؟ حال بابام چطوره؟
لبهایش را از هم باز کرد تا چیزی بگوید، اما همان لحظه درِ بخش باز شد و دکتر بیرون آمد.
نگاهش را میان ما چرخاند و گفت:
- همراهان آقای...؟
بیاختیار جلو رفتم.
- من دخترشون هستم.
دکتر سری تکان داد.
- خوشبختانه بیمار برای چند لحظه به هوش اومدن و مدام اسم «ترانه» رو صدا میزنن. اما شرایطشون بسیار وخیمه. فقط یک نفر میتونه برای چند دقیقه وارد بشه.
اجازه ندادم جملهاش تمام شود. با شتاب از کنارش گذشتم و وارد اتاق شدم.
بابا روی تخت دراز کشیده بود. رنگش به سفیدی ملحفه شده بود و دستگاهها با صدای منظم اطرافش کار میکردند.
همین که نگاهم به نگاهش گره خورد، لبخند محوی روی لبهایش نشست؛ لبخندی که بیشتر از هر چیزی بوی خداحافظی میداد.
با چشمانی اشکآلود کنارش نشستم و دست سردش را میان دستانم گرفتم.
- بابا... من اومدم. چیزی شده؟ میخواستی منو ببینی؟
لبهایش لرزید. انگار میخواست چیزی بگوید. با تمام توان نفس عمیقی کشید و به سختی زمزمه کرد:
- ا... امیر... م...
صدایش برید.
ناگهان صدای ممتد دستگاه در اتاق پیچید.
خط سبز روی مانیتور صاف شد.
- بابا...؟
دستش را تکان دادم.
- بابا... نه... لطفاً... نه...
فریادم تمام اتاق را پر کرد.
چند پرستار و دکتر با عجله وارد شدند و مرا از کنار تخت دور کردند.
- لطفاً برید بیرون!
دیگر چیزی نمیشنیدم. فقط نگاه خیرهام به درِ اتاق بود؛ دری که پشت آن، تمام دنیایم جا مانده بود.
چند دقیقه بعد، دکتر از اتاق بیرون آمد. از حالت چهرهاش، قبل از اینکه حتی حرفی بزند، همهچیز را فهمیدم...
───────────────
کپی و بازنشر بدون اجازه نویسنده ممنوع.
#ادامه_رمان@VaresOfficial
❖ #پارت_۲❖
───────────────
ترانه
با عجله به سمتش رفتم. وقتی چهرهاش را دیدم، جا خوردم.
امیر بود.
با نگرانی پرسیدم:
- تو اینجا چیکار میکنی؟ حال بابام چطوره؟
لبهایش را از هم باز کرد تا چیزی بگوید، اما همان لحظه درِ بخش باز شد و دکتر بیرون آمد.
نگاهش را میان ما چرخاند و گفت:
- همراهان آقای...؟
بیاختیار جلو رفتم.
- من دخترشون هستم.
دکتر سری تکان داد.
- خوشبختانه بیمار برای چند لحظه به هوش اومدن و مدام اسم «ترانه» رو صدا میزنن. اما شرایطشون بسیار وخیمه. فقط یک نفر میتونه برای چند دقیقه وارد بشه.
اجازه ندادم جملهاش تمام شود. با شتاب از کنارش گذشتم و وارد اتاق شدم.
بابا روی تخت دراز کشیده بود. رنگش به سفیدی ملحفه شده بود و دستگاهها با صدای منظم اطرافش کار میکردند.
همین که نگاهم به نگاهش گره خورد، لبخند محوی روی لبهایش نشست؛ لبخندی که بیشتر از هر چیزی بوی خداحافظی میداد.
با چشمانی اشکآلود کنارش نشستم و دست سردش را میان دستانم گرفتم.
- بابا... من اومدم. چیزی شده؟ میخواستی منو ببینی؟
لبهایش لرزید. انگار میخواست چیزی بگوید. با تمام توان نفس عمیقی کشید و به سختی زمزمه کرد:
- ا... امیر... م...
صدایش برید.
ناگهان صدای ممتد دستگاه در اتاق پیچید.
خط سبز روی مانیتور صاف شد.
- بابا...؟
دستش را تکان دادم.
- بابا... نه... لطفاً... نه...
فریادم تمام اتاق را پر کرد.
چند پرستار و دکتر با عجله وارد شدند و مرا از کنار تخت دور کردند.
- لطفاً برید بیرون!
دیگر چیزی نمیشنیدم. فقط نگاه خیرهام به درِ اتاق بود؛ دری که پشت آن، تمام دنیایم جا مانده بود.
