امشب پارت میدم#rabi
🥳۳
۷۸
۱۴:۲۵
سلام
۷۶
۱۹:۲۳
خوبید
۷۶
۱۹:۲۴
مکمل پارت بیست و چهار(فک کنم)
*
*شرلوک (راوی):
چراغها برای لحظهای خاموش شدن و بعد با صدایی وحشتناک ترکیدن. بوی دودِ باروتِ کهنه فضا رو پر کرد. مایکرافت با سرعت برق، چراغقوهاش رو روشن کرد و نورش رو روی دیوارها چرخوند. صدای جیغِ اون زن—که حالا مطمئن بودم یه ترفندِ صوتی برای ترسوندنِ ماست—توی کوچه میپیچید.

«ویلیام، این سمت!» مایکرافت با فریاد دستور داد. آلبرت با خونسردیِ عجیبی—انگار که توی یه جلسه کاریِ معمولیِ پارلمان باشه—کتش رو درآورد و آستینهاش رو بالا زد. زیرِ کت، یه هفتتیرِ طلاییِ قدیمی داشت.

ویلیام، دستش رو گذاشت روی پیشونیش و چشماش رو بست. اون همیشه وقتی تحت فشار بود، محاسباتش سریعتر از هر کامپیوتری کار میکرد. زمزمه کرد: «سایهیِ دوگانه از هیچچیز نمیترسه، شرلوک. اونها فقط برایِ کشتن نیومدن... اونها اومدن تا ما رو "تجزیه" کنن. این یه محاصرهیِ ساده نیست، این یه آزمایشِ اخلاقی برایِ من و توئه!»
ویلیام (راوی):
توی ذهنم داشتم نقشهیِ خیابونهای اطراف رو مرور میکردم. این محاصره فقط یه راه خروج داشت: پشتبامهایِ متصل به هاید پارک. اما اگه اونها اونجا هم آدم چیده باشن... یعنی ما کلاً در محاصرهیِ کامل هستیم.
«مایکرافت،» با صدایی که حالا محکم شده بود گفتم، «اونها دارن با امواجِ صوتی بازی میکنن تا گیجمون کنن. آلبرت، تو باید راهِ خروج از زیرزمینِ عمارتِ مجاور رو باز کنی. شرلوک...»
شرلوک نگاهم کرد. اون برقِ توی چشماش، همون چیزی بود که عاشقش بودم. «من و تو میریم بیرون؟»
«نه،» جواب دادم و لبخندی شیطانی روی لبهام نشست، «ما نمیریم بیرون. ما اونها رو میکشیم داخل. این خونه برایِ ما یه تلهست، اما برایِ اونها میتونه یه دخمهیِ مرگ باشه.»

آلبرت (راوی):
ویلیام شروع کرد به تغییر دادنِ صحنه. اون به طرزِ جنونآمیزی داشت وسایلِ خونه رو جابهجا میکرد. انگار داشت یه پازلِ خونین میچید. مایکرافت با تعجب نگاهش میکرد، اما میدونست که الان وقتِ بحث نیست. ویلیام داشت از همون نبوغِ "موریارتی" استفاده میکرد که باعث میشد کلِ لندن به لرزه دربیاد.

«آماده باشین،» ویلیام گفت، در حالی که یه بطریِ اسید رو با دقتِ یه جراح روی لبهیِ پنجره میگذاشت. «اونها تا سه دقیقه دیگه وارد میشن. و اونها اصلاً انتظار ندارن که شکار، خودش رو برای شکارچی آماده کرده باشه.»
صدای شکستنِ شیشههایِ پایینِ ساختمون اومد. سکوتِ سنگینِ خونه رو صدایِ پاهایِ سنگینی که از پلهها بالا میاومد، شکست. تق... تق... تق...*

