لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
ز
۳۱۴ عضو

زایمان طبیعی پس از سزارین

در این کانال مطالب مفید گروه "زایمان طبیعی پس از سزارین" آرشیو شده است.
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۳ آذر ۱۴۰۰
شرح زایمانویبک 1زایمان اول سال 94ازهفته 35توسط خانوم دکتر امیرآبادی معاینه معمولی میشدم هردفعه بهم میگفتن دهانه ی رحم خیلی نرم وخوبه ویک سانت باز شده وان شاءالله میشه که طبیعی زایمان کنم،بعداز هرمعاینه تا سه چهارروز لکه بینی و دردهای قابل تحمل داشتم،تا آخرین معاینه به تاریخ چهار ابان ماه که گفتن یک سانت ونیم باز شده وبرای اینکه جنین درشت نشه تا جمعه باید زایمان کنی وخواستن پلن زایمان با خانوم بیدکی شروع کنم همچنان دردهای نامنطم قابل تحمل داشتم تا فردا ش که پلن زایمان انجام شد که شامل طب سوزنی وبادکش وورزش بود،دردام کاملا نامنظم متغییر بود ولی پیوسته انقباض داشتمازمطب اومدم خونه و منتظر بودم دردام کمتربشه یا حداقل منظم باشه ثانیه ی دردا متفاوت بود وازحد تحمل گذشته بود داخل حمام نشستم وفقط آب گرم ارومم میکرد بخاطر فشار خانواده راهی بیمارستان شدم وقتی رسیدم معاینه شدم گفتن 7-8سانتی ،دکتر امیر آبادی عزیز خودشونو فورا رسوندن وکمتر از دوساعت ازورود من به بیمارستان دخترم به دنیا اومد البته بخاطر افت ضربان قلب کودک خانوم دکتر مجبور به برش شدنالهی عاقبت به خیر بشیدسوالی داشتید پی وی درخدمتم
undefined۱

۱.۳K

۵:۰۹

بازارسال شده از شهیدزاده
#شرح زایمان ۱۴۰۰/۸/۴کل دوران بارداریمو تحت نظر خانم دکتر امیرآبادی بودم. دوران بارداری پرچالشی بود چون احتمال زایمان زودرس تو ۷ ماهگی رو داشتم . ماه هفتم بارداری از تهران اومدیم قم برای زندگی و من استراحت مطلق بود و قرار بود تا ۳۶ هفتگی بخوابم و با شروع ۳۶ هفتگی فعالیت هامو شروع کنم تا بتونم زایمان طبیعی خوب و راحتی داشته باشم.(هفته ی ۲۰ تا ۲۴ رو با خانم آبادی ورزش کرده بودم اما وقتی استراحت مطلق شدم ورزش تعطیل شد). در طول بارداریم توی قم تحقیق کردم و متوجه شدم دکترا تو قم برای زایمان فردی که بیمارشون نبوده نمیان یا اگر هم بیان هزینه ی اضافی میگیرن، از طرفیم هیچکس مثل دکتر امیرآبادی دلسوز و مهربون نبود🥺 خلاصه تصمیم گرفتم فقط یک ماما همراه بگیرم و برای بیمارستانم ایزدی رو انتخاب کردم چون تعریفش رو زیاد شنیدم و از طرفیم دوست نداشتم خصوصی زایمان کنم. اواخر هفته ی ۳۵، غروب یکشنبه ۲ آبان احساس میکردم ترشحی داره ازم خارج میشه اما جدیش نگرفتم تا اینکه شد صبح سه شنبه ساعت ۶ صبح، که احساس کردم حجم زیادی آب ازم خارج شد که غیر عادی بود برای همین رفتم بیمارستان برای چکاب و بهم گفتن که بله شما کیسه آبتون پاره شده ( سوراخ شده بود) بستریم کردن تا شب ترشح داشتم اما هیچ دردی نداشتم، دوبار قرص زیر زبونی فشار بهم دادن اما تاثیری نداشت نهایتا یکی دوبار کمر درد کردم و رفع شد. از ماما پرسیدم که میتونم غذای گرمی شربت زعفرونی چیزی بخورم؟، گفتن نه احتمال داره خونریزی رحمی کنی، به نظرم حرف غیر منطقی بود چون همه اکثرا تو این موقعیت گرمیجات میخورن. تا ساعت ۱۲ شب حیرون مونده بودم چیکارکنم و از طرفی نگران بچم بودم و عجول برای دیدن بچم و از طرفیم نگران بودم که نکنه سزارین بشم؛ خلاصه ساعت ۱۲ شب یه کاسه آبگوشت خوردم بعدشم یه کاسه کاچی پر زعفرون به یک ربع بیست دقیقه نکشید که یه صدای ترکیدگی احساس کردم و بعد از اون ترشحات و آبی که ازم خارج میشد زیاد شد بعدشم دردا با فاصله ی یک ربع یک ربع شروع شد. از اونجایی که من سه ماه کوچکترین فعالیتی نداشتم و استراحت مطلق بودم دردا واقعا آزار دهنده بود طوری که من از‌همون اول شروع دردام جیغ میزدم . بعد از دو ساعت درد کشیدن ماما معاینه کرد و گفت تازه شدم یک‌سانتundefined با همین روال دردها پیش رفت و کم کم فاصله زمانی بین دردام کمتر میشد ولی شدتش هم بیشتر و جیغام هم بیشتر میشد بعد یکی دوساعت شده بودم ۱/۵ سانتundefined اینجا بود که با شوهرم تماس گرفتم و خودم درخواست سزارین‌کردم و شروع کردم غر غر که دار میمیرم و من نمیتونم و....بعد از یکی دو ساعت شدم دوسانتundefinedساعت ۶ صبح با اومدن ماماهمراه به طور معجزه آسایی از ۲ سانت شدم ۸ سانتundefined خودم تعجب کرده بودم ولی توان نداشتم از بس که جیغ زده بودم خیلی دردام شدید بود و وقتی ماماهمراهم قبل از اینکه ۸ سانت بشم پیشنهاد ورزش داد فقط سرش داد میزدم وقتی ۸ سانت شدم بردنم اتاق زایمان و با تمام توانم ازم خواستن زور بزنم، زور میزدم ولی توان نداشتم دیگه. اما بالاخره ساعت ۷:۱۰صبح گل دخترم با کمک پزشک بیمارستان و ماماهای بنده خدا که من زخمیشون کرده بودمundefined و ماماهمراه صبورم به دنیا اومد. undefinedشاید ترسونده باشمتون ولی تلاش کردم واقعیتی که برای من اتفاق افتاده بود رو بنویسم، حال خیلی بد من بخاطر شرایط بدنیم بود و افرادی که بدن آماده ایی دارن انقدر سختی نمیکشن و اینکه این درد کشیدنا واقعا به راحتیِ بعد از زایمانم می ارزید.undefinedخیلی دوست داشتم دکتر امیرآبادی بالای سرم باشن که متاسفانه قسمت نبود.undefinedدر رابطه با بیمارستان ایزدی قم هم باید بگم با وجود اینکه بیمارستان دولتی هست و اکثرا معتقدن بیمارستان های دولتی به درد نمیخورن، این بیمارستان فوق العاده بود از کادر و پرسنل بگیر تا رسیدگی بخش زایمان و بخش نوزادان. من در قیاس با بیمارستان کسرای تهران که بستری هم شدم اونجا، باز هم ایزدی رو انتخاب میکنم بخاطر کادر خیلی خوب و مهربونی که دارن.ببخشید سرتون رو درد آوردم. امیدوارم همه مامانای چشم انتظار زایمان خوب و راحتی داشته باشنundefined
undefined۱

