عکس پروفایل نوشته‌های جنگ‌زدهن

نوشته‌های جنگ‌زده

۲۴۰ عضو
اما تو هنوز از پشت رنگ‌ها نگاه می‌کردی. هنوز میان هر جمله، مه می‌نشاندی. هنوز درونت شهری بود با خیابان‌های بسته و تابلوهایی که همه به بن‌بست می‌رسیدند. من هم آن‌قدر ساده نبودم که این را نبینم. فقط گاهی دیدن، کافی نیست برای رفتن. گاهی آدم حقیقت را می‌بیند و باز کنار همان حقیقت می‌نشیند، مثل کسی که می‌داند باران بند نمی‌آید اما چترش را باز نمی‌کند.
در این میان، شب‌ها بیشتر از هر چیز شبیه ما بودند؛ زیبا، نامطمئن، کمی خطرناک. ماه روی لبه‌ی پنجره می‌نشست و چیزی نمی‌گفت. شهر در دوردست نفس می‌کشید. و من فکر می‌کردم شاید همه‌ی ما فقط دنبال کسی هستیم که وقتی به تاریک‌ترین اتاق درونمان رسید، چراغ را ناگهان روشن نکند؛ فقط کنارمان بنشیند تا چشم‌هایمان کم‌کم به تاریکی عادت کند.
چیزهایی هست که باید گفت، اما نه با صدای بلند. باید گذاشت از میان استعاره‌ها عبور کنند، مثل نور از پرده‌ی نازک. باید آن‌ها را طوری گفت که اگر کسی نخواست بفهمد، راه فراری داشته باشد؛ و اگر خواست بفهمد، تمام جهان برایش روشن شود. من هم با تو همین‌طور بودم. هیچ‌وقت نامِ زخم را صریح صدا نزدم. فقط گفتم بعضی باغ‌ها از پاییز نمی‌ترسند، از دستی می‌ترسند که به بهانه‌ی رسیدگی، ریشه را لمس می‌کند.
تو شاید هرگز نفهمی من چقدر چیزها را نگفتم تا سبک‌تر بمانی. چقدر جمله‌ها را از دهانم برگرداندم. چقدر شب‌ها، نامت را به شکل دیگری در ذهنم نوشتم تا کمتر شبیه اعتراف باشد. آدم گاهی برای حفظ کسی، خودش را ترجمه‌ناپذیر می‌کند. گاهی آن‌قدر در لفافه حرف می‌زند که بالاخره خودش هم تبدیل به همان لفافه می‌شود؛ زیبا، مبهم، و کمی غمگین.
با این‌همه، هنوز در انتهای این راه کبود، تصویری هست: دستی که بی‌هراس نزدیک می‌شود، آغوشی که بوی جنگ نمی‌دهد، صدایی که دیوارها را بلندتر نمی‌کند. شاید این تصویر واقعی نباشد. شاید فقط اختراعِ ذهنی خسته باشد که از سقوط، منظره ساخته. اما آدم با همین تصویرها زنده می‌ماند؛ با همین احتمال‌های کوچک، با همین شایدهای نیمه‌جان.
پس اگر روزی قرار شد بمانی، آهسته بمان. نه مثل رعد، نه مثل آتش، نه مثل چیزی که می‌آید تا خودش را ثابت کند. مثل مه روی شیشه بمان. مثل موسیقی از اتاقی دور. مثل نوری که از زیر در می‌گذرد و چیزی را مجبور به بیدار شدن نمی‌کند. بمان، اما آن‌قدر نرم که تاریکی از خودش نترسد.
و اگر قرار شد نزدیک شوی، پیش از آن‌که دستت را دراز کنی، به یاد داشته باش بعضی آدم‌ها از بیرون آرام‌اند چون درونشان سال‌هاست دریا تمرین می‌کند که طوفان نشود. به یاد داشته باش بعضی قلب‌ها قفل نیستند؛ فقط درهایشان آن‌قدر کوبیده شده که حالا با هر صدایی می‌لرزند. به یاد داشته باش هر گلِ شب‌زی، با لمسِ ناگهانی صبح، شکوفه نمی‌دهد.
شاید تمام خواسته‌ام همین باشد: کسی باشد که مرا در تاریکی ببیند و نخواهد فوراً نجاتم دهد. کسی که بداند نجات، همیشه بیرون کشیدن نیست؛ گاهی فقط کنار کسی ماندن است تا خودش راه برگشت را پیدا کند. کسی که بفهمد آغوش، اگر آغوش باشد، نباید شبیه قفس تلفظ شود.
در جهانی که آدم‌ها به نام عشق، یکدیگر را آهسته مصرف می‌کنند، چه چیز کمیاب‌تر از دستی که چیزی از تو کم نکند؟ چه چیز دشوارتر از حضوری که نخواهد مالکِ سایه‌هایت شود؟ چه چیز مقدس‌تر از این‌که کسی نزدیکت بیاید و هیچ‌چیز در تو برای دفاع از خودش برخیزد؟
اگر چنین باشی، شاید در تقویمِ بی‌رحمِ من، روزی تازه آغاز شود. نه روشن، نه ساده، نه بی‌گذشته؛ فقط کمی مهربان‌تر. روزی که در آن دارچین هنوز مزه‌ی بوسه بدهد، نه فقدان. رنگ‌ها هنوز روی دیوار باشند، اما دیگر دیوار نباشند. و آتش، اگر روشن شد، برای گرم کردن باشد، نه برای خاکستر کردن.
همین کافی‌ست؛ همین قدر آرام، همین قدر دور از فریاد. که کسی در پایان این شب بلند، نامم را نه مثل ادعا، نه مثل مالکیت، بلکه مثل دعایی آهسته صدا بزند. و من، بی‌آن‌که از خودم دور شوم، بتوانم یک‌بار دیگر به سمت صدا برگردم.
۴ خرداد ۱۴۰۵.
undefined۱۱