چند دقیقه بعد، دکتر از اتاق بیرون آمد. از حالت چهرهاش، قبل از اینکه حتی حرفی بزند، همهچیز را فهمیدم...
───────────────
۲۲
۱۰:۳۸
𓆩
𓆪 #وارث_فراموش_شده 𓆩
𓆪
" />
#نویسنده_مهسا
❖ #پارت_3❖------------------------------------------
ترانه
وقتی چشمهایم را باز کردم، اولین چیزی که دیدم سقف سفید بیمارستان بود. بوی تند الکل و مواد ضدعفونیکننده در هوا پیچیده بود و سرم بهشدت سنگینی میکرد.
چند ثانیه طول کشید تا بفهمم کجا هستم.
بعد، همهچیز مثل یک کابوس به ذهنم هجوم آورد.
بابا...
آخرین نگاهش...
دست سردش...
و صدای ممتد دستگاهی که خبر از پایان همهچیز میداد.
اشک بیاختیار از گوشه چشمم سرازیر شد. هنوز باورم نمیشد پدرم دیگر بین ما نیست.
در همان لحظه، صدای زنگ موبایلم سکوت اتاق را شکست.
با دستهایی لرزان گوشی را برداشتم. روی صفحه نوشته بود:
مامان
نفسم در سینه حبس شد. چند لحظه فقط به صفحه گوشی خیره ماندم، اما بالاخره تماس را پاسخ دادم.
- الو... مامان...
صدای آرام و بیخبرش از پشت خط آمد:
- سلام دخترم. بابات کجاست؟ هرچی به گوشیش زنگ میزنم، جواب نمیده. مگه هنوز شرکتِ؟
گلویَم خشک شده بود. کلمات از دهانم بیرون نمیآمدند. دلم نمیخواست این خبر را من به او بدهم، اما چارهای هم نداشتم.
با صدایی که از شدت گریه میلرزید، گفتم:
- مامان... بابا... الان... بیمارستانه...
مکث کوتاهی آن طرف خط افتاد.
- بیمارستان؟ برای چی؟ مگه بابات چیزی شده؟
چشمهایم را بستم و اشکهایم بیوقفه روی صورتم سرازیر شدند.
همین سؤال، تمام فکر خودم هم بود.
بابا صبح کاملاً سالم و سرحال از خانه بیرون رفت...
پس چه شد که چند ساعت بعد، روی تخت بیمارستان افتاد و... برای همیشه از کنارمان رفت؟
───────────────
کپی و بازنشر بدون اجازه نویسنده ممنوع.
#ادامه_رمان@VaresOfficial
❖ #پارت_3❖------------------------------------------
ترانه
وقتی چشمهایم را باز کردم، اولین چیزی که دیدم سقف سفید بیمارستان بود. بوی تند الکل و مواد ضدعفونیکننده در هوا پیچیده بود و سرم بهشدت سنگینی میکرد.
چند ثانیه طول کشید تا بفهمم کجا هستم.
بعد، همهچیز مثل یک کابوس به ذهنم هجوم آورد.
بابا...
آخرین نگاهش...
دست سردش...
و صدای ممتد دستگاهی که خبر از پایان همهچیز میداد.
اشک بیاختیار از گوشه چشمم سرازیر شد. هنوز باورم نمیشد پدرم دیگر بین ما نیست.
در همان لحظه، صدای زنگ موبایلم سکوت اتاق را شکست.
با دستهایی لرزان گوشی را برداشتم. روی صفحه نوشته بود:
مامان
نفسم در سینه حبس شد. چند لحظه فقط به صفحه گوشی خیره ماندم، اما بالاخره تماس را پاسخ دادم.
- الو... مامان...
صدای آرام و بیخبرش از پشت خط آمد:
- سلام دخترم. بابات کجاست؟ هرچی به گوشیش زنگ میزنم، جواب نمیده. مگه هنوز شرکتِ؟
گلویَم خشک شده بود. کلمات از دهانم بیرون نمیآمدند. دلم نمیخواست این خبر را من به او بدهم، اما چارهای هم نداشتم.
با صدایی که از شدت گریه میلرزید، گفتم:
- مامان... بابا... الان... بیمارستانه...
مکث کوتاهی آن طرف خط افتاد.
- بیمارستان؟ برای چی؟ مگه بابات چیزی شده؟
چشمهایم را بستم و اشکهایم بیوقفه روی صورتم سرازیر شدند.