۱

۵:۱۲

۲۵ دی ۱۴۰۰
بازارسال شده از ارگانیک کده دانش سلامت
#خاطره-زایمان-ویبک۲بسم رب شهدا و از صدیقین بعد از صحبت های زیاد با همسرم برای داشتن فرزند سوم و ترس ایشون بخاطر مشکلاتی که در بارداری دوم داشتم و ۸ ماهه بدنیا اومدن پسر دومم بخاطر دردهای زایمانی که از ۲ و نیم ماهگی شروع شده بود و در نهایت با درد زایمان ساعت ۲ و نیمه شب سزارینم کردنundefined و من هيچ از اینکه بشه طبيعي زایمان‌کرد بعد از سزارین نداشتم undefined و بخاطر سزارین و عواقب و عوارضی که تو دوتای قبلی پیدا کرده بودم خیلی مخالفت میکردن ولی با امید به خدا و توکل بر خدا که از خدا خواسته بودم اگر باردار شدم مشکلات بارداري قبلی رو نداشته باشم که خدا هم کمکم کرد و خدارو شکر بارداری بی مشکلی داشتم البته بدون غربالگری و آزمایش های اضافي و سونوگرافی که تو دوتای قبلی متأسفانه زیاد بود این آزمایش و سونو هام undefinedو من دوران‌ بارداری با دیابت از قبل رو در حال سپری شدن بودن که با گروه زایمان ویبک مادران زهرایی در ایتا آشنا شدم و تازه فهميدم ویبک چی هست و می‌شه زايمان طبيعي هم داشت اولش با خانم تبریزیان آشنا شدم و با درمان اسلامي پیش رفتم از هفته ۷ و بعدش با تحقیقات زیادی از پزشکانی که ویبک انجام دادن اولویت من نزديک بودن پزشک به منزلم بود چون بنده‌ هیچ شناختي از پزشکان نداشتم و تقریبا هر عزیزی پیش این پزشکان عزیز میرفتن راضي بودن undefinedکه اينجا بود در هفته ۲۵ با خانم دکتر امیر آبادی آشنا شدم و از لحاظ اعتقادي ایمان و اخلاقی و همه‌ نظر منو مجذوب خودشون کرده بودنundefined و اینکه خیلی استرس داشت که نتونم طبيعي زایمان کنم چون دیابت داشتم و احتمال درشت شدن بچه زیاد بود و با جدیت همیشه پیگیر قند و خوراکم بودن undefined خدا عمر باعزت بهشون عطا کنه و خداخیرشون بده هفته های آخر داشت میرسید و من باید در ۳۸ هفتگی ختم بارداری میشدم و با سجده های طولانی نزديکي به حالت سجده بدون جلوگیری حالت دستشویی زیاد نشستن (هفته‌ آخر هم تزریق روغن بارداری زدن روغن سیاه دانه به شکم حنا گذاشتن به سر ماساژ شکم طب سوزنی بادکش و .. بنا به دستور خانم دکتر بیدکیundefined طی ۴ جلسه که ایشون هم زحمت زیادی کشیدن و ممنون از لطفشون هستم تا دیر وقت تو مطب بودن برای اتمام ورزش و معاینات تحریکی و...منجمله چهارشنبه اخری که فرداش قرار بود به بيمارستان برم با خانم دکتر امیر آبادی )و خلاصه پنجشنبه رسید و من درد داشتم اما نه در حد زايمان undefined من تونستم شب قبلش که شیافی که دکتر بیدکی داده بودن استفاده کنم و روغن‌ بارداري تزریق کنم و قبل از رفتن‌ نزديکي بدون جلوگیری داشتم که خانم دکتر گفتن زودتر به بيمارستان برم‌ تا معاینه تحریکی شروع بشه و بعد از کمی در منزلم دردهام شروع شد و ساعت ۱۲ ظهر بستری شدم با ۳ سانت با لرز و درد که هر آن بیشترم میشد undefined و میگفتن روند پیشرفتت کم هست و به احتمال زیاد تا فردا زایمان میکنی و میخواستن آمپول فشار تزریق کنن که خانم دکتر مخالفت‌ کردن که نمیشه فعلا بزارید با همین روند پیش بره و اصطلاحاتی که متوجه نمیشدم ونه تو اون وضعیت یادم مونده undefined ساعت ۸ و ربع شب که خواستن معاینه کنن و دردام بیشتر هم شده بود کیسه آبم پاره‌ شد و گویا استرس و ترس به تنم ریختن نکنه هنوز تو ۳ سانت باشم و بهانه برای سزارین داشته باشنundefined که گفتن ۵سانت رو رد کردی خدارو شکر ولی ۶ نشدی هنوز undefined که این یعنی اوج امید تو اون حالت و اینجا بود که همسرم از خانم دکتر میپرسیدن ببخشید یعنی چی این الان خوبه بده چیکار میخواییم کنیم و طفلک خانم دکتر حین معاینه و آموزش به من برای زور زدن بجا و ..... هم جواب همسرم رو با صبوری می‌دادن undefined و من فقط دنبال دست همسرم بودم که فقط واقعا اون لحظه‌ وجود ایشون هم خیلی از دردام کم می‌کرد هرچی زور داشتم به انگشتانشان میاوردم و بنا به گفته همسرم که بعدا گفتن هرآن احتمال میدادم انگشتهام خورد بشه یا بشکنه undefined و من توحال خودم نبودم و متوجه بلایی که بر سر همسرم میارم نبودم فقط اینکه بودنش آرامش میداد و حتی ماما هم فهمیده بودن که همسرم که هست زور بیشتری برای بدنیا اومدن بچه میزنم و هرجا من کم میاوردم به همسرم میگفتن کمکش کن مثلا چونش بگیر به سینش پاهاشو تو شکمش نگه دار و ....ساعت ۸ و نیم گفتن بچت مدفوع کرده‌ و خورده خطرناک هست باید ببریمش سزارین و ....خانم دکتر رفته بودن تا نماز بخوننundefinedو این‌ها هم تا تونستن منو همسرم رو خواستن بترسونن که خداروشکر دکتر رسیدن و گفتن شیاف استفاده‌ کرده ولی با لکه های قهوه‌ ای بعدی گفتن حتما مدفوع هم کرده چون سه‌بار قندم افتاده بود و حالم بد شده بود واگر خورده باشه خطرناک هست ولی من دلم نمیاد این‌همه زحمت کشیده تلاش کرده تا بتونه طبيعي گناه داره من نمیتونم ببرمش سزارين undefined و به همسرم
undefined۱

