لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل رمان ورس «NovelVerse»☁️📚ر
۵۵ عضو

رمان ورس «NovelVerse»☁️📚

دنیای رمان
رمان در همه ژانرها؛ عاشقانه، فانتزی، ترسناک، جنایی، علمی‌تخیلیundefinedundefined
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۲۲ تیر
thumbnail
رمان:#نفرین کهربایی نویسنده: meva «می وا»#پارت اول شاخه‌های خشک زیر پاهای نیوا می‌شکستند و صدایشان در دل جنگل می‌پیچید. نفس‌هایش بریده بود و سینه‌اش از شدت دویدن می‌سوخت. هر بار که به پشت سر نگاه می‌کرد، تنها تاریکی میان درختان را می‌دید؛ اما همان تاریکی برای ترساندنش کافی بود.صدای مرد از پشت سر آمد.«فرار نکن! هر جا بری پیدات می‌کنم.»
نیوا اشک‌هایش را با آستین پاک کرد و سرعتش را بیشتر کرد. شاخه‌ای به صورتش خورد و پوست گونه‌اش را خراش داد، اما حتی مکث هم نکرد. فقط می‌خواست از آن صدا دور شود.ناگهان پایش به ریشه‌ی قطور درختی گیر کرد.همه‌چیز در یک لحظه اتفاق افتاد.تعادلش به هم خورد، روی زمین افتاد و درد تیزی تا زانویش دوید. قبل از آنکه بتواند بلند شود، سایه‌ی مرد بالای سرش ظاهر شد.لبخندش از هر حیوان درنده‌ای ترسناک‌تر بود.
دستش را روی دهان نیوا گذاشت.
«دیگه تمومه...»
نیوا با تمام توان دست و پا زد. ناخن‌هایش را در بازوی مرد فرو برد، اما او فقط خندید.
دکمه‌ی پیراهنش با صدایی خشک کنده شد.
اشک از گوشه‌ی چشم‌های نیوا سرازیر شد.
«خواهش می‌کنم... ولم کن...»
صدایش میان درختان گم شد.
مرد انگار از ترس او لذت می‌برد.
« علکی داد و بیداد نکن هیچ‌کس اینجا صداتو نمی‌شنوه ...... تنها صدایی که می‌خوام بشنوم صدای ناله هات باشه.»
اما همان لحظه...
غرشی عمیق، سنگین و لرزاننده از دل جنگل برخاست.
مرد خشکش زد.
جنگل، که تا چند ثانیه قبل پر از صدای جیرجیرک‌ها بود، ناگهان در سکوتی مرگبار فرو رفت.
چیزی میان سایه‌ها حرکت کرد.
دو چشم زرد، مانند دو شعله‌ی آتش، از تاریکی بیرون آمدند.
بعد...
همه‌چیز تنها یک چشم بر هم زدن طول کشید.
گرگی عظیم با جهشی سهمگین خودش را روی مرد انداخت.
فریاد مرد در جنگل پیچید.
صدای شکستن استخوان....تقلا...
و بعد...
سکوت.
نیوا جرئت نداشت نگاه کند.
تمام بدنش می‌لرزید.
چند لحظه بعد، صدای قدم‌های آرامی به گوش رسید.
وقتی سرش را بالا آورد، گرگ مقابلش ایستاده بود.
پوزه‌اش به خون آغشته بود، اما نگاهش عجیب آرام به نظر می‌رسید.
نیوا ناخودآگاه عقب خزید.
«...لطفاً...»
گرگ هیچ حرکتی نکرد.
فقط چند لحظه او را نگاه کرد.
بعد آرام جلو آمد.
نیوا چشم‌هایش را بست.
منتظر بود درد دندان‌هایش را روی گردنش احساس کند.
اما به‌جای آن...
پوزه‌ی گرم گرگ به‌آرامی روی گونه‌ی خیسش کشیده شد.
خونِ صورتش پاک شد.
گرگ سرش را کمی کج کرد؛ انگار مطمئن می‌شد دختر زنده است.
بعد برگشت و آرام میان درختان راه افتاد.
نیوا ناباورانه به پشت او خیره ماند.
«چرا...؟»
صدایش آن‌قدر آرام بود که خودش هم به‌سختی شنید.
«چرا منو نخوردی...؟»
گرگ نایستاد.
فقط گوش راستش برای لحظه‌ای تکان خورد.
نیوا به جسد مرد نگاه کرد.
هیچ نشانی از حمله برای خوردن شکار دیده نمی‌شد.
انگار گرگ فقط برای نجات او آمده بود.
دلش می‌گفت اگر همان‌جا بماند، حیوانات وحشی یا افراد دیگری پیدایش خواهند کرد.
به زحمت از جا بلند شد.
زانویش درد می‌کرد.
به گرگی که آرام دور می‌شد نگاه کرد.
«هی...»
گرگ ایستاد.
«صبر کن...»
او نمی‌دانست چرا این جمله را گفت.
نمی‌دانست چرا به‌جای فرار، دلش می‌خواست دنبال همان موجود ناشناس برود.
اما برای اولین بار بعد از ساعت‌ها...
تنها موجودی که از او نمی‌ترسید، همان گرگ بود.
نیوا نفس عمیقی کشید و لنگ‌لنگان قدم برداشت.
گرگ دوباره راه افتاد.
و دختر، بی‌آنکه بداند این تصمیم قرار است تمام زندگی‌اش را تغییر دهد، وارد اعماق تاریک جنگل شد.@verseroman
undefined۲