همین سؤال، تمام فکر خودم هم بود.
بابا صبح کاملاً سالم و سرحال از خانه بیرون رفت...
پس چه شد که چند ساعت بعد، روی تخت بیمارستان افتاد و... برای همیشه از کنارمان رفت؟
───────────────
۹
۸:۴۴
𓆩
𓆪 #وارث_فراموش_شده 𓆩
𓆪
" />
#نویسنده_مهسا
❖ #پارت_۴ ❖
───────────────
ترانه
چند ساعت بعد، درِ بخش با عجله باز شد و مامان هراسان وارد شد. نگاهش بین آدمهای حاضر میچرخید و با اضطراب اسمم را صدا میزد.
یکی از پرستارها سعی کرد آرامش کند و گفت:
- لطفاً آرومتر... اینجا بیمارستانه.
با پاهایی که هنوز توان ایستادن نداشتند، از روی صندلی بلند شدم و به سمتش رفتم.
همین که چشمش به من افتاد، رنگ از صورتش پرید.
- یا حضرت عباس... ترانه! چی شده؟ چرا رنگت اینقدر پریده؟ بابات کجاست؟
با شنیدن اسم بابا، دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم. بغضم ترکید و اشکهایم بیاختیار سرازیر شدند. زانوهایم سست شد و روی زمین افتادم.
امیر که متوجه حالم شد، سریع خودش را به من رساند و کمک کرد از روی زمین بلند شوم و روی صندلی بنشینم.
مامان با نگرانی کنارم زانو زد. دستانم را میان دستهایش گرفت و با صدایی لرزان پرسید:
- ترانه... خواهش میکنم چیزی بگو. بابات کجاست؟ چرا گریه میکنی؟
دهانم را باز کردم، اما هیچ صدایی از گلویم بیرون نیامد. انگار تمام کلمات از ذهنم فرار کرده بودند.
امیر نگاهی کوتاه به من انداخت. وقتی دید توان حرف زدن ندارم، آهی کشید و آرام، تمام اتفاقاتی را که افتاده بود برای مادرم تعریف کرد.
هرچه بیشتر حرف میزد، بیشتر احساس میکردم چیزی درست نیست.
دستانش میلرزید، صدایش آرام و بریدهبریده بود و نگاهش مدام از من فرار میکرد.
یک سؤال مدام در ذهنم تکرار میشد:
چرا بابا، درست قبل از مرگش، اسم امیر را صدا زد؟
───────────────
کپی و بازنشر بدون اجازه نویسنده ممنوع.
#ادامه_رمان@VaresOfficial
❖ #پارت_۴ ❖
───────────────
ترانه
چند ساعت بعد، درِ بخش با عجله باز شد و مامان هراسان وارد شد. نگاهش بین آدمهای حاضر میچرخید و با اضطراب اسمم را صدا میزد.
یکی از پرستارها سعی کرد آرامش کند و گفت:
- لطفاً آرومتر... اینجا بیمارستانه.
با پاهایی که هنوز توان ایستادن نداشتند، از روی صندلی بلند شدم و به سمتش رفتم.
همین که چشمش به من افتاد، رنگ از صورتش پرید.
- یا حضرت عباس... ترانه! چی شده؟ چرا رنگت اینقدر پریده؟ بابات کجاست؟
با شنیدن اسم بابا، دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم. بغضم ترکید و اشکهایم بیاختیار سرازیر شدند. زانوهایم سست شد و روی زمین افتادم.
امیر که متوجه حالم شد، سریع خودش را به من رساند و کمک کرد از روی زمین بلند شوم و روی صندلی بنشینم.
مامان با نگرانی کنارم زانو زد. دستانم را میان دستهایش گرفت و با صدایی لرزان پرسید:
- ترانه... خواهش میکنم چیزی بگو. بابات کجاست؟ چرا گریه میکنی؟
دهانم را باز کردم، اما هیچ صدایی از گلویم بیرون نیامد. انگار تمام کلمات از ذهنم فرار کرده بودند.
امیر نگاهی کوتاه به من انداخت. وقتی دید توان حرف زدن ندارم، آهی کشید و آرام، تمام اتفاقاتی را که افتاده بود برای مادرم تعریف کرد.
هرچه بیشتر حرف میزد، بیشتر احساس میکردم چیزی درست نیست.
دستانش میلرزید، صدایش آرام و بریدهبریده بود و نگاهش مدام از من فرار میکرد.