شرلوک اسلحه رو به سمتِ در گرفت و بهم نگاه کرد. « «حالا وقتِ نمایشه!» اون داشت به اون دشمنِ قدیمی لبخند میزد—نه لبخندِ ترس، بلکه لبخندِ کسی که میخواد یه شاهکارِ جنایی خلق کنه.
ویلیام زمزمه کرد: «بیا ببینیم کی زودتر میشکنه... ما، یا اون انجمنِ لعنتی.»
*
پایان پارت بیست و چهار(فک کنم)#rabi
*
*شرلوک (راوی):
چراغها برای لحظهای خاموش شدن و بعد با صدایی وحشتناک ترکیدن. بوی دودِ باروتِ کهنه فضا رو پر کرد. مایکرافت با سرعت برق، چراغقوهاش رو روشن کرد و نورش رو روی دیوارها چرخوند. صدای جیغِ اون زن—که حالا مطمئن بودم یه ترفندِ صوتی برای ترسوندنِ ماست—توی کوچه میپیچید.
«ویلیام، این سمت!» مایکرافت با فریاد دستور داد. آلبرت با خونسردیِ عجیبی—انگار که توی یه جلسه کاریِ معمولیِ پارلمان باشه—کتش رو درآورد و آستینهاش رو بالا زد. زیرِ کت، یه هفتتیرِ طلاییِ قدیمی داشت.
ویلیام، دستش رو گذاشت روی پیشونیش و چشماش رو بست. اون همیشه وقتی تحت فشار بود، محاسباتش سریعتر از هر کامپیوتری کار میکرد. زمزمه کرد: «سایهیِ دوگانه از هیچچیز نمیترسه، شرلوک. اونها فقط برایِ کشتن نیومدن... اونها اومدن تا ما رو "تجزیه" کنن. این یه محاصرهیِ ساده نیست، این یه آزمایشِ اخلاقی برایِ من و توئه!»
ویلیام (راوی):
توی ذهنم داشتم نقشهیِ خیابونهای اطراف رو مرور میکردم. این محاصره فقط یه راه خروج داشت: پشتبامهایِ متصل به هاید پارک. اما اگه اونها اونجا هم آدم چیده باشن... یعنی ما کلاً در محاصرهیِ کامل هستیم.
«مایکرافت،» با صدایی که حالا محکم شده بود گفتم، «اونها دارن با امواجِ صوتی بازی میکنن تا گیجمون کنن. آلبرت، تو باید راهِ خروج از زیرزمینِ عمارتِ مجاور رو باز کنی. شرلوک...»
شرلوک نگاهم کرد. اون برقِ توی چشماش، همون چیزی بود که عاشقش بودم. «من و تو میریم بیرون؟»
«نه،» جواب دادم و لبخندی شیطانی روی لبهام نشست، «ما نمیریم بیرون. ما اونها رو میکشیم داخل. این خونه برایِ ما یه تلهست، اما برایِ اونها میتونه یه دخمهیِ مرگ باشه.»
آلبرت (راوی):
ویلیام شروع کرد به تغییر دادنِ صحنه. اون به طرزِ جنونآمیزی داشت وسایلِ خونه رو جابهجا میکرد. انگار داشت یه پازلِ خونین میچید. مایکرافت با تعجب نگاهش میکرد، اما میدونست که الان وقتِ بحث نیست. ویلیام داشت از همون نبوغِ "موریارتی" استفاده میکرد که باعث میشد کلِ لندن به لرزه دربیاد.
«آماده باشین،» ویلیام گفت، در حالی که یه بطریِ اسید رو با دقتِ یه جراح روی لبهیِ پنجره میگذاشت. «اونها تا سه دقیقه دیگه وارد میشن. و اونها اصلاً انتظار ندارن که شکار، خودش رو برای شکارچی آماده کرده باشه.»
صدای شکستنِ شیشههایِ پایینِ ساختمون اومد. سکوتِ سنگینِ خونه رو صدایِ پاهایِ سنگینی که از پلهها بالا میاومد، شکست. تق... تق... تق...*
شرلوک اسلحه رو به سمتِ در گرفت و بهم نگاه کرد. « «حالا وقتِ نمایشه!» اون داشت به اون دشمنِ قدیمی لبخند میزد—نه لبخندِ ترس، بلکه لبخندِ کسی که میخواد یه شاهکارِ جنایی خلق کنه.
ویلیام زمزمه کرد: «بیا ببینیم کی زودتر میشکنه... ما، یا اون انجمنِ لعنتی.»
*
پایان پارت بیست و چهار(فک کنم)#rabi
۹۱
۲۳:۱۹
@moriartyyyکانالی که مشاهده میکنید مال یکی از ممبر های عزیزمون هستش و می تونید بهش سر بزنید خیلی جالبه.
۷۵
۱۹:۳۲
مکمل پارت بیست و پنج
*
*مایکرافت (راوی):
تویِ راهروهایِ تاریکِ طبقهیِ دوم، آلبرت و من همزمان با هم حرکت کردیم. نقشهیِ ما ساده بود: یه نفوذِ مستقیم به جناحِ چپِ مهاجمین، در حالی که شرلوک و ویلیام اونها رو در راهرویِ اصلی سرگرم میکردن. اما یک جایِ کار میلنگید. اطلاعاتی که از طریقِ نامههایِ مایکرافت به دستمون رسیده بود... انگار خودِ "سایهیِ دوگانه" از قبل همهیِ این حرکات رو پیشبینی کرده بود.
«آلبرت، صبر کن!» با صدایی که سعی میکردم کنترلش کنم، زمزمه کردم. «اینجا... این ردِ پاها... اونها اینجا نبودن. این یه تلهیِ معکوسه!»
آلبرت (راوی):
دیر شده بود. قبل از اینکه بتونم واکنشی نشون بدم، دیوارهایِ کاذبِ راهرو با صدایِ مهیبی چرخیدن و ما رو به یه اتاقِ دیگه هدایت کردن. صدایِ شلیکهایِ شرلوک رو از دور میشنیدم، اما هر چی بیشتر به سمتِ صدا میدویدیم، راهِ خروج بسته میشد. ما ناخواسته، مسیرِ اصلی رو برایِ مهاجمین باز کرده بودیم!
شرلوک (راوی):
فریاد زدم: «ویلیام، مراقب باش! مایکرافت و آلبرت نیستن، اونا گم شدن! این یه فریبِ بزرگه!»
ویلیام، در حالی که داشت آخرین تلهیِ اسیدی رو آماده میکرد، رنگش پرید. اون دقیقاً میدونست این یعنی چی. نقشهیِ ما—همون نقشهای که ویلیام با چنان دقتی چیده بود—حالا به نفعِ دشمن عمل میکرد. اونا از سردرگمیِ ما استفاده کردن.
دقیقاً همون لحظه، دودِ غلیظی فضایِ راهرو رو پر کرد. صدایِ پاها از هر طرف میاومد. من به سمتِ ویلیام چرخیدم تا دستش رو بگیرم، اما یه جفتِ دستِ سرد و فلزی—دستکشهایِ چرمیِ سیاه—مثلِ صاعقه از پشتِ دود ظاهر شد و ویلیام رو ازم جدا کرد.
«ویلیام!» فریاد زدم و به سمتِ دود هجوم بردم، اما فقط سایهیِ چند نفر رو دیدم که ویلیام رو به سمتِ پنجرهیِ شکسته میکشوندن. ویلیام حتی فرصت نکرد چاقویِ توی آستینش رو دربیاره. فقط یک کلمه شنیدم، صدایی که تویِ دودِ غلیظ گم شد: «شرلوک... نرو...»
ویلیام (راوی):
سیاهیِ عمیقی دورم رو گرفت. ضربهیِ محکمی به پشتِ گردنم خورد و دنیا برام تاریک شد. وقتی برایِ چند لحظه هوشیاریام رو به دست آوردم، خودم رو تویِ یک ماشینِ در حالِ حرکت دیدم. دستام با زنجیر بسته شده بود و یک نفر که صورتش در تاریکی بود، داشت با دستکشهایِ خونینش—همون جایِ چنگالها—به دستبندها دست میکشید.
صدایِ خشداری گفت: «بالاخره، موریارتی... بالاخره صاحبِ واقعیات برگشته که تو رو به خونه برگردونه. اونجا، جایی که همهچیز از اون شروع شد.»
ویلیام، در حالی که سرش از دردِ ضربه تیر میکشید، فقط تونست با ضعف زمزمه کنه: «تو... تو فقط یه عروسکی... اونها تو رو میفرستن تا منو بکشی...»
آنتاگونیست خندید؛ خندهای که بویِ مرگ میداد. «من تو رو نمیکشم، ویلیام. من فقط قراره شاهدِ فروپاشیِ کاملِ "شرلوک هلمز" باشم وقتی ببینه تو چطور زیرِ دستایِ من تغییر میکنی.»

