عکس پروفایل 💞عاشقانه های حجاب (رمان) 💞.

💞عاشقانه های حجاب (رمان) 💞.

۳۰۶ عضو
بسم الله الرحمن الرحیم

undefined #هــــــــرچـــــــےٺـــــــــوبخواے
undefined قسمت بیست_وپنج

ایمان #مراتبی داره و من تو مرتبه ی #پایین گیر کرده بودمundefined و این از هر چیزی برام #دردناکتر بود.undefined
فرداش با حانیه تماس گرفتم و قرار گذاشتم... وقتی دیدمش تازه منظور امین رو از بی قراری فهمیدم.حانیه بیشتر شبیه کسانی بود که داغ عزیز دیدن.undefinedundefinedوقتی منو دید اومد بغلم و یه دل سیر گریه کرد.undefinedundefinedمنم گذاشتم حسابی گریه کنه تا آروم بشه.گریه هاش تموم شدنی نبود،حانیه آروم شدنی نبود.بهش گفتم:_حانیه!! چی شده؟!!
باتعجب نگاهم کرد و گفت:_مگه نمیدونی؟! امین داره میره.undefinedundefined
-کجا؟undefined-سوریهundefined
-برای چی؟undefinedتعجبش بیشتر شد.گفت:_جنگه،جنگ..میفهمی؟داره میره بجنگهundefined-برای چی بجنگه؟undefinedبا اخم نگاهم کرد.undefinedگفتم:_مگه ارث باباشو خوردن؟
حانیه که تازه متوجه منظورم شده بود، هیچی نگفت و سرشو انداخت پایین. سریع تو گوشیم undefinedداعشundefined رو سرچ کردم و بهش گفتم:
_میدونی دعوا سر چیه؟..جنگ سر چیه؟undefined
عکس های گوشیمو بهش نشون دادم و گفتم:_ببین.undefinedundefined
سرشو آورد بالا و به گوشیم نگاه کرد.یه مرد وحشیundefined با ریش و سربند undefinedلااله الا اللهundefined میخواست چند تا آدم دیگه رو بکشه.
حانیه سرشو برگردوند.بهش گفتم:_ببین.خوب دقت کن..یه مرد با ریش، وقتی #ریش داره اولین چیزی که به ذهن خیلی ها میاد اینه که مسلمانه.undefinedسربند #لااله_الاالله داره یعنی مسلمانه.undefined میخواد آدم بکشه.آدم ها رو ببین.قشنگ معلومه ترسیدن.قشنگ معلومه اگه گناهکار هم باشن، پشیمونن. اما میخواد اونا رو بکشه.نه کشتن عادی،نه..undefinedکشتن وحشیانه. این عکس رو تو آمریکا،اروپا،چین،ژاپن و همه ی کشورها پخش میکنن.undefinedمن و تو مسلمانیم و میدونیم اسلام این نیست.اما اون آمریکایی، اروپایی، چینی وژاپنی از اسلام چی میدونه؟undefinedundefined این عکس رو ببینن چی میگن؟ میگن اسلام اینه..undefinedundefinedدعوا سر ارث بابامون نیست.جنگ سر #اسلامه.. بقیع یه زمانی گنبد و بارگاه داشت اما #وهابی_های نامرد خرابش کردن.یه بقیع مظلوم برای تمام نسل بچه شیعه ها بسه.نمیذاریم حرم خانوم زینب (س) و حرم نازدانه امام حسینمون(ع)رو هم خراب کنن...undefinedما جون مون رو میدیم که اسلام حفظ بشه،undefinedجون مون رو میدیم تا ذره ای گرد به حرم اهل بیت(ع) نشینه.undefinedاصلا جون ما و عزیزامون وقتی فدای اسلام بشه،با ارزش میشه.
یه عکس دیگه بهش نشون دادم.عکس یه بچه کوچیک که گیر یکی از اون وحشی ها افتاده بود و گریه میکرد.بهش نشون دادم و گفتم:_ببین.undefinedundefined
نگاه کرد ولی سریع روشو برگردوند. گفتم: _ببین،خوب ببین.جنگ سر #انسانیته..اگه جوانهای ما نرن و این وحشی ها نابود نشن چی به سر دنیا میاد؟ اگه این وحشی ها نابود نشن مثل غده ی سرطانی رشد میکنن،دیگه اونوقت هیچ جای دنیا جای زندگی نیست.undefinedundefinedدرواقع جوانهای ما دارن به همه ی #آدمهای_کره_ی_زمین لطف میکنن.

دیگه چیزی نگفتم... همه ی اینا جواب سؤالای خودم هم بود. حانیه ساکت بود ولی آروم گریه میکرد. میدونستم تو دلش چه خبره.
تو دلش میگفت خدایا همه ی اینا قبول،درست.undefinedولی اگه داداشم نباشه،اگه شهید بشه،من میمیرم.undefinedundefinedحتی فکرشم نمیتونم بکنم،زندگی بدون داداشم؟نه.فکرشم نمیتونم بکنم.
سرمو بردم نزدیک گوشش و آروم بهش گفتم:
_تو مطمئن نیستی داداشت بره شهید میشه.امید داری برگرده.undefinedولی حضرت زینب(س)عصر عاشورا یقین داشت امام حسین(ع) بره،دیگه برنمیگرده.undefinedامیدی به برگشتن برادرش نداشت وقتی گردنشو میبوسید.
چند ثانیه سکوت کردم.بعد گفتم:_اگه اونقدر #خودخواه هستی که حاضری برادرت فقط بخاطر تو سعادت شهادت نصیبش نشه،امام حسین(ع)رو #به_لحظه_ی_ناامیدی_خواهرش قسم بده، داداشت برمیگرده.undefinedundefined

دیگه حرفی برای گفتن نداشتم... یه ساعتی همونجا موندیم.حانیه که حسابی گریه کرده بود به من گفت:_دیگه بریم.
حالش خیلی بد بود.دربست گرفتم.undefinedاول حانیه رو رسوندم خونه شون.
زنگ آیفون رو زدم در باز شد.امین توی حیاط بود.تا چشمش به حانیه، که من زیر بغلشو گرفته بودم،افتاد از جاش پرید و اومد سمت ما.بانگرانی پرسید:_چی شده؟undefined
گفتم:...
ادامه دارد..