۱

۰:۲۰

بازارسال شده از ارگانیک کده دانش سلامت
گفتن اگر قرآن هست یه استخاره بگیر ببينيم چی می‌شه که همسرم به خواهرم تماس گرفتن تا استخاره بگیرن و برای سزارین نهی و بد اومد و گفته شده بود عذابی سخت در راه هستundefined و برای طبيعي گرفتیم که گفته شد به همون راهی که رفتيد پيش برید بهترین هست. و خانم دکتر فرمودن هفته قبلم بین دوراهي مونده بودیم که طبيعي رو ادامه بدیم یا نه که همین آیه اومد و با اميد به خدا زایمان خوبی هم داشت و برای تو هم ادامه بدیم و من برق شادی از چشمام بلند شدundefined و با قدرت بیشتری زور میزدم تا هم دردام زود تموم بشه هم به دلبندم برسم با وجودیکه گفته بودن تا صبح هستیundefined اینم بگم بنا به گفته پزشک و ماما و پرستاران مریض حرف گوش کن بی صدایی بودم و اصلا دادی نزدم فقط وقتی خانم دکتر گفتن بریم برای طبیعی با زبان واضح قران خدا هم تاییید کرد برای ادامه با صدای بلند گفتم خودت کمکم کن خدددددددااااااundefinedundefinedundefined و دیگه صدایی ازم در نمیومد و فقط بنا به دستور دکتر هرکاری میگفتن انجام می‌دادم بدون‌ اَدا در اوردن یا غر زدنی و فقط لرزشهای زیادم بود با دردی که بیشتر می‌شد که امانم رو بریده بود و درنهايت دکتر گفتن سر بچه رو میبینن و من در اون حال گفتم دکتر راست می‌گید اذیتم نکنید گفت بخدا دارم سر بچه رو مبیبنم خیلی همراهی کردی آفرین دختر فکر نمیکردم امشب زايمان کنی اگر همینجوری پيش بری زود بچت بقلته undefined و این انگار قوت قلب برای یه مادری که درد کشیده ولی این درد براش از عسل شیرین ترهundefined و باز زور زدم و خانم دکتر گفتن ببخشید می‌ترسم بچت درشت باشه و شونه هاش گیر کنه مجبورم برشت بزنم تا کمتر اذیت بشی و ساعت ۱۰ شب که حس کردم سبک شدم حس جدا شدن کمرم و پایین تنم که پر از درد شده بود و من زور آخر رو زدم که حالت نشسته بودم که بچه بدنیا اومد و لحظه بدنيا اومدنش رو دیدم undefined و خانم دکتر منو به عقب هل دادن همسرم منو از پشت گرفتن و سریع خوابوندن ولی باورش برام سخت بود و یه قسمتی از بدنم با گرمای عشق روی شکمم دکتر گذاشت که نه دیگه از درد خبری بود نه تيغ جراحی نه لرزه برام‌مهم بود فقط این گرما و صدای گریه بود که بهم آرامش میداد و من انگار خوابیدم تو اون حالت چون صدای گریه دخترم نوازشی برای اروم کردن و مرهم دردام شد و دوست داشتم فقط بخوابم دخترم با صدای گریش از دردام کم کنه undefinedundefinedundefined و اینجوری فاطمه زهرا خانم‌ که از ماه اول بارداری به عشق حضرت زهرا اسمش رو انتخاب کرده بودم در ایام فاطمیه بدنيا اومد در تاریخ ۹/۱۰/۱۴۰۰ساعت ۲۲ شب پنجشنبه پا بدنیا گذاشت تا به من و امثال من نتیجه صبر و از همه بالاتر اعتماد به خدا و اعتماد به پزشک متبحر رو به من فهماند undefinedundefinedundefined

