لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل «ویکتور»«
۱۱۸ عضو

«ویکتور»

به چنل ویکتور خوش آمدی undefinedundefinedفیک نویس هستم از جونگک‍وک‍..
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۱۱ تیر
thumbnail
چند پارتی p.4وارد خونه شد ، روی مبل نشست سویشرت مشکی رنگش رو در اورد ، گوشه ای از مبل انداخت  جعبه توی دستش رو اروم باز کرد داخلش پر از نامه و فایل صوتی بود
برای هرروزی بود که ا.ت دیگه کنارش نیست نامه هارو میخونه فایل های صوتی رو گوش میده تا میرسه به اخریش :_اگر الان اینارو داری گوش میدی یعنی من دیگه پیشت نیستم ببخش که گذاشتم فکر کنی دوستت ندارم . راستش اونقدری دوستت داشتم که نمیخواستم این اخرین خاطرت از من باشه ، از یه ادم که درحال خاموش شدنه . خدافظ مرد من ....

جونگکوک نمیتونست باور کنه هنوز توی شک بود ، چطور این اتفاق افتاد ؟ جونگکوک اینو نمیدونست که دختر ما فقط چند هفته دیگه زندس ....اون تازه به یه بیماری سختی مبتلا شده بود و زمان زیادی نداشت
وقتی به اخرین پیام گوش داد ، تازه فهمید که چرا عشق زندگیش اون رو ترک کرده بود و ازش دوری میکرد ...
جونگکوک نامه رو روی قلبش گذاشت چشماش رو بست و همه ی خاطرات خوششون کنار هم رو مرور کرد نباید اینجوری میشد ...قطره اشکی اروم از چشمش روی گونش جاری شد زیر لب زمزمه کرد:_اگه زندگی دیگه ای وجود داشته باشه این بار زودتر پیدات میکنم..."بعضی عشق ها برای باهم موندن ساخته نمیشن برای اینکه تا اخر عمر دلت رو به درد بیارن ساخته میشن"
The end....
undefined۱۱
undefined۲
undefined۱

۱۹۹

۱۳:۴۳

خب اینم از این فیکایی که گذاشته بودم میریم سراغ آخرین فیکمundefinedundefined
undefined۹
undefined۱

۱۹۶

۱۳:۴۵

thumbnail
سه☆پارتی......P.1
دختر روی تخت بیمارستان نشسته بود نگاهش به برگه ازمایشِ توی دستش خیره مانده بود . صدای دکتر هنوز توی گوشش میپیچید :_"شانس باردا/ری خیلی کمه ...اما غیر ممکن نیست"
اشک بی صدا روی گونه اش جاری شدهمیشه ارزوی مادر شدن رو داشت ، ارزویی که حالا انگار ازش دورتر از همیشه شده بود...در اتاق اروم باز شد جونگکوک وارد شد تا چشمش به صورت گریه کرده ی ا.ت افتاد نگران شد ، سریع کنارش نشست _"هی چیشده چرا داری گریه میکنی "
ا.ت بدون هیچ حرفی برگه هارو دست جونگکوک داد با صدایی که میلرزید گفت :_"جونگکوک ...م.من نمیتونم اون خانواده ای که لیاقتش رو داری بهت بدم ..."جونگکوک لحظه ای سکوت کرد . درد رو میشد از توی نگاهش دید اونم ارزوی پدر شدن داشت اما...
دست های دخترو میون دست هاش گرفت و پیشونی اش را بوسید _"به من نگاه کن عزیزم "ا.ت سرش رو بالا اورد و به چشمان جونگکوک نگاه کرد جونگکوک ادامه داد :_"من با تو ازدواج کردم چون دوستت دارم نه بخاطر بچه ...اره ناراحتم چون منم دلم میخواست مثل بقیه بچم رو بغل کنم، باهاش حرف، بزنم بازی کنم اگه قرار باشه بین  تو و ارزویی که دارم یکیش رو انتخاب کنم اون تویی"
هق هق های دختر بلند تر شد خودش رو توی اغوش جونگکوک انداخت جونگکوک اونرو محکم بغل گرفت و نوازشش کرد ....
چند ماه بعد...]
جونگکوک اون رو پیش بهترین دکتر ها برد. برای هر ازمایش ، هر درمان و هر جلسه کنارش بود . بعضی از روزها ا.ت ناامید میشد میخواست همه چیز رو رها کنه اما جونگکوک دستش رو محکم میگرفت و میگفت :_"تا اخرش باهم میجنگیم ، من کنارتم "و همین حرف ها باعث میشد برای اولین بار بعد از مدت ها ، امید تو دل هر دوتاشون زنده بشه .ادامه دارد ....
undefined۱۶
undefined۱

