لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل یادداشتکی
۱۹۷ عضو

یادداشتک

مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۳۱ تیر
بعضی‌ها هنر عجیبی دارند؛ آن‌قدر حساب‌شده حرف می‌زنند که نه حقیقت را گفته باشند و نه دروغ را. آن‌قدر وسط می‌ایستند که نه هزینه‌ای بدهند و نه متهم به بی‌تفاوتی شوند.
اگر از شهدای میناب بگویی، ممکن است چندین دنبال‌کننده را از دست بدهی. اگر از قاتلان شهدا بگویی، شاید دیگر در بعضی محافل روشنفکری و رسانه‌ای جایی نداشته باشی. اگر از لزوم دفاع از وطن حرف بزنی، شاید برچسب جنگ‌طلب بخوری. پس چه باید کرد؟
ساده است؛ وسط بازی کن.
از جنوب بگو، اما از آن‌که جنوب را هدف گرفت، نه. از کودک شهید بگو، اما نام قاتلش را به زبان نیاور. از آوار و ویرانی بنویس، اما از متجاوز چیزی نگو. از صلح حرف بزن، اما یک بار هم نپرس صلح با کسی که به خانه‌ات حمله کرده یعنی چه.
از مردم بگو، اما از سربازی که جانش را سپر مردم کرد، نه. از اشک مادران بنویس، اما از مادری که فرزندش را برای دفاع از این خاک بدرقه کرد، نه. از امنیت لذت ببر، اما از کسانی که بهای آن را پرداختند، سخنی نگو.
می‌توانی هر سال محرم بر سینه بزنی و «هیهات منا الذله» بگویی، اما وقتی نوبت به زمانه خودت رسید، ناگهان فیلسوف صلح شوی و همه را به سکوت و خویشتنداری دعوت کنی. می‌توانی از کربلا بگویی، اما نخواهی درباره شمرهای زمانه حرفی بزنی. می‌توانی از مظلومیت بگویی، اما آن‌قدر کلی و مبهم که ظالم از خواندن نوشته‌ات احساس ناراحتی نکند.
اصلا رسم زمانه همین شده است؛ اگر دزدی به خانه‌ات زد، به همسایه‌ها بگو بیایید درباره زشتی خشونت صحبت کنیم. اگر کسی به فرزندت سیلی زد، بگو من با هرگونه درگیری مخالفم. اگر به کشورت حمله شد، بنویس: «نه به جنگ»، اما هرگز نپرس چه کسی جنگ را آغاز کرد.
تاریخ اما با تعارف نوشته نمی‌شود. تاریخ، ساکتان را بی‌طرف نمی‌نامد. کمتر پیش آمده که آیندگان، کسی را به خاطر سکوتش تحسین کنند. در صفحات تاریخ، معمولا نام دو گروه می‌ماند: آنان که ایستادند و آنان که ایستادگی را سرزنش کردند.
و البته سکوت همیشه از ترس نیست؛ گاهی از منفعت است. گاهی بهای سکوت، چند دعوت‌نامه، چند تریبون، چند فرصت و چند امتیاز است. گاهی آدم‌ها به جایی می‌رسند که حاضرند حقیقت را قربانی کنند تا مبادا درهای بعضی جاها به رویشان بسته شود.
اما حقیقت، با سکوت از بین نمی‌رود. خون شهید هم با مبهم‌نویسی خشک نمی‌شود. روزی خواهد رسید که از هر کس بپرسند: آن روزها که وطن زخمی بود، تو کجا ایستاده بودی؟ کنار مدافعان وطن، کنار متجاوز، یا در منطقه امنِ ابهام؟
آن روز دیگر نمی‌توان پاسخ داد: «من فقط از جنوب گفته بودم.»
تبریک می‌گویم؛ تو نه بی‌طرف ماندی، نه صلح‌طلب شدی. تو فقط یاد گرفتی چگونه در حساس‌ترین لحظات تاریخ، نیمی از حقیقت را بگویی و نیمی را پنهان کنی.
و بعضی وقت‌ها، همین نیمه‌گفتن‌ها، از هزار دروغ خطرناک‌تر است.
تبریک می‌گویم؛ تو برای شرفت، قیمت پایینی تعیین کردی.
undefined۱۸
undefined۱

