جدی ویسگون واقعا داره اعصابم رو بهم میریزه
مدام پستام پاک میشه برنامه مزخرف

🥲۲
۴۹۷
۱۸:۳۱
P.2
بعد درحالی که شونه های ا.ت رو گرفته بود تا از ازش مراقبت کند هردو مهمانی رو ترک کردند اما جونگکوک تمام مسیر به یکچیز فکر میکرد ....اینکه ممکن بود به خاطر بی توجهی خودش ، کسی رو که از همه بیشتر دوستش داشت از دست بده...
جونگکوک با دست هایی که میلرزید در ماشین را برای ا.ت باز کرد و با احتیاط کمکش کرد روی صندلی بنشیند.تمام مسیر ، هر چند بار با نگرانی نگاهی بهش می انداخت
دختر سرش رو به شیشه تکیه داده بود هنوز رنگش پریده بود و نفس های اروم امل سنگینش به گوش میرسید جونگکوک فرمون رو محکم گرفته بود ، ذهنش فقط یک تصویر را تکرار میکرد
ا.ت تنها روی نیمکت نشسته بود و بی صدا گریه میکرد زیر لب زمزمه کرد :_" کاش زمان برمیگشت..."نگاهش رو به دختر داد . دستش رو گرفت و لب زد :_"تحمل کن الان میرسیم باشه؟"
کمی بعد جلوی بیمارستان متوقف کرد.سریع از ماشین پیاده شد ، در رو باز کرد از بازو دختر گرفت _"اروم ...من کنارتم"...بعد از معاینه پزشک از اتاق بیرون اومد ._" خوشبختانه وضعیتش پایدار شده ، اما استرس شدید براش خوب نیست بهتره مدتی استراحت کنه و از فشار های روحی دور بمونه"
جونگکوک سرش رو پایین انداخت با هر کلمه ی پزشک ، مثل تیری تو قلبش می نشست وقتی اجازه ملاقات گرفت اروم وارد اتاق شد .
دختر روی تخت دراز کشیده بود و سرم به دستش وصل بود. با دیدن جونگکوک ، نگاهش رو یا پنجره برگردوند.جونگکوک چند لحظه همونجا وایستاد .*ادامه دارد....
بعد درحالی که شونه های ا.ت رو گرفته بود تا از ازش مراقبت کند هردو مهمانی رو ترک کردند اما جونگکوک تمام مسیر به یکچیز فکر میکرد ....اینکه ممکن بود به خاطر بی توجهی خودش ، کسی رو که از همه بیشتر دوستش داشت از دست بده...
جونگکوک با دست هایی که میلرزید در ماشین را برای ا.ت باز کرد و با احتیاط کمکش کرد روی صندلی بنشیند.تمام مسیر ، هر چند بار با نگرانی نگاهی بهش می انداخت
دختر سرش رو به شیشه تکیه داده بود هنوز رنگش پریده بود و نفس های اروم امل سنگینش به گوش میرسید جونگکوک فرمون رو محکم گرفته بود ، ذهنش فقط یک تصویر را تکرار میکرد
ا.ت تنها روی نیمکت نشسته بود و بی صدا گریه میکرد زیر لب زمزمه کرد :_" کاش زمان برمیگشت..."نگاهش رو به دختر داد . دستش رو گرفت و لب زد :_"تحمل کن الان میرسیم باشه؟"
کمی بعد جلوی بیمارستان متوقف کرد.سریع از ماشین پیاده شد ، در رو باز کرد از بازو دختر گرفت _"اروم ...من کنارتم"...بعد از معاینه پزشک از اتاق بیرون اومد ._" خوشبختانه وضعیتش پایدار شده ، اما استرس شدید براش خوب نیست بهتره مدتی استراحت کنه و از فشار های روحی دور بمونه"
جونگکوک سرش رو پایین انداخت با هر کلمه ی پزشک ، مثل تیری تو قلبش می نشست وقتی اجازه ملاقات گرفت اروم وارد اتاق شد .
دختر روی تخت دراز کشیده بود و سرم به دستش وصل بود. با دیدن جونگکوک ، نگاهش رو یا پنجره برگردوند.جونگکوک چند لحظه همونجا وایستاد .*ادامه دارد....
۴۶۲
۹:۰۴
P.3
بعد اروم به تخت نزدیک شد و روی صندلی کنارش نشست _" میدونم شاید دلت نخواد منو ببینی ...اما من باید حرفام رو بزنم دختر سکوت کرد و چیزی نگفت
جونگکوک با لحن اروم ادامه داد :_" امشب بدترین اشتباه زندگیم رو کردم... فکر کردم فقط چند دقیقه با بقیه حرف زدنه اما نفهمیدم همون چند دقیقه چقدر تورو تنها کرده "
اشک از گوشه چشمش پایین اومد _" وقتی دیدم اون بیرون نشستی و از درد به خودت میپیچی ... برای اولین بار واقعا ترسیدم "دست دختر رو میون دستاش گرفت _" ترسیدم دیر رسیده باشم ...ترسیدم دیگه چشمات رو باز نکنی ...ترسیدم تمام فرصت هایی که برای دوست داشتنت داشتم با یک اشتباه از بین بره"
صداش شکست _"ا.ت من عاشقتم ...بشدت دوستت دارم نه فقط چون همسرمی ؛ چون تو خونه ی قلب منی و امشب ...خودم اون خونه رو ویران کردم."