۲۰۴

۱۳:۴۷

thumbnail
سه☆پارتی.......P.2
ماه ها از شروع درمان گذشته بود ، هر دوتاشون خسته بودن از ازمایش های بی پایان ، از جواب هاش نامشخص و از امید هایی که گاهیپررنگ و کمرنگ میشدن ....
|~۱۲ نوامبر ___ساعت: ۱۵:۲۵~|
دختر داخل حموم نشسته بود ، خیره به تست توی دستش قلبش اونقدر تند میزد که هر لحظه احساس میکرد میخواد از سینش بیرون بزنه یک خط...نفسش رو حبس کرد و بعد...خط دوم کمرنگ ظاهر شد .
دستاش شروع به لرزیدن کرد ، باورش نمیشدچندبار چشماش رو مالید تا مطمئن شه خواب نمیبینه تو همون لحظه صدای باز شدن در خونه اومد ...جونگکوک برگشته بود دختر با عجله بدو بدو از حموم بیرون اومد اشکاش بی اختیار روی صورتش میریخت
جونگکوک وقتی اون رو اشفته دید نگران شد _"عزیزم؟ چیشده حالت خوبه ؟"دختر نتونست چیزی بگه انگار که زبونش بند اومده بود ، فقط تست رو جلوش گرفت چند ثانیه طول کشید تا جونگکوک متوجه بشه نگاهش بین تست و ا.ت جابجا شد _"این ..."
صداش شکست ، کمی مکث کرد و ادامه داد:_"ا.ت... این یعنی...؟"ا.ت با گریه سر تکون داد _"فکر کنم قراره ...مامان بابا بشیم "برای اولین بار ، بعد از مدت ها جونگکوک جلوی اون گریه کردادامه دارد ....
undefined۱۷
undefined۱

۲۲۰

۱۳:۴۷

thumbnail
سه☆پارتی......P.3
ا.ت رو در اغوشش گرفت و محکم به خودش فشرد انگار میترسید  که این صحنه فقط یه رویا باشه و از دستش بده _"ممنون"دختر با تعجب بهش نگاه کرد _"برای چی ؟؟"جونگکوک پیشونیش رو به پیشونی دختر چسبوند _"برای اینکه تسلیم نشدی...برای اینکه کنارم موندی "هردو داخل اتاق ایستاده بودن و اشک میریختن
جونگکوک با یک دستش کمر ا.ت رو گرفت و دست دیگش رو پشت گردنش برد ل/*ب هاش رو اروم به ل/*ب های دختر نزدیک کرد شروع کرد به ب/*و/*س*/د*/ن دختر
[ چند هفته بعد]
صدای ضربان قلب بچه داخل شکم ا.ت داخل اتاق سونوگرافی پیچیدجونگکوک دست همسرش رو انقدر محکم گرفته بود که انگشت هاشون سفید شددکتر با لبخند لب زد :_"تبریک میگم ، همه چیز عالیه ."جونگکوک به صفحه مانیتور خیره شد به نقطه ی کوچیکی که قرار بود زندگیشون رو تغییر بده اشک شوق داخل چشماش جمع شده بود اروم زمزمه کرد :_"سلام کوچولو ...بابایی منتظرت بود"نگاهش رو به ا.ت داد ، دستی که توی دستش بود رو بالا اورد و اروم بوسید The end...
undefined۱۶
🥳۱
undefined۱

۲۶۹

۱۳:۴۸

هوف بلاخره تموم شد 🥳منتظر فیک جدیدم باشید خوشگلا یه فیک ... اصن وای تو راههundefinedundefined
🥳۲۵
undefined۳
undefined۳
undefined۱
undefined۱

