#پارت_31سکوت کردم... . شام آوردن و مشغول شدیم. کریستوفر همیشه خیلی بی صدا و شیک غذاش رو میخورد ولی الان مثل ی حیونهه کلی غذا ریخته رو لباسش اخه چیکارش کنم اینوو. پاشدم رفتم پیشش و لباسش رو تا جایی ک میتونستم تمیز کردم و صندلیم رو آوردم نشستم پیشش و خودم کم کم بهش غذا دادم هعی مقاومت میکرد که خودش بخوره ولی اهمیتی نمیدادم.ساعت 2:00 بود ک مهمونی تموم شددپاشدیم رفتیم سوار ماشین شدیم. کریستوفر یکم حالش بهتر بود اما هنوز مست بود. میترسیدم از اینکه بشینه پشت فرمون ولی خوب چاره ی دیگه ای نداشتم اگه زنده رسیدم باید برم رانندگی یاد بگیرم. هووووف راه افتادیم...من: هعی مراقب باش یواش تررررکریستوفر: نترس بابا باحاله کههمن: نن اصلا باحال نیستتکریستوفر: نترس حالشو ببر.سرعت و بیشتر کرد.من:هعییی من نمیخوام اینطوری بمیرمکریستوفر: نمیمیری بچههمن: خواهش میکنم لطفا بخاطر من اروممم.یهو ترمز کرد اگه کمربند نداشتم حتما الان پرت میشدم تو شیشه.کریستوفر با داد: تو حق نداری جون خودتو قسم بخوریییییمن: چتهههههکریستوفر چیزی نگفت و آروم به راه خودش ادامه داد. ی 5 مین گذشت و عذاب وجدان داشتم نمیدونم چراا.من:بزن بغلاهمیتی نداد.من: با توعم نگه دار الانننننگه داشت. حرفی نزد و به بیرون زل زد. من: الان قهری؟ کریستوفر: نهمن: پس چرا نگام نمیکنی؟ باهام حرف نمیزنی؟ کریستوفر: الان حالم خوب نیستمن: چرا لطفا بهم بگوکریستوفر تو چشاش زل زد و بغض کردی چند ثانیه سکوت کردیم..ble.ir/join/9iJMfT6Ykt
۲۳۷
۲۲:۳۰
لایک+15

۲۳۳
۲۲:۳۴
𝖦𝗈𝗈𝖣 𝖭𝗂𝗀𝗁𝖳
۲۵۶
۲۳:۱۷
#پارت_32و اومد جلو شروع کرد به خوردن لب
ام بعد چند ثانیه جدا شد و گفت دوست دارم و میخوام همیشی پیشم باشی.
خشکم زد و نمیدونستم چیبگم راستش باورم نمیشد که ی همچین فرد خفنی بخواد بهم اعتراف کنهههههه عرررررررررمن: مم،منم همینطور در کنارت میمونم.
این سری خیلی وحشی افتاد ب جون لب
ام نفسم داشت بند میومدم ی چندتا بهش ضربه زدم فهمید و ولم کرد.
و به راه ادامه دادیم.نزدیک خونه بودیم که یاد امیلی افتادمم به کل فراموش کرده بودم. من: آمممم میشه ی زنگ به گابریل بزنی ببینی کجان؟کریستوفر: اونا خونه ان امیلی اونجاس خیالت راحت لبخندی ملیحی زدم
رسیدیم... . +امیلی کدوم اتاقه؟_همون قبلی. رفتم بالا و کریستوفر هم رفت اشپزخونه.از اتاق گابریل صدا های جالبی نمیومد سعی کردم اهمیتی ندم و وارد اتاق شدم همه جا تاریک بود چراغ روشن کردم دیدم امیلی خوابیده سریع چراغ خاموش کردم بیدار نشه._عزیزمصدا از پشت سرم میومد برگشتم کریستوفر بود و ی شیشه دستش بودکریستوفر: افتخار میدید و پیشم میخوابی...ble.ir/join/9iJMfT6Ykt
خشکم زد و نمیدونستم چیبگم راستش باورم نمیشد که ی همچین فرد خفنی بخواد بهم اعتراف کنهههههه عرررررررررمن: مم،منم همینطور در کنارت میمونم.
این سری خیلی وحشی افتاد ب جون لب
و به راه ادامه دادیم.نزدیک خونه بودیم که یاد امیلی افتادمم به کل فراموش کرده بودم. من: آمممم میشه ی زنگ به گابریل بزنی ببینی کجان؟کریستوفر: اونا خونه ان امیلی اونجاس خیالت راحت لبخندی ملیحی زدم
رسیدیم... . +امیلی کدوم اتاقه؟_همون قبلی. رفتم بالا و کریستوفر هم رفت اشپزخونه.از اتاق گابریل صدا های جالبی نمیومد سعی کردم اهمیتی ندم و وارد اتاق شدم همه جا تاریک بود چراغ روشن کردم دیدم امیلی خوابیده سریع چراغ خاموش کردم بیدار نشه._عزیزمصدا از پشت سرم میومد برگشتم کریستوفر بود و ی شیشه دستش بودکریستوفر: افتخار میدید و پیشم میخوابی...ble.ir/join/9iJMfT6Ykt
۳۱۲
۲۲:۰۰
لایک+15

۳۱۰
۲۲:۱۵
بازارسال شده از ☆ASTRO☆
بازارسال شده از ☆ASTRO☆
بچه ها این جایگزین چای هستش و ایرانیه خیلی باحاله بجای شخصیت رمان ها توش زندگی میکنید
۴
۱۱:۴۷
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.