ا.ت بلخره نگاهش کرد چشم هاش هنوز خیس بود . اهسته لب زد :_" من فقط توجهت رو میخواستم نه چیز دیگه !..."
جونگکوک سرش رو پایین انداخت _"میدونم ...حق با توعه "دست ا.ت رو روی گونش گذاشت _"قول نمیدم هیچ وقت اشتباه نکنم ...اما قول میدم هیچ وقت باعث نشم که فکر کنی کنار من تنهایی"
دختر چند ثانیه بهش خیره شد بعد با لبخندی کم رنگ دستش رو فشرد ._" این اخرین فرصته، جونگکوک ..."
جونگکوک سرش رو روی دست های ا.ت گذاشت و برای اولین بار بدون اینکه از کسی خجالت بکشه گریه کرد ....... اون شب جونگکوک کنار تخت دختر موند ؛ نه به عنوان یک ستاره مشهور به عنوان مردی که فهمیده بود ارزشمند ترین ادم زندگیش ، همون کسیه که نزدیک بود با بی توجهی خودش دلش رو بشکونه .
The end
بعد اروم به تخت نزدیک شد و روی صندلی کنارش نشست _" میدونم شاید دلت نخواد منو ببینی ...اما من باید حرفام رو بزنم دختر سکوت کرد و چیزی نگفت
جونگکوک با لحن اروم ادامه داد :_" امشب بدترین اشتباه زندگیم رو کردم... فکر کردم فقط چند دقیقه با بقیه حرف زدنه اما نفهمیدم همون چند دقیقه چقدر تورو تنها کرده "
اشک از گوشه چشمش پایین اومد _" وقتی دیدم اون بیرون نشستی و از درد به خودت میپیچی ... برای اولین بار واقعا ترسیدم "دست دختر رو میون دستاش گرفت _" ترسیدم دیر رسیده باشم ...ترسیدم دیگه چشمات رو باز نکنی ...ترسیدم تمام فرصت هایی که برای دوست داشتنت داشتم با یک اشتباه از بین بره"
صداش شکست _"ا.ت من عاشقتم ...بشدت دوستت دارم نه فقط چون همسرمی ؛ چون تو خونه ی قلب منی و امشب ...خودم اون خونه رو ویران کردم."
ا.ت بلخره نگاهش کرد چشم هاش هنوز خیس بود . اهسته لب زد :_" من فقط توجهت رو میخواستم نه چیز دیگه !..."
جونگکوک سرش رو پایین انداخت _"میدونم ...حق با توعه "دست ا.ت رو روی گونش گذاشت _"قول نمیدم هیچ وقت اشتباه نکنم ...اما قول میدم هیچ وقت باعث نشم که فکر کنی کنار من تنهایی"
دختر چند ثانیه بهش خیره شد بعد با لبخندی کم رنگ دستش رو فشرد ._" این اخرین فرصته، جونگکوک ..."
جونگکوک سرش رو روی دست های ا.ت گذاشت و برای اولین بار بدون اینکه از کسی خجالت بکشه گریه کرد ....... اون شب جونگکوک کنار تخت دختر موند ؛ نه به عنوان یک ستاره مشهور به عنوان مردی که فهمیده بود ارزشمند ترین ادم زندگیش ، همون کسیه که نزدیک بود با بی توجهی خودش دلش رو بشکونه .
The end
۴۶۰
۱۹:۱۹
{تک پارتی }
صدای داد و فریاد هایشون خونه را پر کرده بود ا.ت با چشمان خیس از اشک روبه روی جونگکوک ایستاده بود _"تو اصلا نمیفهمی من چی میگم !"جونگکوک عصبی لب زد :_"نخیر... چون تو اصلا نمیذاری توضیح بدم! "صداشون هر لحظه بالا تر میرفت و هیچ کدام متوجه این نمیشدند
ناگهان صدای باز شدن در اتاق امد هر دو برگشتن ، دختر کوچیکشان 《نیلا》 با عروسکی درون دستش پشت در ایستاده بود چشم هایش پر از اشک و لب هایش میلرزید عروسکش را توی دستش فشرد : _"م..مامان؟ بابا؟" صدای لرزونش باعث شد هر دویشان ساکت بشن
نیلا چند قدم جلو امد اشک هایش روی گونه اش سرازیر شد _"لطفا دعوا نکنین" قلب جونگکوک فرو ریخت ، ا.ت دستش را روی دهانش گذاشت
نیلا با گریه ادامه داد: _"من دختر خوبی میشم ....قول میدم دیگه شیطونی نکنم ...فقط دعوا نکنین" ا.ت جونگکوک لحظه ای بهم نگاه کردند انگار دنیا روی سرشان خراب شد ...
