لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل ꩜˚𝒗𝒆𝒍𝒗𝒆𝒕 𝒑𝒂𝒈𝒆𝒔𐙚˚꩜
۱۱ عضو

꩜˚𝒗𝒆𝒍𝒗𝒆𝒕 𝒑𝒂𝒈𝒆𝒔𐙚˚

مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۲۱ مرداد
꩜˚𝒗𝒆𝒍𝒗𝒆𝒕 𝒑𝒂𝒈𝒆𝒔𐙚˚
ممبر ها 10 تا به بالا شد براتون میزارمundefined
خیلیه خوب همون جور که قول داده بودمم قسمت اول رو میزارمممم
undefined۱

۷

۱۸:۵۳

سهههه
undefined۱

۷

۱۸:۵۴

دووو
undefined۱

۷

۱۸:۵۴

یکککک
undefined۱

۷

۱۸:۵۵

ایستگاه اخر شب..
بعد ظهر دوشنبه، یک روز عادی بود. مثل همیشه داشتم از مدرسه برمیگشتم و به شایعه ای که توی مدرسه پخش شده بود فکر میکردم.( اون ایستگاه متروی قدیمی درواقع یه ایستگاه مترویی یه که باعث میشه بتونی توی ارزوهات زندگی کنی؟.. نه بابا عمراundefined) نمیتونستم فکرشم کنم، این یه چیز غیر عادیه، اما خوب باحال میشد اگر واقعی بود.رسیدم خونه و چون خیلی خسته بودم یکم خوابیدم. عصر بود، بلند شدم و پرده رو کشیدم کنار، واو! چه غروب خوشگلیی! از پله ها رفتم پایین. هنوزم اون شایعه تو فکرم بود،( ولی نکنه واقعی باشه؟) خیلیی کنجکاو بودم که برم ببینم، اما نمیخواستم ریسک کنم چون مثل اینکه وقتی وارد اون قطار میشی در عوض پنج دقیقه زندگی کردن توی ارزو و اینده و گرفتن یه سر نخ پنج سال از عمرت گرفته میشه. یکم کتاب خوندم و جواب پیام هامو دادم. دیگه شب شده بود. شام خوردم و خوابیدم. از خواب پریدم، هوا از شدت مه سنگین شده بود جوری که وقتی نفس میکشیدم انگار داشتم سنگ می بلعیدم،خیلی تاریک و خوفناک بود. ساعت رو چک کردم،ساعت 3:00 عه. از شدت کنجکاوی داشتم میمردمم یعنی چه اتفاقی اونجا میوفته؟ اگر بتونم از الان توی ارزوم یعنی تصمیم ایندم زندگی کنم چی؟ بلند شدم اما تا در رو باز کردم پشیمون شدم..( بسم الله.. چرا امشب اینجوریههه، هوا مه الود و سرده، چراغ ها دارن اتصالی میزنن، واقعا دلم نمیخواد برمم) بعد از کلی کلنجار با خودم بالاخره راضی شدم این مسیر رو برم...
undefined۵

۷

۱۸:۵۵

ری اکت یادتون نرههundefinedundefined
undefined۱

۷

۱۸:۵۵

۲۲ مرداد
سلامممundefined

۴

۸:۳۳

خواستم روز های رمان هارو اعلام کنمم

۴

۸:۳۳

ایشالا از هفته ی دیگه روزای رمان:یکشنبه، سه شنبه و پنج شنبسundefined
🥳۲

۴

۸:۳۵

لینک ناشناسundefinedundefinedundefinedhttps://ble.ir/payamgir_robot?start=pv8_178e89c9095335484a79

۴

۸:۳۶