**
پایان پارت بیست و پنجم
داخل قسمتای بعد چون کاراکترا جدا از همن،یه قسمت ممکنه کلا ویلیام راوی باشه و یه قسمت کلا شرلوک یا...آره دیگه...گفتم بدونین...
#rabi
*
*مایکرافت (راوی):
تویِ راهروهایِ تاریکِ طبقهیِ دوم، آلبرت و من همزمان با هم حرکت کردیم. نقشهیِ ما ساده بود: یه نفوذِ مستقیم به جناحِ چپِ مهاجمین، در حالی که شرلوک و ویلیام اونها رو در راهرویِ اصلی سرگرم میکردن. اما یک جایِ کار میلنگید. اطلاعاتی که از طریقِ نامههایِ مایکرافت به دستمون رسیده بود... انگار خودِ "سایهیِ دوگانه" از قبل همهیِ این حرکات رو پیشبینی کرده بود.
«آلبرت، صبر کن!» با صدایی که سعی میکردم کنترلش کنم، زمزمه کردم. «اینجا... این ردِ پاها... اونها اینجا نبودن. این یه تلهیِ معکوسه!»
آلبرت (راوی):
دیر شده بود. قبل از اینکه بتونم واکنشی نشون بدم، دیوارهایِ کاذبِ راهرو با صدایِ مهیبی چرخیدن و ما رو به یه اتاقِ دیگه هدایت کردن. صدایِ شلیکهایِ شرلوک رو از دور میشنیدم، اما هر چی بیشتر به سمتِ صدا میدویدیم، راهِ خروج بسته میشد. ما ناخواسته، مسیرِ اصلی رو برایِ مهاجمین باز کرده بودیم!
شرلوک (راوی):
فریاد زدم: «ویلیام، مراقب باش! مایکرافت و آلبرت نیستن، اونا گم شدن! این یه فریبِ بزرگه!»
ویلیام، در حالی که داشت آخرین تلهیِ اسیدی رو آماده میکرد، رنگش پرید. اون دقیقاً میدونست این یعنی چی. نقشهیِ ما—همون نقشهای که ویلیام با چنان دقتی چیده بود—حالا به نفعِ دشمن عمل میکرد. اونا از سردرگمیِ ما استفاده کردن.
دقیقاً همون لحظه، دودِ غلیظی فضایِ راهرو رو پر کرد. صدایِ پاها از هر طرف میاومد. من به سمتِ ویلیام چرخیدم تا دستش رو بگیرم، اما یه جفتِ دستِ سرد و فلزی—دستکشهایِ چرمیِ سیاه—مثلِ صاعقه از پشتِ دود ظاهر شد و ویلیام رو ازم جدا کرد.
«ویلیام!» فریاد زدم و به سمتِ دود هجوم بردم، اما فقط سایهیِ چند نفر رو دیدم که ویلیام رو به سمتِ پنجرهیِ شکسته میکشوندن. ویلیام حتی فرصت نکرد چاقویِ توی آستینش رو دربیاره. فقط یک کلمه شنیدم، صدایی که تویِ دودِ غلیظ گم شد: «شرلوک... نرو...»
ویلیام (راوی):
سیاهیِ عمیقی دورم رو گرفت. ضربهیِ محکمی به پشتِ گردنم خورد و دنیا برام تاریک شد. وقتی برایِ چند لحظه هوشیاریام رو به دست آوردم، خودم رو تویِ یک ماشینِ در حالِ حرکت دیدم. دستام با زنجیر بسته شده بود و یک نفر که صورتش در تاریکی بود، داشت با دستکشهایِ خونینش—همون جایِ چنگالها—به دستبندها دست میکشید.
صدایِ خشداری گفت: «بالاخره، موریارتی... بالاخره صاحبِ واقعیات برگشته که تو رو به خونه برگردونه. اونجا، جایی که همهچیز از اون شروع شد.»
ویلیام، در حالی که سرش از دردِ ضربه تیر میکشید، فقط تونست با ضعف زمزمه کنه: «تو... تو فقط یه عروسکی... اونها تو رو میفرستن تا منو بکشی...»
آنتاگونیست خندید؛ خندهای که بویِ مرگ میداد. «من تو رو نمیکشم، ویلیام. من فقط قراره شاهدِ فروپاشیِ کاملِ "شرلوک هلمز" باشم وقتی ببینه تو چطور زیرِ دستایِ من تغییر میکنی.»
**
پایان پارت بیست و پنجم
داخل قسمتای بعد چون کاراکترا جدا از همن،یه قسمت ممکنه کلا ویلیام راوی باشه و یه قسمت کلا شرلوک یا...آره دیگه...گفتم بدونین...
#rabi
۸۹
۱۰:۳۲
مکمل پارت بیست و شیشم
*
*ویلیام (راوی):
هوشیاری مثلِ قطراتِ خون، آرومآروم به مغزم برمیگشت. هر ضربهیِ ماشین روی جاده، مثلِ یه پتک توی جمجمهام میکوبید. بویِ نم، آهن و یه بویِ تندِ عجیب... بویِ گیاهانِ دارویی که از قدیم توی اون انجمن استفاده میکردن.
🧪
وقتی چشمام رو باز کردم، تاریکیِ مطلق بود، اما نه تاریکیِ معمولی. یه تاریکی که انگار سنگینی داشت و روی سینهام فشار میآورد. دستهام... دستهام با زنجیرهایِ سنگینی که بویِ زنگزدگی میداد، به دیوارِ سنگیِ سردی بسته شده بودن. سردیِ دیوار داشت توی استخونام نفوذ میکرد.