۱

۰:۲۰

۱۴ بهمن ۱۴۰۰
بازارسال شده از
شرح زایمان۱۳بهمنویبک دو(طولانیه، ولی برای ویبکیها احتمالا مفید باشه)
از وقتی با دکتر امیرابادی اشناشدم، و در گروه مامانهای ویبکی عضو شدم و با عوارض سزارین و فواید زایمان طبیعی اشناشدم، تصمیم گرفتم برای بارداری سوم فقط به عشق زایمان طبیعی، (بعداز دوبار سزارین) اقدام کنم.
تو گروه مامانهای ویبکی، با ریحانه سنتر و کلاسهای حیپای خانم ابادی اشنا شدم. یه مدت پیچ ریحانه سنتر رو دنبال میکردم و شرح زایمانهای پیج خانم ابادی رو مطالعه میکردم، این وسط با دکتر حسنخانی اشناشدم و از راهنماییهاشون استفاده کردم و همه‌ی اینها باعث شد که بفهمم چقدر در زایمان اولم نااگاه و بی اطلاع بودم و راحت قربانیه عمل سزارین شدمundefinedاینهارو گفتم که بگم زایمان طبیعی رو، با اگاهی کامل از شرایط و عوارض و همه ی احتمالاتش، با چشم باز انتخاب کردم. و هدفم هم این بود که بلطف خدا بتونم بعدش بازهم بارداربشم.
از اول ک باردار شدم حتی لحظه‌ای به سزارین فکر نکردم. به اینکه اگر نشه و این چیزا. و فقط با امید و انگیزه و انرژی برای طبیعی باردارشدم. به خدا گفتع بودم اگر طبیعی بشم، دوتادیگه هم انشالله میارم. اما اگر سزارین شدم دیگه بچه‌دار نمیشم. ‏این وسط به هیچکس هم نگفتم قصد زایمان طبیعی دارم. چون اعتقاد دارم انرژی منفی و نفوذ بد زدنه اطرافیان، خودش کاررو خراب میکنه. و انگیزه و امید ادم رو از بین میبره.
۲۰ هفته بودم تو کلاسهای حیپا ثبت نام کردم. با کلی انرژی. دو سه جلسه شرکت کردم ولی بخاطر کم‌خونی شدید و رشد نکردنه بچه، استراحت مطلق شدم. و تا ۳۶ هفته که بلطف خدا و برنامه‌های غذایی دکترم، وضع بچه و خودم به حالت نرمال درومد و دیگه بجای حیپا، ادامه‌ی کلاسهامو زایمان راحت شرکت کردم. البته همچنان سبک تمرین میکردم
تمام دستورات روغنو ابزنو دمنوش و... هم از هفته ۳۶ شروع کردم. چون دکترم گفته بود خیلی خلفی هستی و خشکه خشک. از هفته ۳۶ تا هفته ۳۹ یک فینگر بودم. طب سوزنی ماساژ و بادکش میرفتم.معاینه تحریکی میشدم. ولی سربچه بالابود و توی لگن نیومده بود. ورزشها و تغذیه‌ها اثری نمیکرد. البته ورزشها خیلی خیلی توی روحیه‌م و سلامت جسمم اثر داشت. اما ناامید نبودم. تا روز اخر پیاده روی و پله نوردی و تمرینات رو توخونه انجام میدادم. البته زیاد نمیتونستم. در حد همون یک ساعت.
که بعد با دکتر سنتی بچه‌هام که شهرستان بود، یه مشورتی کردم، بهم گفت مزاجت فوق العاده خشکه و رحم‌ت کم خونه. و گل گاوزبونو اسفندو... بدتر خشکت میکنه. گفت فقط مخلوط عسلوروغن بادام‌شیرین تزریق کن روزی دوبار. و صبح و شب یک قاشق عسل‌سیاهدونه بخور. این کارو یک هفته انجام دادم ، دهانه رحمم نرم‌تر شده بود. هفته ۳۹ بسختی دوفینگر شده بودم. یکی از مامانها گفت روغن حیوانی واژینال استفاده کن. و اناناس ناشتا. این کارو کردم از فردا موکوسهای خونی دفع میکردم. تا یک هفته این اتفاق افتاد. اما هنوز ۲فینگر بودم. هرچند دهانه رحمم نرمتر شده بود.
خلاصه چهل هفته‌م تموم شده بود و پیشرفت انچنانی‌ای نداشتم. ده هزارتومن نذر حضرت عبدلعظیم کردمundefined به دکتر حسنخانی پیام دادم، گفتن چون ویبک دو هستی خیلی خطر داره که تا الان صبرکردی،برو دکتر شیفت سزارینت کنه. با یه دکتر دیگه هم مشورت کردم همین رو گفت. اما دکتر خودم اعتقاد داشت که چون بچه اول تا چهارسانت رفته بودم، امید داریم به طبیعی.
خلاصه من دودل بودم و از طرفی هم استرس داشتم که وارد ۴۱ هفته که بشم نکنه بچه پی‌پی کنه. یا خطر بندناف.

ولی استخاره کردم برای طبیعی خوب اومد. و کمی استرسم کم‌شد. چهل هفته و دو روز بودم که بچه تکون نخورد. رفتم ان اس تی و سونو، قلبش خوب بود اما همچنان تکون نخورد. دکتر سونوگرافی بهم گفت اگر تا صبح تکون‌نخورد سریع برو بستری‌شو.
ماهم تا صبح صبر کردیم. بچه تکون‌نخورد. تصمیم گرفتم دیگه برم سزارین.چون من بخاطر طبیعی حاضر شده بودم که برم بیمارستان خصوصی و هزینه کنم. و تا اونموقع هم بخاطر طبیعی کلی هزینه کرده بودم. اگر میخواستم سزارین بشم میرفتم بیمارستانهای تحت قرارداد خودمون و برام تقریبا رایگان میشد. (دکتر امیرابادی فقط بیمارستانهای خصوصی زایمان میکنن. البته بعدا فهمیدم که بیمارستان انصاری هم با بیمه‌ما قرارداد داره)
صبح بلندشدیم ساکو بستیم که بریم بیمارستان بقیه‌الله برای سزارین. که به سرکوچه که رسیدیم دوباره همسرم بهم امید داد و گفت تا اینجا تلاش کردیمو اومدیم. اخرش هم بذار با دکترت پیش بریم. منم یه زنگ زدم دکتر امیرابادی و راهو کج کردیم به سمت بیمارستان انصاری که اخرین تلاشمون هم برای طبیعی بکنیم.
دکترم گفت بخاطر شرایطتت حتما لازمه که ماماهمراه داشته باشی. گفت اکثر ماماهمراهها از ۴سانت میان بیمارستان. اما با یه ماما هماهنگ کنیم که از همین الان بیاد پیشت. منم به خودشون سپردم. ساعت ۹ صبح بستری شدم برای ان اس تی و.... و ساعت ۱۱ ماماهمراهم رسید. خانم صفری