۲۷۱

۱۸:۱۳

undefined۴

۴۴۹

۹:۳۷

امروز حس می‌کنم ذهنم دیگر اتاق نیست؛ چهارراه است. چهارراهی که چراغ‌هایش از کار افتاده‌اند و هزاران خودرو، هزاران صدا، هزاران مقصدِ بی‌ربط، هم‌زمان در آن گیر کرده‌اند. هیچ چیز به پایان نمی‌رسد. هیچ فکری فرصت کامل شدن پیدا نمی‌کند. هر جمله‌ای پیش از آن‌که در ذهنم تمام شود، با جمله‌ای دیگر قطع می‌شود. هر احساسی پیش از آن‌که فهمیده شود، زیر آوار احساسات بعدی دفن می‌شود.
نمی‌دانم نام این وضعیت خستگی است یا نه. خستگی معمولاً بعد از کار می‌آید؛ بعد از دویدن، بعد از جنگیدن، بعد از ساختن. اما این چیز دیگری است. بیشتر شبیه اشباع شدن است. شبیه لیوانی که دیگر گنجایش حتی یک قطره را هم ندارد، اما جهان همچنان اصرار دارد آب بیشتری در آن بریزد.
از هر طرف چیزی به ذهن هجوم می‌آورد. خبرها. تیترها. اعلان‌ها. پیام‌ها. ویدئوهای کوتاهی که پیش از آن‌که حتی معنایشان را بفهمی، جای خود را به ویدئوی بعدی می‌دهند. آدم‌ها. نگرانی‌هایشان. خشم‌هایشان. امیدهایشان. تحلیل‌ها. پیش‌بینی‌ها. جنگ‌ها. بحران‌ها. آینده‌ها. گذشته‌ها. انگار جهان یاد گرفته است چگونه بی‌وقفه حرف بزند، اما فراموش کرده چگونه برای شنیده شدن سکوت کند.
گاهی احساس می‌کنم دیگر حتی به چیزی فکر نمی‌کنم؛ فقط محل عبور فکرها شده‌ام. مثل ایستگاهی که قطارها یکی پس از دیگری از آن رد می‌شوند، بی‌آن‌که هیچ‌کدام توقف کنند. ذهنم پر است، اما نه از چیزی مشخص. شلوغ است، اما نه به شکلی که بتوانی به نقطه‌ای اشاره کنی و بگویی «مشکل اینجاست». نوعی ازدحام نامرئی است. نوعی همهمه که منبعش را پیدا نمی‌کنی، اما لحظه‌ای رهایت نمی‌کند.
شاید دردناک‌ترین بخش ماجرا این باشد که در چنین وضعیتی حتی سکوت هم دیگر سکوت نیست. وقتی همه چیز خاموش می‌شود، صداها از بیرون به درون مهاجرت می‌کنند. خبرها تبدیل به فکر می‌شوند. فکرها تبدیل به نگرانی. نگرانی‌ها تبدیل به گفت‌وگوهایی بی‌پایان که در تاریکی ذهن ادامه پیدا می‌کنند. انگار جهان بیرون، پس از ساعت‌ها کوبیدن بر در، سرانجام وارد خانه شده و حالا میان اتاق‌ها پرسه می‌زند.
گاهی دلم برای زمان‌هایی تنگ می‌شود که ذهن، مکانی برای زندگی کردن بود؛ نه انباری برای ذخیره‌ی هر آنچه جهان تولید می‌کند. برای روزهایی که یک غروب فقط یک غروب بود، نه تصویری که باید ثبت می‌شد، نه محتوایی که باید دیده می‌شد، نه چیزی که باید درباره‌اش نظری وجود می‌داشت. برای روزهایی که می‌شد فقط در یک لحظه بود، بدون آن‌که هزار لحظه‌ی دیگر هم‌زمان از گوشه‌های مختلف به تو هجوم بیاورند.
امشب اما فقط نشسته‌ام و به این شلوغی گوش می‌دهم. به این ازدحام بی‌وقفه. به این سرریز شدن مداوم جهان به درون آدمی. و فکر می‌کنم شاید بعضی وقت‌ها بزرگ‌ترین آرزو نه خوشبختی باشد، نه موفقیت، نه حتی آرامش؛ بلکه فقط این باشد که برای چند دقیقه، هیچ چیز دیگری وارد ذهن نشود. هیچ خبر تازه‌ای، هیچ صدای تازه‌ای، هیچ فکر تازه‌ای.
فقط سکوت.
سکوتی آن‌قدر عمیق که بتوان دوباره صدای خود را از میان این همه صدا تشخیص داد.
۸ خرداد ۱۴۰۵.
undefined۹