نیلا فکر کرده بود دلیل دعوایشان خودش است هق هق کنان به سمتشان دوید و خودش را میون آن دو جا داد _"من دوست دارم باهم بخندین ...مثل قبل ..." جونگکوک روی زانوهایش نشست تا هم قد دخترش شود او را ارام در اغوش گرفت و لب زد : _"نه عزیزم...نه...تو هیچ تقصیری نداری"
ا.ت هم کنارشان نشست و دست های کوچک نیلا رو گرفت و نوازش کرد .... بعدش به ارومی نیلا رو بغل کرد: _"ما فقط یه بحث کوچیک داشتیم ." روبه جونگکوک کرد و گفت : _"مگه نه باباش ؟" _"اره اره...ما فقط بحثمون شد"
نیلا اشک هایش را پاک کرد انگشت هایش را به بازی گرفت _"پس از هم جدا نمیشین؟" سوال کوچیکش مثل خنجری در قلب هردویشان فرو رفت... جونگکوک سرش را سریع تکان داد _"هیچ وقت ." ا.ت پیشانی نیلا را بوسید _هیچ چیزی نمی تونه باعث بشه که ما ترو تنها بذاریم "
نیلا سرش را در اغوش ا.ت پنهان کرد و با دست های کوچکش گردن ا.ت را گرفته بود جونگکوک نگاهی به همسرش کرد تمام اون عصبانیت چند دقیقه پیش از بین رفته بود یک بچه ، با چند کلمه ساده، بهشون یاداوری کرد که 《عشق مهم تر از هر دعوایی است》The end
صدای داد و فریاد هایشون خونه را پر کرده بود ا.ت با چشمان خیس از اشک روبه روی جونگکوک ایستاده بود _"تو اصلا نمیفهمی من چی میگم !"جونگکوک عصبی لب زد :_"نخیر... چون تو اصلا نمیذاری توضیح بدم! "صداشون هر لحظه بالا تر میرفت و هیچ کدام متوجه این نمیشدند
ناگهان صدای باز شدن در اتاق امد هر دو برگشتن ، دختر کوچیکشان 《نیلا》 با عروسکی درون دستش پشت در ایستاده بود چشم هایش پر از اشک و لب هایش میلرزید عروسکش را توی دستش فشرد : _"م..مامان؟ بابا؟" صدای لرزونش باعث شد هر دویشان ساکت بشن
نیلا چند قدم جلو امد اشک هایش روی گونه اش سرازیر شد _"لطفا دعوا نکنین" قلب جونگکوک فرو ریخت ، ا.ت دستش را روی دهانش گذاشت
نیلا با گریه ادامه داد: _"من دختر خوبی میشم ....قول میدم دیگه شیطونی نکنم ...فقط دعوا نکنین" ا.ت جونگکوک لحظه ای بهم نگاه کردند انگار دنیا روی سرشان خراب شد ...
نیلا فکر کرده بود دلیل دعوایشان خودش است هق هق کنان به سمتشان دوید و خودش را میون آن دو جا داد _"من دوست دارم باهم بخندین ...مثل قبل ..." جونگکوک روی زانوهایش نشست تا هم قد دخترش شود او را ارام در اغوش گرفت و لب زد : _"نه عزیزم...نه...تو هیچ تقصیری نداری"
ا.ت هم کنارشان نشست و دست های کوچک نیلا رو گرفت و نوازش کرد .... بعدش به ارومی نیلا رو بغل کرد: _"ما فقط یه بحث کوچیک داشتیم ." روبه جونگکوک کرد و گفت : _"مگه نه باباش ؟" _"اره اره...ما فقط بحثمون شد"
نیلا اشک هایش را پاک کرد انگشت هایش را به بازی گرفت _"پس از هم جدا نمیشین؟" سوال کوچیکش مثل خنجری در قلب هردویشان فرو رفت... جونگکوک سرش را سریع تکان داد _"هیچ وقت ." ا.ت پیشانی نیلا را بوسید _هیچ چیزی نمی تونه باعث بشه که ما ترو تنها بذاریم "
نیلا سرش را در اغوش ا.ت پنهان کرد و با دست های کوچکش گردن ا.ت را گرفته بود جونگکوک نگاهی به همسرش کرد تمام اون عصبانیت چند دقیقه پیش از بین رفته بود یک بچه ، با چند کلمه ساده، بهشون یاداوری کرد که 《عشق مهم تر از هر دعوایی است》The end
۴۲۸
۱۷:۵۶
[تکپارتی]درخواستی ..