۲۰۶

۱۶:۴۳

۴ مرداد
جنگی علیه هندسه ذهن ایرانیانمسعود پیرهادی
ملت‌ها معمولا در میدان نبرد از میان نمی‌روند؛ پیش از آن، در ذهن و محاسبات خود شکست می‌خورند. تاریخ، بارها این حقیقت را به خود دیده است؛ آن‌گاه که گروهی، واقعیت قدرت دشمن را انکار کردند و با توهمِ پیروزیِ آسان به استقبال شکست رفتند و آن‌گاه که گروهی دیگر، چنان از هیبت دشمن هراسیدند که پیش از آغاز نبرد، پرچم تسلیم را برافراشتند. هنر ملت‌های بزرگ اما چیز دیگری است؛ آنان می‌آموزند که چگونه میان آرمان‌گرایی و واقع‌بینی جمع کنند.
امروز، ایران اسلامی در یکی از حساس‌ترین مقاطع تاریخ معاصر خود قرار دارد. جنگی که علیه این سرزمین جریان دارد، صرفا جنگ موشک‌ها و تجهیزات نیست؛ جنگ روایت‌ها، جنگ اقتصاد، جنگ رسانه، جنگ روانی، جنگ فناوری و مهم‌تر از همه، جنگ اراده‌هاست. دشمن، بیش از آنکه به دنبال تصرف جغرافیای ایران باشد، در پی تغییر هندسه ذهن ایرانیان است؛ می‌خواهد ما را به این باور برساند که «نمی‌شود»، «نمی‌توانیم» و «باید کوتاه آمد».
قرآن کریم، قرن‌ها پیش، این منطق را به زیبایی تبیین کرده است: «وَلَا تَهِنُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ»؛ سستی نکنید و اندوهگین نشوید که اگر مؤمن باشید، برترید. این آیه، نه دعوت به نادیده گرفتن واقعیت‌هاست و نه تجویز خوش‌خیالی؛ بلکه دعوت به حفظ روحیه و اراده در سخت‌ترین شرایط است. قرآن، در کنار امید، به محاسبه نیز فرمان می‌دهد و می‌فرماید: «وَأَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ»؛ هر آنچه در توان دارید برای مقابله با دشمن آماده کنید.
از جمع این دو آیه، می‌توان به یک اصل راهبردی رسید: «امیدِ بدون آمادگی، توهم است و آمادگیِ بدون امید، فرسایش.» این همان نقطه تلاقی آرمان‌گرایی و واقع‌بینی است.
آرمان‌گرایی، موتور محرک ملت‌هاست. اگر ملتی آرمان استقلال، عزت، عدالت و پیشرفت را از دست بدهد، هرچند در ظاهر زنده باشد، در حقیقت به حیات نباتی دچار شده است. آیا ملت ایران می‌توانست هشت سال جنگ تحمیلی را پشت سر بگذارد، اگر آرمان دفاع از وطن و کرامت ملی را در دل خود نداشت؟ آیا پیشرفت‌های علمی، فناورانه و راهبردی این کشور در دهه‌های اخیر، بدون باور به «ما می‌توانیم» ممکن بود؟
اما آرمان‌گرایی، اگر از واقعیت‌های میدان فاصله بگیرد، خود به مانعی برای تحقق آرمان‌ها تبدیل می‌شود.حکمرانی در منطق علوی، نه بر مدار آرزوها، بلکه بر مدار شناخت صحیح واقعیت‌ها شکل می‌گیرد. از همین روست که گفته‌اند: عاقل کسی است که هر چیز را در جای خود قرار دهد.
واقع‌بینی، یعنی دیدن واقعیت آن‌گونه که هست، نه آن‌گونه که دوست داریم باشد. یعنی پذیرفتن اینکه دشمن، قدرتمند، سازمان‌یافته و برخوردار از ابزارهای پیچیده است؛ اما در عین حال، شکست‌ناپذیر و مطلق‌العنان نیست. همان اندازه که کوچک شمردن دشمن خطاست، بزرگ‌نمایی او نیز خطاست. واقع‌بینی، یعنی شناخت ظرفیت‌های داخلی، ترمیم نقاط ضعف، تقویت انسجام اجتماعی و پرهیز از تصمیمات هیجانی.
امروز، بزرگ‌ترین خطری که ایران را تهدید می‌کند، نه کمبود منابع و نه فشارهای خارجی، بلکه افتادن در دام دوگانه‌های کاذب است؛ دوگانه‌هایی از جنس «آرمان یا معیشت»، «مقاومت یا پیشرفت» و «عزت یا رفاه». حال آنکه تجربه ملت‌ها نشان داده است که پیشرفت پایدار، بر شانه‌های استقلال و عزت ملی استوار می‌شود و ملت‌های وابسته، حتی اگر دوره‌ای از رفاه را تجربه کنند، سرنوشت خود را به اراده دیگران گره زده‌اند.
در این میان، مسئولان نیز وظیفه‌ای مضاعف بر عهده دارند. نمی‌توان مردم را به ایستادگی دعوت کرد، اما از اصلاح رویه‌ها، ارتقای کارآمدی و مبارزه با فساد غفلت ورزید. آرمان‌گرایی مردم، نیازمند واقع‌بینی و کارآمدی در ساحت حکمرانی است و واقع‌بینی مسئولان نیز نباید به بهانه‌ای برای عدول از اصول و ارزش‌ها تبدیل شود. در شرایط جنگ چندجانبه، سرمایه اجتماعی، مهم‌ترین مؤلفه قدرت ملی است و این سرمایه، جز با صداقت، عدالت و مشارکت عمومی حفظ نخواهد شد.
رهبر شهید انقلاب اسلامی، سال‌ها پیش، تعبیر دقیقی را درباره نسبت آرمان و واقعیت بیان کردند: «آرمانها با نگاه به واقعیتها است كه قابل تحقق خواهند بود.» این جمله، خلاصه یک مکتب فکری و مدیریتی است؛ مکتبی که نه اسیر رؤیاپردازی می‌شود و نه به محافظه‌کاری و انفعال تن می‌دهد.
امروز، ایران بیش از هر زمان دیگری به این بلوغ تاریخی نیازمند است؛ اینکه بداند راه پیش رو دشوار است، اما دشواری مسیر، مجوز تغییر مقصد نیست. کشتی یک ملت، در دل طوفان، بیش از هر چیز به دو عنصر نیاز دارد: قطب‌نمایی که مقصد را نشان دهد و سکانی که آن را از صخره‌ها عبور دهد. آرمان‌گرایی، قطب‌نمای ماست و واقع‌بینی، سکان ما.
undefined۵
undefined۲