۲۰۵

۱۶:۴۶

قلم، وثیقهٔ آزادی
قلم، اگر در دست انسانی بیدار و بی‌طمع باشد، تنها تکه‌ای چوب یا فلز نیست؛ وثیقهٔ آزادی است، سندی است که انسان در برابر تاریکی می‌گذارد تا ثابت کند هنوز می‌تواند بیندیشد، بپرسد، اعتراض کند و حقیقت را از میان انبوه صداهای دروغ بیرون بکشد. قلم، ضامن امنیت جان و اندیشه است؛ اما نه هر قلمی. قلم آن‌گاه مقدس می‌شود که نگارنده‌اش فتنه‌گرِ حقیقت‌کش نباشد، آن‌گاه حرمت پیدا می‌کند که دستِ نویسنده آلوده به فرمان زر و زور و تملق نباشد. زیرا همان‌گونه که تیغ در دست جلاد، ابزار مرگ است و در دست جراح، وسیلهٔ نجات؛ قلم نیز در دست انسان شریف، چراغ است و در دست انسان بی‌هنر، آتش‌افروز خرمن جان و آگاهی.
قلم مروّج علم است؛ راهی است که دانایی از ذهنی به ذهن دیگر سفر می‌کند. پاسدار هنر است؛ حافظ زیبایی‌هایی است که اگر نوشته نشوند، در غبار فراموشی گم می‌شوند. اما این همه، تنها زمانی معنا دارد که قلم در انگشت بی‌هنران گرفتار نشود. بی‌هنر، کسی نیست که خوش ننویسد؛ بی‌هنر آن است که حقیقت را می‌شناسد و انکارش می‌کند، درد را می‌بیند و از کنارش می‌گذرد، کلمه را به نان می‌فروشد، معنا را به منصب، و وجدان را به امنیتی حقیر. چنین کسی اگر قلم به دست گیرد، نه علم می‌گستراند و نه هنر پاس می‌دارد؛ او تنها نقابی زیبا بر چهرهٔ زشتی می‌کشد.
در سرزمینی که حق با قلم باشد، یعنی اندیشه بر فرمان حکومت کند، نه حکومت بر اندیشه؛ آنجا دزدی مجال نمی‌یابد که خود را قانون بنامد، زور نمی‌تواند لباس عدالت بپوشد، و زر نمی‌تواند حقیقت را بخرد. زیرا قلمِ آزاد، آینه‌ای است که صورت قدرت را بی‌آرایش نشان می‌دهد. هر حکومتی از آینه می‌ترسد، اگر چهره‌اش آلوده باشد. هر قدرتی از قلم می‌گریزد، اگر بنیادش بر پنهان‌کاری بنا شده باشد. اما آنجا که قلم آزاد است، فساد پیش از آنکه به عادت بدل شود، نامیده می‌شود؛ ستم پیش از آنکه رسم گردد، رسوا می‌شود؛ و دروغ پیش از آنکه تاریخ شود، در برابر چشم مردم می‌شکند.
اما در سرزمینی که قلم حکومت نکند، جهل حاکم می‌شود. و جهل همیشه تنها نمی‌آید؛ دست در دست ستم می‌آید. جهل، مردم را از دیدن محروم می‌کند و ستم، از گفتن. یکی چشم را می‌بندد، دیگری دهان را. در چنین جایی، کلمه دیگر برای روشن کردن نیست، برای پوشاندن است؛ روزنامه دیگر آینه نیست، پرده است؛ نویسنده دیگر راهنما نیست، کارمند تاریکی است. آنجا که قلم از ترس می‌لرزد یا از طمع می‌رقصد، حقیقت بی‌پناه می‌شود و مردم، کم‌کم به زندگی دروغین عادت می‌کنند.