یک سؤال مدام در ذهنم تکرار میشد:
چرا بابا، درست قبل از مرگش، اسم امیر را صدا زد؟
───────────────
۹
۸:۵۰
𓆩
𓆪 وارثِ فراموششده 𓆩
𓆪
پارت ۵
✦ به قلم [مهسا] ✦
╭──────────────╮
ترانه
بعد از اینکه امیر همهچیز را برای مادرم توضیح داد، رنگ صورت مامان لحظهبهلحظه پرید. لبهایش لرزید، چند قدم عقب رفت و ناگهان بیهوش روی زمین افتاد.
با وحشت پرستار را صدا زدم. چند نفر از کادر درمان با عجله خودشان را رساندند و به کمک آنها، مادرم را به یکی از اتاقها منتقل کردیم. پزشک بعد از معاینه گفت که شوک عصبی باعث بیهوشی او شده و برای آرام شدنش داروی آرامبخش تزریق کردند.
چند ساعت بعد، حالش کمی بهتر شد و پزشک اجازه مرخص شدنش را صادر کرد.
در راه خروج، یکی از پرستارها وسایل شخصی بابا را آورد تا تحویلمان بدهد.
امیر یک قدم جلو آمد و گفت:
- ترانه، بذار من وسایل رو تحویل بگیرم. الان تو و مادرت اصلاً حال خوبی ندارین.
بدون اینکه نگاهم را از صورتش بردارم، گفتم:
- نه... خودم تحویل میگیرم.
وسایل را از دست پرستار گرفتم. همان لحظه، نگاه کوتاهی به امیر انداختم.
رنگش پریده بود.
دستانش بیقرار کنار بدنش تکان میخورد و انگار هر لحظه مضطربتر میشد.
چند دقیقه بعد، گوشیاش را از جیبش بیرون آورد و با عجله شمارهای را گرفت.
فقط توانستم بشنوم که گفت:
- مامان... باید همدیگه رو ببینیم...
لحنش آنقدر آشفته بود که دوباره همان سؤال در ذهنم زنده شد...
واقعاً امیر چه چیزی را از ما پنهان میکرد؟
╰──────────────╯
کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه ممنوع است.
#ادمه_رمان@VaresOfficial
پارت ۵
✦ به قلم [مهسا] ✦
╭──────────────╮
ترانه
بعد از اینکه امیر همهچیز را برای مادرم توضیح داد، رنگ صورت مامان لحظهبهلحظه پرید. لبهایش لرزید، چند قدم عقب رفت و ناگهان بیهوش روی زمین افتاد.
با وحشت پرستار را صدا زدم. چند نفر از کادر درمان با عجله خودشان را رساندند و به کمک آنها، مادرم را به یکی از اتاقها منتقل کردیم. پزشک بعد از معاینه گفت که شوک عصبی باعث بیهوشی او شده و برای آرام شدنش داروی آرامبخش تزریق کردند.
چند ساعت بعد، حالش کمی بهتر شد و پزشک اجازه مرخص شدنش را صادر کرد.
در راه خروج، یکی از پرستارها وسایل شخصی بابا را آورد تا تحویلمان بدهد.
امیر یک قدم جلو آمد و گفت:
- ترانه، بذار من وسایل رو تحویل بگیرم. الان تو و مادرت اصلاً حال خوبی ندارین.
بدون اینکه نگاهم را از صورتش بردارم، گفتم:
- نه... خودم تحویل میگیرم.
وسایل را از دست پرستار گرفتم. همان لحظه، نگاه کوتاهی به امیر انداختم.
رنگش پریده بود.
دستانش بیقرار کنار بدنش تکان میخورد و انگار هر لحظه مضطربتر میشد.
چند دقیقه بعد، گوشیاش را از جیبش بیرون آورد و با عجله شمارهای را گرفت.
فقط توانستم بشنوم که گفت:
- مامان... باید همدیگه رو ببینیم...
لحنش آنقدر آشفته بود که دوباره همان سؤال در ذهنم زنده شد...
واقعاً امیر چه چیزی را از ما پنهان میکرد؟
╰──────────────╯
#ادمه_رمان@VaresOfficial
۴
۹:۵۰
𓆩
𓆪 وارثِ فراموششده 𓆩
𓆪
پارت ۶
✦ به قلم [مهسا] ✦
╭──────────────╮
ترانه
بعد از اینکه وسایل بابا را از بیمارستان تحویل گرفتم، امیر اصرار کرد من و مامان را تا خانه برساند.