۱۰۹

۷:۰۱

thumbnail
رمان:نفرین کهربایی نویسنده: meva«می وا»#پارت دوم نیوا چند قدم بیشتر برنداشته بود که زانوی زخمی‌اش خالی کرد و دوباره روی زمین نشست.
گرگ از حرکت ایستاد.
باد آرام از میان شاخه‌ها می‌گذشت و بوی خاک خیس و برگ‌های تازه را با خود می‌آورد.
گرگ برگشت و به او نگاه کرد.
نیوا با اخم گفت:«چی؟ می‌خوای مطمئن شی هنوز نمردم؟»
گرگ فقط نگاهش کرد.
نگاهی آرام، بی‌هیچ نشانی از دشمنی.
نیوا آهی کشید و زیر لب غر زد:«خودمم نمی‌دونم چرا دنبالت راه افتادم... شاید چون از آدم‌ها بیشتر می‌ترسم تا از تو.»
گرگ دوباره راه افتاد.
نیوا با لنگیدن دنبالش رفت.
هر چند دقیقه یک بار، گرگ سرعتش را کم می‌کرد؛ انگار حواسش بود دختر از او جا نماند.
---
خورشید آرام‌آرام پشت درختان پنهان می‌شد.
سایه‌ها کشیده‌تر شده بودند و جنگل رنگی تیره به خود گرفته بود.
صدای قاروقور شکم نیوا سکوت را شکست.
دستش را روی شکمش گذاشت و خجالت‌زده خندید.
«خیلی خب... فهمیدم.»
گرگ گوشش را تکان داد.
«به من نخند! از صبح هیچی نخوردم.»
در همان لحظه، خرگوشی سفید از میان علف‌ها بیرون پرید.
گرگ مثل تیر از جا کنده شد.
تنها چند ثانیه بعد، با شکار در دهانش برگشت و آن را جلوی نیوا انداخت.
دختر چند لحظه به خرگوش خیره ماند.
بعد با ناراحتی گفت:«نه... نمی‌تونم.»
گرگ پلک زد.
«می‌دونم گشنه‌ام... ولی نمی‌تونم خام بخورمش.»
چند لحظه سکوت میانشان حاکم شد.
بعد اتفاق عجیبی افتاد.
گرگ خرگوش را دوباره برداشت و به میان درختان رفت.
نیوا با تعجب زمزمه کرد:«قهر کردی؟»
چند دقیقه گذشت.
صدای خش‌خش برگ‌ها دوباره شنیده شد.
این بار گرگ با چند سیب وحشی و شاخه‌ای پر از تمشک برگشت.
میوه‌ها را آرام روی زمین گذاشت.
نیوا مات مانده بود.
«...اینارو... برای من آوردی؟»
گرگ فقط نشست.
دمش یک بار آرام روی زمین خورد.
نیوا لبخند کمرنگی زد.
«ممنون.»
یکی از سیب‌ها را برداشت.
قبل از گاز زدن، نصفش را به طرف گرگ گرفت.
«بیا... با هم بخوریم.»
گرگ سیب را بو کشید.
بعد سرش را برگرداند.
نیوا خندید.
«آهان... جناب گوشت‌خوارن.»
برای اولین بار بعد از آن کابوس، خنده‌ای واقعی روی لب‌هایش نشست.

هوا کاملاً تاریک شده بود.
نیوا کنار تنهٔ قطور بلوطی نشست.
خستگی روی پلک‌هایش سنگینی می‌کرد.
اما هر بار که چشم‌هایش را می‌بست، صورت مرد مهاجم جلوی چشمش ظاهر می‌شد.
دست‌هایش شروع به لرزیدن کرد.
بی‌اختیار زانوهایش را بغل گرفت.
گرگ آرام از جایش بلند شد.
بی‌صدا چند قدم جلو آمد.
آن‌قدر نزدیک که گرمای بدنش احساس می‌شد، اما نه آن‌قدر که نیوا بترسد.
دختر با تردید دستش را جلو برد.
«می‌تونم...؟»
گرگ تکان نخورد.
نوک انگشت‌های نیوا آرام روی سر او نشست.
خز نرم و گرمش زیر دستش موج برداشت.
اشک بی‌اختیار از گوشهٔ چشم نیوا پایین آمد.
«امروز... اگر تو نبودی...»
نتوانست جمله‌اش را تمام کند.
گرگ فقط آرام کنار او دراز کشید.
نه برای اینکه نوازش شود.
نه برای اینکه غذا بگیرد.
فقط برای اینکه دختر، آن شب را تنها نماند.
آن شب، زیر آسمانی پر از ستاره، فاصلهٔ میان یک انسان و یک گرگ، تنها به اندازه یک قدم بود.@verseroman
undefined۲

۱۰۸

۷:۰۱

undefined فراخوان نویسنده

اگر رمان‌نویس هستی یا دوست داری رمانت داخل این کانال منتشر بشه، فقط کافیه به پیوی ادمینم پیام بدی. undefined
‎@vedbd