قلم اگر تابع زور و زر شود، دیگر قلم نیست؛ خنجری است با ظاهری مؤدب. وقتی نویسنده به جای آنکه از حقیقت فرمان بگیرد، از قدرت دستور بگیرد، نوشته‌اش هرچند آراسته باشد، زیان‌بار است. کلمه‌ای که از دلِ آزادی برنیاید، هرچقدر فصیح باشد، بوی زندان می‌دهد. حقیقت را نمی‌توان به فرمان نوشت؛ همان‌گونه که ایمان را نمی‌توان به اجبار آفرید. قلمی که به زور می‌نویسد، نه می‌سازد، نه می‌رهاند، نه آگاه می‌کند؛ فقط دیوارهای زندان را با خطی زیباتر رنگ می‌زند.
حکومت قلم، حکومت خرد است؛ و حکومت تیغ، حکومت اضطرار. اگر قلم نباشد، تیغ قانون می‌شود. اگر اندیشه خاموش شود، خشونت سخن می‌گوید. تیغ همیشه پس از شکست کلمه وارد میدان می‌شود؛ جایی که گفت‌وگو مرده، جایی که فهم به تبعید رفته، جایی که قدرت دیگر حوصلهٔ شنیدن ندارد. اما تیغ هرگز نمی‌تواند حکومت حقیقی داشته باشد؛ زیرا حتی برای توجیه خود نیز به قلم نیازمند است. فرمان جنگ را باید نوشت، قانون سرکوب را باید ثبت کرد، دروغ پیروزی را باید منتشر کرد. پس حتی تیغ نیز در سایهٔ قلم معنا می‌یابد؛ با این تفاوت که قلمِ آزاد، تیغ را مهار می‌کند و قلمِ فروخته، تیغ را تقدیس.
از همین‌جاست که مقام قلم، مقامی نزدیک به قداست می‌شود. در فرهنگ ما، سوگند به قلم، سوگند به آگاهی است؛ به امکان ثبت حقیقت، به امکان انتقال معنا، به امکان آنکه انسان از مرز خاموشی عبور کند و چیزی از خود بر جهان باقی بگذارد. بی‌قلم، کتابی در کار نیست؛ بی‌کتاب، حافظه‌ای نیست؛ بی‌حافظه، تمدنی نیست. انسان با قلم از فراموشی انتقام می‌گیرد. آنچه نوشته می‌شود، اگر راست و زنده باشد، در برابر مرگ می‌ایستد. قلم، ادامهٔ جان آدمی است بر کاغذ.
نامه‌نگاری، روزنامه‌نگاری، نوشتن و ثبت کردن، صرفاً حرفه نیست؛ مقام ارشاد است. نه ارشاد از بالا به پایین، نه نصیحتی خشک و متکبرانه؛ بلکه چراغ گرفتن در راهی تاریک. نویسندهٔ حقیقی کسی است که پیش از دیگران خطر را می‌بیند و فریاد می‌زند، پیش از دیگران زخم را می‌شناسد و نشان می‌دهد، پیش از دیگران دروغ را بو می‌کشد و نامش را می‌نویسد. او ممکن است محبوب قدرت نباشد، اما اگر صادق باشد، محبوب تاریخ خواهد شد. زیرا تاریخ سرانجام از میان همهٔ صداها، صدای کسی را نگه می‌دارد که کمتر ترسیده و کمتر فروخته است.
undefined۶