اولین اثــر از؛ undefined #بانـــومهدی_یارمنتظرقائم

undefinedعاشقانه های حجاب رمانundefined
لایک undefined فراموش نشه undefined
undefined۲۳

۳۸۷

۸:۱۵

بسم الله الرحمن الرحیم
undefined هــــــــرچـــــــےٺـــــــــوبخواے
undefined قسمت بیست_وشش

بانگرانی پرسید:_چی شده؟undefinedگفتم:_چیزی نیست.
حانیه رو بردم تو اتاقش.به مادرش گفتم:_امشب تنهاش نذارید ولی حرفی هم بهش نگید.undefined
خداحافظی کردم و رفتم بیرون... امین هنوز تو حیاط بود.بلند شد ولی بازهم سرش پایین بود.گفتم:_من هرکاری به نظرم لازم بود انجام دادم.
گفت:_پس چرا حالش بدتر شده بود؟undefined
-وقتی #واکسن میزنن،آدم #اول حالش بد میشه.به نظرم اگه حانیه بهتر نشه،دیگه نمیشه.خداحافظ.
درو بستم و سوار ماشین شدم... چند بار حرفهام به حانیه رو مرور کردم.#اون_حرفها_حرفهای_من_نبود.منکه خودم همینا برام سؤال بود.undefinedundefinedحرفهایی بود که #خدا روی زبونم جاری کرد وگرنه من کجا و این حرفها کجا؟اون شب تو undefinedنماز شبundefined برای حانیه خیلی دعاکردم.
فرداش به مادرش زنگ زدم و حال حانیه رو پرسیدم... گفت فرقی نکرده... روز بعدش میخواستم دوباره با مادرش تماس بگیرم و حالشو بپرسم ولی خجالت میکشیدم دوباره بگه فرقی نکرده.undefinedundefinedولی براش دعا میکردم.حانیه دختر شوخ طبعی بود... هیچکس حتی طاقت سکوتشم نداشت، چه برسه به این حالش.حتی امتحانات پایان ترم هم شرکت نکرده بود.undefined
روز بعد با محمد و مریم رفتیم گچ دستمو باز کنم.تو راه برگشت بودیم که گوشیم زنگ خورد.امین بود.undefinedنمیدونستم چکار کنم.پیش محمد نمیشد جواب بدم.محمد گفت:_چرا جواب نمیدی؟منتظره.undefinedگفتم:_کی؟undefined-همونی که داره زنگ میزنه دیگه.منتظره جواب بدی.undefined
گوشیم قطع شد... محمد نگاهم کرد.بااخم و شوخی گفت:_کی بود؟undefined-یکی از بچه های دانشگاه.undefined-اونوقت خانم دانشجو یا آقای دانشجو؟undefinedباتعجب نگاهش کردم.یعنی صفحه گوشیمو دیده؟undefinedضحی گفت:_بابا بستنی میخوام.undefinedundefined-چشم دختر گلم.undefined
جلوی یه بستنی فروشی نگه داشت و با ضحی پیاده شد... دوباره گوشیم زنگ خورد،امین بود.نگاهی به مریم کردم.undefinedبالبخند نگاهم کرد و پیاده شد.گفتم:_بفرمایید-سلام خانم روشن.مزاحم شدم؟
-سلام،نه.حانیه حالش خوبه؟undefined-خداروشکر خیلی بهتره.تماس گرفتم ازتون تشکر کنم..undefinedمن ازتون خواستم آرومش کنید ولی نمیدونم شما چکار کردید که حتی #راضی شده به رفتنم.undefined
صداش خیلی خوشحال بود... ازپشت تلفن هم میشد فهمید بال درآورده و تو ابرها سیر میکنه.undefinedundefined
-خواهش میکنم نیازی به تشکر نیست.-منکه نمیتونم لطفتون رو جبران کنم. امیدوارم #خدا براتون جبران کنه.undefined
-متشکرم.گرچه انتظار تشکر هم نداشتم ولی اگه براتون ممکنه اونجا برای من هم دعا کنید.اگه امری نیست خداحافظ.undefined
-حتما.عرضی نیست،خداحافظundefined
محمد بستنی رو گرفت جلوی صورتم و گفت:_اگه زیاد بهش فکرکنی بستنی ت آب میشه.undefined
لبخند زدم و بستنی رو گرفتم.به محمد گفتم:_داداش شما دیگه سوریه نمیری؟undefinedundefined

بستنی پرید تو گلوش...undefinedundefined
ادامه دارد..


اولین اثــر از؛ undefined بانـــومهدی_یارمنتظرقائم
undefinedعاشقانه های حجابundefined


