۵۹۶
۲۱:۱۲
شازده کوچولو
https://digipostal.ir/curjagy
بازش کن امشب برات عمر طولانیسلامتی کنار عزیزانتو دل خوش آرزو میکنمیلدات مبارک عزیزم
شب یلدا ¹⁴⁰³پیشاپیش بر همگی مبارک 
۶۰۳
۲۱:۱۶
#شازده.کوچولو#۸
فصل ۲
و یک توضیح نیز در موردش دادم. _«این جعبه فقط مال گوسفند است و گوسفندی که خواسته بودی درون جعبه است.»خیلی شگفت زده شدم وقتی که نور شوقی را در صورتش دیدم:_«من دقیقا همین جوری می خواستم! آیادتو فکر میکنی که این گوسفند باید یک عالمه علف بخورد؟»_«چرا؟»_«چون در جایی که من زندگی می کنم همه چیز خیلی کوچک است...»_«حتما برای او به مقدار کافی علف وجود دارد.این یک گوسفند بسیار کوچکی است که من به تو داده ام.»او سرش را به سمت نقاشی خم کرد:_«نه این قدر کوچک که-نگاه کن! اون خوابیده... »و این گونه من با شازده کوچولو آشنا شدم.
فصل ۲
و یک توضیح نیز در موردش دادم. _«این جعبه فقط مال گوسفند است و گوسفندی که خواسته بودی درون جعبه است.»خیلی شگفت زده شدم وقتی که نور شوقی را در صورتش دیدم:_«من دقیقا همین جوری می خواستم! آیادتو فکر میکنی که این گوسفند باید یک عالمه علف بخورد؟»_«چرا؟»_«چون در جایی که من زندگی می کنم همه چیز خیلی کوچک است...»_«حتما برای او به مقدار کافی علف وجود دارد.این یک گوسفند بسیار کوچکی است که من به تو داده ام.»او سرش را به سمت نقاشی خم کرد:_«نه این قدر کوچک که-نگاه کن! اون خوابیده... »و این گونه من با شازده کوچولو آشنا شدم.
۵۹۷
۱۰:۴۷
#شازده.کوچولو#۹
فصل سوم: راوی داستان در مورد جایی که شازده کوچولو از آنجاکه آمده بیشتر می آموزد.
زمان زیادی طول کشید تا بفهمم او از کجا آمده است. شازده کوچولو که سوالات زیادی از من پرسیده بود به نظر هیچ وقت سوالات مرا نمی شنید. فقط به طور اتفاقی کلماتی که به زبان می آورد باعث شد تا همه چیز برای من روشن شود. مثلا، وقتی برای اولین بار هواپیمای مرا دید( نمی خواهم هواپیمایم را نقاشی کنم چون برایم خیلی سخت است)، پرسید:_«این چیز چیست؟»_«این چیز نیست. پرواز می کند. این یک هواپیما است. این هواپیمای من است. »و حس غرور کردم از این که به او گفتم می توانم پرواز کنم. او فریاد زد:_«چی؟ تو از آسمان پایین افتادی؟ »من هم با تواضع جواب دادم «بله»._«اوه! خنده دار است! »و شازده کوچولو با چنان قهقه ی جانانه ای خندید که مرا خیلی ناراحت و عصبانی کرد. راستش من دلم می خواهد دیگران بدبختی های مرا جدی بگیرند. سپس گفت:_«پس تو از آسمان آمده ای! سیاره ات کدام است؟. »در آن هنگام جرقه ای در ذهنم نسبت به راز سربسته حضور او زده شد؛ و من ناگهان پرسیدم:
فصل سوم: راوی داستان در مورد جایی که شازده کوچولو از آنجاکه آمده بیشتر می آموزد.
زمان زیادی طول کشید تا بفهمم او از کجا آمده است. شازده کوچولو که سوالات زیادی از من پرسیده بود به نظر هیچ وقت سوالات مرا نمی شنید. فقط به طور اتفاقی کلماتی که به زبان می آورد باعث شد تا همه چیز برای من روشن شود. مثلا، وقتی برای اولین بار هواپیمای مرا دید( نمی خواهم هواپیمایم را نقاشی کنم چون برایم خیلی سخت است)، پرسید:_«این چیز چیست؟»_«این چیز نیست. پرواز می کند. این یک هواپیما است. این هواپیمای من است. »و حس غرور کردم از این که به او گفتم می توانم پرواز کنم. او فریاد زد:_«چی؟ تو از آسمان پایین افتادی؟ »من هم با تواضع جواب دادم «بله»._«اوه! خنده دار است! »و شازده کوچولو با چنان قهقه ی جانانه ای خندید که مرا خیلی ناراحت و عصبانی کرد. راستش من دلم می خواهد دیگران بدبختی های مرا جدی بگیرند. سپس گفت:_«پس تو از آسمان آمده ای! سیاره ات کدام است؟. »در آن هنگام جرقه ای در ذهنم نسبت به راز سربسته حضور او زده شد؛ و من ناگهان پرسیدم:
۶۲۲
۱۱:۰۰
#شازده.کوچولو#۱۰
فصل ۳
_«تو از سیاره دیگری آمده ای؟ »اما او جواب نداد. بدون اینکه چشمانش را از هواپیمایم بردارد سرش را پایین انداخت:_«معلوم است که با این شیع نمی توانی از جای دوری آمده باشی...»و غرق در خیالی شد که مدت زیادی طول کشید. سپس گوسفند مرا از جیبش در آورد و محو تماشای آن گنج گرانبها شد.