۱۰۸

۱۶:۰۱

روزنامه و جریده، آینهٔ حکومت ملی است. ملتی که آینه نداشته باشد، نمی‌فهمد چهره‌اش چگونه تغییر کرده است. ممکن است زخمی بر صورتش بنشیند و نبیند، ممکن است گردوغبار استبداد بر پیشانی‌اش باشد و باور کند که نور است. رسانهٔ آزاد، آینه‌ای است در برابر مردم و حاکمان؛ هم بدی‌ها را نشان می‌دهد و هم خوبی‌ها را. آینه دشمن صورت نیست؛ دشمن دروغی است که صورت دربارهٔ خود می‌گوید. اگر زشتی در آینه پیدا می‌شود، تقصیر آینه نیست. شکستن آینه، زشتی را از میان نمی‌برد؛ فقط انسان را از دیدن محروم می‌کند.
انتقاد، همان لحظه‌ای است که جامعه میان خوب و بد فرق می‌گذارد. بی‌انتقاد، همه‌چیز شبیه هم می‌شود؛ خائن، خادم نام می‌گیرد؛ دروغ، مصلحت خوانده می‌شود؛ ترس، عقلانیت جا زده می‌شود؛ و سکوت، وقار. انتقاد، دشمن خوبی نیست؛ راه رسیدن به خوبی است. هیچ زشتی‌ای بی‌آنکه دیده و نامیده شود، به نیکی بدل نمی‌گردد. جامعه‌ای که نقد را برنمی‌تابد، در حقیقت اصلاح را نمی‌خواهد. زیرا نقد، نخستین پلهٔ رهایی از تکرار خطاست.
پس درود باید فرستاد بر نامه‌نگارانی که پاک می‌جنگند؛ آنان که میدان نبردشان کاغذ است و سلاحشان خامه، اما خطرشان کمتر از سربازان میدان نیست. آنان که از بیم جان و مال عقب نمی‌نشینند، زیرا می‌دانند بعضی سکوت‌ها از مرگ بدتر است. نویسندهٔ آزاده، پیشاپیش کفن خود را از کاغذ می‌دوزد و تیغ خود را از قلم برمی‌گیرد. او می‌داند ممکن است نوشته‌اش برایش هزینه داشته باشد، اما ننوشتن برای جامعه هزینه‌ای سنگین‌تر دارد. انسان شریف گاهی مجبور است میان امنیت خود و حقیقت یکی را انتخاب کند؛ و اهل قلم اگر اهل معنا باشند، حقیقت را برمی‌گزینند، حتی اگر راهش از خطر بگذرد.
درود بر مملکتی که اهل قلم در آن چون مرغی خسته و بسته‌بال نباشند. درود بر سرزمینی که نویسنده مجبور نباشد پیش از نوشتن، به زندان بیندیشد؛ شاعر پیش از سرودن، به سانسور؛ روزنامه‌نگار پیش از گزارش، به احضار؛ و اندیشمند پیش از اندیشه، به مجازات. در چنین سرزمینی، قلم می‌تواند پرواز کند و وقتی قلم پرواز کند، جامعه نیز از زمینِ جهل و ترس بلند می‌شود.
اما هر جا قلم را شکستند، نخست کلمات نمردند؛ انسان مُرد. زیرا انسان، پیش از آنکه با نان زنده باشد، با معنا زنده است. جامعه‌ای که در آن قلم آزاد نیست، شاید خیابان داشته باشد، ساختمان داشته باشد، قانون نوشته‌شده داشته باشد؛ اما روح ندارد. آزادی قلم، تجمل روشنفکرانه نیست؛ شرط حیات اخلاقی یک ملت است. بی‌قلم آزاد، عدالت کور می‌شود، قدرت بی‌مهار می‌شود، مردم بی‌صدا می‌شوند و تاریخ، دروغ‌نویس فاتحان.
قلم، اگر راست بماند، آخرین پناه انسان است؛ پناهگاهی کوچک میان انگشتان، اما بزرگ‌تر از کاخ‌های قدرت. قلم می‌تواند در برابر لشکر بایستد، نه چون زورش بیشتر است، بلکه چون حقیقتش ماندگارتر است. تیغ می‌بُرد و می‌گذرد؛ زر می‌درخشد و کدر می‌شود؛ قدرت می‌آید و می‌رود؛ اما کلمه، اگر از جان برخاسته باشد، می‌ماند. و شاید همین ماندن است که قدرت‌ها را می‌ترساند: اینکه روزی همهٔ فرمان‌ها فراموش می‌شوند، اما یک جملهٔ صادقانه می‌تواند قرن‌ها بعد هنوز وجدان انسان را بیدار کند.
۱۱ خرداد ۱۴۰۵.
undefined۶