۳۰۸

۱۳:۴۹

۱۵ تیر
thumbnail
P.1
صدای موسیقی در تمام فضا ها پیچیده بود. دختر لبخند کم رنگی روی لباش داشت و کنار جونگکوک ایستاده بود اما از لحظه ورود به مهمونی احساس میکرد جایی در کنار همسرش نداره
جونگکوک با چند نفر از مهمون ها احوال پرسی کرد ، کمی بعد سرگرم صحبت و خنده با چند دختر شد هر بار که ا.ت نگاهش میکرد انتظار داشت حداقل یک بار دستش رو بگیره یا اون رو به جمع معرفی کنه ، ولی انگار حضورش رو فراموش کرده بود
کم کم لبخند زیبایِ روی لبش محو شد ...سرش رو پایین انداخت و موهاش رو پشت گوشش داد ، زیر لب گفت :_"فکر کنم اصلا متوجه این نیست که منم اینجام ...منم توی این مهمونی حضور دارم "
چند دقیقه دیگه هم تحمل کرد ، اما وقتی دوباره خنده ی بلند جونگکوک رو شنید اشک تو چشماش جمع شد .نتونست بغضش رو نگه داره ، نیم نگاهی به جونگکوک انداخت و بی صدا سالن رو ترک کرد...
نسیم ملایمی به صورتش میخورد. روی یکی از نیمکت های داخل حیاط نشست اشکاش اروم روی گونه هاش سرازیر شدن ، با صدای لرزون زمزمه کرد :_"حتا یک بار نگاهم نکرد ... چطور میتونه انقدر بی توجه باشه .."
گریه باعث نامنظم شدن نفس هاش شده بوددستش رو روی قفسهِ سینش گذاشت  احساس درد و فشار آشنایی که گاهی  بخاطر مشکل قلبیش تجربه میکرد سراغش اومد .
چند نفس عمیق کشید تا ارام شه ، اما درد کمتر نشد .همون لحظه ، جونگکوک کم کم متوجه غیبت همسرش شد از مهمونی بیرون اومد ، با نگرانی به اطراف نگاه کرد .چشمش به ا.ت افتاد که روی نیمکت نشسته و سرش پایینه و یه دستشو روی قلبش گذاشته...
رنگ از صورتش پرید .با عجله خودش رو به دختر رسوند ، کنارش زانو زد ._" ا.ت...! عزیزم نگاه کن به من...حالت خوبه؟"
دختر به سختی سرش رو بالا اورد چشماش از گریه سرخ شده بود _"ج.جونگکوک ...فقط یه لحظه ...."
جونگکوک دستش رو گرفت ، دستای ا.ت سرد شده بودناحساس عذاب وجدان کل وجودش رو گرفت . با صدایی پر از پشیمونی لب زد:_" ببخشید ...من احمق بودم . اصلا حواسم بهت نبود ...نباید تنهات میذاشتم "
دستش رو روی گونه دختر کشید و با انگشت شصتش اشکاش رو پاک کرد:_" هیچکس برای من مهم تر از تو نیست . نمیدونم چرا..انقدر بی فکر رفتار کردم قول میدم دیگه هیچ وقت باعث نشم اینطوری اشک بریزی."
دختر چیزی نگفت؛ فقط دست جونگکوک رو محکم تر گرفت جونگکوک بدون معطلی اون رو اروم از روی نیمکت بلند کرد ._"دیگه مهمونی برام مهم نیست الان فقط میخوام مطمئن بشم حالت خوبه "*ادامه دارد ....
undefined۲۳
undefined۱

۲۱۶

۱۸:۳۰

جدی ویسگون واقعا داره اعصابم رو بهم میریزهundefinedمدام پستام پاک میشه برنامه مزخرفundefinedundefined
undefined۳۲
undefined۳
🥲۲
undefined۱