بعد از بررسی، بهت دسترسی مدیریت داده می‌شه تا بتونی رمانت رو منتشر کنی. undefined

منتظر داستان‌های قشنگتون هستیم.
undefined

۱۰۵

۷:۱۴

رمان:# نفرین کهربایی نویسنده:me va«می وا»#پارت سوم
صبح، با نوای پرندگان آغاز شد.
پرتوهای طلایی خورشید از میان شاخه‌های انبوه بلوط پایین می‌ریخت و روی صورت نیوا می‌افتاد. دختر با چشمانی نیمه‌باز از خواب بیدار شد. چند لحظه طول کشید تا به خاطر بیاورد کجاست.
جنگل...
گرگ...
آن مرد...
با وحشت از جا نشست.
چند قدم آن‌طرف‌تر، گرگ کنار برکه‌ای کم‌عمق ایستاده بود و آب می‌نوشید.
نیوا نفس راحتی کشید.
«پس... خواب نبود.»
گرگ سرش را بالا آورد و نگاه کوتاهی به او انداخت.
نه نزدیک شد، نه دور.
فقط مطمئن شد که دختر بیدار شده است.
---
راهشان را از میان جنگل ادامه دادند.
نیوا دیگر کمتر حرف می‌زد.
نه از روی ناراحتی؛ بلکه احساس می‌کرد سکوتِ جنگل را نباید شکست.
گاهی فقط صدای خش‌خش برگ‌ها شنیده می‌شد و گاهی آواز دارکوبی که بر تنهٔ درختی می‌کوبید.
ناگهان وِنی ایستاد.
گوش‌هایش سیخ شد.
باد را بو کشید.
بعد بدون هیچ صدایی خودش را پشت بوته‌ها پنهان کرد.
نیوا هم بی‌اختیار پشت درختی خم شد.
چند ثانیه بعد، گله‌ای از گوزن‌ها از میان درختان عبور کردند.
در میان آن‌ها، یک بچه‌گوزن کوچک از بقیه عقب مانده بود.
نیوا نفسش را حبس کرد.
«الان شکارش می‌کنه...»
اما برخلاف انتظارش، وِنی از جایش تکان نخورد.
گله آرام از مقابلشان گذشت و ناپدید شد.
نیوا با تعجب از پشت درخت بیرون آمد.
«چرا نگرفتی‌شون؟»
گرگ فقط نگاهش کرد.
«گشنه نبودی؟»
هیچ پاسخی نبود.
اما نگاه وِنی روی بچه‌گوزنی مانده بود که با زحمت دنبال مادرش می‌دوید.
لحظه‌ای بعد، گرگ دوباره به راه افتاد.
نیوا آرام زیر لب گفت:
«تو... فرق داری.»
---
نزدیک ظهر، صدای نالهٔ ضعیفی از میان بوته‌ها بلند شد.
نیوا با احتیاط شاخه‌ها را کنار زد.
یک روباه جوان، پایش در تلهٔ آهنی شکارچی‌ها گیر کرده بود.
هرچه بیشتر تقلا می‌کرد، سیم بیشتر در گوشت پایش فرو می‌رفت.
نیوا با ناراحتی گفت:
«بیچاره...»
روباه با دیدن آن‌ها دندان نشان داد و از ترس غرید.
نیوا عقب رفت.
اما وِنی آرام جلو آمد.
نه برای حمله.
فقط نشست.
روباه چند لحظه به چشم‌های زرد او خیره ماند.
بعد، آرام‌آرام غرشش قطع شد.
انگار حضور گرگ، ترسش را کمتر کرده بود.
نیوا فرصت را غنیمت شمرد.
با زحمت سیم تله را باز کرد.
به محض آزاد شدن، روباه چند قدم دوید.
ایستاد.
برگشت.
نگاهی کوتاه به آن دو انداخت و بعد میان درختان ناپدید شد.
نیوا لبخند زد.
«فکر کنم ازمون تشکر کرد.»
وِنی فقط دمش را یک بار روی زمین زد.
---
آن شب، باران شدیدی گرفت.
قطره‌های درشت باران با شدت به برگ‌ها می‌خوردند.
نیوا زیر درخت بزرگی پناه گرفت، اما خیلی زود لباس‌هایش خیس شد.
سرما به جانش افتاده بود.
دندان‌هایش روی هم می‌خورد.
وِنی چند دقیقه ناپدید شد.
نیوا با نگرانی اطراف را نگاه کرد.
«کجا رفتی...؟»
اندکی بعد، گرگ برگشت و جلوی دهانهٔ شکاف بزرگی در دل صخره ایستاد.
غاری کوچک.
خشک.
امن.
نیوا وارد غار شد.
داخل آن بوی خاک، سنگ و چوب کهنه می‌آمد.
بیرون، باران بی‌وقفه می‌بارید.
او به وِنی نگاه کرد.
«از قبل اینجا رو می‌شناختی...»
گرگ در ورودی غار دراز کشید.
پشتش به نیوا بود.
چشم‌هایش به تاریکی جنگل دوخته شده بود.
مثل نگهبانی که اجازه نمی‌داد هیچ خطری به داخل غار نزدیک شود.
نیوا آرام زمزمه کرد:
«تو واقعاً کی هستی...؟»
گرگ هیچ پاسخی نداد.
فقط در دوردست، صدای زوزه‌ای ناشناس در دل شب پیچید.
وِنی آرام سرش را بالا آورد.
برای نخستین بار، در نگاهش چیزی دیده می‌شد که نیوا تا آن روز ندیده بود...
اندوه.@verseroman
undefined۲