۱۴۲

۱۶:۰۱

بازارسال شده از نوشته‌های جنگ‌زده

۱

۱۶:۰۱

گاهی فکر می‌کنم زن بودن در این زمانه، بیشتر از آن‌که یک هویت باشد، یک اجراست.نمایشی طولانی که از کودکی آغاز می‌شود و هیچ‌کس از ما نمی‌پرسد آیا اصلاً می‌خواهیم روی این صحنه برویم یا نه.دختر بچه‌ای را تصور کن که هنوز نمی‌داند زیبایی چیست. هنوز بلد نیست خودش را با کسی مقایسه کند. هنوز وقتی می‌خندد، نگران زاویه‌ی صورتش نیست. هنوز وقتی می‌دود، به این فکر نمی‌کند که بدنش چگونه دیده می‌شود. اما طولی نمی‌کشد که جهان به او یاد می‌دهد خودش را از چشم دیگران تماشا کند.شاید اولین بار وقتی باشد که مهمانی‌ها درباره‌ی رنگ پوستش حرف می‌زنند. یا وقتی کسی می‌گوید «اگر لاغرتر بودی قشنگ‌تر می‌شدی». شاید وقتی باشد که می‌فهمد برای پسرها صفت‌هایی مثل باهوش و شجاع به کار می‌رود و برای دخترها صفت‌هایی مثل خوشگل و خانم.و از همان‌جا شکاف آغاز می‌شود.شکاف میان «آنچه هست» و «آنچه باید باشد».بخش بزرگی از رنج انسان از همین فاصله می‌آید؛ فاصله‌ای که فیلسوفان قرن‌ها درباره‌اش نوشته‌اند. اما برای زنان، این فاصله اغلب از بدن آغاز می‌شود.زن‌ها قبل از آن‌که یاد بگیرند چگونه زندگی کنند، یاد می‌گیرند چگونه دیده شوند.صبح از خواب بیدار می‌شوند و اولین مواجهه‌شان با خودشان، مواجهه‌ای بی‌واسطه نیست. آینه آنجا ایستاده است. آینه‌ای که دیگر فقط شیشه نیست؛ مجموعه‌ای از تمام نگاه‌هایی است که در طول زندگی روی آن‌ها انباشته شده‌اند.موهایت چطور است؟ پوستت چطور است؟ چاق نشده‌ای؟ پیر نشده‌ای؟ زیادی آرایش نکرده‌ای؟ کم آرایش نکرده‌ای؟و عجیب اینجاست که بسیاری از این صداها دیگر از بیرون نمی‌آیند. آن‌ها به درون زن مهاجرت کرده‌اند.جامعه موفق‌ترین استعمار خود را زمانی انجام می‌دهد که دیگر نیازی به حضورش نباشد؛ وقتی قربانی خودش به نگهبان زندان تبدیل می‌شود.زن امروزی اغلب خودش را کنترل می‌کند. خودش را قضاوت می‌کند. خودش را تنبیه می‌کند.نه چون از خودش متنفر است؛ چون یاد گرفته دوست‌داشتنی بودن شرط دارد.در گذشته زنان را با دیوارها محدود می‌کردند. امروز بیشتر با آینه‌ها محدود می‌شوند.و شاید هیچ‌چیز به اندازه‌ی فضای مجازی این آینه‌ها را تکثیر نکرده باشد.