کتاب تعاملی ویرا
آینده آموزش، همینجاست!
وبینار تخصصی معرفی «مدرسه مجازی ویرا»
آمادهاید مدیریت مدرسهتون رو به عصر الکترونیک ببرید؟ در این وبینار، با ابزارهای هوشمندی آشنا میشید که فرآیندهای آموزشی را برای مدیران، معلمان و والدین ساده و لذتبخش میکند.
در این جلسه با چه امکاناتی آشنا میشویم؟
محتوای آموزشی نوین: کار با کتابهای تعاملی، بازیهای آموزشی و ابزارهای جذاب یادگیری
ارتباط آموزشی فعال: تعامل دوسویه و هدفمند بین معلم و دانشآموز
آموزش بدون مرز: امکانات ویژه و تخصصی برای آموزش در شرایط غیرحضوری
مدیریت عملکرد: سیستم دقیق ثبت نمرات، صدور کارنامه و گزارشهای تحلیلی آموزشی
ارتباط هوشمند: کانال ارتباطی امن و سریع با والدین جهت اطلاعرسانی دقیق
زمان برگزاری: 10 خرداد ۱۴۰۵
ساعت: 10:30
مکان: به صورت آنلاین (از هر کجا که هستید، همراه ما باشید)
بخش ویژه: پرسش و پاسخ برای رفع چالشها و دغدغههای آموزشی شما
این فرصت را از دست ندید
جهت ثبتنام و دریافت لینک حضور، همین حالا اقدام کنید: https://vrbk.ir/6aEy منتظر دیدار شما در این وبینار کاربردی هستیم
وبسایت: viraschool.ir
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
راهنمای ثبت نام وبینار.pdf
۴۶۱.۸۱ کیلوبایت
همراهان عزیز ویرا ، برای شرکت در وبینار ۱۰ خرداد راهنما را مشاهده کنید 
۲۹
۱۴:۰۷
طبق تحقیقات انجام شده از مردان میانسال مشخص شد بسیاری از آنها هرگز جمله «من به تو افتخار میکنم» را از زبان پدر یا مادر خود نشنیدهاند یا سالهای زیادی برای شنیدن آن صبر کردهاند. بسیاری از افراد فکر میکنند تنها در صورتی میتوانند توجه پدر یا مادر خود را جلب کنند که موفق بزرگی در ورزش کسب کنند یا شغل پر درآمدی داشته باشند.
پدران و مادران گرامی هرگز نگذارید کودکان شما برای شنید این جمله صبر کنند، هر چه زودتر به آنها بگویید به وجود آنها و به تلاش آنها افتخار میکنید تا نتیجه آن را در زندگی کودک مشاهده کنید.
۲۹
۱۴:۱۳
داستان : خرگوش باهوش
در جنگل سر سبز و قشنگي خرگوش باهوشي زندگي مي كرد . يك گرگ پيرو يك روباه بدجنس هم هميشه نقشه مي كشيدند تا اين خرگوش را شكار كنند . ولي هيچوقت موفق نمي شدند .
يك روز روباه مكار به گر گ گفت : من نقشه جالبي دارم و اين دفعه مي توانيم خرگوش را شكار كنيم .
گرگ گفت : چه نقشه اي ؟
روباه گفت : تو برو ته جنگل ، همانجا كه قارچهاي سمي رشد مي كند و خودت را به مردن بزن . من پيش خرگوش مي روم و مي گويم كه تو مردي . وقتي خرگوش مي آيد تا تو رو ببيند تو بپر و او را بگير .گرگ قبول كرد و به همانجائي رفت كه روباه گفته بود .
روباه هم نزديك خانه خرگوش رفت و شروع به گريه و زاري كرد .
با صداي بلند گفت : خرگوش اگر بدوني چه بلائي سرم آمده و همينطور با گريه و زاري ادامه داد ، ديشب دوست عزيزم گرگ پير اشتباهي از قارچ هاي سمي جنگل خورده و مرده اگر باور نمي كني برو خودت ببين .
و همينطور كه خودش ناراحت نشان ميداد دور شد .