«بیدار شدی؟ خوبه...»
صدا از گوشهیِ تاریکی اومد. نه صدایِ داد و بیداد بود، نه فریاد. یه صدایِ آروم، پچپچوار که بیشتر شبیه به یه لالاییِ مرگبار بود. سایهای از دیوار جدا شد و نزدیکم اومد. نورِ ضعیفِ یه شمع که اون طرفِ اتاق بود، فقط نیمهیِ صورتش رو نشون میداد.
«تو فکر میکنی با این زنجیرها میتونی جلویِ تقدیرت بایستی؟» اون مرد—یا هر چیزی که اون بود—با یه لبخندِ کج، نزدیک شد. «سایهیِ دوگانه منتظرِ توئه، ویلیام. ما تمامِ اون کارهایِ عظیمی که شروع کردی رو برات آماده کردیم. فقط کافیه اون غرورِ احمقانهات رو کنار بگذاری و با ما هممسیر بشی.»
قلبم به شدت میزد، نه از ترس، بلکه از اون خشمِ سردی که همیشه توی رگهام جریان داشت. 🩸
«من... هیچوقت...» صدام در اومد، خشدار و شکسته، مثلِ صدایِ سنگهایی که روی هم کشیده میشن. «من هیچوقت به هیچکدوم از شما... برنمیگردم. من موریارتیام. من کسی نیستم که شما بتونید کنترلش کنید.»
مرد خندید. یه خندهیِ کوتاه که لرزه به تنم انداخت. دستش رو آورد جلو و با نوکِ انگشتهایِ سردش، خطِ فکِ من رو لمس کرد. «این رو میگیم. اما یادته اون شب توی مخزنِ آزمایشگاه چی شد؟ یادته چطور از قدرتِ اون انجمن استفاده کردی تا به اینجا برسی؟ تو از ما جدا نشدی، تو فقط یه استراحتِ کوتاهه داشتی. حالا وقتِ بازگشته.»
یه ظرفِ فلزی رو روی میزِ کنارم گذاشت. بویِ تلخِ یه مادهیِ شیمیایی ازش بلند شد. «این رو میخوریم تا یادت بیاد کی هستی. تا اون خاطراتِ شیرین و "انسانی" که با اون شرلوکِ لعنتی ساختی... پاک بشن. ما به یه موریارتی نیاز داریم که فقط به منطقِ تاریکِ ما باور داشته باشه. نه به یه موریاتی که برایِ یه پلیسِ بیعرضه قلبش میتپه.» 🧪

