لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل سفال و سرامیک ورزس
۱۴۴ عضو

سفال و سرامیک ورز

کرکره‌ی اینجا رو دادم بالا که احتمالا نونی در بیاد. اما نمی‌تونم جلوی خودمو بگیرم که گاهی پرچونگی نکنم. گاهی هم آهنگی می‌ذارم از دلتون درمیارم. خلاصه که با هم مهربون باشیم. #امین_آبادble.ir/join/C2nApvEnthشناسه‌ی خودم:@hodamin
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۱ مرداد
بازارسال شده از بهاره شریفی
«سمسارالسلطنه»
undefined شناسه:https://ble.ir/semsarolsaltaneh
undefined۴

۵

۱۸:۲۴

۴ مرداد
«کتاب قاف»
کانال فروش کتاب‌های نو، در حد نو، دست‌دوم، نایاب، کمیاب
undefined شناسه:https://ble.ir/ketaabeghaaf
undefined۲

۶۷

۸:۴۶

۹ مرداد
thumbnail
undefinedundefinedundefinedundefined
اولین فروش حضوریدر محوطه‌ی باغ فردوس undefinedundefinedundefinedاز ساعت ۵ بعدازظهر تا پاسی از شبمشتاق دیدارتون هستم undefinedundefinedآدرس: خیابان ولیعصر، نرسیده به تجریش، محوطه‌ی باغ فردوس undefined
undefined۵

۵۷

۸:۳۶

۱۰ مرداد
thumbnail
سپاسگزار دوستانی که قدم رنجه کردند. undefinedundefinedundefined@varz_art_gallery
undefined۳

۵۸

۵:۴۳

۱۲ مرداد
thumbnail
از یک اتاق صدای موسیقی متال بلند است و از اتاق دیگر موسیقی کلاسیک و گاهی موسیقی بومیان افریقایی و ... . در هال و آشپزخانه هم گاهی شجریان، «گلچهره» می‌خواند و گاهی بانو دلکش، «به کنارم بنشین».
#زیست_مسالمت_آمیز_در_حد_مرگundefined🫣
برای سفارش محصولات #ورز از روش‌های زیر اقدام کنین و برای محصولات سرامیکی حدود ۲۰ روز و محصولات پارچه‌ای ۲ روز زمان تحویل را در نظر بگیرین.undefined 09124580261@varz_art_gallery @hodaminble.ir/join/C2nApvEnth
undefined۷

۶۵

۸:۴۳

۱۷ مرداد

Iran - Nasim Siabi - Darvish Khan & Bahar.mp3

۰۴:۵۵-۶.۷۸ مگابایت
خیلی وقته موسیقی نداشتیمundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedایران هنگام کار است (تصنیف بیات اصفهان)
آهنگساز : غلامحسین درویششاعر : محمد تقی بهارخواننده : نسیم ثیابیاجرا : گروه سروستان
undefined۴

۴۳

۱۳:۴۵

۱۹ مرداد
thumbnail
ساعت چهار و نیم بعدازظهر است و گرمای مرداد بی‌داد می‌کند. ماشین را جلوی مکانیکی پارک می‌کنم. شاگرد مکانیک، پسر جوان خوش‌چهره و خوشرویی است. ازش می‌خواهم لاستیک را چک کند، ببیند پنچر است یا کم‌باد. چک می‌کند و دو سوراخ پیدا می‌کند؛ سوراخی با میخ و سوراخی که نمی‌داند از چیست. کار لاستیک را تمام می‌کند. می‌خواهم حساب کنم دو سه بار تعارف می‌کند که مهمان باشم، بعد می‌گوید امروز من اولین مشتری‌اش هستم. می‌خندم: «ینی مردم دیگه ماشینشون خراب نمی‌شه؟» می‌خندد: «نه دیگه، استفاده نمی‌کنن از ماشین». اسم ارمنی‌اش یادم نمانده اما خنده‌ی قشنگ و ادبش یادم می‌ماند.
undefined #نقاشی پاستل گچی undefined سایز: ۳۰×۶۲undefinedقیمت: ۴۸۵/۰۰۰ تومان‌
undefined 09124580261@varz_art_gallery @hodaminble.ir/join/C2nApvEnth
undefined۳