۱۵۰

۲۰:۲۹

۶ مرداد
اهمیت راوی و نقطه آغاز روایتمسعود پیرهادی
مهم است که هر داستانی را از کجا آغاز کنی. گاهی حقیقت، نه در متن، که در نقطه شروع روایت پنهان می‌شود.
اگر تصویر دو جوان را منتشر کنند و زیر آن بنویسند: «قرار است این دو نفر اعدام شوند»، ذهن انسان به‌طور طبیعی به سمت همدلی می‌رود. سؤال می‌کند: چرا؟ چه کرده‌اند؟ خانواده‌هایشان چه می‌کشند؟ مگر نمی‌شد راه دیگری یافت؟ این، واکنشی انسانی و قابل فهم است.
اما اگر همان روایت را از چند صفحه قبل آغاز کنند و بگویند این دو نفر، مرتکب قتلی خشن، شکنجه، تجاوز یا جنایتی هولناک شده‌اند، همان ذهن، همان انسان و همان قلب، به نتیجه‌ای متفاوت خواهد رسید. زیرا انسان‌ها تنها به واقعیت واکنش نشان نمی‌دهند؛ به روایتی که از واقعیت برایشان ساخته می‌شود واکنش نشان می‌دهند.
سال‌هاست که در جنگ‌های شناختی و رسانه‌ای، یکی از مهم‌ترین میدان‌های نبرد، نه تغییر حقیقت، بلکه تغییر «زاویه دید» است. دشمن، لزوما دروغی آشکار نمی‌گوید؛ او تصمیم می‌گیرد از کدام جمله شروع کند، کدام تصویر را انتخاب کند، کدام واژه را به‌کار ببرد و کدام بخش از ماجرا را حذف کند.
او به‌جای «قاتل»، از «جوان» استفاده می‌کند؛ به‌جای «جنایت»، از «اقدام»؛ به‌جای «قصاص»، از «اعدام». سپس با موسیقی، تصویر، روایت خانواده و هزاران تکرار رسانه‌ای، ذهن مخاطب را آرام‌آرام به نقطه‌ای می‌رساند که دیگر درباره مقتول، خانواده او و رنجی که بر جامعه تحمیل شده، پرسشی نمی‌پرسد.
البته باید میان ترحم انسانی و تحریف واقعیت تفاوت قائل شد. دل‌سوزی برای سرنوشت انسان‌ها، حتی مجرمان، امری طبیعی است؛ اما مسئله آن‌جاست که این احساس، جایگزین فهم حقیقت شود و انسان، بدون دانستن همه ابعاد ماجرا، قضاوت کند.
جنگ شناختی، پروژه‌ای یک‌شبه نیست. محصول هزاران فیلم، سریال، خبر، مستند، پست شبکه‌های اجتماعی، هشتگ و روایت‌های گزینشی است. سال‌ها زمان صرف می‌شود تا جامعه‌ای به این نقطه برسد که وقتی نام یک جنایتکار را می‌شنود، پیش از آن‌که به قربانی بیندیشد، به قاب عکس او و اشک‌های خانواده‌اش فکر کند.
در چنین وضعیتی، مسئله صرفا حمایت از یک مجرم نیست؛ مسئله آن است که نظام ادراکی بخشی از جامعه تغییر کرده است. جامعه‌ای که نتواند میان ترحم و تطهیر، میان عدالت و انتقام، و میان روایت و واقعیت تمایز بگذارد، به‌آرامی توان تشخیص خود را از دست می‌دهد.
از همین روست که باید پیش از هر قضاوتی، از خود بپرسیم: این داستان را از کجایش برای من تعریف کرده‌اند؟ چه کسی آن را روایت می‌کند؟ چه چیزی را نگفته است؟ و اگر جای مقتول، خانواده او یا جامعه آسیب‌دیده بودم، آیا باز هم همین قضاوت را داشتم؟
گاهی فاصله میان «قاتلی وحشی» و «جوانی مظلوم»، نه در تغییر حقیقت، که تنها در تغییر نقطه آغاز روایت است.
undefined۲
undefined۱