۱

۲۱:۴۴

بازارسال شده از
. بسیار کاربلد و بااعتقاد. ۱۶ ساعت لحظه به لحظه تو اتاق زایمان کنار منوهمسرم بود. بخاطر اینکه ویبک بودم امپول فشارم باید کنترل شده وارد سرم میشد. تا لحظه‌ی زایمان، روند امپول، قلب بچه و فشار من رو چک میکرد. ورزش کردیم ماساژ میداد، از خاطراتش هم تعریف میکرد که زمان بگذره و مشغول باشیم.
از ساعت ۱۱ صبح ک سرم فشار رو باز کردن، تقریبا ساعت ۴ عصر دردهام منظم شد. اما خیلی خیلی وابسته به سرم فشار بودم. وقتی قطع میکرد کلا انقباضاتم قطع میشد و وقتی بازمیکرد انقباضاتم دوباره به روال قبل برمیگشت. اما لازم بود که یه تایمهایی قطع کنن که به رحم فشار وارد نشه. ساعت ۷-۸ شب، تازه ۳سانت بودم. اما افاسمانم بهتر شده بود. حدود ۴۰ درصد. اما هنوز سر بچه بالا بود و تو لگن هم نیومده بود. دردهام از ساعت ۸ شب خیلی دیگه شدید شده بود. ولی پیشرفت نمیکردم. رفتیم تو وان ابگرم. ورزشو ماساژو... ناامید شده بودم. از پدرومادرم خواستم برام انشقاق بخونن. ساعت ۱۲شب تازه به ۴سانت و افاسمان ۶۰درصد رسیده بودم. دکترم گفت اگر تا ۲صبح پیشرفت نکرد میریم سزارین. اتاق زایمان به مجلس حضرت زهرا تبدیل شده بود. همسرم کنار اهو ناله‌ها و گریه‌های من، قران و دعا و روضه‌ی حضرت زهرا پخش میکرد. لحظه‌هایی که از شدت درد گریه میکردم،میگفت به یاد دردی که حضرت زهرا سر سقط محسنش پشت در کشید گریه کن. خودش و ماماهمراهم هم با روضه‌ها اشک ریختن. همسرم همش بهم امید میداد. گفت دوساعت دیگه مونده این دوساعت هم تحمل کنی تموم میشه.
تو این نه ماه، تو هر لحظه‌ای که حالی به حالی شده بودم از حضرت زهرا خواسته بودم که بتونم یه کم از دردهایی که سر زایمان بچه‌هاش و سقط محسنش کشیده رو بکشم. تو همون دردها و ضعفی که داشتم به همسرم میگفتم من دیگه توان ندارم تو حضرت زهرارو صداکن بیاد بالای سرم.
دکترم بیمارستان نبودن. ساعت یک صبح اومدن بالای سرم.دید که پیشرفتی نداشتم. اما ناامیدم نکرد. گفت اگر همکاری کنی میتونیم. من دیگه نفسهای عمیقم به اه و ناله و گهگاهی دادوبیداد تبدیل شده بود. وسط دردها همون تایمهای یک الی دودقیقه رو ناخوداگاه خوابم میبرد و دوباره با درد بیدار میشدم دیگه توان نداشتم. شب قبلش کلا دو ساعت خوابیده بودم. و تا لحظه زایمانم حدود ۲۳ ساعت بیدار بودم.. سر گیجه داشتم.
حرفهای خانم ابادی تو ذهنم بود. همه‌ی خوراکیهایی که گفته بود رو اماده کرده بودم و دایما مصرف میکردم و واقعا توی برگشتنه انرژیم اثرداشت.
دکترم تصمیم گرفت کیسه اب رو پاره کنه و خودمم همکاری کنم. بهم گفت هروقت انقباضاتت شروع شد، به روش زور زدنه بعداز کرون کردن، زور بزن. همسرم فیلمهای خانم ابادی رو دیده بود و کاملا بلد بود که چطور کمر و ران پام رو بالا بگیره و با ماماهمراه کمکم کردن موقع انقباضات زور میزدم. و در زمانهای غیرانقباضاتم، استراحت میکردم. در زمانهای زور زدن، دکتر دستش رو داخل میکرد و سر بچه رو هدایت میکرد سمت پایین. با چهارپنج بار زور محکم، سر بچه به لطف خدا و کمک دکترم پایین اومد‌. سریع منو اوردن روی زمین به حالت چمپاتمه و همون زور زدن رو به حالت چمپاتمه انجام دادم و همسرم به همون روشهای خانوم ابادی کمرم رو درحالت چمپاتمه از بالا ب پایین با شدت زیاد ماساژ داد که با سه چهاربار زور زدن کرون کردم و سریع بردنم رو تخت زایمان. کلیپهای خانم ابادی جلوی چشمام بود، با همون حالت زوری که گفتن به واژن بیار نه مقعد، زور زدم. البته رو تخت زایمان، به حالت چمپاتمه بودم، نه خوابیده. جیغو داد هم میکردم. دکترم میگفت فقط ذکر بگو و دعا کن. منم جیغ میزدم که نمیخوام دعاکنم نمیخوام ذکر بگم. که یکدفعه احساس دردشدیدو سوزش بهم دست داد و ساعت ۲.۲۰ دقیقه صبح، بچه رو گذاشتن روی دلم.
دوباره سرم فشار رو باز کردن تا جفت هم خارج بشه. دیکه همه منو ول کردن رفتن. من موندمو همسرم undefined ولی هنوز درد داشتم. کمتر از ده دقیقه، کاملا جفتم خارج شد. بعد دکترم اومد تخلیه کامل رو انجام داد و چندتا بخیه زد و حین بخیه زدن باهام بگو بخند میکرد. که حالم بهتربشه اما من اصلا جون نداشتم. و انگار تو حالت خوابو بیدار بودم. خیلی دکترم رو اذیت کردم. تو اون یک ساعت از زمان پاره شدنه کیسه اب تا زایمانم، در گوشش جیغهای بنفش میکشیدم، همش میگفت زینب پرده گوشمو پاره کردی جیغ نزن. تموم بازوهاش رو با چنگ و زور، زخمی کرده بودم. با همه‌ی اینها کلی حمایتم کرد و کلی هم اخرش بگویخند کرد تا حالم روبراه بشه.ماما همراه هم تا نزدیکای پنج صبح پیشم بود. و خیلی عمیقا ازشون متشکرم.
تا دیگه خدمات اومدن منو شستشو‌دادنو بردنم توی بخش.
به حالت عادی که درومدم انگار همه‌چیز برام‌یه خواب بود. خیلی خوشحال بودم. و نمیدونستم چطوری باید از خدای مهربونم تشکر کنم.
امروز فهمیدم همون لحظه‌های سخت زایمان که اوجه ناامیدیم بود و یکدفعه تبدیل به امید و اثربخشی شد، لحظه‌هایی بوده که پدرومادرم برام در حال خ