اول خواستم مخالفت کنم، اما وقتی به چهره رنگپریده مادرم نگاه کردم، منصرف شدم. هیچکداممان حال و روز خوبی نداشتیم و در آن شرایط، رانندگی آخرین چیزی بود که میتوانستیم به آن فکر کنیم.
در سکوت سوار ماشین امیر شدیم.
تمام مسیر، سکوت سنگینی بین ما حاکم بود. فقط صدای موتور ماشین و رفتوآمد خودروها شنیده میشد.
امیر هر دو دستش را محکم روی فرمان گذاشته بود. برخلاف همیشه، آرامش همیشگیاش را نداشت. گاهی بیاختیار سرعتش را بیشتر میکرد و چند لحظه بعد، انگار تازه به خودش میآمد و آرامتر رانندگی میکرد.
تمام راه، بیاختیار به او نگاه میکردم.
ذهنم پر از سؤال بود.
چرا امیر زودتر از من به بیمارستان رسیده بود؟
چرا بابا، درست قبل از مرگش، فقط اسم او را صدا زد؟
هرچه بیشتر فکر میکردم، کمتر به جوابی میرسیدم.
چند دقیقه بعد، جلوی خانه توقف کرد.
همین که از ماشین پیاده شدیم، امیر نگاهی کوتاه به وسایل بابا که در دستم بود انداخت. نگاهش عجیب بود؛ انگار دلش میخواست چیزی بگوید، اما پشیمان شد.
قبل از اینکه فرصت کنیم حتی از او تشکر کنیم، ماشین را روشن کرد و با عجله از آنجا رفت.
کلید را داخل قفل چرخاندم و همراه مادرم وارد حیاط شدیم.
همهچیز سر جای خودش بود...
درختها همان درختهای همیشگی بودند، گلهای نرگس هنوز عطر دلنشینشان را در حیاط پخش کرده بودند، اما دیگر هیچچیز برایم مثل قبل نبود.
انگار با رفتن بابا، روح زندگی هم از این خانه رخت بسته بود.
وارد خانه شدیم.
نگاهم روی میز صبحانه ثابت ماند.
بشقاب بابا هنوز سر جایش بود. فنجان چایش نیمهپر روی میز مانده بود؛ انگار هر لحظه قرار بود در را باز کند، وارد خانه شود و روی صندلی همیشگیاش بنشیند.
بغض گلویم را گرفت.
صبح، با اصرار به او گفته بودم:
- بابا، حداقل چند لقمه صبحانه بخور.
لبخند زده بود و در حالی که ساعتش را به دستش میبست، گفته بود:
- دیرم شده، دخترم. ناهار رو با هم میخوریم.
اشک بیاختیار روی گونههایم سرازیر شد.
دیگر هیچ ناهاری در کار نبود...
در همان لحظه، صدای زنگ گوشی بابا سکوت سنگین خانه را شکست.
با دستهایی لرزان گوشی را از میان وسایلش برداشتم و تماس را پاسخ دادم.
- الو...
صدای مردی از آن طرف خط آمد:
- الو، جناب مهندس؟
گلویی صاف کردم و با زحمت گفتم:
- ببخشید... من دخترشون هستم.
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
- خانم فرهمند؟
- بله، خودم هستم.
مرد با لحنی مضطرب گفت:
- لطفاً هرچه زودتر خودتون رو به شرکت برسونید. موضوع مهمی پیش اومده که باید حضوری دربارهش صحبت کنیم.
خواستم بپرسم چه اتفاقی افتاده، اما قبل از اینکه فرصتی پیدا کنم، تماس قطع شد.
چند لحظه فقط به صفحه خاموش گوشی خیره ماندم.
چه اتفاقی در شرکت افتاده بود؟
╰──────────────╯
کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه ممنوع است.
#ادامه_رمان@VaresOfficial
پارت ۶
✦ به قلم [مهسا] ✦
╭──────────────╮
ترانه
بعد از اینکه وسایل بابا را از بیمارستان تحویل گرفتم، امیر اصرار کرد من و مامان را تا خانه برساند.
اول خواستم مخالفت کنم، اما وقتی به چهره رنگپریده مادرم نگاه کردم، منصرف شدم. هیچکداممان حال و روز خوبی نداشتیم و در آن شرایط، رانندگی آخرین چیزی بود که میتوانستیم به آن فکر کنیم.
در سکوت سوار ماشین امیر شدیم.
تمام مسیر، سکوت سنگینی بین ما حاکم بود. فقط صدای موتور ماشین و رفتوآمد خودروها شنیده میشد.