۱۲۹

۱۶:۱۵

۷ مرداد
گاهی انسان از خواندن تاریخ، بیش از آنکه احساس غرور کند، باید احساس ترس کند؛ ترس از اینکه اگر هزار و چهارصد سال پیش متولد شده بود، در کدام سوی میدان می‌ایستاد؟
ما عادت کرده‌ایم تاریخ را با دانسته‌های امروز بخوانیم؛ خوارج را جماعتی متحجر، اهل جمل را دنیاطلب و اصحاب صفین را فریب‌خورده بنامیم و با اطمینان خاطر بگوییم که اگر آن روزها بودیم، بی‌تردید در سپاه علی(ع) می‌ایستادیم. اما حقیقت، تلخ‌تر و پیچیده‌تر از این حرف‌هاست.
نهروان را کسانی ساختند که شب‌ها تا صبح قرآن می‌خواندند. «رُبَّ تَالِ الْقُرْآنِ وَالْقُرْآنُ یَلْعَنُهُ»؛ چه بسیار تلاوت‌کنندگان قرآنی که قرآن لعنتشان می‌کند. آنان نه از سر بی‌دینی، که از فرط اطمینان به تشخیص خود، در برابر امام زمان خویش ایستادند.
شاید بزرگ‌ترین خطر دوران ما نیز همین باشد؛ نه کمبود اطلاعات، بلکه فراوانی یقین. روزگاری که هرکس رسانه‌ای در جیب خود دارد و هر صفحه‌ای در فضای مجازی، خود را مرجع تشخیص حق و باطل می‌پندارد. روزگاری که کمتر کسی از خود می‌پرسد: «اگر اشتباه کرده باشم، چه؟»
قرآن کریم، با همه عظمتش، مؤمنان را از این آفت برحذر داشته است: «فَلَا تُزَكُّوا أَنفُسَكُمْ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اتَّقَىٰ»؛ خودتان را تزکیه‌شده ندانید، اوست که بهتر می‌داند چه کسی اهل تقواست.
اما گویا ما به مرحله‌ای رسیده‌ایم که نه تنها خود را پاک می‌پنداریم، بلکه برای دیگران نیز حکم صادر می‌کنیم؛ یکی را به سادگی از دایره حق بیرون می‌رانیم و دیگری را بی‌هیچ تردیدی در قله حقیقت می‌نشانیم. ما دیگر تنها تحلیل نمی‌کنیم؛ قضاوت می‌کنیم، حکم می‌دهیم و گاهی حتی در ذهن خود، دادگاه و زندان و حکم نهایی نیز برپا می‌کنیم.
در چنین روزگاری، بیش از هر زمان دیگری باید از خود پرسید: چه کسی مراقب قلب ماست؟
برای کوچک‌ترین درد جسم، به پزشک مراجعه می‌کنیم. برای سرمایه‌گذاری، مشاور می‌گیریم و برای امور حقوقی، سراغ وکیل می‌رویم؛ اما برای قلبی که هر روز در معرض تکبر، عجب، کینه، شتاب‌زدگی و حبّ نفس است، چه کرده‌ایم؟
حکمت کهن، پاسخ روشنی به این پرسش داده است: «هَلَکَ مَنْ لَیْسَ لَهُ حَکِیمٌ یُرْشِدُهُ»؛ هلاک می‌شود کسی که حکیمی نداشته باشد تا او را ارشاد کند.
این جمله، صرفا یک توصیه اخلاقی نیست؛ یک هشدار تمدنی است. انسانی که حکیمی در زندگی خود ندارد، آرام‌آرام خود را معیار حق می‌پندارد. او هم پرسش‌کننده است، هم پاسخ‌دهنده؛ هم قاضی است، هم شاهد و هم مجری حکم.و مگر غیر از این بود که بسیاری از فتنه‌های تاریخ، از همین نقطه آغاز شدند؟