خرگوش از اين خبر خوشحال شد پيش خودش گفت برم ببينم چه خبر شده است .
او همان جائي رفت كه قارچهاي سمي رشد مي كرد . از پشت بوته ها نگاه كرد و ديد گرگ پير روي زمين افتاده و تكان نمي خورد .
خوشحال شد و گفت از شر اين گرگ بدجنس راحت شديم . خواست جلو برود و نزديك او را ببيند اما قبل از اينكه از پشت بوته ها بيرون بيايد پيش خودش گفت : اگر زنده باشد چي ؟ آنوقت مرا يك لقمه چپ مي كند . بهتر است احتياط كنم و مطمئن شوم كه او حتما مرده است .
بنابراين از پشت بوته ها با صداي بلند ، طوريكه گرگ بشنود گفت : پدرم به من گفته وقتي گرگ ميمرد دهنش باز مي شود ولي گرگ پير كه دهانش بسته است .
گرگ با شنيدن اين حرف كم كم و اهسته دهانش را باز كرد تا به خرگوش نشان بدهد كه مرده است .
خرگوش هم كه با دقت به دهان گرگ نگاه مي كرد متوجه تكان خوردن دهان گرگ شد و فهميد كه گرگ زنده است . بعد با صداي بلند فرياد زد : اي گرگ بدجنس تو اگر مرده اي پس چرا دهانت تكان مي خورد . پاشو پاشو باز هم حقه شما نگرفت . و با سرعت از آنجا دور شد .
در جنگل سر سبز و قشنگي خرگوش باهوشي زندگي مي كرد . يك گرگ پيرو يك روباه بدجنس هم هميشه نقشه مي كشيدند تا اين خرگوش را شكار كنند . ولي هيچوقت موفق نمي شدند .
يك روز روباه مكار به گر گ گفت : من نقشه جالبي دارم و اين دفعه مي توانيم خرگوش را شكار كنيم .
گرگ گفت : چه نقشه اي ؟
روباه گفت : تو برو ته جنگل ، همانجا كه قارچهاي سمي رشد مي كند و خودت را به مردن بزن . من پيش خرگوش مي روم و مي گويم كه تو مردي . وقتي خرگوش مي آيد تا تو رو ببيند تو بپر و او را بگير .گرگ قبول كرد و به همانجائي رفت كه روباه گفته بود .
روباه هم نزديك خانه خرگوش رفت و شروع به گريه و زاري كرد .
با صداي بلند گفت : خرگوش اگر بدوني چه بلائي سرم آمده و همينطور با گريه و زاري ادامه داد ، ديشب دوست عزيزم گرگ پير اشتباهي از قارچ هاي سمي جنگل خورده و مرده اگر باور نمي كني برو خودت ببين .
و همينطور كه خودش ناراحت نشان ميداد دور شد .
خرگوش از اين خبر خوشحال شد پيش خودش گفت برم ببينم چه خبر شده است .
او همان جائي رفت كه قارچهاي سمي رشد مي كرد . از پشت بوته ها نگاه كرد و ديد گرگ پير روي زمين افتاده و تكان نمي خورد .
خوشحال شد و گفت از شر اين گرگ بدجنس راحت شديم . خواست جلو برود و نزديك او را ببيند اما قبل از اينكه از پشت بوته ها بيرون بيايد پيش خودش گفت : اگر زنده باشد چي ؟ آنوقت مرا يك لقمه چپ مي كند . بهتر است احتياط كنم و مطمئن شوم كه او حتما مرده است .
بنابراين از پشت بوته ها با صداي بلند ، طوريكه گرگ بشنود گفت : پدرم به من گفته وقتي گرگ ميمرد دهنش باز مي شود ولي گرگ پير كه دهانش بسته است .
گرگ با شنيدن اين حرف كم كم و اهسته دهانش را باز كرد تا به خرگوش نشان بدهد كه مرده است .