صدای نفس های ارام و منظم جونگکوک اتاق را پر کرده بود چراغ خواب در گوشه اتاق با نور ملایمش روی صورتش افتاده بود همه چیز ساکت و ارام بنظر میرسید
اما ا.ت خواب راحتی نداشت .چند بار جایش را عوض کرد ک سعی میکرد دوباره بخوابد اما دردی که درون کمرش ایجاد شده بود ، اجازه خواب به او نمیداد
دستش را ارام روی شکم گردش گذاشت و لبخند کم رنگی زد با اینکه خسته بود اما هنوز باور اینکه یک زندگی کوچک درونش رشد میکرد برایش شگفت انگیز بود . خواست بیصدا از روی تخت بلند شود تا جونگکوک را بیدار نکند
همین که تکان خورد و حرکت کرد چشم های جونگکوک باز شد _"ا.ت؟ خوبی؟"صدای خواب الودش باعث شد به طرفش برگردد._"اره ...فقط کمرم یه کم درد گرفته نمیخواستم بیدارت کنم "
جونگکوک فورا از جایش بلند شد و با نگرانی به ا.ت نگاه کرد :_"چرا تنهایی تحملش میکنی؟"ارام دستش را گرفت و کمک کرد راحت تر بنشیند .بعد بالش هارا پشتش مرتب کرد _"صبر کن بزار کمکت کنم"
روی زمین کنار تخت نشست با دقت شروع کرد به ارومی ماساژ دادن کمرش حرکت دستش ملایم بود تا کوچیک ترین فشار اذیتش نکند _"خیلی درد داره؟"
ا.ت سرش را تکان داد _"الان بهتره"جونگکوک لبخندی زد همونطور که کمر دختر را ماساژ میداد گفت:_"خوبه ....چون دوست ندارم تو یا اون کوچولوی توی شکمت اذیت بشین"
ا.ت دستش را ارام روی موهای جونگکوک کشید و با لبخند لب زد :_"جونگکوک ...ببخشید نمیخواستم بیدارت کنم "جونگکوک کم کم دست از ماساژ دادن برداشت و دست ا.ت را بوسید _"اینجوری نگو ...من فقط دارم کاری رو میکنم که باید بکنم "
درد کمر ا.ت بهتر شده بود سرش را ارام روی شانه جونگکوک گذاشت اتاق دوباره ساکت شد ؛سکوتی پر از ارامش جونگکوک قبل از اینکه ا.ت خوایش ببرد زمزمه کرد:_"هروقت درد داشتی ، هر ساعتی از شب بود بگو من بیدار میشم .قول میدم"ا.ت لبخندی زد و در اغوش جونگکوک دوباره به خواب فرو رفت ..
The end...
صدای نفس های ارام و منظم جونگکوک اتاق را پر کرده بود چراغ خواب در گوشه اتاق با نور ملایمش روی صورتش افتاده بود همه چیز ساکت و ارام بنظر میرسید
اما ا.ت خواب راحتی نداشت .چند بار جایش را عوض کرد ک سعی میکرد دوباره بخوابد اما دردی که درون کمرش ایجاد شده بود ، اجازه خواب به او نمیداد
دستش را ارام روی شکم گردش گذاشت و لبخند کم رنگی زد با اینکه خسته بود اما هنوز باور اینکه یک زندگی کوچک درونش رشد میکرد برایش شگفت انگیز بود . خواست بیصدا از روی تخت بلند شود تا جونگکوک را بیدار نکند
همین که تکان خورد و حرکت کرد چشم های جونگکوک باز شد _"ا.ت؟ خوبی؟"صدای خواب الودش باعث شد به طرفش برگردد._"اره ...فقط کمرم یه کم درد گرفته نمیخواستم بیدارت کنم "
جونگکوک فورا از جایش بلند شد و با نگرانی به ا.ت نگاه کرد :_"چرا تنهایی تحملش میکنی؟"ارام دستش را گرفت و کمک کرد راحت تر بنشیند .بعد بالش هارا پشتش مرتب کرد _"صبر کن بزار کمکت کنم"
روی زمین کنار تخت نشست با دقت شروع کرد به ارومی ماساژ دادن کمرش حرکت دستش ملایم بود تا کوچیک ترین فشار اذیتش نکند _"خیلی درد داره؟"
ا.ت سرش را تکان داد _"الان بهتره"جونگکوک لبخندی زد همونطور که کمر دختر را ماساژ میداد گفت:_"خوبه ....چون دوست ندارم تو یا اون کوچولوی توی شکمت اذیت بشین"
ا.ت دستش را ارام روی موهای جونگکوک کشید و با لبخند لب زد :_"جونگکوک ...ببخشید نمیخواستم بیدارت کنم "جونگکوک کم کم دست از ماساژ دادن برداشت و دست ا.ت را بوسید _"اینجوری نگو ...من فقط دارم کاری رو میکنم که باید بکنم "
درد کمر ا.ت بهتر شده بود سرش را ارام روی شانه جونگکوک گذاشت اتاق دوباره ساکت شد ؛سکوتی پر از ارامش جونگکوک قبل از اینکه ا.ت خوایش ببرد زمزمه کرد:_"هروقت درد داشتی ، هر ساعتی از شب بود بگو من بیدار میشم .قول میدم"ا.ت لبخندی زد و در اغوش جونگکوک دوباره به خواب فرو رفت ..
The end...