امیر هر دو دستش را محکم روی فرمان گذاشته بود. برخلاف همیشه، آرامش همیشگیاش را نداشت. گاهی بیاختیار سرعتش را بیشتر میکرد و چند لحظه بعد، انگار تازه به خودش میآمد و آرامتر رانندگی میکرد.
تمام راه، بیاختیار به او نگاه میکردم.
ذهنم پر از سؤال بود.
چرا امیر زودتر از من به بیمارستان رسیده بود؟
چرا بابا، درست قبل از مرگش، فقط اسم او را صدا زد؟
هرچه بیشتر فکر میکردم، کمتر به جوابی میرسیدم.
چند دقیقه بعد، جلوی خانه توقف کرد.
همین که از ماشین پیاده شدیم، امیر نگاهی کوتاه به وسایل بابا که در دستم بود انداخت. نگاهش عجیب بود؛ انگار دلش میخواست چیزی بگوید، اما پشیمان شد.
قبل از اینکه فرصت کنیم حتی از او تشکر کنیم، ماشین را روشن کرد و با عجله از آنجا رفت.
کلید را داخل قفل چرخاندم و همراه مادرم وارد حیاط شدیم.
همهچیز سر جای خودش بود...
درختها همان درختهای همیشگی بودند، گلهای نرگس هنوز عطر دلنشینشان را در حیاط پخش کرده بودند، اما دیگر هیچچیز برایم مثل قبل نبود.
انگار با رفتن بابا، روح زندگی هم از این خانه رخت بسته بود.
وارد خانه شدیم.
نگاهم روی میز صبحانه ثابت ماند.
بشقاب بابا هنوز سر جایش بود. فنجان چایش نیمهپر روی میز مانده بود؛ انگار هر لحظه قرار بود در را باز کند، وارد خانه شود و روی صندلی همیشگیاش بنشیند.
بغض گلویم را گرفت.
صبح، با اصرار به او گفته بودم:
- بابا، حداقل چند لقمه صبحانه بخور.
لبخند زده بود و در حالی که ساعتش را به دستش میبست، گفته بود:
- دیرم شده، دخترم. ناهار رو با هم میخوریم.
اشک بیاختیار روی گونههایم سرازیر شد.
دیگر هیچ ناهاری در کار نبود...
در همان لحظه، صدای زنگ گوشی بابا سکوت سنگین خانه را شکست.
با دستهایی لرزان گوشی را از میان وسایلش برداشتم و تماس را پاسخ دادم.
- الو...
صدای مردی از آن طرف خط آمد:
- الو، جناب مهندس؟
گلویی صاف کردم و با زحمت گفتم:
- ببخشید... من دخترشون هستم.
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
- خانم فرهمند؟
- بله، خودم هستم.
مرد با لحنی مضطرب گفت:
- لطفاً هرچه زودتر خودتون رو به شرکت برسونید. موضوع مهمی پیش اومده که باید حضوری دربارهش صحبت کنیم.
خواستم بپرسم چه اتفاقی افتاده، اما قبل از اینکه فرصتی پیدا کنم، تماس قطع شد.
چند لحظه فقط به صفحه خاموش گوشی خیره ماندم.
چه اتفاقی در شرکت افتاده بود؟
╰──────────────╯
#ادامه_رمان@VaresOfficial
۴
۹:۵۱
𓆩
𓆪 وارثِ فراموششده 𓆩
𓆪
پارت ۷
✦ به قلم [مهسا] ✦
╭──────────────╮
ترانه
وقتی موضوع تماس شرکت را برای مامان تعریف کردم، چند لحظه سکوت کرد و بعد با صدایی گرفته گفت:
- هر مشکلی هم که پیش اومده باشه، بعداً بهش رسیدگی میکنیم. الان مهمتر از هر چیزی، باباته.
حق با او بود.
در آن وضعیت حتی توان رانندگی هم نداشتم. برای همین یک اسنپ گرفتیم و راهی بیمارستان شدیم.
هنوز وسط راه بودیم که دوباره گوشیام زنگ خورد.
این بار از بیمارستان تماس گرفته بودند.
- خانم فرهمند، لطفاً برای انجام مراحل تحویل پیکر پدرتون هرچه زودتر مراجعه کنید.
با شنیدن این جمله، بغضم دوباره شکست.
بعد از انجام کارهای اداری، پیکر بابا را تحویل گرفتیم و برای مراسم خاکسپاری آماده شدیم.
از آنجا که بیشتر اقواممان در تهران بودند، به همه خبر دادیم تا خودشان را به مراسم برسانند.