۴۸

۱۵:۵۴

۲۱ مرداد
thumbnail
سه‌چهار روز پیش روز خبرنگار بود و من به کل یادم رفت. بنا بر ضرب‌المثل «ماهی» و «از آب‌گرفتن» و این حرف‌ها، روز دوستان خبرنگارم خیلی مبارک باشد. آرزو می‌کنم بمانید و روزهای بهتری را هم در حرفه‌تان تجربه کنید. مخلص همگی#روز_خبرنگار@varz_art_gallery
undefined۷

۲۹

۶:۰۹

thumbnail
ایرج مهدیان گذاشت و گذشت. ۱۳۱۱ـ۱۴۰۵ undefinedبرای دیدن ویدئوی یکی از اجراهای خصوصی سال‌های آخر زندگی «پهلوان آواز ایران» به صفحه تلگرام ورز مراجعه کنید. undefinedundefinedundefinedhttps://t.me/varz_art_gallery

۱۷

۲۱:۴۱

۲۲ مرداد
thumbnail
راننده رسیده است به برهوتی در بزرگراهِ باکری و مسافر را پیدا نمی‌کند که همان موقع تلفنش زنگ می‌خورد. ـ خانم ببخشید من بلد نیستم لوکیشن بزنم، می‌شه شما بیاین به آدرسی که خانومم می‌فرسته.ـ کجا ینی؟ ـ تو «بله» براتون می‌فرستهـ باشه منتظرمراننده، برهوتِ بن‌بست را دور می‌زند تا آدرس بیاید. آدرس، پارکینگِ پارک ارم است و از جایی که مسافر ثبت کرده‌، یک‌ربع دیگر راه مانده‌است. راننده می‌رسد به آدرس و بعد از چندین گفت‌وگوی تلفنی بالاخره آقای نابلد همراه دو بچه و همسر جان سر می‌رسند و سوار می‌شوند. آقا و دو بچه با چند کیسه‌ی بزرگ و کوچک، خودشان را در صندلی عقب جا می‌دهند و همسر جان جلو می‌نشیند. هنوز در بسته نشده، آقا می‌فرماید:ـ خانوم دم یه سطل آشغال هم نگه دارین من اینارو بندازم. خانمش تشر آرامی می‌زند که بگذار در کیسه بماند. آقا از راننده درخواست می‌کند شیشه را پایین بکشد و دوباره همسر همینطور که چادرش را باد می‌دهد، می‌گوید، «خانم کولر زده است». ولی فایده‌ای ندارد. ظاهرا پسر، زیادی غذا خورده و حالت تهوع دارد. راننده شیشه را پایین می‌کشد. آقا یک مرتبه بلند بلند شروع می‌کند به حرف‌زدن با همسر:ـ دیشب دیدی خوابم نمی‌برد؟ـ آره. چرا دوباره؟ـ نمی‌دونم. خیلی نگرانم. می‌ترسم دوباره اونطوری بشم. ـ نه ایشالا نمی‌شیـ خیلی می‌ترسم. همه‌ش بهش فکر می‌کنم. اگه دوباره اونطوری بشم اصن تحمل ندارم. فکر کنم از نگرانی خوابم نمی‌بُرد. ـ خب هی نباید فکر کنیـ آخه نمی‌شه که. پاشدم عرق نعناع خوردم فهمیدی؟ـ نه نفهمیدم.