خشمم به اوج رسید. اون داشت از بزرگترین نقطهٔ ضعفِ من حرف میزد. شرلوک. اون مرد، تنها چیزی بود که باعث شده بود من احساس کنم شاید یه بخشِ انسانی از وجودم هنوز زندهست.
«اگه فکر میکنی میتونی با ذهنت بازی کنی...» با تمامِ توانم به سمتش خم شدم، زنجیرها توی دستم به صدا دراومدن، «داری اشتباه میکنی. تو داری با کسی بازی میکنی که حتی شیطان هم ازش میترسه. اگه فکر میکنی با شکستنِ ذهنم میتونی من رو برگردونی، پس آماده باش... چون من از همون لحظهای که این زنجیرها رو به من زدید، شروع کردم به فکر کردن به طریقی که این کلِ دخمه رو با خونِ خودتون به آتیش بکشم!»

مرد مکث کرد. نگاهش عوض شد. یه لحظه، یه ذره ترس توی چشماش دیدم. اما بعد، دوباره اون نقابِ بیاحساس رو زد. «خشم... خوبه. خشم میتونه برایِ بازسازیِ یه موجودِ عالی، سوختِ خوبی باشه. بخور، ویلیام. فردا صبح، تو دیگه اون آدمِ سابق نخواهی بود.»
وقتی اون رفت و درِ سنگینِ سلول رو با صدایِ وحشتناکی بست، دوباره توی تاریکی موندم. اما من نمیترسیدم. من داشتم فکر میکردم. هر قطره از اون مادهای که آورد، باید ذهنم رو از کار بندازه، اما من یه راهی پیدا میکنم. من باید زنده بمونم. نه برایِ خودم، بلکه برایِ اون لحظهای که شرلوک، مایکرافت و آلبرت رو توی این جهنم میبینم... و نشون میدم که موریارتی هیچوقت واقعاً اسیر نمیشه.