۱۰۵

۷:۲۲

رمان:#نفرین کهربایینویسنده:meva«می وا»# پارت چهارم
باران تا سپیده‌دم ادامه داشت.
نیوا با صدای چکیدن قطره‌های آب از سقف غار بیدار شد. برای چند لحظه فقط به دهانهٔ غار خیره ماند؛ مه نازکی میان درختان شناور بود و جنگل، آرام‌تر از همیشه به نظر می‌رسید.
اما چیزی توجهش را جلب کرد.
وِنی هنوز همان‌جا، کنار ورودی غار، بیدار نشسته بود.
تمام شب را نگهبانی داده بود.
نیوا آرام لبخند زد.
«تو اصلاً نمی‌خوابی؟»
گرگ فقط گوشش را تکان داد.
دختر از جایش بلند شد و به بیرون رفت. هوای خنک صبح صورتش را نوازش می‌کرد. کنار برکه، انعکاس خودش را در آب دید.
موهایش آشفته بود.
گونه‌اش هنوز جای خراش داشت.
دکمه‌های پیراهنش کنده شده بودند.
با دیدن آن صحنه، خاطرهٔ آن مرد دوباره به ذهنش هجوم آورد.
نفسش سنگین شد.
دست‌هایش شروع به لرزیدن کردند.
در همان لحظه، پوزهٔ گرم وِنی به آرامی به شانه‌اش خورد.
نیوا برگشت.
گرگ بی‌صدا کنارش ایستاده بود.
نه چیزی می‌خواست، نه کاری می‌کرد.
فقط حضور داشت.
دختر لبخند تلخی زد.
«باشه... خوبم.»

آن روز، برای اولین بار، نیوا خودش تصمیم گرفت دنبال غذا بگردد.
چند بوتهٔ تمشک پیدا کرد.
با ذوق چند دانه چید، اما همین که خواست یکی را بخورد، صدای قارقار کلاغی از بالای درخت بلند شد.
کلاغ پایین پرید و تمشک را از دستش قاپید.
نیوا با ناباوری دهانش باز ماند.
«هی! دزد!»
کلاغ روی شاخه نشست و انگار با افتخار به او نگاه کرد.
نیوا اخم کرد.
«خیلی بی‌ادبی.»
صدای خش‌خشی از پشت سرش آمد.
گرگ نشسته بود.
اگر گرگ‌ها می‌توانستند بخندند، احتمالاً دقیقاً همین شکلی به نظر می‌رسید.
نیوا دست به کمر زد.
«به من نخند!»
کلاغ دوباره قارقار کرد.
نیوا خم شد و سنگ کوچکی برداشت.
«الان نشونت می‌دم!»
سنگ را پرتاب کرد.
سنگ با فاصلهٔ زیادی از کلاغ رد شد و به تنهٔ درخت خورد.
کلاغ حتی تکان هم نخورد.
چند ثانیه بعد، از بالای شاخه چیزی روی سر نیوا افتاد.
یک تمشک له‌شده.
نیوا مات ماند.
بعد آرام دستش را روی سرش کشید.
«...واقعاً مسخره‌م کردی؟»
کلاغ قارقارکنان پرواز کرد و میان شاخه‌ها گم شد.
برای اولین بار، صدای خنده بلند نیوا در جنگل پیچید.
آن‌قدر خندید که اشک از چشم‌هایش سرازیر شد.
وِنی فقط آرام نشست و نگاهش کرد.

عصر همان روز، کنار رودخانه نشسته بودند.
آب با صدایی آرام از میان سنگ‌ها عبور می‌کرد.
نیوا پاهایش را در آب گذاشته بود.
«یه چیزی یادم رفت.»
گرگ سرش را بالا آورد.
«من که نمی‌تونم همیشه بگم "هی، گرگ!"»
چند لحظه به او خیره شد.
«باید یه اسم داشته باشی.»
شروع کرد به فکر کردن.
«خاکستری؟ نه...»
«دندان‌تیز؟ خیلی بده...»
«صاعقه؟ نه...»
گرگ با حوصله نگاهش می‌کرد.
نیوا ناگهان لبخند زد.. اول باید بدونم نری یا ماده .... تموم نخور الان چک می کنم. گرگ روی زمین نشست و صورتش را برگرداند.
باشه گرگ مغرور نذار ولی حس می کنم آقا گرگه باشی چون خیلی مغروری و بعد لبخندی زد .
«پیداش کردم.»
چند لحظه سکوت کرد.
«وِی یونا.»
اسم را دوباره آرام تکرار کرد.
« اگه به خوام اسمتو کوچیک‌ کنم میشه وِنی... نمی‌دونم چرا، ولی حس می‌کنم بهت میاد.»
گرگ چند ثانیه بی‌حرکت ماند.
بعد آرام دمش را یک بار روی زمین زد.
نیوا خندید.
«همین یعنی قبول کردی؟»
نسیم ملایمی میان درختان پیچید.
دختر به آسمان نگاه کرد و برای اولین بار از زمانی که وارد جنگل شده بود، احساس کرد دیگر تنها نیست.
او هنوز نمی‌دانست که نامی که امروز برای گرگ انتخاب کرده، سال‌ها بعد با نام واقعی صاحبش گره خواهد خورد؛ نامی که سرنوشت هر دوی آن‌ها را برای همیشه تغییر می‌داد.@verseroman
undefined۲