ما وارد جهانی شدیم که قرار بود آدم‌ها را به هم نزدیک‌تر کند، اما بسیاری از زنان را از خودشان دورتر کرد.دختری شانزده ساله روی تختش دراز کشیده است. هیچ اتفاق خاصی نیفتاده. کسی تحقیرش نکرده. کسی به او توهین نکرده. اما بعد از نیم ساعت چرخیدن میان تصاویر آدم‌های دیگر، احساس می‌کند کافی نیست.کافی زیبا نیست. کافی جذاب نیست. کافی موفق نیست. کافی محبوب نیست.و این شاید یکی از بی‌رحمانه‌ترین شکل‌های خشونت باشد؛ خشونتی که هیچ رد زخمی روی پوست باقی نمی‌گذارد.نسل‌های قبل دست‌کم می‌دانستند چه کسی آن‌ها را قضاوت می‌کند. اما امروز قاضی همه جا هست و هیچ جا نیست.در تلفن همراهت زندگی می‌کند. در صفحه‌ی اکسپلورت. در ویدئوی دختری که صبح ساعت پنج بیدار می‌شود، ورزش می‌کند، کتاب می‌خواند، درآمد دلاری دارد، پوست درخشان دارد، رابطه‌ی عاشقانه‌ی بی‌نقص دارد و همیشه لبخند می‌زند.و تو با زندگی واقعی خودت روبه‌رو می‌شوی.با روزهایی که موهایت به هم ریخته است. با روزهایی که خسته‌ای. با روزهایی که نمی‌دانی چه می‌خواهی. با روزهایی که از خودت خوشت نمی‌آید.و کم‌کم زندگی واقعی در برابر زندگی نمایشی شرمنده می‌شود.این روزها حتی رنج کشیدن هم باید زیبا باشد.غمگین باش، اما زیبا. اشک بریز، اما فتوژنیک. شکست بخور، اما الهام‌بخش.انگار انسان بودن به اندازه‌ی کافی قابل قبول نیست.یکی از عجیب‌ترین مفاهیمی که این سال‌ها به زنان فروخته شده، چیزی است که نامش را «انرژی زنانه» گذاشته‌اند.مفهومی که گاهی آن‌قدر تکرار می‌شود که شبیه یک دین جدید به نظر می‌رسد.به زن‌ها گفته می‌شود اگر به اندازه‌ی کافی آرام باشند، اگر به اندازه‌ی کافی لطیف باشند، اگر به اندازه‌ی کافی پذیرنده باشند، جهان برایشان همه چیز فراهم خواهد کرد.اما پشت این حرف‌های زیبا، گاهی همان داستان قدیمی پنهان شده است.این‌که زن باید خودش را کوچک کند تا دوست‌داشتنی باشد.این‌که زن باید کمتر بخواهد.کمتر اعتراض کند.کمتر بلند حرف بزند.کمتر خشمگین شود.تاریخ بارها تغییر لباس داده است، اما همیشه تغییر ماهیت نداده.گاهی محدودیت با نام سنت می‌آید و گاهی با نام خودشناسی.گاهی زندان دیوار دارد و گاهی جمله‌های انگیزشی.مسئله این نیست که زنان نباید لطیف باشند.مسئله این است که چرا لطافت باید وظیفه‌ی زن باشد و خشم امتیاز مرد؟
undefined۹
undefined۲
undefined۱