۴۵۰
۱۹:۰۸
تک پارتیدرخواستی☆بارون اروم اروم میبارید. ا.ت از صبح زود بیدار شده بود.با اینکه امروز تولدش بود سعی میکرد انتظار زیادی نداشته باشه _"شاید میخواد سوپرایزم کنه..."همین فکر باعث شده بود که هر بار صدای قدم های جونگکوک رو میشنیدچشماش برق میزد و لبخند کوچیکی روش لبش شکل میگرفت جونگکوک با عجله از اتاق بیرون اومد درحالی که کت مشکی رنگ چرمیش رو تنش میکرد لب زد:_"عشقم من برم دیرم شده. ناهار منتظرم نباش احتمالا تا شب شرکت بمونم "جلو اومد و پیشونی دختر رو بوسید و بدون اینکه متوجه نگاه های منتظرش بشه از خونه بیرون رفت. در که بسته شد ، سکوت همجا رو گرفت دختر چند ثانیه همونجا وایستاد. لبخندش اروم اروم محو شد _"اشکالی نداره...شاید شب یادش بیاد "تمام روز خودش رو سرگرم کرد ؛ کتاب خوند، اشپزی کرد. هر بار که صفحه گوشیش روشن میشد قلبش تند میزد اما فقط پیام های کاری یا تبلیغات بود.
《شب | ساعت ۹:۵۰ 》
صدای باز شدن در اومد جونگکوک خسته وارد خونه شد و همونطور که کتش رو در می اورد گفت:_"وای... امروز واقعا روز سختی بود "دختر لبخند زد ؛ همون لبخند ارومی که سعی میکرد ناراحتیش رو پنهون کنه _"خسته نباشی "جونگکوک جلو اومد و گونش رو ب*و*س*ی*د_"شام خوردی ؟"_"اره."_"خوبه"دختر سری تکون داد و مشغول جمع کردن ظرف ها شد جونگکوک کمی دقت کرد. امشب همه چیز فرق داشت نه خبری از اون شوخی های همیشگی بود ، نه بغل های طولانی و نه اون برق همیشگی توی چشمای ا.ت _"ا.ت؟ حالت خوبه؟"دختر به طرفش برگشت کمی مکث کرد اما سریع لبخند زد _"اره فقط یکم خستم "جونگکوک باور کرد یا شاید میخواست باور کنه چند دقیقه بعد دختر گفت:_"من میرم بخوابم. شب بخیر "جونگکوک لبخندی زد :_"شب بخیر عزیزم."وقتی در اتاق بسته شد جونگکوک روی مبل نشست و گوشیش رو برداشت همون لحظه چشمش به نوتیفیکیشن تقویم افتاد [ July 23 --ا.ت's Birthdey]رنگ از صورتش پرید. همه چیز یادش اومد قولی که داده بود هرسال اولین نفری باشه که تولدش رو تبریک میگه کادویی که هفته پیش میخواست سفارش بده اما وسط کار یادش رفته بود و نگاه منتظر ا.ت که تمام روز متوجهش نشده بود. با دست موهاش رو به هم ریخت زیر لب گفت:_"چیکار کردم..."اروم در اتاق خواب رو باز کرد. ا.ت بیدار بود اما خودش رو به خواب زده بود .جونگکوک کنارش روی تخت نشست و دستش رو گرفت و اروم لب زد:_"تولدت مبارک عشق من..."پلک های ا.ت لرزید اما چیزی نگفت. جونگکوک با صدای پر از پشیمونی ادامه داد:_"متاسفم که فراموش کردم نه برای اینکه برام مهم نبودی فراموش کردم چون ذهنم درگیر بود حق داری ازم ناراحت باشی "ا،ت بلخره چشماش رو باز کرد. لبخند کمرنگی زد :_"سعی کردم ناراحت نباشم ...گفتم شاید یادت بیاد "جونگکوک سرش رو روی شکم ا.ت گذاشت _"قول میدم از این به بعد کاری کنم که این روز فقط با خاطره های خوب یادت بمونه حتی اگر مجبور باشم هر روزش رو جبران کنم"دختر موهای جونگکوک رو ناز کرد هنوز ته دلش گرفته بود، اما وقتی پشیمونی واقعی رو توی چشمای همسرش دید اروم گفت :_"فقط دفعه بعد بجای اینکه تقویمت یادت بندازه خودت یادت باشه "جونگکوک دستش رو محکم تر گرفت لبخندی زد _"قول میدم..."لبخند دختر پرنگ شد دستاش باز کرد :_"بغلم نمیکنی؟"جونگکوک خندید و سرش رو از روی شکم ا.ت برداشت :_"چرا که نه هرچی شما بگی "دختر رو گرفت توی بغلش موهاش رو از جلو صورتش کنار زد نزدیک صورتش شد و اروم ل*/ب هاش رو روی ل*/ب های دختر قرار داد the end...