لایک undefined فراموش نشه undefined
undefined۲۵

۳۸۷

۸:۱۶

بسم الله الرحمن الرحیم

undefined هــــــــرچـــــــےٺـــــــــوبخواے
undefined قسمت بیست_وهفت

بستنی پرید تو گلوش و سرفه ش گرفت...undefinedundefinedمریم دستمال کاغذی بهش داد و نگاهش کرد. محمد هم به مریم خیرهundefinedundefined شده بود.منم باتعجب نگاهشون میکردم.گفتم:_چیزی شده؟!!undefinedمحمد سرشو انداخت پایین و با بستنی ش بازی میکرد.مریم همونجوری که به محمد نگاه میکرد،گفت:_چیزی نیست زهراجان.ظاهرا داداشت قراره به همین زودیا بره.undefinedصداش بغض داشت ولی نارضایتی تو صداش نبود.رو به محمد گفتم:_آره داداش؟!!undefinedundefinedمحمد گفت:_تو چی میگی این وسط؟ undefinedاصلا برا چی یهو،بی مقدمه همچین سؤالی میپرسی؟undefinedمریم گفت:_چه اشکالی داره خب.بالاخره که باید میگفتی دیگه.تازه کارتو راحت کرده که.undefinedبعد یه کم مکث گفت:_کی میخوای بری؟undefined
محمد همونجوری که سرش پایین بود،گفت:_ده روز دیگه.undefined
با خودم گفتم پس احتمالا با امین باهم میرن... دلم هری ریخت...undefined نکنه محمد دیگه برنگرده.وای خدا! فکرشم نمیتونم بکنم.undefinedیاد #حرفهام به حانیه افتادم.من اونقدر خودخواه هستم که #راضی بشم بخاطر من سعادت شهادت نصیب محمد نشه؟
نمیدونم..شاید هم خودخواه باشم.به چهره ی محمد از پشت سر نگاه میکردم و آروم اشک میریختم.ضحی تا چشمش به من افتاد گفت:_عمه چرا گریه میکنی؟!undefinedundefined
محمد و مریم برگشتن سمت من.سرمو انداختم پایین و هیچی نگفتم.محمد به ضحی گفت:_شاید چون بستنی ش آب شده گریه میکنه.undefinedنگاهی به ظرف بستنی تو دستم کردم،خنده م گرفت.undefined
سرمو آوردم بالا.از توی آینه چشمهای اشکی محمدundefined رو که دیدم خنده م خشک شد.گاهی به مریم نگاه میکرد و باشرمندگی لبخند میزد.undefinedمریم رو نمیدیدم که بفهمم چه حالی داره.undefined
جلوی در خونه نگه داشت... مامان شام دعوتشون کرده بود.یه نگاهی به مریم کرد،یه نگاهی به من،گفت:_با این قیافه ها که نمیشه رفت تو،چکار کنیم؟undefinedundefined
مریم برگشت سمت من و باخنده گفت:_به مامان میگیم بستنی زهرا آب شده بود،گریه کرد.ما هم بخاطرش گریه کردیم.undefined
هرسه تامون خندیدیم.undefinedundefinedundefinedمحمد گفت:_چطوره بگیم زهرا دلش برای گچ دستش تنگ شده؟undefinedبازهم خندیم.undefinedundefinedundefinedمریم گفت:_یا بگیم از اینکه از این به بعد مجبوره کارهای خونه رو انجام بده،ناراحته.undefined
بازهم خندیدیم...undefinedundefinedundefined همینجوری یکی مریم میگفت،یکی محمد و هی میخندیدیم.مریم به من گفت:_تو چرا ساکتی؟ قبلا یکی از این حرفها بهت میگفتیم سریع جواب میدادی.undefinedگفتم:_احتمالا نمکم تو گچ دستم بوده که تو بیمارستان جا گذاشتم.undefinedبازهم خندیدیم.undefinedundefinedundefinedمحمد گفت:_بسه دیگه.برید پایین.دلم درد گرفت.
میخندیدیم... ولی هرسه تامون تو دلمون غوغا بود... تو حیاط محمد تو گوشم گفت:_پیش مامان و بابا به روی خودت نیاری ها.undefinedبا تکون سر گفتم باشه.undefined
اون شب با شوخی های محمد گذشت.هشت روز دیگه هم گذشت.من تمام مدت به فکر رفتن محمد و حال مریم و خودم و حانیه بودم.شب محمد با یه دسته گلundefined اومد خونه ی ما؛تنها.مامان و بابا با دیدن محمد همه چیزو فهمیدن.آخه محمد همیشه دو شب قبل از رفتنش با یه دسته گل تنها میومد خونه ی ما و به ما میگفت میخواد بره سوریه...undefinedundefinedهربار من اونقدر حالم بد میشد که به مامان وبابام فکر نمیکردم.اون شب هم با اینکه حالم بد بود ولی به مامان و بابام دقت کردم.بابا که همون موقع چند تا چین افتاد رو صورتش.فکرکنم چند تا دیگه از موهاشم سفید شد.undefinedمامان تا چشمش به محمد و دسته گلش افتاد با حال زار و اشک چشم همونجا روی زمین نشست.undefinedundefinedولی نه نارضایتی تو صورتشون بود و نه گله ای.تازه اون شب فهمیدم چه پدر و مادر #صبور و #مقاومی دارم.محمد هم وقتی حال مامان و بابا رو دید به نشانه ی شرمندگی دستی به پیشونیش کشید و بالبخند مثلا عرق شرمشو پاک کرد.undefinedundefinedرفت پیش مامان،روی زمین نشست.دستشو بوسید و بالبخند دسته گل رو سمت مامان گرفت و گفت:_بازهم پسرت دسته گل به آب داده.undefinedمامان هم فقط اشک میریختundefined و به محمد نگاه میکرد.محمد گل رو روی زمین گذاشت و رفت پیش بابا.بابا به فرش نگاه میکرد.محمد اول دستشو بوسید و بعد شونه شو.بعد بابغض گفت:_حلالم کنید.من شما رو خیلی اذیت میکنم.دعا کنید دیگه دفعه ی آخر باشه و شما...undefinedundefined
ادامه دارد..


اولین اثــر از؛ undefined #بانـــومهدی_یارمنتظرقائم
undefinedعاشقانه های حجاب رمانundefined
لایک undefined فراموش نشه undefined
undefined۲۵