۷۷

۱۸:۵۵

چرا وقتی مردی جاه‌طلب است، تحسین می‌شود و وقتی زنی جاه‌طلب است، باید توضیح بدهد که هنوز مهربان هم هست؟چرا زن باید دائماً ثابت کند که حق دارد همان چیزی باشد که هست؟شاید خسته‌کننده‌ترین بخش زن بودن همین باشد.اثبات کردن.اثبات ارزش. اثبات هوش. اثبات توانایی. اثبات زیبایی. اثبات استقلال.اثبات، اثبات، اثبات.و در تمام این سال‌ها کمتر کسی از زن پرسیده است:اگر هیچ‌چیز برای اثبات وجود نداشته باشد، چه می‌شود؟اگر یک زن نه زیباتر شود، نه موفق‌تر شود، نه کامل‌تر شود، آیا باز هم ارزشمند است؟این سؤال ساده، پایه‌های بسیاری از صنعت‌های میلیارد دلاری را می‌لرزاند.صنعتی که از ناامنی زنان تغذیه می‌کند.زیرا زنی که از خودش راضی باشد، مشتری خوبی نیست.به او نمی‌توان دائماً چیزی فروخت.نه کرم جدید. نه رژیم جدید. نه دوره‌ی جدید. نه نسخه‌ی جدیدی از خودش.برای همین همیشه باید کمبودی وجود داشته باشد.همیشه باید احساسی در گوشه‌ای از ذهنش زمزمه کند:«هنوز کافی نیستی.»و شاید بزرگ‌ترین شورش یک زن در قرن حاضر، نه فریاد زدن باشد و نه جنگیدن.شاید فقط این باشد که یک روز صبح از خواب بیدار شود، در آینه نگاه کند و تصمیم بگیرد دیگر پروژه‌ی تعمیر خودش نباشد.تصمیم بگیرد زندگی کند، نه اصلاح شدن را.تصمیم بگیرد ارزشش را از چشم بازار، جامعه، مردان، شبکه‌های اجتماعی و حتی زنان دیگر اندازه نگیرد.تصمیم بگیرد انسان باشد.با تمام نقص‌ها، خستگی‌ها، شکست‌ها و زخم‌هایش.چون شاید حقیقتی که این جهان مدام سعی می‌کند پنهانش کند همین باشد:هیچ زنی در این دنیا به دنیا نیامده که تبدیل به نسخه‌ی ایده‌آل کسی شود.او به دنیا آمده تا خودش باشد.و شاید در زمانه‌ای که همه تلاش می‌کنند به چیزی تبدیل شوند، سخت‌ترین و شجاعانه‌ترین کار همین باشد.
۱۵ خرداد ۱۴۰۵.
undefined۱۷
undefined۲

۱۲۲

۱۸:۵۵

بازارسال شده از نوشته‌های جنگ‌زده

۱

۱۲:۳۳

این روزها انگار کسی عقربه‌های ساعت را روی دور تند گذاشته است. صبح که از خواب بیدار می‌شوی، هنوز فنجان چای به نیمه نرسیده، غروب از پشت پنجره سرک می‌کشد. هفته‌ها مثل قطارهای عبوری‌اند؛ فقط صدایشان را می‌شنوی و وقتی برمی‌گردی، ریل خالی مانده است.
از آن طرف، شهر شبیه مسافری شده که مدام چمدان اضطراری‌اش را باز و بسته می‌کند. یکی نگران نان فرداست، یکی بنزین را تا آخر پر می‌کند، یکی اخبار را مثل بیماری که نبض خودش را می‌گیرد هر چند دقیقه یک‌بار بالا و پایین می‌کند. انگار همه منتظر چیزی هستیم که هنوز نیامده، اما سایه‌اش زودتر از خودش رسیده است.
در این میان، اینترنت بیشتر از یک سیم و سیگنال شده؛ پنجره‌ای است که هر لحظه می‌ترسیم رویش آجر بکشند. هر بار که صفحه‌ای دیر باز می‌شود، قلب عده‌ای هم برای چند ثانیه مکث می‌کند. عجیب است؛ بشر روزی از تاریکی غارها می‌ترسید، حالا از خاموش شدن چند نقطه‌ی نور روی یک صفحه.
دانشگاه هم قصه‌ی خودش را دارد. جزوه‌هایی که تمام نمی‌شوند، امتحان‌هایی که از دور مثل کوه دیده می‌شوند و از نزدیک مثل مه. ما هر روز مشغول دویدن میان موعدها هستیم؛ میان تکلیف‌هایی که تمام نمی‌شوند و نگرانی‌هایی که برای به دنیا آمدن، اجازه نمی‌گیرند.
اما شاید مسئله این نباشد که جهان زیادی آشفته شده است. شاید مسئله این باشد که ما ایستاده‌ایم وسط یک فصل از کتاب و اصرار داریم پایانش را حدس بزنیم. هر صدای بلندی را به جای آخرین جمله می‌گیریم و هر ابر تیره‌ای را به جای تمام آسمان.
واقعیت این است که هیچ‌کس فرمان زمان را در دست ندارد. نه می‌توانیم عقربه‌ها را کند کنیم، نه اخبار را ساکت، نه آینده را بازجویی. تنها کاری که از ما برمی‌آید این است که میان این همه گردوغبار، چراغ کوچکی را که کنار دستمان روشن است فراموش نکنیم. خیلی وقت‌ها زندگی از همان‌جا ادامه پیدا می‌کند؛ از جایی که خیال می‌کردیم دیگر چیزی برای ادامه دادن نمانده است.
۱۸ خرداد ۱۴۰۵.
undefined۹

۵۲

۱۰:۳۶