《شب | ساعت ۹:۵۰ 》
صدای باز شدن در اومد جونگکوک خسته وارد خونه شد و همونطور که کتش رو در می اورد گفت:_"وای... امروز واقعا روز سختی بود "دختر لبخند زد ؛ همون لبخند ارومی که سعی میکرد ناراحتیش رو پنهون کنه _"خسته نباشی "جونگکوک جلو اومد و گونش رو ب*و*س*ی*د_"شام خوردی ؟"_"اره."_"خوبه"دختر سری تکون داد و مشغول جمع کردن ظرف ها شد جونگکوک کمی دقت کرد. امشب همه چیز فرق داشت نه خبری از اون شوخی های همیشگی بود ، نه بغل های طولانی و نه اون برق همیشگی توی چشمای ا.ت _"ا.ت؟ حالت خوبه؟"دختر به طرفش برگشت کمی مکث کرد اما سریع لبخند زد _"اره فقط یکم خستم "جونگکوک باور کرد یا شاید میخواست باور کنه چند دقیقه بعد دختر گفت:_"من میرم بخوابم. شب بخیر "جونگکوک لبخندی زد :_"شب بخیر عزیزم."وقتی در اتاق بسته شد جونگکوک روی مبل نشست و گوشیش رو برداشت همون لحظه چشمش به نوتیفیکیشن تقویم افتاد [ July 23 --ا.ت's Birthdey]رنگ از صورتش پرید. همه چیز یادش اومد قولی که داده بود هرسال اولین نفری باشه که تولدش رو تبریک میگه کادویی که هفته پیش میخواست سفارش بده اما وسط کار یادش رفته بود و نگاه منتظر ا.ت که تمام روز متوجهش نشده بود. با دست موهاش رو به هم ریخت زیر لب گفت:_"چیکار کردم..."اروم در اتاق خواب رو باز کرد. ا.ت بیدار بود اما خودش رو به خواب زده بود .جونگکوک کنارش روی تخت نشست و دستش رو گرفت و اروم لب زد:_"تولدت مبارک عشق من..."پلک های ا.ت لرزید اما چیزی نگفت. جونگکوک با صدای پر از پشیمونی ادامه داد:_"متاسفم که فراموش کردم نه برای اینکه برام مهم نبودی فراموش کردم چون ذهنم درگیر بود حق داری ازم ناراحت باشی "ا،ت بلخره چشماش رو باز کرد. لبخند کمرنگی زد :_"سعی کردم ناراحت نباشم ...گفتم شاید یادت بیاد "جونگکوک سرش رو روی شکم ا.ت گذاشت _"قول میدم از این به بعد کاری کنم که این روز فقط با خاطره های خوب یادت بمونه حتی اگر مجبور باشم هر روزش رو جبران کنم"دختر موهای جونگکوک رو ناز کرد هنوز ته دلش گرفته بود، اما وقتی پشیمونی واقعی رو توی چشمای همسرش دید اروم گفت :_"فقط دفعه بعد بجای اینکه تقویمت یادت بندازه خودت یادت باشه "جونگکوک دستش رو محکم تر گرفت لبخندی زد _"قول میدم..."لبخند دختر پرنگ شد دستاش باز کرد :_"بغلم نمیکنی؟"جونگکوک خندید و سرش رو از روی شکم ا.ت برداشت :_"چرا که نه هرچی شما بگی "دختر رو گرفت توی بغلش موهاش رو از جلو صورتش کنار زد نزدیک صورتش شد و اروم ل*/ب هاش رو روی ل*/ب های دختر قرار داد the end...
۴۷۸
۱۰:۴۷
,,چندپارتی,,p.1
ان شب، هیچکس به این فکر نمیکرد که رابطه ا.ت و جونگکوک واقعا تمام شده باشد .
اونا سال ها کنار هم بودن؛ دو ایدل مشهور که میلیون ها نفر میشناختندشان .اما رابطه شان را همیشه از چشم مردم دور نگه میداشتند نه برای اینکه خجالت میکشیدند ؛فقط میخواستند چیزی که بینشان بود متعلق به خودشان بماند.
تا اینکه یک شب ...همه چیز خراب شد.
یک بحث طولانی چند حرف اشتباه و در نهایت ، غروری که به هیچ کدام اجازه نداد کوتاه بیایند.
دختر با چشمان پر اشک و صدایی که میلرزید گفت :-"تو همیشه همینجوری فکر میکنی ...دیگه نمیتونم "جونگکوک نفسش را بیرون داد سرش را بالا اورد ، نگاهش سرد بود -"باشه! پس بیا تمومش کنیم ...."
فقط همین .نه خدافظی درستی وجود داشت نه فرصتی برای اینکه یکی شان برگردد و بگوید منظورش این نبوده قطره اشک دیگری از چشمان دختر روی گونه اش جاری شد .بعد از رفتن جونگکوک همانجا ماند و به رفتن او تا جایی که کاملا دور شود نگاه کرد
رابطه ای چند سال ها ساخته بودند ، با چند جمله فرو ریخت .
[ادامه دارد ....]
ان شب، هیچکس به این فکر نمیکرد که رابطه ا.ت و جونگکوک واقعا تمام شده باشد .
اونا سال ها کنار هم بودن؛ دو ایدل مشهور که میلیون ها نفر میشناختندشان .اما رابطه شان را همیشه از چشم مردم دور نگه میداشتند نه برای اینکه خجالت میکشیدند ؛فقط میخواستند چیزی که بینشان بود متعلق به خودشان بماند.