۳۹۰

۸:۱۸

بسم الله الرحمن الرحیم

undefined هــــــــرچـــــــےٺـــــــــوبخواے
undefined قسمت بیست_وهشت

_حلالم کنید.من شما رو خیلی اذیت میکنم. دعا کنید دیگه دفعه ی آخر باشه و شما هم از دستم راحت بشید.undefinedundefined
من همونجا افتادم روی زمین و فقط اشکهام بود که جاری میشد...undefinedundefinedبابا به محمد نگاه کرد،میخواست چیزی بگه که نگفت.محمد رو چند دقیقه درآغوش گرفت،بعد پیشونی و صورتشو بوسیدundefinedundefined و رفت تو اتاق... محمد سرشو انداخت پایین و آروم اشک میریخت.undefinedچند دقیقه بعد اشکاشو پاک کرد،لبخندی زد و دوباره رفت پیش مامان نشست.undefinedمامان فقط نگاهش میکرد ولی محمد به مامان نگاه نمیکرد،چشمهاش پایین بود و پر اشک.undefinedنمیدونم چقدر طول کشید.هیچ کدوممون تکان نمیخوردیم.جو خیلی سنگین بود.#بایدکاری_میکردم.میدونستم کسی الان چایی نمیخوره undefinedundefinedundefinedundefined️ولی رفتم چند تا چایی ریختم.نفس عمیقی کشیدم.اشکامو پاک کردم.لبخند زورکی زدم.بسم الله گفتم و رفتم تو هال.باصدای بلند و بالبخند گفتم:_بسه دیگه اشک ما رو درآوردین.بفرمایید چایی که چایی های زهرا خانوم خوردن داره ها.undefinedمحمد که منتظر فرصت بود،.. سریع بلند شد،لبخندی زدundefined و سینی رو ازم گرفت.من و محمد روی مبل نشستیم.به محمد گفتم:_داداش الان که خواستگاری نیست،سینی رو از من میگیری.undefinedundefinedمحمد لبخند زد.باصدای بلند گفتم:_آخ جون.undefinedundefinedمامان سؤالی به من نگاه کرد.گفتم:_وقتی محمد نیست خواستگار حق نداره بیاد.اگه خواستگار بیاد کی سینی چایی رو از من بگیره؟پس نباید خاستگار بیاد.باشه مامان خانوم؟undefinedundefined
محمد خندید و گفت:_راست میگه مامان.وگرنه همه چایی ها رو میریزه رو پسر مردم،آبرومون میره.undefined
مثلا اخم کردم.گفت:_خب راست میگم دیگه... منم به علامت قهر سرمو برگردوندم.undefined
مامان لبخند زد.گفتم:_الهی قربون لبخند خوشگل مامان خوشگم بشم،باشه؟undefinedundefinedمامان بابغض گفت:_چی باشه؟undefined-اینکه خواستگار نیاد دیگه.undefinedundefined
لبخند مامان پر رنگ تر شد و گفت:_تو هم خوب بلدی از آب گل آلود ماهی بگیری ها.undefined
هرسه تامون خندیدیم...undefinedundefinedundefinedمسخره بازی های من و محمد فضا رو عوض کرده بود.بعد مدتی محمد به ساعتش نگاه کرد.به مامان گفت:_من دیگه باید برم.مریم و ضحی خونه منتظرن.undefinedundefined
دوباره اشک چشمهای مامان جوشید.undefined محمد بغلش کرد و قربون صدقه ش رفت.بلند شد کتش رو پوشید و رفت تو اتاق با بابا خداحافظی کرد و رفت.
منم دنبالش رفتم توی حیاط... وقتی متوجه من شد اومد نزدیکم و گفت:_آفرین.داری بزرگ میشی.حواست به مامان و بابا باشه.undefinedundefinedاشک تو چشمهام جمع شد و بابغض گفتم:_تو نیستی کی حواسش به من باشه؟undefined
لبخند زد و گفت:_حقته.اگه پررو بازی در نمیاوردی الان سهیلundefined حواسش بهت بود.undefinedundefinedمثلا اخم کردم و گفتم:_برو ببینم.اصلا لازم نکرده حواست به من باشه.undefinedundefinedرفت سمت در و گفت:_اشتباه کردم.هنوز خیلی مونده بزرگ بشی.undefinedundefined
خم شدم دمپایی موundefined undefinedدر بیارم که رفت بیرون و درو بست...یهو ته دلم خالی شد... همونجا نشستم.به در بسته نگاه میکردم و اشک میریختم.undefined چند دقیقه طول کشید تا ماشینش روشن شد و حرکت کرد.undefinedundefined
به حانیه فکرمیکردم.به عکس هایی که بهش نشون دادم...
به اسلام که باید حفظ بشه.به حضرت زینب(س)،به امام حسین(ع).متوجه گذر زمان نشدم.وقتی به خودم اومدم یک ساعت به اذان صبح بود.undefinedundefinedرفتم نماز شب خوندم. بعد نماز صبح سرسجاده گریه میکردم.
-زهرا! زهرا جان!..دخترمundefined-جانم-چرا روی زمین خوابیدی؟پاشو ظهره.undefined-چشم،بیدارم....ساعت چنده؟undefined-ده-ده؟!ده صبح؟!!! چرا زودتر بیدارم نکردین؟undefined-آخه دیشب اصلا نخوابیدی،چطور مگه؟کاری داشتی؟-نه.اصلا نفهمیدم کی خوابم برد.undefined-من میرم صبحانه تو آماده کنم.پاشو بیا-چشمسر سجاده م خوابم برده بود.سجاده مو مرتب کردم.
رفتم تو آشپزخونه...ادامه دارد...
اولین اثــر از؛ undefined #بانـــومهدی_یارمنتظرقائم

undefinedعاشقانه های حجاب رمانundefined
لایک undefined فراموش نشه undefined
undefined۲۳

۳۹۲

۸:۲۰

بسم الله الرحمن الرحیم
undefined هــــــــرچـــــــےٺـــــــــوبخواے
undefined قسمت بیست_ونه

رفتم تو آشپزخونه... -سلام.صبح بخیر.undefinedundefined-علیک سلام.ظهر بخیرundefined
-بابا خونه نیست؟-نه،رفته سرکار
-با اون حالش؟!undefined-سرکار بره بهتره تا خونه باشه.undefinedمامانمو بغل کردم و چند تا ماچ آبدار کردم.undefinedundefined-نکن دختر،چکار میکنی؟-آخه خیلی ماهی مامان،خیلی.undefinedundefinedمامان بالبخند گفت:راستشو بگو،چی میخوای؟undefined
-إ مامان! تعریفم نمیشه کرد ازت؟undefinedundefined

-بیا بشین،صبحانه تو بخور.undefined

نشستم روی صندلی...
مامان هم نشست.داشت برنج پاک میکرد.
همینطور که صبحانه میخوردم به مامانم نگاه میکردم.
چشمهاش قرمز بود.خیلی گریه کرده بود.گفتم:
_مامان،چرا اجازه میدی محمد بره سوریه؟ اگه شما بگی نره نمیره.undefined
مامان همونطوری که نگاهش به برنج ها بود اشک تو چشمش جمع شد.گفت:
_میره که سرباز خانوم زینب(س) باشه،چرا نذارم بره؟undefinedundefined
-پس چرا ناراحتی؟پسر آدم سرباز حضرت زینب(س) باشه که آدم باید خوشحال باشه و افتخار کنه.undefinedundefined

-منم خوشحالم و افتخار میکنم.undefinedundefined
-پس چرا گریه میکنی؟undefinedundefined

-وقتی امام حسین(ع) میرفت سمت گودال حضرت زینب(س) میدونست امام حسین(ع) سرباز خداست ولی گریه میکرد.undefinedundefined

-ولی وقتی امام حسین(ع) شهید شد، حضرت زینب(س)گفت خدایا این قربانی رو از ما قبول کن. گفت ما رأیت الاجمیلا.

-آره.ولی بزرگترین گریه کن امام حسین (ع)، حضرت زینب(س) بوده.undefinedاینکه آدم مطمئنه #برحقه منافاتی نداره با اینکه گریه کنه و #دل_تنگ عزیزش باشه.undefined

بالبخند نگاهش کردم و گفتم:
_کاملا درسته.حق با شماست.undefinedundefined
-امشب محمد و مریم و ضحی میان اینجا. بخاطر ضحی نباید گریه کنیم.
بالبخند گفت:
_امشب هم مسخره بازی دربیار.undefined
خنده م گرفت،گفتم:
إ مامان! نداشتیم ها!undefinedundefined