خرگوش هم كه با دقت به دهان گرگ نگاه مي كرد متوجه تكان خوردن دهان گرگ شد و فهميد كه گرگ زنده است . بعد با صداي بلند فرياد زد : اي گرگ بدجنس تو اگر مرده اي پس چرا دهانت تكان مي خورد . پاشو پاشو باز هم حقه شما نگرفت . و با سرعت از آنجا دور شد .
۵۶
۱۴:۱۵
عید سعید قربان، عید بندگی، ایمان و دلسپردگی مبارک
🤍
۳۱
۱۶:۱۳
دانشآموز امروز، نیاز به «درگیر شدن» با آموزش دارد؛نه فقط شنیدن و نوشتن.
خیلی از معلمها ساعتها برای آموزش وقت میگذارند، اما وقتی تمرین و کاربرگ اصولی وجود نداشته باشد، بخش زیادی از آموزش در ذهن دانشآموز ماندگار نمیشود.
کاربرگ حرفهای یعنی:
در ویرابوک تلاش شده کاربرگها فقط «پر کردن چند سؤال» نباشند؛بلکه بخشی از یک آموزش تعاملی و استاندارد برای کلاسهای امروزی باشند.
چون معلمی که ابزار آموزشی درست داشته باشد، میتواند یادگیری را برای دانشآموز لذتبخشتر و مؤثرتر کند.
امروز خانوادهها فقط دنبال مدرسهای با اسم بزرگ نیستند؛دنبال محیطی هستند که کودکشان در آن:
استفاده از آموزش تعاملی، کاربرگهای هدفمند، فلشکارت و ابزارهای کمکآموزشی مدرن، دیگر یک انتخاب نیست؛بلکه بخشی از آموزش حرفهای برای نسل جدید دانشآموزان است.
ویرابوک کنار معلمها و مدارس است تا آموزش ابتدایی را:
چون کیفیت آموزش، چیزی است که یک مدرسه را در ذهن والدین متمایز میکند.
گاهی فقط آموزش، برای ذهن او جذاب طراحی نشده است.
نسل جدید دانشآموزان با آموزش صرفاً تئوری ارتباط کمتری میگیرند.آنها نیاز دارند:
به همین دلیل، استفاده از کاربرگهای خلاقانه و آموزش تعاملی میتواند فضای کلاس را کاملاً تغییر دهد.
ویرابوک با هدف کمک به معلمها و مدارس طراحی شده تا فرایند آموزش ابتدایی، از حالت خشک و تکراری خارج شود و به تجربهای مؤثر و جذاب تبدیل شود.
چون وقتی دانشآموز با علاقه یاد بگیرد، نتیجه فقط نمره بهتر نیست…بلکه اعتمادبهنفس، تمرکز و انگیزه بیشتر هم خواهد بود.
۲۸
۱۹:۵۵
این جملهی خیلی از پدر و مادرهاست؛مخصوصاً وقتی زمان زیادی برای درس خواندن با کودک میگذارند اما نتیجهای که انتظار دارند را نمیبینند.
واقعیت این است که کودکان ابتدایی، مثل بزرگترها یاد نمیگیرند.
آنها با:
وقتی آموزش فقط به کتاب و توضیح محدود شود، ذهن کودک خیلی زود خسته میشود و تمرکزش را از دست میدهد.
اینجاست که کاربرگ و آموزش تعاملی میتواند معجزه کند…
کودک وقتی خودش حل میکند، رنگ میکند، وصل میکند، پیدا میکند و بازیوار تمرین میکند، ناخودآگاه بیشتر یاد میگیرد و مطالب ماندگارتر میشوند.
در ویرابوک تلاش کردیم یادگیری برای کودک:
چون هدف فقط انجام تکلیف نیست…هدف این است که کودک، یاد گرفتن را دوست داشته باشد.
۳۱
۱۹:۵۶
برای کودکی که #لکنت_زبان دارد ، متن ساده ای را انتخاب و همراه او ، هم صدا بخوانید.بعد از چند بار تکرار، صدای خود را آهسته کنید تا جایی که فقط کودک بخواند. در صورت نیاز به گفتار درمان ، مراجعه کنید.
۲۱
۱۷:۰۰
گاهی این جمله را از زبان بچهها بیشتر از آنچه باید میشنویم.