ـ وااای خیلی حالم بد بود. همه‌ش می‌ترسیدم اونطوری بشم. دختر با مقنعه‌ی بلندِ گلدار، مرتب وسط این مکالمه، از ترسناک بودن تونل وحشت می‌گوید و خانم به صورت ضربدری سعی می‌کند جواب آقا و دختر را با هم بدهد. آقا در همان حین چند ثانیه یک‌بار از تهوع پسر سراغ می‌گیرد و برای بار هزار و یکم به بچه‌ها می‌گوید «بخوابین تا برسیم، خیلی خسته شدین». بعد به سمت جلو نیم‌خیز می‌شود و با صدای بلند درباره‌ی گرمای جایی که بودند و این‌که «چرا اینقدر کم‌درخت بود» و «گرما بخاطر همین بود» و «دولت اصلا به فکر مردم نیست که آنجا درخت کم می‌کارد» و «مردم حق دارن که ناراحت و عصبانی باشن» نطق می‌کند. بعد یک مرتبه صدایش را بالاتر می‌برد و راننده از جا می‌پرد: ـ خانوم این یه آلبوم دیگه‌س. نه؟ ـ بله؟ـ قبلی که استاد ناظری می‌خوند مال یه آلبوم دیگه بود. ـ بله فکر می‌کنمـ اسم اون آلبوم قبلی چی بود؟راننده یک مرتبه برمی‌گردد و با دست راست محکم به دهن مرد می‌کوبد. همسر می‌گوید:ـ وا؟ چرا همچین کردین خانوم؟ـ خب به جای شما زدم. شما که نمی‌زنی. روت نمی‌شه یا جرأت نداری یا هر چی. من به جای شما زدم. ـ وا؟آقا هاج و واج نگاه می‌کند. همسر رو می‌کند به بچه‌ها:ـ حالا با این همه چیزی که خوردین الان واقعا می‌تونین سوخاری بخورین؟بچه‌ها هر دو یکصدا می‌گویند: ـ آره آره. لطفن. خیلی حال می‌ده. ـ واای ماشالاتون بشه. آقا می‌گوید: من که نمی‌خورم. می‌ترسم دوباره اونطوری بشم. همسر: نه بابا تو هم زیاد نگرانی. ـ تو نمی‌دونی آخه چقدر می‌ترسم. ـ نه بابا الان می‌ریم اونجا یه چای صلواتی هم بغلش داره. یه چایی هم بخوری خوب می‌شی. ـ وااااااای نه اصلا حرفشم نزن. من چاییِ اونجا رو بخورم دیگه می‌میرم. ـ نه بابا تی‌بگه دیگه. ـ نه نه نمی‌تونم. اصلا راننده دوباره برمی‌گردد و این دفعه با مشت می‌کوبد به دماغ آقا. خون از دماغ آقا سرازیر می‌شود که همسر دوباره می‌پرسد: ـ خانوم این دفعه هم بخاطر من زدین؟ ـ بخاطر شما نه. به جای شما. ـ آهانآقا با غیظ می‌گوید: ـ منظورت چیه آهان؟ـ ول کن بابا همه خسته‌ایم. آقا برای بار چندم به پسر می‌گوید سعی کن بخوابی حالت بهتر می‌شود و پسر جواب می‌دهد «تهوع دارم خوابم نمی‌بره». آقا دوباره با صدای بلند می‌گوید: «خانوم من یه کم جلوتر پیاده می‌شم» و رو به همسر ادامه می‌دهد: «شما برین بخورین بیاین. برای منم یه فیله بخرین. خیلی می‌ترسم دوباره اونطوری بشم.» بعد خودش بلافاصله سرش رو می‌برد عقب که مشتِ راننده بهش اصابت نکند. راننده می‌گوید: ـ دیگه داری پیاده می‌شی کاریت ندارم. آقا پیاده می‌شود و همه در سکوت می‌روند تا مرغ سوخاری بخورند.
undefined نقاشی آبرنگ undefined سایز: ۳۴×۴۹undefinedقیمت: ۴۵۰/۰۰۰ تومان‌#نقاشی#داستان
undefined 09124580261@varz_art_gallery @hodaminble.ir/join/C2nApvEnth
undefined۲
undefined۱

۱۴

۵:۱۱