۱۰۶

۷:۲۹

رمان :# نفرین کهربایی نویسنده: meva«می وا»#پارت پنجم
روزهای بعد، جنگل دیگر آن‌قدر ترسناک به نظر نمی‌رسید.
نیوا هنوز راه خانه را نمی‌دانست، اما دیگر از هر صدای خش‌خشی از جا نمی‌پرید. یاد گرفته بود کدام صدا متعلق به باد است، کدام صدای سنجاب، و کدام هشدار پرندگان.
گاهی ساعت‌ها در سکوت کنار وِنی راه می‌رفتند.
سکوتی که دیگر آزاردهنده نبود.
---
نزدیک ظهر، وِنی ناگهان ایستاد.
باد را بو کشید.
موهای پشت گردنش سیخ شد.
نیوا هم بی‌اختیار از حرکت ایستاد.
«چی شده؟»
گرگ پاسخی نداد.
چند لحظه بعد، خرس قهوه‌ای بزرگی از میان بوته‌ها بیرون آمد.
خرس هنوز آن‌ها را ندیده بود.
نیوا نفسش را حبس کرد.
وِنی آرام با شانه‌اش به پای نیوا ضربه زد.
انگار می‌گفت:
تکان نخور.
دختر همان‌جا خشکش زد.
خرس هوا را بو کشید.
سرش را به سمت دیگری چرخاند.
چند قدم برداشت و دور شد.
وقتی صدای قدم‌هایش محو شد، نیوا تازه جرئت کرد نفس بکشد.
«فهمیدم...»
به وِنی نگاه کرد.
«تو منو نجات ندادی... یادم دادی چطور زنده بمونم.»
گرگ آرام راه افتاد.
---
عصر، نیوا مشغول جمع کردن میوه‌های جنگلی بود.
همان موقع چشمش به بوته‌ای پر از خار افتاد.
پشت آن، گیاهی با برگ‌های پهن و گل‌های سفید رشد کرده بود.
لبخند زد.
مادرش سال‌ها قبل این گیاه را به او نشان داده بود.
«برای زخم خوبه...»
چند شاخه از آن چید.
وقتی برگشت، وِنی کنار رودخانه خوابیده بود.
همان زخم قدیمی روی پهلویش هنوز کاملاً خوب نشده بود.
نیوا آرام کنارش نشست.
«اجازه می‌دی؟»
گرگ چشم‌هایش را باز کرد.
چند ثانیه به او نگاه کرد.
بعد دوباره سرش را روی پنجه‌هایش گذاشت.
این یعنی...
اعتماد.
نیوا برگ‌ها را میان دو سنگ له کرد و شیره‌ی گیاه را روی زخم گذاشت.
وِنی از سوزش، عضلاتش را منقبض کرد، اما تکان نخورد.
«می‌دونم درد داره...»
دختر آرام گفت:
«ولی زودتر خوب می‌شی.»
وقتی کارش تمام شد، دستش را از روی پهلوی گرگ برداشت.
وِنی آرام بلند شد.
بدنش را تکاند.
بعد، برای نخستین بار، پوزه‌اش را زیر دست نیوا برد.
نه از روی نیاز.
نه برای نوازش.
بلکه انگار می‌خواست بگوید:
متوجه شدم.
لبخند گرمی روی صورت نیوا نشست.
«خواهش می‌کنم، رفیق.»
---
آن شب، آسمان صاف بود.
هزاران ستاره بالای سرشان می‌درخشید.
نیوا روی علف‌ها دراز کشیده بود.
«می‌دونی، وِنی...»
چشم از آسمان برنداشت.
«قبلاً فکر می‌کردم آدم‌ها از همه‌ی موجودات بهترن.»
سکوت کرد.
«ولی اون روز... اون مرد...»
نفس عمیقی کشید.
«بعد تو رو دیدم.»
نگاهش را به گرگ دوخت.
«تو هیچ‌وقت ازم چیزی نخواستی.»
وِنی سرش را بلند کرد.
چشم‌های طلایی‌اش زیر نور ماه می‌درخشید.
«عجیبه...»
نیوا لبخند محوی زد.
«من دارم بیشتر به یه گرگ اعتماد می‌کنم تا به آدم‌ها.»
در همان لحظه، زوزه‌ای طولانی از اعماق جنگل برخاست.
این بار، وِنی مثل همیشه آرام نماند.
تمام بدنش خشک شد.
گوش‌هایش سیخ رفت.
نگاهش به تاریکی دوخته شد.
نه با خشم...
بلکه با احتیاط.
و شاید...
ترس.
برای اولین بار، نیوا فهمید که موجودی در این جنگل هست که حتی وِنی هم از رویارویی با او آسوده نیست.@verseroman
undefined۳