تا اینکه یک شب ...همه چیز خراب شد.
یک بحث طولانی چند حرف اشتباه و در نهایت ، غروری که به هیچ کدام اجازه نداد کوتاه بیایند.
دختر با چشمان پر اشک و صدایی که میلرزید گفت :-"تو همیشه همینجوری فکر میکنی ...دیگه نمیتونم "جونگکوک نفسش را بیرون داد سرش را بالا اورد ، نگاهش سرد بود -"باشه! پس بیا تمومش کنیم ...."
فقط همین .نه خدافظی درستی وجود داشت نه فرصتی برای اینکه یکی شان برگردد و بگوید منظورش این نبوده قطره اشک دیگری از چشمان دختر روی گونه اش جاری شد .بعد از رفتن جونگکوک همانجا ماند و به رفتن او تا جایی که کاملا دور شود نگاه کرد
رابطه ای چند سال ها ساخته بودند ، با چند جمله فرو ریخت .
[ادامه دارد ....]
۲۱۴
۱۵:۱۵
سلام قشنگای من ببینید من تمام پستام گزارش شده
چند روز صبر کنید یکم اوکی بشه میزارم فیک هامرو ممنونم از درکتون
۵۷
۱۶:۲۹
چند پارتی p.2
چند روز بعد ، خبر جدایی شان مثل یک بمب در فضای مجازی پخش شد .هیچ کدام توضیحی ندادند و فقط به کارشان ادامه دادند.
ا.ت روی صحنه لبخند میزد جونگکوک جلوی دوربین ها میخندید اما هیچکس نمیدانست بعد از تمام شدن برنامه ها و اجراها چقدر به سقف اتاقشان خیره میشدند ....
چندین ماه گذشت آن شب ا.ت در اتاقش نشسته بود که صفحه گوشی اش روشن شد اعلان لایو جونگکوک. چند ثانیه به صفحه خیره ماند ، میدانست نباید وارد میشد اما انگشتش بی اختیار روی اعلان رفت .
لایو باز شد جونگکوک جلوی دوربین نشسته بود ؛ موهایش کمی به هم ریخته و لباس ساده ای پوشیده بود مثل همیشه ارام به نظر میرسید اما ا.ت همان لحظه فهمید . نگاهش را هنوز میشناخت
همان چشم ها ، همان لبخند کوچک و همان کسی که شب ها قبل از خواب او را در اغوش میگرفت .
ناگهان خاطره ها یکی یکی در ذهنش زنده شد اولین روزی که باهم اشنا شدند اولین پیام اولین باری که جونگکوک برایش گیتار زده بود شب هایی که ساعت ها باهم حرف میزند خنده هایشاندعوا های کوچیکشان قول هایی که داده بودند و اخرین شبی که همه چیز تمام شد ...
چشم های دختر پر شد گوشی را پایین اورد و زانو بغل گرفت اشک هایش دیگر متوقف نمیشدند ارام زیر لب گفت :-"چرا هنوز ..."نتوانست ادامه حرفش را بگوید
لایو هنوز درحال پخش بود جونگکوک لبخند میزد و با طرفدارانش حرف میزد بی خبر از اینکه یکی از ادم هایی که بیشتر از همه میشناخت، پشت گوشی نشسته و گریه میکند
دختر بلخره لایو را بست اما چیزی در دلش هنوز تمام نشده بود ....
[ادامه دارد ....]
چند روز بعد ، خبر جدایی شان مثل یک بمب در فضای مجازی پخش شد .هیچ کدام توضیحی ندادند و فقط به کارشان ادامه دادند.
ا.ت روی صحنه لبخند میزد جونگکوک جلوی دوربین ها میخندید اما هیچکس نمیدانست بعد از تمام شدن برنامه ها و اجراها چقدر به سقف اتاقشان خیره میشدند ....
چندین ماه گذشت آن شب ا.ت در اتاقش نشسته بود که صفحه گوشی اش روشن شد اعلان لایو جونگکوک. چند ثانیه به صفحه خیره ماند ، میدانست نباید وارد میشد اما انگشتش بی اختیار روی اعلان رفت .
لایو باز شد جونگکوک جلوی دوربین نشسته بود ؛ موهایش کمی به هم ریخته و لباس ساده ای پوشیده بود مثل همیشه ارام به نظر میرسید اما ا.ت همان لحظه فهمید . نگاهش را هنوز میشناخت
همان چشم ها ، همان لبخند کوچک و همان کسی که شب ها قبل از خواب او را در اغوش میگرفت .
ناگهان خاطره ها یکی یکی در ذهنش زنده شد اولین روزی که باهم اشنا شدند اولین پیام اولین باری که جونگکوک برایش گیتار زده بود شب هایی که ساعت ها باهم حرف میزند خنده هایشاندعوا های کوچیکشان قول هایی که داده بودند و اخرین شبی که همه چیز تمام شد ...