شب شد...محمد و مریم و ضحی اومدن.مریم هم چشمهاش غم داشتundefinedundefined ولی لبخند میزد.علی و اسماء وامیرمحمد هم بودن.علی کمتر شوخی میکرد و میخندید ولی خیلی مهربون بود...undefinedطبق فرمایش مامان خانوم کلی مسخره بازی در آوردم و حسابی خندیدیم.undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedمحمد هم تو انجام این ماموریت خطیر کمکم میکرد.حتی گاهی یادمون میرفت محمد فردا میره سوریه و شاید دیگه برنگرده.یعنی شاید امشب آخرین شب باهم بودنمون باشه،آخرین شب با محمد بودن.وقتی رفتن همه ی غم عالم ریخت تو دلم.undefinedundefinedامشب هم خبری از خواب نبود.مامان و بابا هرکدوم یه گوشه مشغول کاری بودن.بابا نماز میخوند.مامان هم گریه میکرد،قرآنundefined و نمازundefined میخوند، کارهای فرداشو انجام میداد.آخه همیشه روز رفتن محمد،علی و خانواده ش و پدر و مادر مریم و برادرش و خانواده ش هم برای خداحافظی با محمد میومدن خونه ی ما.
روز خداحافظی رسید... محمد قرار بود ساعت پنج بعد از ظهر بره.مامان از صبح مشغول غذا درست کردن شد تا وقتی محمد میاد کاری نداشته باشه که بتونه فقط به محمد نگاه کنه.منم برای اینکه هم حال و هوای خودم عوض بشه،هم حال و هوای مامانم بهش کمک میکردم.undefinedundefined
دفعه های قبل بیشتر تو خودم بودم و میرفتم امامزاده یا بهشت زهرا(س) تا یه کم آروم بشم.undefinedundefinedاما اینبار خونه بودم و سعی میکردم یه کم از فضای سنگینی که تو خونه بود کم کنم.undefined
مشغول سالاد درست کردن بودم که...
ادامه دارد..


اولین اثــر از؛ undefined بانـــومهدی_یارمنتظرقائم


undefined عاشقانه های حجاب رمانundefined
لایک undefined فراموش نشه undefined
undefined۲۲

۳۹۲

۴:۳۲

بسم الله الرحمن الرحیم

undefined #هــــــــرچـــــــےٺـــــــــوبخواے
undefined قسمت #سی

مشغول سالاد درست کردن بودم که گوشیمundefined زنگ خورد... حانیه بود.حتما اونم حال منو داره.
-سلام عزیزم.چطوری؟undefined-سلام زهرا.خوب نیستم.میشه امروز ببینمت.undefinedundefined
بغض داشت.منم بغض کردم.-عزیزم امروز نمیتونم.مهمون داریم.باید به مامانم کمک کنم.undefinedundefined-خوش بحالت.خدا کنه همیشه حالت خوب باشه.undefinedundefined
بغضم داشت میترکید..undefinedسریع رفتم تو اتاقم.گریه م گرفته بود.گفت:_زهرا! چی شده؟چرا گریه میکنی؟undefinedundefined-منم مثل توأم حانیه.حال منم شبیه توئه.undefinedباتعجب گفت:_چی ی ی ی؟!!! نگفته بودی کلک؟undefined-چی رو؟undefined
-که تو هم از رفتن امین ناراحتیundefined-برو بابا! داداشم داره میره.undefinedundefined
تعجبش بیشتر شد.-داداش تو هم امروز میره؟؟!!!undefined-آرهundefinedundefined
-پس مهمونی خداحافظی دارین؟!undefined-آره،حانیه فردا باهات تماس میگیرم یه جایی همدیگه رو ببینیم،باشه؟undefined
-باشه.زهرا چکار کنم؟ امین داره میره.-تمام سعی تو بکن این ساعت ها بهتون خوش بگذره.undefined
-خوبی تو؟!! میگم داره میره.شاید دیگه برنگرده.undefined-منم بخاطر همین میگم سعی کن بهتون خوش بگذره.undefined
-نمیتونم.فقط میخوام برم یه جایی تنهایی گریه کنم.-منم قبلا همین کارو میکردم.ولی سعی کن کاری کنی که بعدا پشیمون نشی.وقت برای تنهایی گریه کردن زیاد داری،اما وقت برای باهم خندیدن کوتاهه.undefinedundefined-میفهمم ولی خیلی سخته..برو به کارات برس.خداحافظ.undefinedundefined
تاگوشی رو قطع کردم،... دوباره زنگ خورد.امین بود،چه حلال زاده.-بفرمایید-سلام خانم روشن
-سلام-ببخشید،مزاحم شدم.
-خواهش میکنم..امرتون رو بفرمایید.-میخواستم یه زحمتی بدم بهتون.
-دوباره حانیه؟-بله.اگه براتون ممکنه حواستون بهش باشه، تنهاش نذارید.آخه من امروز میرم.
-باشه،حواسم بهش هست.-ممنونم...خانم روشن..حلالم کنید..لطفا برام دعا کنید خدا دعامو مستجاب کنه...
میدونستم دعاش چیه،امین آرزوی شهادت داشت.undefinedundefined-ان شاءالله هرچی خیره براتون پیش بیاد.من دیگه باید برم،کار دارم.خداحافظ-بازهم ممنونم.خداحافظ.undefinedundefined
چقدر خوشحال بود...undefinedundefinedبرای اولین بار گفتم کاش مرد بودم. اونوقت میرفتم سوریه،چند تا از این نامردها رو میکشتم، میفرستادم به درک... از طرز حرف زدن خودم تو فکرم،خنده م گرفت.undefinedundefined
علی و اسماء و امیرمحمد اومدن.اسماء هم گریه میکرد.مامان بغلش کرد و بهش گفت پیش ضحی گریه نکن.آخه ضحی خیلی به محمد وابسته بود.undefinedاگه یکی گریه میکرد میفهمید باباش حالا حالاها برنمیگرده.اونوقت حتی محمد هم نمیتونست آرومش کنه... خب حق داشت.دختره و بابایی...undefinedundefinedاونم چه بابایی،بابایی مثل محمد که حتی با وجود خستگی هم باهاش بازی میکرد و مهربون بود.معمولا محمد و خانواده ی پدرخانمش باهم میومدن. همه چیز آماده بود.محمد هم اومد؛تنها.گفت جایی کار داشته و یه راست اومده خونه ما.مریم و خانواده ش هم تو راه بودن.علی بغلش کرد.چند دقیقه دو تا برادر در آغوش هم بودن.بعد امیرمحمد خودشو انداخت بغل محمد.تنها کسی که خوشحال بود امیرمحمد بود.بعد بابا چند دقیقه بغلش کرد.بعد مامان.وای از موقعی که رفت در آغوش مادرش.با زنگ در از هم جدا شدن...undefinedنوبت من نشد... گرچه دلم میخواست سرمو بذارم رو شونه ی برادرم و حسابی گریه کنم ولی ناراحت نشدم. ضحی بغل داییش بود.جیغ و داد میکرد که بره پیش باباش.جو خیلی سنگین بود.همه منتظر یه جرقه بودن تا گریه کنن ولی بخاطر ضحی تحمل میکردن.
سینی چایی آوردم... محمد بلند شد سینی رو بگیره،به شوخی گفتم: _بشین داداش جان.اون چایی ای که شما به ما بدین چایی نیست،کبریته.الان همه رو منفجر میکنه.undefinedهمه لبخند زدن.علی اومد سینی رو گرفت و پذیرایی کرد.به محمد گفتم:_نه.undefined
همه به من نگاه کردن.محمد گفت:_چی نه؟...undefined
ادامه دارد..