همهچیز آنقدر سریع اتفاق افتاد که هنوز باورم نمیشد قرار است برای همیشه با بابا خداحافظی کنم.
مراسم با حضور خانواده، اقوام و چند نفر از همکاران بابا برگزار شد.
در میان جمعیت، عسل را دیدم.
مادر امیر.
سالها بود که او را میشناختم، اما به خاطر مشغلههایش کمتر در جمعهای خانوادگی دیده میشد.
چهرهاش از همیشه رنگپریدهتر بود و بیصدا اشک میریخت.
چند بار نگاهش با امیر تلاقی کرد.
نه حرفی بینشان ردوبدل شد و نه حتی به هم نزدیک شدند.
فقط هر بار که چشمشان به هم میافتاد، هر دو خیلی سریع نگاهشان را برمیگرداندند.
نمیدانستم چرا...
شاید فقط غم از دست دادن بابا بود.
یا شاید هم چیزی بود که من از آن خبر نداشتم.
مراسم که رو به پایان بود، عسل آرام به سمتم آمد و مرا در آغوش گرفت.
دستش را روی سرم کشید و با صدایی که از گریه میلرزید، گفت:
- ترانه جان... باور کن از شنیدن این خبر شوکه شدم. هیچوقت فکر نمیکردم چنین روزی رو ببینم. تو و مادرت تنها نیستین. هر کمکی از دست من و امیر بربیاد، دریغ نمیکنیم.
سرم را به نشانه تشکر تکان دادم.
عسل آرام از کنارم دور شد.
ناخودآگاه نگاهم به امیر افتاد.
او هنوز به جای خالیای که مادرش چند لحظه قبل آنجا ایستاده بود خیره مانده بود.
در چهرهاش چیزی بود...
ترس؟
نگرانی؟
یا عذاب وجدان؟
هرچه بود، برای اولین بار احساس کردم پشت این ماجرا، چیزی فراتر از یک سکته قلبی پنهان شده است.
╰──────────────╯
کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه ممنوع است.
@VaresOfficial
پارت ۷
✦ به قلم [مهسا] ✦
╭──────────────╮
ترانه
وقتی موضوع تماس شرکت را برای مامان تعریف کردم، چند لحظه سکوت کرد و بعد با صدایی گرفته گفت:
- هر مشکلی هم که پیش اومده باشه، بعداً بهش رسیدگی میکنیم. الان مهمتر از هر چیزی، باباته.
حق با او بود.
در آن وضعیت حتی توان رانندگی هم نداشتم. برای همین یک اسنپ گرفتیم و راهی بیمارستان شدیم.
هنوز وسط راه بودیم که دوباره گوشیام زنگ خورد.
این بار از بیمارستان تماس گرفته بودند.
- خانم فرهمند، لطفاً برای انجام مراحل تحویل پیکر پدرتون هرچه زودتر مراجعه کنید.
با شنیدن این جمله، بغضم دوباره شکست.
بعد از انجام کارهای اداری، پیکر بابا را تحویل گرفتیم و برای مراسم خاکسپاری آماده شدیم.
از آنجا که بیشتر اقواممان در تهران بودند، به همه خبر دادیم تا خودشان را به مراسم برسانند.
همهچیز آنقدر سریع اتفاق افتاد که هنوز باورم نمیشد قرار است برای همیشه با بابا خداحافظی کنم.
مراسم با حضور خانواده، اقوام و چند نفر از همکاران بابا برگزار شد.
در میان جمعیت، عسل را دیدم.
مادر امیر.
سالها بود که او را میشناختم، اما به خاطر مشغلههایش کمتر در جمعهای خانوادگی دیده میشد.
چهرهاش از همیشه رنگپریدهتر بود و بیصدا اشک میریخت.
چند بار نگاهش با امیر تلاقی کرد.
نه حرفی بینشان ردوبدل شد و نه حتی به هم نزدیک شدند.
فقط هر بار که چشمشان به هم میافتاد، هر دو خیلی سریع نگاهشان را برمیگرداندند.
نمیدانستم چرا...
شاید فقط غم از دست دادن بابا بود.
یا شاید هم چیزی بود که من از آن خبر نداشتم.
مراسم که رو به پایان بود، عسل آرام به سمتم آمد و مرا در آغوش گرفت.
دستش را روی سرم کشید و با صدایی که از گریه میلرزید، گفت:
- ترانه جان... باور کن از شنیدن این خبر شوکه شدم. هیچوقت فکر نمیکردم چنین روزی رو ببینم. تو و مادرت تنها نیستین. هر کمکی از دست من و امیر بربیاد، دریغ نمیکنیم.