۲۴۱

۱۸:۳۱

۱۹ تیر
thumbnail
P.2
بعد درحالی که شونه های ا.ت رو گرفته بود تا از ازش مراقبت کند هردو مهمانی رو ترک کردند اما جونگکوک تمام مسیر به یکچیز فکر میکرد ....اینکه ممکن بود به خاطر بی توجهی خودش ، کسی رو که از همه بیشتر دوستش داشت از دست بده...
جونگکوک با دست هایی که میلرزید در ماشین را برای ا.ت باز کرد و با احتیاط کمکش کرد روی صندلی بنشیند.تمام مسیر ، هر چند بار با نگرانی نگاهی بهش می انداخت
دختر سرش رو به شیشه تکیه داده بود هنوز رنگش پریده بود و نفس های اروم امل سنگینش به گوش میرسید جونگکوک فرمون رو محکم گرفته بود ، ذهنش فقط یک تصویر را تکرار میکرد
ا.ت تنها روی نیمکت نشسته بود و بی صدا گریه میکرد زیر لب زمزمه کرد :_" کاش زمان برمیگشت..."نگاهش رو به دختر داد . دستش رو گرفت و لب زد :_"تحمل کن الان میرسیم باشه؟"
کمی بعد جلوی بیمارستان متوقف کرد.سریع از ماشین پیاده شد ، در رو باز کرد از بازو دختر گرفت _"اروم ...من کنارتم"...بعد از معاینه پزشک از اتاق بیرون اومد ._" خوشبختانه وضعیتش پایدار شده ، اما استرس شدید براش خوب نیست بهتره مدتی استراحت کنه و از فشار های روحی دور بمونه"
جونگکوک سرش رو پایین انداخت با هر کلمه ی پزشک ، مثل تیری تو قلبش می نشست وقتی اجازه ملاقات گرفت اروم وارد اتاق شد .
دختر روی تخت دراز کشیده بود و سرم به دستش وصل بود. با دیدن جونگکوک ، نگاهش رو یا پنجره برگردوند.جونگکوک چند لحظه همونجا وایستاد .*ادامه دارد....
undefined۲۷

۱۷۰

۹:۰۴

۲۱ تیر
thumbnail
P.3
بعد اروم به تخت نزدیک شد و روی صندلی کنارش نشست _" میدونم شاید دلت نخواد منو ببینی ...اما من باید حرفام رو بزنم دختر سکوت کرد و چیزی نگفت
جونگکوک با لحن اروم ادامه داد :_" امشب بدترین اشتباه زندگیم رو کردم... فکر کردم فقط چند دقیقه با بقیه حرف زدنه اما نفهمیدم همون چند دقیقه چقدر تورو تنها کرده "
اشک از گوشه چشمش پایین اومد _" وقتی دیدم اون بیرون نشستی و از درد به خودت میپیچی ... برای اولین بار واقعا ترسیدم "دست دختر رو میون دستاش گرفت _" ترسیدم دیر رسیده باشم ...ترسیدم دیگه چشمات رو باز نکنی ...ترسیدم تمام فرصت هایی که برای دوست داشتنت داشتم با یک اشتباه از بین بره"
صداش شکست _"ا.ت من عاشقتم ...بشدت دوستت دارم نه فقط چون همسرمی ؛ چون تو خونه ی قلب منی و امشب ...خودم اون خونه رو ویران کردم."
ا.ت بلخره نگاهش کرد چشم هاش هنوز خیس بود . اهسته لب زد :_" من فقط توجهت رو میخواستم نه چیز دیگه !..."
جونگکوک سرش رو پایین انداخت _"میدونم ...حق با توعه "دست ا.ت رو روی گونش گذاشت _"قول نمیدم هیچ وقت اشتباه نکنم ...اما قول میدم هیچ وقت باعث نشم که فکر کنی کنار من تنهایی"
دختر چند ثانیه بهش خیره شد بعد با لبخندی کم رنگ دستش رو فشرد ._" این اخرین فرصته، جونگکوک ..."
جونگکوک سرش رو روی دست های ا.ت گذاشت و برای اولین بار بدون اینکه از کسی خجالت بکشه گریه کرد ....... اون شب جونگکوک کنار تخت دختر موند ؛ نه به عنوان یک ستاره مشهور به عنوان مردی که فهمیده بود ارزشمند ترین ادم زندگیش ، همون کسیه که نزدیک بود با بی توجهی خودش دلش رو بشکونه .
The endundefined
undefined۲۱
undefined۱

۷۲

۱۹:۱۹