۱

۲۱:۴۴

بازارسال شده از
وندنه دعا و قران بودن. پدرم گفت همون شب برات چله‌ی عاشورا، چله‌ی کسا و ۱۴هزارصلوات و چهل صفحه قران نذر کردم. و برام تا ساعت یک صبح انشقاق میخونده.
مسلما انگیزه و امید خودم، کلاسهای‌ورزشی خانم ابادی و حمایتهای فوقالعاده‌ی دکترم و همسرم، و حضور ماماهمراهم، همه و همه توی زایمان من موثر بوده، اما اولو اخرش از دید من، لطف و معجزه‌ی خدا بود.
که خواست به همه نشون بده تا لحظه‌های اخر هم، توکلتون بهش باشه و لحظه‌ای ازش ناامیدنشید. خدا مامانای باردار رو خیلی دوست داره و کمترین فاصله با خدا، همین فاصله‌ایه که بچه تو شکم داریمو با خدا حرف میزنیم. انقدر بهش نزدیک میشیم که دعاهامون رو مستجاب میکنه و دستمون رو میگیره.
همتون رو با تموم ارزوهای قشنگتون، به خدای مهربون میسپارم. undefined

۱

۲۱:۴۴

۵ اسفند ۱۴۰۰
بازارسال شده از Sara🌻
شرح زایمان طبیعی
جمعه ۳۰/۱۱/۱۴۰۰دکتر عزیزم خانم امیرآبادی
روز زایمان۳۸هفته و ۶ روز بودم دردهای خفیف و قابل تحمل داشتم همراه با انقباض
دکتری که تحت نظرشون بودم به درخواست خودم منو ۳۷ هفته با اینکه توی اون روز هم من درد کمر داشتم و انقباض ولی نامنظم بود و فکر میکردم الان حداقل یکی دوسانت هستم ولی بعد از معاینه گفتن دهانه رحم نرم نیست ، بسته ست ، دهانه رحم خلفی هست و آماده زایمان نیستی
من سال ۹۸ با ایشون زایمان داشتم و پرسیدم یعنی انگار نه انگار که دوسال پیش زایمان داشتم ایشون گفتن که نه و‌من خیلی ناامید و ناراحت شدم و البته استرس گرفتم
حیپای زایمان راحت شرکت کردم ولی نمیتونستم ورزش کنم و اصلا نتونست به من کمکی بکنه چون درد شدید لگن داشتم و ورزش کردن برام سخت بود از طرفی نفسم تنگ میشد و انقباض داشتم و با هر انقباض مجبور به تخلیه مثانه میشدم یعنی احساس ادرار بعد از هر انقباض حتمی بود برای من و این ورزش کردن رو برام سخت میکرد
تا اینجا من خانم دکتر امیر آبادی رو فقط از تجارب دوستان هم‌گروهی میشناختم و ایشون رو ندیده بودم اصلا و تحت نظر ایشون نبودم و فکر میکردم به قدری سرشون شلوغه که وقتی برای من نمی‌رسه یا نکنه به من اهمیت ندن نه از روی اهمال کاری بلکه بخاطر تعداد زیاد مراجعه کنندگان شون ترسیدم کم توجهی کنن بهم

عصر روز ۲۹ بهمن من درد و انقباض همیشگی رو داشتم!حمام کردم بهتر نشد ولی فاصله ها نامنظم بود بین دو انقباض تجربه این درد و انقباضات رو در هفته ۳۷ و ۴ روز هم که معاینه شده بودم و دکتر گفته بودن بسته ی بسته هستم!رو داشتم اینم بگم معاینه دکترم هیچ دردی نداشت درحالی که من خواسته بودم معاینه ای بکنن که به زایمان نزدیک بشم ولی معاینه تحریکی نکردن.

در ادامه‌ی خاطره روز زایمانغروب بود که با همسرم یهویی تصمیم گرفتیم با خانم امیرآبادی تماس بگیرم برای اینکه اگه قبول کنن ماه آخر با ایشون زایمان کنم تماس گرفتم بسیار مهربان و خوش برخورد بودن مثل بعضی دکترها بی اعصاب نبودنundefinedیه کلمه ای جواب بدنundefined
شرح حال و مشخصات پرسیدن ، دادم و گفتن برم درمانگاه برای معاینه اینم بگم اون شب تایم کاری و شیفت خانم دکتر نبود و فقط بخاطر من اومدن درمانگاه که من رو معاینه کنن و گفتن به احتمال قوی امشب زایمان میکنم و ساک نوزاد هم با خودم بیارم
اینجا من و همسرم اصلاااا باورمون نمیشد که من زایمان کنم اونم همون شب چون دکتر قبلی ما رو مأیوس کرده بود و میدونستم وضعیت جنین op هست فکر میکردم حتما پروسه زایمانم طول می‌کشه