امیرالمؤمنین(ع) در نهج‌البلاغه از روزگاری سخن می‌گوید که فتنه‌ها «تُشَبَّهُ مُقْبِلَةً وَتُبَیَّنُ مُدْبِرَةً»؛ هنگامی که می‌آیند، خود را شبیه حق نشان می‌دهند و آنگاه که می‌روند، حقیقتشان آشکار می‌شود.
مشکل فتنه، همین است؛ کسی در میانه فتنه، احساس فتنه‌زده بودن نمی‌کند. همه، خود را اهل بصیرت می‌دانند. اگر چنین نبود، فتنه‌ای شکل نمی‌گرفت. هیچ‌کس با این نیت وارد میدان نمی‌شود که مقابل حق بایستد؛ انسان‌ها معمولا با این تصور می‌جنگند که در حال دفاع از حق‌اند.
شاید به همین دلیل است که در روایات آخرالزمان، بر ضرورت تمسک به اهل ذکر و صاحبان بصیرت تأکید شده است: «فَاسْأَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ كُنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ». پرسش این نیست که آیا ما چیزی نمی‌دانیم یا نه؛ پرسش این است که آیا هنوز کسی در زندگی ما هست که بتوانیم یقین‌هایمان را بر او عرضه کنیم؟
این روزها، جامعه ما بیش از تحلیل‌گر، به حکیم نیاز دارد؛ به کسانی که پیش از آنکه رفتارهایمان را ببینند، حالِ قلبمان را بخوانند. کسانی که اگر بوی تکبر از کلماتمان برخاست، تذکر دهند و اگر حبّ نفس را در لباس تکلیف دیدند، ما را متوقف کنند.
تلخی ماجرا آنجاست که بسیاری از ما، سال‌هاست دیگر نصیحتی را که برخلاف میل و تحلیل خودمان باشد، تاب نمی‌آوریم. ما برای شنیدن تأیید، حلقه‌ای از همفکران پیرامون خود ساخته‌ایم و نام آن را «مشورت» گذاشته‌ایم؛ حال آنکه مشورت، آنجاست که احتمال دهی طرف مقابل، خطای تو را به تو نشان خواهد داد.
شاید اگر بخواهیم نشانه‌ای برای سلامت روح خود بیابیم، باید به این پرسش پاسخ دهیم: آخرین بار چه کسی توانست ما را از تصمیمی که به آن مطمئن بودیم، منصرف کند؟
اگر پاسخ این باشد که «هیچ‌کس»، باید ترسید.
باید ترسید از روزی که انسان، آن‌قدر به تشخیص خود مطمئن شود که دیگر نیازی به حکیم نبیند. باید ترسید از روزی که قلب، آن‌قدر از صدای خویش پر شود که دیگر صدای حق را از زبان دیگران نشنود.
و شاید یکی از مهم‌ترین دعاهای این عصر، نه طلب گشایش در رزق و نه حتی رفع گرفتاری‌ها، بلکه این باشد: «خدایا! ما را به خودمان وامگذار و در مسیر زندگی‌مان، حکیمی قرار ده که اگر در فتنه‌ها، نام حق را بر هوای نفس نهادیم، پیش از آنکه دیر شود، ما را متوجه کند.»
undefined۱۵