**
پایان پارت بیست و شیش#rabi
*
*ویلیام (راوی):
هوشیاری مثلِ قطراتِ خون، آرومآروم به مغزم برمیگشت. هر ضربهیِ ماشین روی جاده، مثلِ یه پتک توی جمجمهام میکوبید. بویِ نم، آهن و یه بویِ تندِ عجیب... بویِ گیاهانِ دارویی که از قدیم توی اون انجمن استفاده میکردن.
وقتی چشمام رو باز کردم، تاریکیِ مطلق بود، اما نه تاریکیِ معمولی. یه تاریکی که انگار سنگینی داشت و روی سینهام فشار میآورد. دستهام... دستهام با زنجیرهایِ سنگینی که بویِ زنگزدگی میداد، به دیوارِ سنگیِ سردی بسته شده بودن. سردیِ دیوار داشت توی استخونام نفوذ میکرد.
«بیدار شدی؟ خوبه...»
صدا از گوشهیِ تاریکی اومد. نه صدایِ داد و بیداد بود، نه فریاد. یه صدایِ آروم، پچپچوار که بیشتر شبیه به یه لالاییِ مرگبار بود. سایهای از دیوار جدا شد و نزدیکم اومد. نورِ ضعیفِ یه شمع که اون طرفِ اتاق بود، فقط نیمهیِ صورتش رو نشون میداد.
«تو فکر میکنی با این زنجیرها میتونی جلویِ تقدیرت بایستی؟» اون مرد—یا هر چیزی که اون بود—با یه لبخندِ کج، نزدیک شد. «سایهیِ دوگانه منتظرِ توئه، ویلیام. ما تمامِ اون کارهایِ عظیمی که شروع کردی رو برات آماده کردیم. فقط کافیه اون غرورِ احمقانهات رو کنار بگذاری و با ما هممسیر بشی.»
قلبم به شدت میزد، نه از ترس، بلکه از اون خشمِ سردی که همیشه توی رگهام جریان داشت. 🩸
«من... هیچوقت...» صدام در اومد، خشدار و شکسته، مثلِ صدایِ سنگهایی که روی هم کشیده میشن. «من هیچوقت به هیچکدوم از شما... برنمیگردم. من موریارتیام. من کسی نیستم که شما بتونید کنترلش کنید.»
مرد خندید. یه خندهیِ کوتاه که لرزه به تنم انداخت. دستش رو آورد جلو و با نوکِ انگشتهایِ سردش، خطِ فکِ من رو لمس کرد. «این رو میگیم. اما یادته اون شب توی مخزنِ آزمایشگاه چی شد؟ یادته چطور از قدرتِ اون انجمن استفاده کردی تا به اینجا برسی؟ تو از ما جدا نشدی، تو فقط یه استراحتِ کوتاهه داشتی. حالا وقتِ بازگشته.»
یه ظرفِ فلزی رو روی میزِ کنارم گذاشت. بویِ تلخِ یه مادهیِ شیمیایی ازش بلند شد. «این رو میخوریم تا یادت بیاد کی هستی. تا اون خاطراتِ شیرین و "انسانی" که با اون شرلوکِ لعنتی ساختی... پاک بشن. ما به یه موریارتی نیاز داریم که فقط به منطقِ تاریکِ ما باور داشته باشه. نه به یه موریاتی که برایِ یه پلیسِ بیعرضه قلبش میتپه.» 🧪
خشمم به اوج رسید. اون داشت از بزرگترین نقطهٔ ضعفِ من حرف میزد. شرلوک. اون مرد، تنها چیزی بود که باعث شده بود من احساس کنم شاید یه بخشِ انسانی از وجودم هنوز زندهست.
«اگه فکر میکنی میتونی با ذهنت بازی کنی...» با تمامِ توانم به سمتش خم شدم، زنجیرها توی دستم به صدا دراومدن، «داری اشتباه میکنی. تو داری با کسی بازی میکنی که حتی شیطان هم ازش میترسه. اگه فکر میکنی با شکستنِ ذهنم میتونی من رو برگردونی، پس آماده باش... چون من از همون لحظهای که این زنجیرها رو به من زدید، شروع کردم به فکر کردن به طریقی که این کلِ دخمه رو با خونِ خودتون به آتیش بکشم!»
مرد مکث کرد. نگاهش عوض شد. یه لحظه، یه ذره ترس توی چشماش دیدم. اما بعد، دوباره اون نقابِ بیاحساس رو زد. «خشم... خوبه. خشم میتونه برایِ بازسازیِ یه موجودِ عالی، سوختِ خوبی باشه. بخور، ویلیام. فردا صبح، تو دیگه اون آدمِ سابق نخواهی بود.»
وقتی اون رفت و درِ سنگینِ سلول رو با صدایِ وحشتناکی بست، دوباره توی تاریکی موندم. اما من نمیترسیدم. من داشتم فکر میکردم. هر قطره از اون مادهای که آورد، باید ذهنم رو از کار بندازه، اما من یه راهی پیدا میکنم. من باید زنده بمونم. نه برایِ خودم، بلکه برایِ اون لحظهای که شرلوک، مایکرافت و آلبرت رو توی این جهنم میبینم... و نشون میدم که موریارتی هیچوقت واقعاً اسیر نمیشه.
**
پایان پارت بیست و شیش#rabi
۷۳
۱:۱۵
سلام دوستان مالک رابی امشب داستان رو پارت میده
۴۰
۲۳:۴۲
مکمل پارت بیست و هفتم
*
*شرلوک (راوی):
زمان مثلِ خون از دستام میچکید. هر ثانیهای که میگذشت، انگار بخشی از وجودِ خودم داشت توی تاریکی دفن میشد. مایکرافت توی اتاقِ عملیاتِ سیارش—که توی یه کامیونِ زرهیِ پنهان شده بود—نقشهیِ شبکه فاضلاب و تونلهایِ زیرزمینیِ قدیمیِ لندن رو روی میز پهن کرده بود.
«شرلوک، گوش کن!» مایکرافت با صدایی که به ندرت میلرزید، گفت. «این علامتِ "سایهی دوگانه" نیست. این یه تلهیِ قدیمی از دورانِ جنگهایِ داخلیه. اونها ویلیام رو به "دژِ خاکستری" بردن. جایی که دیوارهاش از سنگِ آهکِ خالص ساخته شده و هیچ صدایی ازش بیرون نمیره. اگه بخوایم اونجا وارد بشیم، باید از راهِ هوایی... یا بهتر بگم، با انفجارِ دیوارِ غربی وارد بشیم.»
آلبرت، در حالی که داشت خشابِ اسلحهاش رو چک میکرد، با چشمایِ سردش بهم نگاه کرد. «شرلوک، اگه ویلیام رو برگردونیم... باید آماده باشی که ممکنه دیگه همون آدمِ سابق نباشه. اونها وحشیترین روشها رو برایِ شکستنِ روحِ یه انسان دارن.»
خندیدم؛ یه خندهیِ عصبی و خشک. «اگه اونها بتونن روحِ ویلیام رو بشکنن، پس کلِ دنیا باید برایِ قیامِ شیطان آماده بشه. چون موریارتیِ بدونِ احساس، همون چیزیه که اونها واقعاً نباید بیدارش کنن.»