چشم های دختر پر شد گوشی را پایین اورد و زانو بغل گرفت اشک هایش دیگر متوقف نمیشدند ارام زیر لب گفت :-"چرا هنوز ..."نتوانست ادامه حرفش را بگوید
لایو هنوز درحال پخش بود جونگکوک لبخند میزد و با طرفدارانش حرف میزد بی خبر از اینکه یکی از ادم هایی که بیشتر از همه میشناخت، پشت گوشی نشسته و گریه میکند
دختر بلخره لایو را بست اما چیزی در دلش هنوز تمام نشده بود ....
[ادامه دارد ....]
۵۸
۱۶:۳۵
چندپارتیp.3
نیم ساعت گذشت ، ا.ت اینبار خودش لایو گذاشت طرفدارانش با دیدنش تعجب کردند معمولا این ساعت لایو نمیذاشت
دختر چیزی نگفت گیتارش را برداشت و جلوی دوربین نشست چند ثانیه به سیم های گیتار نگاه کرد -"این اهنگ برای ینفره و...امشب برای اولین بار میخونم "
صدایش میلرزید طرفدارانش شروع به کامنت گذاشتن کردند اما دختر فقط لبخند کوچیکی زد .شروع به نواختن کرد
ترانه ای که خودش انتخاب کرده بود درباره دو نفری که بعد از جدایی هنوز نتوانسته بودند خاطراتشان را فراموش کنند.
-“If there’s still a place for me in your heart, let’s go back to those days… before our pride took everything away from us."(معنی : اگر هنوز جایی از قلبت برای من باقی موندهبیا برگردیم به همون روزها....قبل از اینکه غرورمون همه چیز رو ازمون بگیره)
صدایش هنگام خواندن اخرین جمله شکست چند ثانیه چشم هایش را بست و ادامه داد :-“I still want us to go back to the way we were… I just don’t know if you still want the same thing.”(معنی : من هنوز دلم میخواد برگردیم ...فقط نمیدونم توهم هنوز همینو میخوای یا نه )
کامنت ها منفجر شدند عده ای فقط ناراحت بودند و بعضی هاهم میگفتند:"این اهنگ برای کیه؟""ا.ت گریه کرده ؟"
"چرا انقدر غمگینه؟"اما بعضی از طرفداران قدیمی تر کم کم متوجه شدند و ناگهان یک جمله در شبکه های اجتماعی پخش شد :"فکر کنم منظور ا.ت جونگکوکه..."
نصف طرفدارانشان تقریبا همزمان متوجه شدند و قلبشان شکست چون برای اولین بار ا.ت بدون اینکه اسمش را بگوید ، اعتراف کرده بود که هنوز دلش پیش کسی است که ماه ها قبل از زندگی اش رفته بود ...
ا.ت بعد از تمام شدن اهنگ ، چند لحظه سکوت کرد بعد ارام لب زد :-"شب بخیر "و لایو را به پایان رساند...
[ادامه دارد...]
نیم ساعت گذشت ، ا.ت اینبار خودش لایو گذاشت طرفدارانش با دیدنش تعجب کردند معمولا این ساعت لایو نمیذاشت
دختر چیزی نگفت گیتارش را برداشت و جلوی دوربین نشست چند ثانیه به سیم های گیتار نگاه کرد -"این اهنگ برای ینفره و...امشب برای اولین بار میخونم "
صدایش میلرزید طرفدارانش شروع به کامنت گذاشتن کردند اما دختر فقط لبخند کوچیکی زد .شروع به نواختن کرد
ترانه ای که خودش انتخاب کرده بود درباره دو نفری که بعد از جدایی هنوز نتوانسته بودند خاطراتشان را فراموش کنند.
-“If there’s still a place for me in your heart, let’s go back to those days… before our pride took everything away from us."(معنی : اگر هنوز جایی از قلبت برای من باقی موندهبیا برگردیم به همون روزها....قبل از اینکه غرورمون همه چیز رو ازمون بگیره)
صدایش هنگام خواندن اخرین جمله شکست چند ثانیه چشم هایش را بست و ادامه داد :-“I still want us to go back to the way we were… I just don’t know if you still want the same thing.”(معنی : من هنوز دلم میخواد برگردیم ...فقط نمیدونم توهم هنوز همینو میخوای یا نه )
کامنت ها منفجر شدند عده ای فقط ناراحت بودند و بعضی هاهم میگفتند:"این اهنگ برای کیه؟""ا.ت گریه کرده ؟"
"چرا انقدر غمگینه؟"اما بعضی از طرفداران قدیمی تر کم کم متوجه شدند و ناگهان یک جمله در شبکه های اجتماعی پخش شد :"فکر کنم منظور ا.ت جونگکوکه..."
نصف طرفدارانشان تقریبا همزمان متوجه شدند و قلبشان شکست چون برای اولین بار ا.ت بدون اینکه اسمش را بگوید ، اعتراف کرده بود که هنوز دلش پیش کسی است که ماه ها قبل از زندگی اش رفته بود ...
ا.ت بعد از تمام شدن اهنگ ، چند لحظه سکوت کرد بعد ارام لب زد :-"شب بخیر "و لایو را به پایان رساند...
[ادامه دارد...]
۶۱
۱۶:۴۰