با این حال با ساک نوزاد برای معاینه راهی شدیم خانم دکتر عزیز هم معاینه کردن یه معاینه تحریکیundefinedundefinedو گفتن ۳،۴ سانت هستم خییییییلی خوشحال شدم و کمی استرس که یعنی چقدر طول میکشه فول بشمundefined داخل ۳ و بیرون ۴ بودم خانم دکتر گفتن پاشم راه برم برای اینکه ببینیم پیشرفت میکنم یا نه حدود ۲۰ دقیقه بهم زمان دادن من هم کمی قدم زدم و رفتم پیش همسر و پسرم پسرم رو بغل کردم undefinedبرگشتم معاینه کردن ۴،۵ سانت شدم قرار شد همسرم پسرم رو ببره خونه و برگرده پیشم و منو خانم دکتر بریم بیمارستان که کیسه آب رو بزنن و برم توی وان آب گرم و تاکید داشتن امشب میزاییundefinedمنم خوووشحااالبا چاشنی استرسچون تا غروب خبری از زایمان نبود داشتیم زندگی مونو میکردیم و فکر میکردیم اسفند زایمان میکنمهمسرم رفتخدا خیر کثیر بده به خانم دکتر اسنپ‌گرفتن و‌راهی شدیم ....همسرم نبودن و من به لطف و صحبت های خانم دکتر باپذیرش بستری شدمرفتیم بخش زایمانمعاینه کردن کیسه آب رو زدن و من ۶ سانت شدم گفتن برم توی وان و زور بزنم موقع درد رفتم نشستم درد هام قابل تحمل بود با تنفس رد میکردم!!
خانم دکتر میرفتن بیرون برمیگشتن میدیدن من با نفس رد میکنم دردو انقباض رو میگفتن زور بزن!!!
منم شنیده بودم زور زدن جز به وقت مرحله فولی باعث ورم دهانه رحم و سخت زایی میشه!مونده بودم
درحالیکه خانم دکتر درست میگفتن من خوب پیشرفت میکردم بچمop بود گیر کارم این بود که بچه بالاست و حتما باید زور میزدم ولی من اون موقع هم جون زور زدن نداشتم چون شام نخورده بودم و ساعت ۱۰ و نیم شب بودundefinedهم گیج که پس چرا از درد نمیمیرم و خانم دکتر میگن زور بزن وقت درداundefined اینقدر نزدم آمپول فشار وصل کردن البته خانم دکتر اولش مخالف آمپول فشار بود و حتما اگه زور میزدم و مغزم اون موقع قفل نمیکرد بدون آمپول فشار زایمان میکردم چون داشتم عالی پیش میرفتم
تا اینکه همسرم اومد پیشم آبمیوه و کمپوت خوردم بین دردا کمی جون گرفتم و دردا شدت گرفت و ناله های من شروع شد و من توی وان زور میزدم یا یادم میرفت باز با دم و باز دم رد میکردم! تا اینکه خانم دکتر گفتن فکر کن دستشویی داری و فقط زور بزن

اینم بگم ایشون توی دردا منو معاینه میکردن و‌ می‌گفتن زور بزنم
این حرکتشون حرفه ای بودundefinedعااالی منو مینداخت جلو و الکی درد نمیکشیدم و من به روش صحیح اون موقع زور میزدم یعنی زور به واژن نه به مقعد
حتی توی وان معاینه میکردن منو و‌من توی پوزیشن چمباتمه بودمبیرون هم اگر سرپا بودم میگفتن بشینم و معاینه میکردن و‌من توی دردا زوووور میزدم الهی خانم دکتر عزیزم دست به خاک میزنن طلا بشه بلکه کمی جبران محبت هاشون باشهundefined

دکتر قبلی عمرا این کارها رو برام میکردundefinedخانم دکتر امیر آبادی واااقعا فرشته ستundefinedاون موقع که من درد داشتم ایشون ساک نوزاد رو بلند کرده بودن تا به اسنپ رسیدیم و من اون موقع بین دردا به خانواده م اطلاع میدادم که دارم میرم برای زایمان....واقعا انسان شریف و مهربونی هستن خیلی مهربون و مادرانه برخورد داشتن با من و‌من اونشب اصلا احساس غربت نداشتم بلکه دلم قرص بود مثل بچه ای که دنبال مامانش راه افتاده بود بودم حتی فکر نکردم برم ساک رو از دستشون بگیرم همینقدر دور بودم از حس غربت ....توی اسنپ هم صحبت میکردن با من و من از استرسم کم‌میشد و واقعا آروم میشدم!
انگار داشتم با دوستم یا مامانم میرفتم بیمارستان و قراره همه چی خوب پیش بره چون دکترم هوامو دارهundefinedundefined
الحمدلله رب العالمین بابت این رزق خوب زایمانمundefinedدکتر مهربون مذهبی ولاییundefinedundefined
ساعت ۱۰ونیم کیسه رو‌زدنساعت ۱۱ آمپول فشار زدن توی وان بودم برای nst بیرون میومدم معاینه های دکتر عزیز ادامه داشت هم بیرون هم توی وان ساعت ۱۲ و ۵۰ شاید آخرین معاینه توی وان بود که خانم دکتر گفتن برم روی تخت من هم گفتم نه میخوام تو وان بمونم undefined دختر بدی شده بودم
گفتن نه الان بچه میاد باید روی تخت باشی رفتم ولی دلم میخواست آب گرم روم باشهundefinedدردام زیاد بود
پوزیشن زایمان گرفتم معاینه شدم باز بچم‌ op بود یهو رفت بالا عرضی شد من خواستم سکته کنم که وای تو که داشتی میومدی!تا اینکهبه خواست خدا رفت بالا چرخید اومد پایین یعنی یهو انگار منو از ته چاه ظلمت بیرون کشیدن به سمت نورundefined

توی پوزیشن چمباتمه راحت بودم نشستم زوووور میزدم تقریبا توی بغل خانم دکتر بودم بنده خدا شونه شون درد گرفت از بس من فشار میدادم متاسفانه دست خودم نبودundefinedآخراش هم دستام دور گردن ایشون حلقه زدم سرم کردم تو سینه م و زور میزدم همون حرکت چمباتمه هم بودمواقعا بهشون فشار میومد ولی منو‌کمک میکردن و عقب نمیرفتن تنهام نمیذاشتنundefinedundefinedدلم سوخت آخه با خنده و ناله گفتن گردنم شکستundefinedundefinedخیلی خجالت کشیدم دوست داشتم بوسشون کنممعذرت خواهی کنم ولی توانشو نداشتمundefined
در نهایتساعت ۱:۰۵ دقیقه خانم دکتر دخترم رو گذاشتن روی سینه مundefinedundefinedundefined
ساعت ۹ توی درمانگاه اولین معاینه رو انجام دادن ۱۰ و ربع اتاق زایمان بودم و‌کیسه رو زدن ۱۱ سرم آمپول فشار زدن ۱ شب زایمان کردم

دوتا نکته بگم من قبل اومدن دخترم اصرار و التماااااس میکردم که برش بزنید ولی خانم دکتر الحمدلله به حرفم گوش ندادن و گذاشتن خودم برش بخورم اصلا قابل مقایسه نیست پارگی خود به خود با پارگی قیچی!
زایمان قبل من بیش از ۲۰ روز گذشته بود هنوز نمیتونستم درست بشینم درست راه برم!!!بخاطر برش با قیچی حتی سرپا می ایستادم درد بخیه داشتم!!! وحشتناک بود همش کج مینشستم و شیر میدادم یا توی عذر میخوام دستشویی نابود میشدم از درد ولی ایندفعه کاملا متفاوت بود برام روز اول فقط با ترس و احتیاط مینشستم ولی بعد فهمیدم که نه بابا درد نداره ! و خییییلی راحتم خدا رو شکر