۱۱۲

۷:۳۰

بچه ها ری اکشن و کامنت بذارید ببینم خوشتون اومده ادامه رو بزارم یا نه

۱۰۵

۱۰:۳۶

۲۴ تیر
رمان:#نفرین کهربایینویسنده:meva«می وا»#پارت ششم
آن شب، نیوا دیر خوابش برد.
زوزه‌ای که از دوردست شنیده بودند، هنوز در ذهنش می‌پیچید.
وِنی تا سپیده‌دم نخوابید.
او پشت صخره‌ای که پناهگاهشان بود، نشسته و بی‌وقفه به تاریکی جنگل خیره مانده بود.
صبح که شد، نیوا متوجه حلقه‌های تیره زیر چشم‌های خودش شد و با خنده گفت:
«فکر کنم نگرانیِ تو مسریه.»
وِنی فقط نگاهی کوتاه به او انداخت و راه افتاد.
اما امروز با همیشه فرق داشت.
دیگر مستقیم راه نمی‌رفت.
هر چند دقیقه یک‌بار می‌ایستاد، هوا را بو می‌کشید و اطراف را بررسی می‌کرد.
نیوا هم کم‌کم متوجه شد.
پرنده‌ها کمتر آواز می‌خواندند.
سنجاب‌هایی که همیشه میان شاخه‌ها بازی می‌کردند، دیده نمی‌شدند.
حتی صدای رودخانه هم انگار سنگین‌تر از همیشه بود.
جنگل نفسش را حبس کرده بود.
---
نزدیک ظهر، به دشتی کوچک رسیدند.
علف‌های بلند زیر باد موج می‌خوردند.
نیوا خم شد تا چند گیاه خوراکی بچیند، اما ناگهان وِنی با بدنش راه او را بست.
«چی شده؟»
گرگ بدون آنکه نگاهش را از روبه‌رو بردارد، آرام غرید.
نیوا مسیر نگاهش را دنبال کرد.
چند ردپا روی خاک نرم دیده می‌شد.
ردپاهایی شبیه وِنی...
اما بزرگ‌تر.
و تعدادشان بیشتر از یکی بود.
نیوا آرام زمزمه کرد:
«گرگ‌های دیگه...»
وِنی پوزه‌اش را نزدیک خاک برد.
بو کشید.
بعد، برخلاف همیشه، با پنجه‌هایش شروع کرد روی ردپاها خاک ریختن.
نیوا با تعجب نگاهش کرد.
«داری... ردشونو از بین می‌بری؟»
گرگ کارش را تمام کرد و بی‌درنگ از آنجا دور شد.
آن‌قدر سریع که نیوا مجبور شد بدود تا به او برسد.
---
عصر، کنار رودخانه ایستادند.
نیوا مشغول پر کردن قمقمهٔ کوچکش بود که ناگهان صدای شکستن شاخه‌ای از آن سوی رودخانه آمد.
سرش را بالا آورد.
هیچ‌کس نبود.
چند لحظه بعد، صدای دیگری.
این بار نزدیک‌تر.
باد وزید.
لابه‌لای درختان، چیزی تکان خورد.
دو چشم زرد...
بعد دو جفت دیگر.
و یکی دیگر.
سه گرگ، بی‌حرکت میان سایه‌ها ایستاده بودند.
نه حمله می‌کردند.
نه نزدیک می‌شدند.
فقط نگاه می‌کردند.
نیوا بی‌اختیار یک قدم عقب رفت.
«وِنی...»
همان لحظه، وِنی جلوتر آمد و میان او و آن سه گرگ ایستاد.
پشم‌های پشت گردنش سیخ شده بود.
غرشی آرام اما عمیق از گلویش بیرون آمد.
سه گرگ لحظه‌ای همان‌جا ماندند.
بعد، بدون هیچ واکنشی، یکی‌یکی در تاریکی جنگل ناپدید شدند.
نیوا نفسش را بیرون داد.
«چرا حمله نکردن؟»
پاسخی نبود.
اما وقتی به وِنی نگاه کرد، دید هنوز به همان نقطه خیره مانده است.
بدنش آرام نمی‌شد.
انگار می‌دانست این فقط یک دیدار ساده نبود.
---
آن شب، نیوا نتوانست خودش را قانع کند بخوابد.
کنار آتش کوچکی که با هزار زحمت روشن کرده بود نشست.
وِنی کمی دورتر نگهبانی می‌داد.
دختر به شعله‌ها خیره شد و آرام گفت:
«اونا کی بودن؟»
باد میان درختان پیچید.
پاسخی نیامد.
«دوستات بودن... یا دشمنت؟»
وِنی سرش را پایین انداخت.
برای نخستین بار، نیوا احساس کرد در چشم‌های او چیزی شبیه... اندوه دیده است.
نه اندوهِ یک حیوان.
اندوهِ کسی که گذشته‌ای دارد و نمی‌تواند آن را برای هیچ‌کس تعریف کند.
در همان لحظه، در دوردست، زوزه‌ای بلند در دل شب پیچید.
این بار تنها یک زوزه نبود.
زوزهٔ دوم...
سوم...
چهارم...
جنگل، با صدای گله‌ای ناشناس، به لرزه افتاد.
وِنی آرام سرش را به سوی آسمان بلند کرد، اما برخلاف دیگر گرگ‌ها، پاسخی نداد.
فقط بی‌حرکت ایستاد.
انگار دیگر خودش را متعلق به آن گله نمی‌دانست.