عملیاتِ نجات:
ساعت سه بامداد بود. مِه غلیظی رویِ لندن نشسته بود. با صدایِ بمبِ کوچکی که مایکرافت تویِ دیوارهیِ پشتیِ دژ کار گذاشته بود، بخشی از دیوارِ سنگی با صدایِ کرکنندهای فرو ریخت. گرد و غبار فضا رو پر کرد. بدونِ فوتِ وقت، مثلِ سایه به داخل هجوم بردیم.

هر قدمی که برمیداشتیم، بویِ اون مادهیِ شیمیاییِ تلخ رو بیشتر حس میکردم. اونجا بود. انتهایِ راهرویِ دهم، درِ سنگینی که روش نمادِ مارِ دو سر حک شده بود.
با یک لگد، در رو از جا کندم. دیدم که ویلیام رویِ صندلی افتاده، سرش پایین بود و نفسهاش کند شده بود. اون عوضی—همون مردِ شکنجهگر—داشت با یه سرنگِ سیاه بهش نزدیک میشد.
«شرلوک...» صدایِ ضعیفِ ویلیام رو شنیدم. اون سرش رو بلند کرد. چشماش نیمهباز بود، اما هنوز همون برقِ همیشگی رو داشت.
من به سمتِ اون مرد هجوم بردم. آلبرت پشتِ سرم بود و با چند تیرِ دقیق، نگهبانهایی که از تاریکی بیرون میاومدن رو از پا درآورد. مایکرافت از راه دور، سیستمِ امنیتیِ دژ رو از کار انداخته بود و حالا چراغهایِ قرمزِ اضطراری تویِ راهروها میچرخید.

مردِ شکنجهگر با چشمایِ وحشتزده به من نگاه کرد. سعی کرد سرنگ رو به سمتِ ویلیام ببره، اما من زودتر رسیدم. دستش رو با قدرت پیچوندم و اون سرنگِ لعنتی رو توی دستِ خودش فرو کردم.

«بازیِ شما تموم شد.» با سردترین لحنی که تا حالا تویِ عمرم داشتم، گفتم. وقتی اون مرد رویِ زمین افتاد، سریعاً سمتِ ویلیام رفتم. زنجیرها رو با ابزاری که مایکرافت داده بود، شکستم.
ویلیام تویِ بغلم افتاد. بدنش سرد بود، اما وقتی دستم رو دورش حلقه کردم، حس کردم که آروم شد. «دیر کردی... هلمز...» زمزمه کرد و لبخندِ کمرنگی زد.
«من هیچوقت دیر نمیرسم، ویلیام. فقط داشتم راه رو برایِ یه خروجِ باشکوه باز میکردم.»