۴۳۹

۲۰:۴۰

۹ مرداد
ضرورت خروج از منطقه خاکستری
گاهی بزرگ‌ترین خطای راهبردی یک نظام سیاسی، انتخاب جنگ یا صلح نیست؛ بلکه ناتوانی در تعیین نسبت خود با این دو است. ملت‌ها از جنگ زخم می‌خورند، اما از بلاتکلیفی، فرسوده می‌شوند. وضعیت «نه صلح، نه جنگ» همان برزخی است که در آن، مردم هزینه‌های جنگ را می‌پردازند، بی‌آنکه از فضیلت‌های صلح بهره‌مند شوند و حاکمیت نیز محدودیت‌های میدان نبرد را تحمل می‌کند، بی‌آنکه بتواند از ظرفیت‌های بسیج عمومی و اقتضائات شرایط ویژه استفاده کند.
تعلیق ممتد و سرگردانی، هرگز فضیلت نبوده است. جامعه‌ای که ماه‌ها و سال‌ها در وضعیت تعلیق نگه داشته شود، به‌تدریج قدرت تصمیم، امید و تحرک خود را از دست می‌دهد.
امروز نیز یکی از مهم‌ترین مخاطرات پیش روی کشورها، عادی‌سازی شرایط استثنایی است. گاه از بیم آنکه مردم از اعلام رسمی وضعیت جنگی نگران شوند، ترجیح داده می‌شود جامعه در یک وضعیت خاکستری باقی بماند؛ وضعیتی که در آن، تهدید دائمی است، نااطمینانی فراگیر است، سرمایه‌گذار مردد است، خانواده‌ها نگران‌اند و دستگاه‌های اجرایی نیز نمی‌دانند باید با منطق زمان جنگ عمل کنند یا با قواعد دوران صلح.
نتیجه چنین وضعیتی، چیزی جز جمع شدن معایب هر دو جهان نیست؛ از یک‌سو، محدودیت‌های ناشی از تهدیدهای مستمر، مناسبات اقتصادی و اجتماعی را تحت تأثیر قرار می‌دهد و از سوی دیگر، چون رسما در شرایط جنگی تعریف نشده‌ایم، امکان بازآرایی متناسب ساختارها، توزیع مسئولیت‌ها و مطالبه مشارکت عمومی نیز فراهم نمی‌شود. به تعبیر دیگر، مردم هزینه جنگ را می‌پردازند، اما از امتیازات و اقتضائات آن بهره‌مند نمی‌شوند و در عین حال، طعم آرامش و رونق صلح را نیز نمی‌چشند.
حاکمیت، پیش از آنکه مسئول تأمین امنیت باشد، مسئول تولید «شفافیت» است. مردمی که بدانند در چه وضعیتی قرار دارند، بهتر می‌توانند با دشواری‌ها کنار بیایند. تجربه‌های تاریخی نیز نشان داده است که ملت‌ها در برابر حقیقت، مقاوم‌تر از ابهام‌اند.
البته سخن از ضرورت تعیین تکلیف، به‌معنای دعوت به جنگ‌طلبی نیست. هیچ عاقلی جنگ را مطلوب نمی‌داند و قرآن کریم نیز می‌فرماید: «وَإِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَهَا» اما همان قرآن، مؤمنان را از سستی و دعوت به صلحی که عزت آنان را مخدوش کند نیز برحذر می‌دارد: «فَلَا تَهِنُوا وَتَدْعُوا إِلَى السَّلْمِ وَأَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ» هنر حکمرانی، نه در انتخاب احساسی جنگ یا صلح، بلکه در تشخیص دقیق زمان هر یک و مهم‌تر از آن، در اجتناب از ماندن طولانی‌مدت در منطقه خاکستری میان این دو است.
کشوری که در معرض تهدید مستمر قرار دارد، باید شجاعت گفت‌وگو با مردم را داشته باشد. اگر شرایط، شرایط جنگی است، باید با مردم صادقانه سخن گفت، سازوکارهای متناسب را فعال کرد و مسئولیت‌ها را بازتعریف نمود. اگر هم امکان صلحی پایدار و عزتمند فراهم است، باید همه ظرفیت‌ها را برای بهره‌برداری از فرصت‌های آن به‌کار گرفت. آنچه خطرناک است، اقامت دائمی در برزخ است؛ برزخی که در آن، نه می‌توان نفس راحت کشید و نه می‌توان برای طوفان آماده شد.
ملت‌ها بیش از آنکه به آرامش نیاز داشته باشند، به «اطمینان» نیاز دارند؛ اطمینان از اینکه حاکمان، واقعیت را می‌بینند، آن را با مردم در میان می‌گذارند و برای آینده، تصمیمی روشن گرفته‌اند. شاید یکی از مهم‌ترین ضرورت‌های امروز، همین باشد: خروج از وضعیت «نه صلح، نه جنگ» و بازگشت به فضیلتی که قرآن و عقل و تجربه تاریخی بر آن اتفاق دارند؛ فضیلتِ شفافیت.زیرا هیچ ملتی با ابهام، تمدن نساخته است.
undefined۳