خسته از نوشتنهای تکراری...خسته از حفظ کردن...خسته از درسهایی که دلیل یاد گرفتنشان را نمیدانند...
اما یک سؤال مهم:
آیا کودک از یادگیری خسته شده؟یا از روشی که با آن آموزش میبیند؟
خیلی از بچهها عاشق یاد گرفتن هستند؛عاشق کشف کردن، سؤال پرسیدن و تجربه کردن...
اما وقتی آموزش فقط به کتاب و تکلیف محدود میشود، کمکم آن اشتیاق طبیعی کمرنگ میشود.
اینجاست که کاربرگهای هدفمند، فلشکارتها و آموزش تعاملی میتوانند یادگیری را برای کودک جذابتر کنند.
وقتی کودک درگیر حل مسئله میشود،.
در ویرابوک باور داریم هروقتی خودش پاسخ را پیدا میکند،وقتی با بازی و تمرین یاد میگیرد...
درس دیگر یک اجبار نیست؛تبدیل به یک تجربه لذتبخش میشود کودک استعداد یادگیری دارد؛فقط باید مسیر یادگیری را برایش جذابتر و قابلفهمتر کرد.
کودکان برای یاد گرفتن ساخته شدهاند...کافی است یادگیری برای آنها شیرین باشد
۲۱
۱۷:۰۶
داستان :کوآلای قهرمان
یکی بود یکی نبود توی جنگل ما کنار یک رود خانه درخت بزرگی قرار داشت که خانم کاکلی و جوجه هایش در آنجا زندگی می کردند هر چه زمان گذشت جوجه ها بزرگتر می شدند و به غذای بیشتری نیاز داشتند برای همین خانم کا کلی و آقای کا کلی با هم به دنبال غذا رفتند .جوجه ها تنها مانده بودند یک دفعه یک پروانه قشنگ پر زد و روی شا خه ای نشست جوجه ها که پروانه ندیده بودند از ترس سر هایشان را زیر پرهایشان کردند « مثلا پنهان شدند» .پروانه گفت : چرا می ترسید ؟ به من می گن پروانه معمولا?پرنده ها از دیدن من خوشحال می شوند چون من غذای آنها هستم .جوجه ها که گرسنه بودند تلاش کردند پروانه را بگیرند و بخورند ولی پروانه بالاتر پرید .آنها به پروانه گفتند: چقدر تو زیبا هستی و چه قشنگ می پری ، پروانه گفت: خداوند این بالهای زیبا را به من داده بعد هم پر زد بالاتر چون می ترسید پرنده ها بخورنش .جوجه ها داشتند درباره پروانه حرف می زدند که درخت تکان خورد فوری ترسیدند وسر هاشونو لای پر هم پنهان کردند.یک حیوان بزرگ با پنجه های قوی به درخت چسبیده بود با گوشهای پهن و بدن پشمالو خیلیم با نمک و مهربون به نظر می ر سید . به جوجه ها گفت :نترسید شما که غذای من نیستید.جوجه ها گفتند : ما را چه جوری دیدی ما که غایم شدیم . او گفت : ولی فقط شما سرتان را پنهان کردید بدنتان بیرون بود جوجه های قشنگ اسم من کوآلا است من نوعی خرس درختی هستم و در همسایگی شما با خا نواده ام کنار کلبه زندگی میکنم .جوجه ها گفتند : خوش به حالت می تونی همه جا بروی . کوآلا گفت : ولی من و همه حیوانات که با ل نداریم دوست داریم مثل شما پرنده باشیم ودر آسمان آبی و زیبای خداوند پرواز کنیم خدا نعمت بزرگ پرواز کردن را به شما داده صبر کنید بزرگتر شوید ، عجله نکنید .یک مرتبه کوآلا دید پرنده ی شکاری به سوی جوجه ها می آید فریاد زد : خطر! کوآلا خود را روی لانه ی جوجه ها انداخت و با پنجه های خود به بالهای پرنده شکاری می زد .