اولین اثــر از؛ undefined #بانـــومهدی_یارمنتظرقائم
undefinedعاشقانه های حجاب رمانundefined

لایک undefined فراموش نشه undefined
undefined۲۴

۴۰۱

۴:۳۴

بسم الله الرحمن الرحیم

undefined #هــــــــرچـــــــےٺـــــــــوبخواے
undefined قسمت #سی_ویک

محمد گفت:چی نه؟undefinedگفتم:_قبلنا نورانی تر بودی.undefinedدلتو خوش نکن،لامپ هات خراب شدن.undefined
محمد لبخند زد.undefined-بادمجونی دیگه،undefinedاونم از نوع بم.. نوچ..آفت نداری.undefinedundefined
همه لبخند زدن.undefinedundefinedundefined-مال مرغوبی نیستی داداش.undefinedundefined(به مریم اشاره کردم)بیخ ریش صاحبت میمونی داداش.undefinedundefined
همه خندیدن...undefinedundefinedundefinedundefined محمد هم که فضا رو مناسب دید شوخی میکرد.ساعت سه و نیمundefined بود و لحظه به لحظه به رفتن محمد نزدیکتر میشد و قلب همه مون فشرده تر... دیگه نتونستم تحمل کنم.رفتم توی اتاقم تا نماز بخونم.undefinedundefinedundefinedبعد نماز میخواستم برم سجده که محمد گفت:_قبول باشه..برای منم دعا کن.اومد جلوم نشست.ازدیدن اشکهام جا خورد.undefinedابروهاش رفت تو هم.سریع اشکهامو پاک کردم.گفت:_حواسم بهت بود...بزرگ شدی.undefinedنگاهش نمیکردم... اگه نگاهش میکردم اشکهامundefined سرازیر میشد و محمد ناراحت میشد.ولی دلم میخواست این ساعت های آخر نگاهش کنم.گفت:_چرا به من نگاه نمیکنی؟undefined-آخه...اشکهام..undefinedundefinedزیر چونه مو و گرفت و سرمو آورد بالا-به من نگاه کن.اشکهاتم اومد اشکالی نداره.undefinedنگاهش میکردم و اشکهام بی اختیار میریخت.undefined-فکر کنم اونقدر بزرگ شدی که بتونم روت حساب کنم....حواست به مریم وضحی باشه.بیشتر ازقبل.مخصوصا مریم...بارداره.undefined
ازتعجب چشمهام گرد شد.گفتم:_زن باردارتو میذاری و میری؟ اون به تو نیاز داره نه من.undefinedundefined-خوش گذرانی که نمیرم.undefinedاز حرفم شرمنده شدم.چند ثانیه سکوت کرد.بلند شد و رفت سمت در... برگشتم سمتش.اونم برگشت و گفت:_ممنون.امروز باشوخی های تو خداحافظی بهتر از دفعات قبل بود.undefined-محمد-جانم؟
با بغض گفتم:برمیگردی دیگه؟undefined-آره بابا.بادمجون بم آفت نداره.undefined چراغهامم خاموش کردم،نور بالا نزنم تا حوریه ها اغفالم نکنن. undefinedundefined
بعد بلند خندید.اومد نزدیک.سرمو گذاشتم رو شونه ش و آروم گریه میکردم.undefinedundefined
مریم در زد... از بغل محمد رفتم کنار و اشکهامو پاک کردم.محمد گفت:_بفرماییدمریم درو بازکرد و گفت:_محمد،مامان کارت داره.undefined-باشه.الان میام.undefined
به مریم نگاه کردم.... چقدر خودشو کنترل میکرد تا گریه نکنه. محمد کلا به گریه کردن همه حساس بود و به گریه های مریم حساس تر،اصلا طاقت دیدن اشکهاشو نداشت.مریم هم خیلی خوب محمد رو درک میکرد و پیش اون گریه نمیکرد.باهم رفتن بیرون.محمد برگشت سمت من و گفت:_یادت نره چی گفتم.گفتم:_باشه-راستی تا برنگشتم به کسی نگو مریم بارداره.undefined-چشمundefined-ولی خودت حواست بهش باشه ها.حالش زیاد خوب نیست.حتی خانواده ش هم نمیدونن.-چشم داداش.اصلا تا شما بیای میرم خونه ی شما میمونم، خوبه؟undefinedundefined
لبخندی زد و رفت بیرون...undefinedدیگه پاهام تحمل ایستادن نداشتن.روی صندلی نشستم و به مریم فکر میکردم.
ساعت نزدیک پنج بود... undefinedundefined
ادامه دارد..

اولین اثــر از؛ undefined #بانـــومهدی_یارمنتظرقائم
undefinedعاشقانه های حجاب رمانundefined
لایک undefined فراموش نشه undefined
undefined۲۸