۹۷

۱۶:۳۴

رمان:#نفرین کهربایینویسنده: meva«می وا»#پارت هفتم
پس از آن شب، وِنی مسیرشان را عوض کرد.
دیگر از کنار رودخانه‌های بزرگ یا دشت‌های باز عبور نمی‌کرد. همیشه راه‌هایی را انتخاب می‌کرد که میان درختان انبوه گم می‌شدند؛ جاهایی که نور خورشید هم به سختی از لابه‌لای شاخه‌ها عبور می‌کرد.
نیوا کم‌کم متوجه این تغییر شد.
«داری از کسی فرار می‌کنی؟»
گرگ پاسخی نداد.
مثل همیشه فقط به راهش ادامه داد.
---
چند روز گذشت.
برای نخستین بار، نیوا احساس کرد می‌تواند خودش از پس زندگی در جنگل بربیاید.
از شاخه‌های خشک هیزم جمع می‌کرد.
میوه‌های خوراکی را از سمی تشخیص می‌داد.
برای خودش از برگ‌های بزرگ، ظرفی موقت ساخته بود تا آب جمع کند.
وقتی اولین بار بدون کمک وِنی آتش روشن کرد، با ذوق کودکانه‌ای خندید.
«دیدی؟ بالاخره یاد گرفتم!»
وِنی که چند قدم دورتر نشسته بود، فقط نگاهش کرد.
نیوا تکه‌ای از سیب وحشی را بالا گرفت.
«به افتخار موفقیت بزرگم!»
گرگ نزدیک شد، سیب را بو کشید و مثل همیشه از خوردنش صرف‌نظر کرد.
نیوا خندید.
«باشه، باشه... یادم رفت آقا گوشت‌خوار تشریف دارن.»
---
آن روز، صدای جیغ ضعیفی از بالای درخت آمد.
نیوا سرش را بالا گرفت.
جوجه‌ای کوچک از لانه افتاده بود و میان ریشه‌های درخت تقلا می‌کرد.
هنوز پرهایش کامل درنیامده بود.
نیوا خم شد و با احتیاط آن را در دست گرفت.
«آروم... آروم...»
جوجه از ترس می‌لرزید.
وِنی نزدیک شد.
جوجه با دیدن گرگ، خودش را بیشتر در کف دست نیوا جمع کرد.
نیوا با لبخند گفت:
«نترس... این یکی با بقیه فرق داره.»
او با زحمت از تنه‌ی خمیده‌ی درخت بالا رفت و جوجه را دوباره داخل لانه گذاشت.
مادر پرنده که تمام این مدت از دور مراقب بود، روی شاخه‌ای نشست و چند بار آواز کوتاهی خواند.
نیوا پایین پرید.
«فکر کنم ازمون تشکر کرد.»
وِنی فقط برای لحظه‌ای به لانه نگاه کرد و دوباره راه افتاد.
---
نزدیک غروب، نیوا کنار برکه نشسته بود و موهایش را با آب می‌شست.
سطح آب مثل آینه آرام بود.
ناگهان تصویر دیگری کنار تصویر خودش افتاد.
وِنی.
گرگ پشت سرش ایستاده بود.
نیوا لبخند زد.
«می‌دونی...»
چند قطره آب روی صورتش پاشید.
«وقتی اولین بار دیدمت، مطمئن بودم آخرش منو می‌خوری.»
گرگ پلکی زد.
«حالا...»
نگاهش را به چشمان کهربایی او دوخت.
«فکر می‌کنم اگه تمام دنیا بخواد بهم آسیب بزنه، تو نمی‌ذاری.»
چند لحظه سکوت میانشان ماند.
بعد، برای نخستین بار، وِنی آرام سرش را روی شانه‌ی نیوا گذاشت.
نه برای گرفتن نوازش.
نه از روی نیاز.
فقط... برای چند ثانیه.
نیوا لبخندش عمیق‌تر شد.
دستش را آهسته روی گردن گرم او کشید.
«تو بهترین دوستی هستی که تا حالا داشتم.»
وِنی آرام عقب رفت.
اما پیش از آنکه فاصله بگیرد، گوشش ناگهان تکان خورد.
سرش را بلند کرد.
تمام عضلات بدنش منقبض شدند.
او به سمت شرق جنگل خیره ماند.
چیزی را شنیده بود...
چیزی که گوش انسان توان شنیدنش را نداشت.
غرشی خفه از گلویش بیرون آمد.
این بار صدایش هشدار نبود...
اضطراب بود.
نیوا به همان سمت نگاه کرد، اما فقط تاریکی میان درختان را دید.
بی‌خبر از اینکه چند صد متر دورتر، چهار جفت چشم زرد، از میان سایه‌ها، بی‌وقفه آن‌ها را زیر نظر گرفته بودند.
undefined۱