فصل ۳
_«تو از سیاره دیگری آمده ای؟ »اما او جواب نداد. بدون اینکه چشمانش را از هواپیمایم بردارد سرش را پایین انداخت:_«معلوم است که با این شیع نمی توانی از جای دوری آمده باشی...»و غرق در خیالی شد که مدت زیادی طول کشید. سپس گوسفند مرا از جیبش در آورد و محو تماشای آن گنج گرانبها شد.
۶۲۶
۱۱:۰۴
#شازده.کوچولو#۱۱
فصل ۳
لابد می توانید تصور کنید که چقدر حس کنجکاوی من با جمله ی پر از اعتماد به نفس او که گفت:"سیاره دیگر"، بر انگیخته شد. بنابراین تلاش زیادی کردم تا در مورد این موضوع بیشتر بفهمم. _«مرد کوچک من، اهل کجایی؟ این "جایی که من زندگی می کنم" که از آن صحبت می کنی، چیست؟ گوسفندا را کجا می خواهی ببری؟ »بعد از سکوتی متفکرانه گفت:_«این جعبه که تو به من دادی چیز خیلی خوبی است. چون شب ها می تواند به عنوان خانه از آن استفاده کند. »_«حتما همین جور است؛ و اگر تو هم خوب باشی من یک طناب هم به تو می دهم که او را روز ها با آن ببندی و حتی یک تیره هم می دهم تا طناب را به آن گره بزنی.»اما به نظرم رسید شازده کوچولو به خاطر این پیشنهاد جا خورد:_«ببندمش؟ چه فکر عجیبی!»_«اما اگر او را نبندی ممکن است در اطراف پرسه بزند و گم شود. »دوست کوچولوی من دوباره غش غش خنده را سر داد:_«خب فکر می کنی کجا می تواند برود؟ »_«هر جا. مستقیم، راهشو می گیرد و می رود. »سپس شازده کوچولو صادقانه گفت:_«اشکالی ندارد جایی که من زندگی می کنم همه چیز خیلی کوچک است! »و احتمالا با کمی ناراحتی ادامه داد:_«یک راست هم که بگیرد برود، جای دوری نمیره رود... »
فصل ۳
لابد می توانید تصور کنید که چقدر حس کنجکاوی من با جمله ی پر از اعتماد به نفس او که گفت:"سیاره دیگر"، بر انگیخته شد. بنابراین تلاش زیادی کردم تا در مورد این موضوع بیشتر بفهمم. _«مرد کوچک من، اهل کجایی؟ این "جایی که من زندگی می کنم" که از آن صحبت می کنی، چیست؟ گوسفندا را کجا می خواهی ببری؟ »بعد از سکوتی متفکرانه گفت:_«این جعبه که تو به من دادی چیز خیلی خوبی است. چون شب ها می تواند به عنوان خانه از آن استفاده کند. »_«حتما همین جور است؛ و اگر تو هم خوب باشی من یک طناب هم به تو می دهم که او را روز ها با آن ببندی و حتی یک تیره هم می دهم تا طناب را به آن گره بزنی.»اما به نظرم رسید شازده کوچولو به خاطر این پیشنهاد جا خورد:_«ببندمش؟ چه فکر عجیبی!»_«اما اگر او را نبندی ممکن است در اطراف پرسه بزند و گم شود. »دوست کوچولوی من دوباره غش غش خنده را سر داد:_«خب فکر می کنی کجا می تواند برود؟ »_«هر جا. مستقیم، راهشو می گیرد و می رود. »سپس شازده کوچولو صادقانه گفت:_«اشکالی ندارد جایی که من زندگی می کنم همه چیز خیلی کوچک است! »و احتمالا با کمی ناراحتی ادامه داد:_«یک راست هم که بگیرد برود، جای دوری نمیره رود... »
۶۴۴
۱۱:۱۶
۶۰۸
۱۳:۳۷
۱۰ نفر بیارید بریم پاکت
۶۱۴
۱۴:۱۶
دیدگاه فعال کردم نظر بدین
۶۴۸
۲۱:۰۵