۴۰۶

۴:۳۶

بسم الله الرحمن الرحیم

undefined #هــــــــرچـــــــےٺـــــــــوبخواے
undefined قسمت #سی_ودو
ساعت نزدیک پنج بود...undefinedundefinedهربار با ماشین دوستش میرفت.همه همینجا،تو خونه باهاش خداحافظی میکردیم و هیچ جا برای بدرقه ش نمیرفتیم.undefinedundefinedرفتم تو هال.همه باهاش خداحافظی کرده بودن و داشت با ضحی صحبت میکرد... هیچکس متوجه من نبود.ضحی گفت:_عمه تو نمیخوای بابامو بوس کنی؟undefinedundefinedتازه همه متوجه شدن که من تا الان نبودم... لبخند زدم و قیافه مو یه جوری چندش آور کردم و گفتم:_ایش..نه عمه جون..آخه بابای تو هم بوس کردن داره؟undefinedهمه باتعجب نگاهم کردن.محمد خندیدundefined و گفت:_ولش کن بابا،عمه بدسلیقه س.undefinedundefinedضحی اولش از حرفم ناراحت شد ولی وقتی دید باباش میخنده،خندید و گفت:_اصلا نمیخواد بابامو بوس کنی،undefinedفقط خودم میخوام بوسش کنم.undefinedundefinedبعد صورت محمد رو چند بار محکم بوسید...همه از حرف و حرکت ضحی خندیدن. بخاطر همین هم ضحی راحت تر از باباش جدا شد.همه روی ایوان ایستاده بودیم... همیشه آخرین نفری که با محمد خداحافظی میکرد مریم بود که تا جلوی در باهاش میرفت.محمد باهاش صحبت میکرد.همیشه برای بار آخر برمیگشت سمت همه و دست تکون میداد،ولی امروز برنگشت.آخرش اشکهاش صورتش رو خیس کرده بود.undefinedرفت بیرون و درو بست... ضحی بغل من بود.سریع رفتم تو خونه و با بچه ها مشغول بازی شدیم.ولی قلبم داشت می ایستاد.undefinedاون روز خیلی سخت گذشت... اما #روزهای_سخت_تری در راه بود. روزهایی که هر روزش به اندازه ی چند ماه میگذشت.محمد بار سنگینی روی دوش من گذاشته بود.undefinedاون شب مریم و ضحی پیش ما موندن.تنها کسی که خوابش برد ضحی بود.اون شب با تمام دلتنگی ها و دلشوره ها و طولانی بودنش بالاخره تموم شد.صبح پدر مریم اومد دنبالشون و بردنشون خونه شون.با حانیه تماس گرفتم،جواب نداد.رفتم پیش مامانم.داشت نماز میخوند و گریه میکرد.undefinedundefinedگرچه دقیقا درکش نمیکردم ولی عمق نگرانیش رو میتونستم حدس بزنم.بابا هم خونه نمونده بود.به قول مامان بره سرکار بهتره براش.رفتم آشپزخونه.کلی کار مونده بود.مرتب کردن آشپزخونه تموم شد و غذا هم درست کردم.بابا هم اومد... دوباره با حانیه تماس گرفتم.دیگه داشتم قطع میکردم که با گریه گفت:_زهرا،امین رفت.undefinedundefinedگریه ش شدت گرفت و گوشی قطع شد... حالا که بابا خونه بود و مامان تنها نبود میتونستم برم پیش حانیه.مامان حانیه هم حال خوبی نداشت. آرامبخش خورده بود و خواب بود.حانیه روی تخت دراز کشیده بود و سرم به دستش بود.undefinedundefinedکاملا واضح بود چقدر حالش بده.شکسته شده بود.تا منو دید دوباره با صدای بلند گریه کرد.بغلشundefinedundefined کردم.آرومتر که شد گفتم:_از امام حسین(ع)خواستی که برگرده؟نگاهی تو چشمهام کرد و گفت:_کاش اونقدر خودخواه بودم که میتونستم...undefinedنتونست حرفشو ادامه بده.آروم تو گوشش قرآن میخوندم.چه سعادتی که قرآن رو حفظم.undefinedundefinedخیلی وقتها کمکم میکرد #آروم بشم یا مثلا تو اتوبوس،مترو و خیابان و جاهای دیگه که نمیشد از رو قرآن خوند،من میتونستم از حفظ قرآن بخونم.undefinedundefinedآروم شد و خوابید.دو ساعتی بود که خوابیده بود.یه دفعه با جیغ از خواب پرید... سریع بغلش کردم.معلوم بود کابوس دیده.با صدای بلند امین رو صدا میکرد و گریه میکرد.خواهرش بهش آرامبخش داد.به هر زحمتی بود دوباره خوابید. مامانم تماس گرفتundefined وگفت:_کجایی؟undefined-هنوز پیش حانیه هستم.کاری داری مامان جان؟-مریم رفته خونه خودشون.امشب میتونی بری پیشش؟undefined-آره.حتما میرم.undefined-زهرا-جانم مامان-خودت خوبی؟undefined-خوبم قربونت برم.نگران من نباش. رسیدم پیش مریم باهات تماس میگیرم. خداحافظ.undefined-مراقب خودت باش.خداحافظ.undefinedامروز به تنها کسی که فکر نمیکردم خودم بودم.حانیه خواب بود.خداحافظی کردم و رفتم پیش مریم و ضحی.تابستان بود.بستنی خریدم.undefinedضحی تا منو با بستنی دید پرید بغلم.محمد معمولا سه روز یکبار زنگ میزد.هربار زنگ میزد تا دو روز حال مریم خوب بود و تا دو روز ضحی بهونه میگرفت.دیگه از بار سوم که زنگ میزد صداشو ضبط میکردیم و ضحی روزی چندبار گوش میداد.undefinedدو ماه از رفتن محمد میگذشت.کلاس های دانشگاه هم شروع شده بود.من یا دانشگاه بودم،یا خونه خودمون یا خونه محمد.وقتم خیلی پر بود.حتی گاهی وقت کم میاوردم.دفتر بسیج و باشگاه هم دیگه نمیرفتم.undefinedیه روز ریحانه گفت:_کم پیدایی؟undefinedاوضاعم رو که بهش گفتم،گفت:_کمک نمیخوای؟undefinedگفتم:_آره.از حانیه بی خبرم.بهش سر بزن.undefinedدانشگاه نمیومد.خبری هم ازش نداشتم.گاهی تلفنی باهاش صحبت میکردم.روزها خیلی طولانی به نظر میومد.برای همه مون ماه ها گذشته بود انگار... محمد تو آخرین تماسش گفته بود دو هفته دیگه میاد.همه مون از خوشحالی گریه مون گرفته بود. ولی دو هفته هم خیلی طولانی بود... اما بالاخره روز موعود رسید....undefinedundefinedادامه دارد...
undefinedعاشقانه های حجاب رمانundefined
لایکundefined فراموش نشه
undefined۳۴