۹۶

۱۶:۳۹

رمان:#نفرین کهربایی نویسنده:meva«می وا»#پارت هشتم
صبح با مه غلیظی آغاز شد.
مه آن‌قدر سنگین بود که درختان چند قدم آن‌طرف‌تر، مثل سایه‌هایی محو به نظر می‌رسیدند.
نیوا دستش را جلوی صورتش تکان داد و خندید.
«اگه الان گمت کنم، خودمم دیگه پیدات نمی‌کنم.»
وِنی چند قدم جلوتر راه می‌رفت.
برخلاف همیشه، دمش پایین بود.
هر چند دقیقه یک بار می‌ایستاد و اطراف را بو می‌کشید.
انگار چیزی در این مه پنهان شده بود.
---
راهشان به دره‌ای باریک رسید.
دو طرف دره، صخره‌های بلندی قرار داشت که روی آن‌ها خزه‌های سبز رشد کرده بود.
ناگهان وِنی ایستاد.
غرش کوتاهی کرد.
نیوا هم از حرکت ایستاد.
«چی شده؟»
گرگ جلوتر نرفت.
چشمش به تخته‌سنگ بزرگی افتاده بود.
روی سنگ، چهار شیار عمیق دیده می‌شد؛ انگار پنجهٔ جانوری غول‌پیکر آن را شکافته باشد.
نیوا جلو رفت.
دستش را روی شیارها کشید.
«کار خرسه؟»
وِنی بلافاصله با پوزه‌اش دست او را کنار زد.
رفتارش این بار آرام نبود.
هشدار می‌داد.
نیوا اخم کرد.
«باشه... دست نمی‌زنم.»
همان لحظه بادی وزید.
بوی تندی در هوا پیچید.
وِنی یک قدم عقب رفت.
برای اولین بار، نیوا دید که گرگ... تردید کرده است.
---
وقتی از دره خارج شدند، به دشتی کوچک رسیدند.
علف‌ها زیر نور خورشید می‌درخشیدند.
وسط دشت، لاشهٔ گوزنی افتاده بود.
اما عجیب بود.
گوشتش تقریباً دست‌نخورده مانده بود.
نیوا آرام گفت:
«چرا رهاش کردن؟»
وِنی حتی به لاشه نگاه هم نکرد.
دورش چرخید.
زمین را بو کشید.
بعد ناگهان میان نیوا و لاشه ایستاد.
اجازه نمی‌داد نزدیک شود.
چند ثانیه بعد، صدای خش‌خش از میان علف‌ها آمد.
سه گرگ از میان بوته‌ها بیرون آمدند.
همان سه گرگی که کنار رودخانه دیده بودند.
این بار نزدیک‌تر بودند.
چشم‌هایشان از روی نیوا برداشته نمی‌شد.
نیوا ناخودآگاه پشت وِنی پناه گرفت.
یکی از گرگ‌ها آرام قدمی جلو گذاشت.
غرشی کوتاه کرد.
وِنی جوابش را داد.
صدای غرش آن دو، شبیه گفت‌وگویی بود که نیوا معنایش را نمی‌فهمید.
چند لحظه بعد، گرگ دوم سرش را پایین انداخت.
نه از روی ترس...
از روی احترام.
اما گرگ سوم همچنان با خشم به وِنی خیره مانده بود.
او ناگهان زمین را با پنجه خراش داد و غرش بلندی کشید.
وِنی بی‌حرکت ماند.
نه حمله کرد.
نه عقب رفت.
تنها نگاهش را از او برنداشت.
سکوتی سنگین میانشان افتاد.
سپس هر سه گرگ، آرام عقب کشیدند و در مه ناپدید شدند.
نیوا تازه نفسش را بیرون داد.
«اونا... انگار تو رو می‌شناختن.»
وِنی نگاهش را از مه برنداشت.
«تو قبلاً باهاشون زندگی می‌کردی؟»
گرگ چشم‌هایش را بست.
برای لحظه‌ای کوتاه.
بعد دوباره راه افتاد.
---
آن شب، برخلاف همیشه، وِنی نخوابید.
چند بار اطراف پناهگاهشان چرخید.
هر بار بیشتر بی‌قرار می‌شد.
نزدیک نیمه‌شب، صدای زوزه‌ای آرام از دوردست بلند شد.
این بار تنها یک زوزه نبود.
پاسخی بود.
وِنی آرام سرش را بالا آورد.
اما باز هم جواب نداد.
فقط به تاریکی خیره ماند.
نیوا که از خواب بیدار شده بود، آهسته پرسید:
«منتظر کسی هستی... یا کسی منتظر توست؟»
گرگ پاسخی نداد.
اما در همان لحظه، دورتر از آنچه چشم انسان بتواند ببیند، گرگی سیاه‌فام روی صخره‌ای ایستاده بود.
چشم‌های سرخش در تاریکی می‌درخشید.
او نه زوزه کشید...
نه حرکت کرد.
فقط به وِنی خیره شد.
نگاهی که بوی گذشته، کینه و حسابی ناتمام را می‌داد.
undefined۱

۱۱۵

۱۶:۳۹