خدارو شکر خانم دکتر به حرفام گوش نمیدادن ایشون واقعا کار درست و حرفه ای هستنundefined
الهی که آخر و عاقبتشون ختم به شهادت بشه در ۱۲۰ سالگیundefinedundefinedکمتر از شهادت حیفه براشونundefinedundefinedundefinedundefined


نکته دوم شیطونی ماما های شیفت بود مثلاً به دروغ بهم گفت زور نزن ورم داری
یعنی دهانه ورم کرد خانم دکتر اومدن گفتن ورم نداره که!و من خدارو شکر باز زور زدم
ماما ها اخلاق مناسبی نداشتن من اصلا راضی نبودم حضور خانم دکتر اینقدر شیرین بود تلخی رفتار اونا رو یادم میبرد خیلی هم بد رگ میگرفتن من بدرگ هستم ولی نه جوریکه دستام رو نابود کنن
جفت دستام ورم‌ کرد!
از تیپ شون هم راضی نبودماون ماما که منو‌معاینه کرد و گفت ورم داری ناخن کاشته بود undefined
خدارو شکر کلا فقط یه بار معاینه کرد همه ی معاینه ها توسط خود خانم دکتر بود جمیع خیر دنیا و آخرت نصیبشونundefined
بیمارستان انصاری کلا راضی نبودم ولی چون خانم دکتر بودنمن اذیت نشدم
ببخشید طولانی شد من الله التوفیقundefined
undefined۷

۴

۳:۴۲

۱۰ فروردین ۱۴۰۱
بازارسال شده از

سلام تجربه زایمان ویبک یک به نام خدا 7 فروردین 1401 تاریخ زایمان من از یکسال قبل پیگیر زایمان ویبک بودم یعنی قبل از بارداری . از همه میپرسیدم اصلا چنین چیزی وجود داره وکسی انجام میده یا نه . قبلش باید کاری کنم یا نه . فاصله دو زایمان من دو سال و سه ماه هست . از هر کسی پرسیدم برای ویبک گفتن تا 36 هفته اصلا کار خاصی نمیخاد انجام بدید . ولی به نظرم اشتباه میکردن . قبل از بارداری باید طبع بدن رو متعادل کنی غذای مفید مقوی بخوری. مشگلی اگر دارید مثلا کمر درد یا استخوان درد یا احساس سردی و ضعف باید بر طرف کنید . ولی اگه برطرف نکردید دلیل نمیشه که نتونید ویبک کنید . من دیسک کمر داشتم قبل بارداری دکتر رفتم ولی خوب نشده بودم. کارهای خونه و ورزش کردن رو حتما انجام بدید . من با پسر دوسالم دائم بازی میکردم . توی کل روز اصلا استراحت نداشتم . ویارم تقریبا خوب بود . توی بارداری فکر میکنم یکبار فقط حالت تهوع داشتم ولی یکبار سبزی خوب شسته نشده خورده بودم که اسهال شدم . تا هفته 32 همه چی خوب بودد. آزمایش ها و سونو ها خوب بود . چسبندگی نداشتم چون روی خط بخیه سزارین روغن می مالیدم و ماساژ میدادم.هفته 32 سونو داپلر دادم و دکتر گفت ضخامت آندومتر رحم کم هست و شروع کردم چربی پوست رو بالا بردم با روغن مالی و خوردن روزانه 4 قاشق روغن زرد گاوی (من حدود 4 ساله پیگیر طب سنتی هستم و تقریبا همه بیماری هامون رو از جمله کرونا با طب سنتی و خانگی درمان کردم . من مزاج خودم رو میدونم لطفا تدابیری که اینجا نوشتم رو طبق مزاج خودتون انجام بدید.) و دو هفته بعد که دوباره سونو دادم دکتر گفت ضخامت خوب شده خدا روشکرundefinedundefined.
undefined۳

۱

۱۳:۴۱

بازارسال شده از

از هفته 36 ورزش های لگنی و مخصوص بارداری و خاکشیر و تخم شربتی و هر چیزی که مخصوص زایمان بود رو شروع کردم . تقریبا روزی سه ساعت ورزش با توپ و پیاده روی میکردم علاوه بر کارهای خونه . هفته 37 انقباض هام شروع شد ولی کم بود . 37 و 5 روز به دکتر گفتم دردام بیشتر شده و گفت پاشو بیا . اینم بگم ما خونمون سنندجه و دکترم دکتر امیر آبادی نازنین که تهران بودن و من تا موقع معاینه زایمان ایشون رو ندیدم فقط تماس داشتم با ایشون.یک روز قبل زایمان ایشون معاینه تحریکی انجام دادن و دردام بیشتر شد و گفتن برو خونه فردا زایمان میکنی . 38 هفته و دو روز زایمان کردم . وزن بچه 3 کیلو 300 بود . 4 ساعت زمانی که تو بیمارستان بودم طول کشید . ولی وان آب گرم استفاده کردم و ماساژ و روغن مالی که خیلی خوب بود . ماما همراه نداشتم ولی بهیار و ماما شیفت خیلی همکاری کردن . اون شب فقط من زایمان داشتم بخاطر همین همه به من کمک میکردن . خیلی خوش گذشت و خیلی خوش اخلاق بودنundefinedundefined وقتی بچه بدنیا اومد خانم دکتر بلند اذان میگفتن و همسرم تربت گذاشتن دهان پسرم . موقع دردام خانم دکتر میگفتن دعا کن برای همه کلی برام دعا میخوندن همش میگفتن منو بقل کن undefined خیلی مهربان و دلسوزن 4 ساعت کامل پیش من بودن و منو معاینه میکردن و کمک میکردن زایمانم پیشرفت کنه .دعاهای مخصوص زایمان آسان رو هم بسته بودم به پام . بیمارستان انصاری تهران بودم که هزینه شد ده میلیون ولی ما بیمه داشتیم .
undefined۵

۸

۱۳:۴۱