۴۱۶

۳:۲۵

بسم الله الرحمن الرحیم
undefined #هــــــــرچـــــــےٺـــــــــوبخواے
undefined قسمت #سی_وسه
اما بالاخره روز موعود رسید...undefinedundefinedقرار بود محمد قبل ظهر برسه.همه خونه ما جمع بودیم.خانواده ما و خانوادهمریم.عمه ها و خاله و دایی هم بودن.من فقط یه عمو داشتم که از بابا بزرگتر بود و زمان جنگ شهید شده بود.یکی از دایی هام هم شهید شده بود.undefinedundefinedخونه حسابی شلوغ بود.همه خوشحال بودیم و منتظر.بالاخره زنگ در زده شد و محمد وارد حیاط شد... اولین کسی که رفت بغل محمد،ضحیundefined بود.رفت که نه،پرید بغل محمد.تا ضحی پرید بغلش،محمد اخمهاش درهم شد.وای نه،خدای من،نکنه زخمی شده؟!!!undefinedundefinedجدا کردن ضحی از محمد شدنی نبود. محمد هم معلوم بود درد داره.ولی ضحی رو بغل کرده بود و با بقیه روبوسی میکرد.دیگه طاقت نیاوردم... رفتم جلو و با هر ترفندی بود ضحی رو از بغل محمد گرفتم.بردمش تو اتاق و عروسکی که تازه براش خریده بودم رو بهش دادم.خیلی دوست داشتم برم محمد رو ببینم و باهاش حرف بزنم ولی فعلا تو اتاق نگه داشتن ضحی واجب تر بود.بعد از نماز،ناهار خوردیم.مهمان ها کم کم میرفتن که مثلا محمد استراحت کنه.فقط خانواده مریم بودن.ضحی هم روی پای محمد نشسته بود.محمد با آقایون صحبت میکرد و خانم ها هم تو آشپزخونه بودن.منم یه گوشه ایستاده بودم و به محمد نگاه میکردم.undefinedundefinedخیلی خوشحال بودم برگشته.من حتی نتوسته بودم با محمد احوالپرسی کنم. داشت به حرفهای ضحی گوش میداد که چشمش به من افتاد.چند ثانیه نگاهم کرد بعد با اشاره سر بهم فهموند برم تو اتاق.نمیدونستم چرا بهم گفت برم تو اتاق،ولی رفتم.سجاده مو پهن کردم که نماز شکر بخونم.undefinedundefinedدستهامو آوردم بالا که تکبیر بگم، گفت:_زهرابرگشتم سمتش.وای خدا،داداشم بود.سرمو گذاشتم روی شونه ش و فقط گریه کردم.undefinedمحمد هم هیچی نگفت و صبر کرد تا آروم بشم.نمیدونم چقدر طول کشید.تمام دلتنگی ها و بدو بدو کردن های این مدت و از همه سخت تر مراقبت از امانتی هاش حسابی پیرم کرده بود.گفت:_چرا اینقدر شکسته شدی؟!! تو مثلا بیست و دو سالته؟undefinedلبخند زدم و گفتم:_من یه دختر یک قرن و بیست و دو ساله هستم.پیرم کردی محمد.undefinedدفعه بعد خواستی بری یه فکری برا زن و بچه هات بکن.من دیگه مسئولیت امانت قبول نمیکنم.undefined-مریم گفته خیلی به زحمت افتادی.-زن داداش کم لطفی کرده.زحمت؟!! روزی هزار بار مردم و زنده شدم.undefinedبالبخند گفت:تازه یکی رو پیدا کردم که بتونم با خیال راحت زن و بچه هامو بهش بسپرم.فکرکردی خواهرمن، حالاحالاها زحمت داریم برات.undefined
با اشک و بغض گفتم:...ادامه دارد..


اولین اثــر از؛ undefined #بانـــومهدی_یارمنتظرقائم
undefinedعاشقانه های حجاب رمانundefined

لایک undefined فراموش نشه undefined
undefined۳۸

۴۳۳

۳:۲۷

بسم الله الرحمن الرحیم
undefined #هــــــــرچـــــــےٺـــــــــوبخواے
undefined قسمت #سی_وچهار

با اشک و بغض گفتم:زخمی شدی؟undefinedundefined-چیز مهمی نیست.بالاخره باید یه کاری میکردم که باور کنید جنگ بودم دیگه.undefined
وقتی نگاه نگران منو دید گفت:_یه تیر کوچولوی ناقابل هم به من خورد.undefinedundefinedبالبخند سرشو برد بالا و گفت:_اگه خدا قبول کنه.undefinedundefinedلبخند زدم و گفتم:_خیلی خب.قبول باشه..برو .مهمانها برای دیدن تو موندن.undefinedرفت سمت در،برگشت سمت من.گفت:_ممنونم زهرا.بودن تو اینجا کنار مامان و بابا و مریم و ضحی، اونجا برای من خیلی دلگرمی بود.undefinedخوشحالم خواهر کوچولوم اونقدر بزرگ شده که میتونم روش حساب کنم و کارهای سخت رو بهش بسپرم.undefinedundefinedلبخند تلخی زدم.undefinedundefinedرفت بیرون و درو بست.رفتم سر سجاده و نیت نماز شکر کردم.undefinedتو دلم گفتم خدایا خودت میدونی که من #ضعیفم.اگه تونستم این مدت دوام بیارم فقط و فقط بخاطر کمکهای #تو بوده.تو به من #عزت دادی وگرنه من کی باشم که کسی بتونه برای کارهای سختش رو من حساب کنه.undefined
همه رفتن.ولی مامان نذاشت محمد و مریم و ضحی برن... حالا که فهمیده بود مریم بارداره، میخواست بیشتر به مریم و محمد رسیدگی کنه.اتاق سابق محمد رو آماده کرده بود.محمد روی تخت دراز کشیده بود و ضحی ول کن باباش نبود.به هر ترفندی بود از اتاق کشیدمش بیرون.دست ضحی رو گرفتم و رفتیم تو آشپزخونه.به ضحی میوه دادم و خودم مشغول تمیز کردن آشپزخونه شدم.یه کم که گذشت،چشمم افتاد به در آشپزخونه. بابام کنار در ایستاده بود و با رضایتمندی به من نگاه میکرد.با چشمهام قربون صدقه ش رفتم.undefinedاین #نگاه_پدرم بهترین جایزه بود برای من.undefinedundefinedسه روز از برگشتن محمد میگذشت و بالاخره مامان اجازه داد برن خونه ی خودشون.سرم خلوت تر بود... سه ماه بود بهشت زهرا(س)نرفته بودم.undefinedundefined گل و گلاب undefinedundefinedگرفتم و صبح رفتم که زیاد بمونم.مثل همیشه اول قطعه سرداران بی پلاک رفتم.undefinedundefinedدعا و قرآنundefinedundefined خوندم و بعد رفتم مزار عموم.اونجا هم مراسم گل و گلاب و دعا و قرآن رو اجرا کردم.undefinedundefined
مزار داییم یه قطعه دیگه بود...دو ردیف قبل مزار داییم،پسر جوانی کنار مزاری نشسته بود و...
ادامه دارد اولین اثــر از؛ undefined بانو مهدی یار منتظر قائم
undefinedعاشقانه های حجاب رمانundefined

لایک undefined فراموش نشه undefined
undefined۱۴۶
undefined۱۳
undefined۱

۴۸۹

۳:۲۹