سرم را به نشانه تشکر تکان دادم.
عسل آرام از کنارم دور شد.
ناخودآگاه نگاهم به امیر افتاد.
او هنوز به جای خالیای که مادرش چند لحظه قبل آنجا ایستاده بود خیره مانده بود.
در چهرهاش چیزی بود...
ترس؟
نگرانی؟
یا عذاب وجدان؟
هرچه بود، برای اولین بار احساس کردم پشت این ماجرا، چیزی فراتر از یک سکته قلبی پنهان شده است.
╰──────────────╯
@VaresOfficial
۲
۱۳:۱۷
𓆩
𓆪 وارثِ فراموششده 𓆩
𓆪
پارت ۸
✦ به قلم [مهسا] ✦
╭──────────────╮
امیر
(چند ساعت قبل)
پوشه قهوهایرنگ را محکم در دستم گرفته بودم.
مامان گفته بود این پوشه را فقط به دست آقای فرهمند برسانم و مطمئن شوم خودش آن را میبیند.
نمیدانستم داخلش چیست، اما از لحظهای که آن را از او گرفته بودم، دلشوره عجیبی داشتم.
کاش قبول نمیکردم...
با قدمهای مردد وارد شرکت شدم.
از کنار منشی گذشتم. صدایش را شنیدم که صدایم میزد، اما توجهی نکردم.
چند ضربه به در اتاق مدیرعامل زدم و قبل از اینکه پاسخی بشنوم، وارد شدم.
آقای فرهمند پشت میزش نشسته بود.
با دیدنم لبخند کوتاهی زد و گفت:
- امیر؟ اتفاقی افتاده؟
بدون اینکه چیزی بگویم، پوشه را روی میزش گذاشتم.
- مامان گفت این رو فقط به شما تحویل بدم.
نگاهی متعجب به پوشه انداخت و آن را باز کرد.
چند برگه را بیرون آورد.
هرچه بیشتر میخواند، رنگ صورتش بیشتر میپرید.
دستهایش شروع به لرزیدن کرد.
ناگهان از جایش بلند شد.
- این... این غیرممکنه...
دستش را روی قلبش گذاشت.
چند قدم برداشت، اما تعادلش را از دست داد و روی زمین افتاد.
با وحشت به سمتش دویدم.
- آقای فرهمند...!
پاسخی نداد.
دستم میلرزید.
با عجله گوشیام را بیرون آوردم و با اورژانس تماس گرفتم...
╰──────────────╯
کپی و بازنشر این اثر بدون اجازه ممنوع است.
@VaresOfficial
پارت ۸
✦ به قلم [مهسا] ✦
╭──────────────╮
امیر
(چند ساعت قبل)
پوشه قهوهایرنگ را محکم در دستم گرفته بودم.
مامان گفته بود این پوشه را فقط به دست آقای فرهمند برسانم و مطمئن شوم خودش آن را میبیند.
نمیدانستم داخلش چیست، اما از لحظهای که آن را از او گرفته بودم، دلشوره عجیبی داشتم.
کاش قبول نمیکردم...
با قدمهای مردد وارد شرکت شدم.
از کنار منشی گذشتم. صدایش را شنیدم که صدایم میزد، اما توجهی نکردم.
چند ضربه به در اتاق مدیرعامل زدم و قبل از اینکه پاسخی بشنوم، وارد شدم.
آقای فرهمند پشت میزش نشسته بود.
با دیدنم لبخند کوتاهی زد و گفت:
- امیر؟ اتفاقی افتاده؟
بدون اینکه چیزی بگویم، پوشه را روی میزش گذاشتم.
- مامان گفت این رو فقط به شما تحویل بدم.
نگاهی متعجب به پوشه انداخت و آن را باز کرد.
چند برگه را بیرون آورد.
هرچه بیشتر میخواند، رنگ صورتش بیشتر میپرید.
دستهایش شروع به لرزیدن کرد.
ناگهان از جایش بلند شد.
- این... این غیرممکنه...
دستش را روی قلبش گذاشت.
چند قدم برداشت، اما تعادلش را از دست داد و روی زمین افتاد.
با وحشت به سمتش دویدم.
- آقای فرهمند...!
پاسخی نداد.
دستم میلرزید.
با عجله گوشیام را بیرون آوردم و با اورژانس تماس گرفتم...
╰──────────────╯
@VaresOfficial
۲
۱۳:۱۸
۱
۱۷:۳۰