پروانه خود را به خانم کاکلی رساند و گفت : مرا نخورید جوجه هایتان در خطر هستند زود بیائید . خانم کاکلی و کو آلا با کمک هم به هر زحمتی که بود پرنده ی شکاری را دور کردند .کوآلا کمی زخمی شده بود ولی خوشحا ل بود که توانسته جوجه های همسایه را نجات بدهد.خانم کاکلی از پروانه و کوآلا تشکر کرد و بعد از آن داستان شجاعت کوآلا در جنگل پیچید و همه او را کوآ لای قهرمان می نا میدند .قصه ی ما به سر رسید پرنده ی شکاری به مقصود نرسید . بالا رفتم دوغ بود پائین آمدیم ماست بود قصه ی ما راست بود
یکی بود یکی نبود توی جنگل ما کنار یک رود خانه درخت بزرگی قرار داشت که خانم کاکلی و جوجه هایش در آنجا زندگی می کردند هر چه زمان گذشت جوجه ها بزرگتر می شدند و به غذای بیشتری نیاز داشتند برای همین خانم کا کلی و آقای کا کلی با هم به دنبال غذا رفتند .جوجه ها تنها مانده بودند یک دفعه یک پروانه قشنگ پر زد و روی شا خه ای نشست جوجه ها که پروانه ندیده بودند از ترس سر هایشان را زیر پرهایشان کردند « مثلا پنهان شدند» .پروانه گفت : چرا می ترسید ؟ به من می گن پروانه معمولا?پرنده ها از دیدن من خوشحال می شوند چون من غذای آنها هستم .جوجه ها که گرسنه بودند تلاش کردند پروانه را بگیرند و بخورند ولی پروانه بالاتر پرید .آنها به پروانه گفتند: چقدر تو زیبا هستی و چه قشنگ می پری ، پروانه گفت: خداوند این بالهای زیبا را به من داده بعد هم پر زد بالاتر چون می ترسید پرنده ها بخورنش .جوجه ها داشتند درباره پروانه حرف می زدند که درخت تکان خورد فوری ترسیدند وسر هاشونو لای پر هم پنهان کردند.یک حیوان بزرگ با پنجه های قوی به درخت چسبیده بود با گوشهای پهن و بدن پشمالو خیلیم با نمک و مهربون به نظر می ر سید . به جوجه ها گفت :نترسید شما که غذای من نیستید.جوجه ها گفتند : ما را چه جوری دیدی ما که غایم شدیم . او گفت : ولی فقط شما سرتان را پنهان کردید بدنتان بیرون بود جوجه های قشنگ اسم من کوآلا است من نوعی خرس درختی هستم و در همسایگی شما با خا نواده ام کنار کلبه زندگی میکنم .جوجه ها گفتند : خوش به حالت می تونی همه جا بروی . کوآلا گفت : ولی من و همه حیوانات که با ل نداریم دوست داریم مثل شما پرنده باشیم ودر آسمان آبی و زیبای خداوند پرواز کنیم خدا نعمت بزرگ پرواز کردن را به شما داده صبر کنید بزرگتر شوید ، عجله نکنید .یک مرتبه کوآلا دید پرنده ی شکاری به سوی جوجه ها می آید فریاد زد : خطر! کوآلا خود را روی لانه ی جوجه ها انداخت و با پنجه های خود به بالهای پرنده شکاری می زد .پروانه خود را به خانم کاکلی رساند و گفت : مرا نخورید جوجه هایتان در خطر هستند زود بیائید . خانم کاکلی و کو آلا با کمک هم به هر زحمتی که بود پرنده ی شکاری را دور کردند .کوآلا کمی زخمی شده بود ولی خوشحا ل بود که توانسته جوجه های همسایه را نجات بدهد.خانم کاکلی از پروانه و کوآلا تشکر کرد و بعد از آن داستان شجاعت کوآلا در جنگل پیچید و همه او را کوآ لای قهرمان می نا میدند .قصه ی ما به سر رسید پرنده ی شکاری به مقصود نرسید . بالا رفتم دوغ بود پائین آمدیم ماست بود قصه ی ما راست بود
۲۳
۱۹:۵۰