**
پایان پارت بیست و هفت
#rabi
*
*شرلوک (راوی):
زمان مثلِ خون از دستام میچکید. هر ثانیهای که میگذشت، انگار بخشی از وجودِ خودم داشت توی تاریکی دفن میشد. مایکرافت توی اتاقِ عملیاتِ سیارش—که توی یه کامیونِ زرهیِ پنهان شده بود—نقشهیِ شبکه فاضلاب و تونلهایِ زیرزمینیِ قدیمیِ لندن رو روی میز پهن کرده بود.
«شرلوک، گوش کن!» مایکرافت با صدایی که به ندرت میلرزید، گفت. «این علامتِ "سایهی دوگانه" نیست. این یه تلهیِ قدیمی از دورانِ جنگهایِ داخلیه. اونها ویلیام رو به "دژِ خاکستری" بردن. جایی که دیوارهاش از سنگِ آهکِ خالص ساخته شده و هیچ صدایی ازش بیرون نمیره. اگه بخوایم اونجا وارد بشیم، باید از راهِ هوایی... یا بهتر بگم، با انفجارِ دیوارِ غربی وارد بشیم.»
آلبرت، در حالی که داشت خشابِ اسلحهاش رو چک میکرد، با چشمایِ سردش بهم نگاه کرد. «شرلوک، اگه ویلیام رو برگردونیم... باید آماده باشی که ممکنه دیگه همون آدمِ سابق نباشه. اونها وحشیترین روشها رو برایِ شکستنِ روحِ یه انسان دارن.»
خندیدم؛ یه خندهیِ عصبی و خشک. «اگه اونها بتونن روحِ ویلیام رو بشکنن، پس کلِ دنیا باید برایِ قیامِ شیطان آماده بشه. چون موریارتیِ بدونِ احساس، همون چیزیه که اونها واقعاً نباید بیدارش کنن.»
عملیاتِ نجات:
ساعت سه بامداد بود. مِه غلیظی رویِ لندن نشسته بود. با صدایِ بمبِ کوچکی که مایکرافت تویِ دیوارهیِ پشتیِ دژ کار گذاشته بود، بخشی از دیوارِ سنگی با صدایِ کرکنندهای فرو ریخت. گرد و غبار فضا رو پر کرد. بدونِ فوتِ وقت، مثلِ سایه به داخل هجوم بردیم.
هر قدمی که برمیداشتیم، بویِ اون مادهیِ شیمیاییِ تلخ رو بیشتر حس میکردم. اونجا بود. انتهایِ راهرویِ دهم، درِ سنگینی که روش نمادِ مارِ دو سر حک شده بود.
با یک لگد، در رو از جا کندم. دیدم که ویلیام رویِ صندلی افتاده، سرش پایین بود و نفسهاش کند شده بود. اون عوضی—همون مردِ شکنجهگر—داشت با یه سرنگِ سیاه بهش نزدیک میشد.
«شرلوک...» صدایِ ضعیفِ ویلیام رو شنیدم. اون سرش رو بلند کرد. چشماش نیمهباز بود، اما هنوز همون برقِ همیشگی رو داشت.
من به سمتِ اون مرد هجوم بردم. آلبرت پشتِ سرم بود و با چند تیرِ دقیق، نگهبانهایی که از تاریکی بیرون میاومدن رو از پا درآورد. مایکرافت از راه دور، سیستمِ امنیتیِ دژ رو از کار انداخته بود و حالا چراغهایِ قرمزِ اضطراری تویِ راهروها میچرخید.
مردِ شکنجهگر با چشمایِ وحشتزده به من نگاه کرد. سعی کرد سرنگ رو به سمتِ ویلیام ببره، اما من زودتر رسیدم. دستش رو با قدرت پیچوندم و اون سرنگِ لعنتی رو توی دستِ خودش فرو کردم.
«بازیِ شما تموم شد.» با سردترین لحنی که تا حالا تویِ عمرم داشتم، گفتم. وقتی اون مرد رویِ زمین افتاد، سریعاً سمتِ ویلیام رفتم. زنجیرها رو با ابزاری که مایکرافت داده بود، شکستم.
ویلیام تویِ بغلم افتاد. بدنش سرد بود، اما وقتی دستم رو دورش حلقه کردم، حس کردم که آروم شد. «دیر کردی... هلمز...» زمزمه کرد و لبخندِ کمرنگی زد.
«من هیچوقت دیر نمیرسم، ویلیام. فقط داشتم راه رو برایِ یه خروجِ باشکوه باز میکردم.»
**
پایان پارت بیست و هفت
#rabi
۴۶
۰:۱۷
اون چهار پارت اول داستان که هنوز اسم نداشت رو پین کردم اگه کسی خواست...#rabi
۴۵
۰:۲۲