۱۳۲

۲۱:۲۵

۱۱ مرداد
هر حقیقت بزرگی، دو مرحله دارد؛ لحظه‌ای که متولد می‌شود و لحظه‌ای که جهان آن را می‌شناسد. تاریخ، پر از حقیقت‌هایی است که در یک روز خلق شدند، اما چون حامل و راوی نداشتند، در همان روز نیز دفن شدند. حقیقت، اگرچه ذاتا ماندگار است، اما در عالم انسان‌ها، برای ماندن به «روایت» نیاز دارد؛ به زبان، به حافظه، به حرکت و به انسان‌هایی که آن را از نسلی به نسل دیگر حمل کنند.
عاشورا، لحظه انفجار حقیقت بود.
در کربلا، همه پرده‌ها کنار رفت. دیگر نه نقاب دینداری یزید کارآمد بود و نه سکوت خواص، نه فریب تبلیغات و نه ظواهر حکومت. در یک نیم‌روز، مرز حق و باطل چنان آشکار شد که تاریخ، دیگر هرگز نتوانست آن را انکار کند. خون حسین بن علی علیه‌السلام، حقیقت را از زیر آوار مصلحت‌اندیشی‌ها بیرون کشید و به بلندای تاریخ رساند.
اما حقیقت، هرچند در عاشورا آشکار شد، اگر همان‌جا می‌ماند، در همان بیابان نیز دفن می‌شد.
خون، قدرت بیدار کردن دارد، اما قدرت سخن گفتن ندارد. این پیام است که خون را از یک حادثه، به یک مکتب تبدیل می‌کند. اگر عاشورا پایان می‌یافت، شاید امروز تنها نامی از کربلا در کتاب‌های تاریخ باقی می‌ماند؛ همان‌گونه که صدها قیام دیگر، در لابه‌لای سطرهای تاریخ گم شدند.
اینجاست که اربعین معنا پیدا می‌کند.
اربعین، چهلم یک شهید نیست؛ آغاز حیات اجتماعی یک حقیقت است. اگر عاشورا لحظه «وقوع» بود، اربعین لحظه «جریان» است. اگر عاشورا حقیقت را خلق کرد، اربعین آن را در رگ‌های تاریخ جاری ساخت.
از همین رو، نخستین زائر اربعین، جابر بن عبدالله انصاری است؛ صحابی سالخورده‌ای که نابینا شده بود، اما بصیرتش از بسیاری از بینایان تاریخ روشن‌تر بود. او به کربلا نیامد تا صرفا عزاداری کند؛ آمد تا اعلام کند این خون فراموش نخواهد شد. آمد تا بگوید فاصله چهل روزه، نتوانسته است گرد فراموشی بر حقیقت بنشاند.
کاروان اهل‌بیت علیهم‌السلام نیز بار دیگر به کربلا بازگشت؛ کاروانی که در تمام مسیر، مهم‌ترین مأموریت تاریخ را بر دوش داشت: روایت عاشورا.
این، سنت الهی است؛ خداوند برای هدایت بشر، هم پیامبر می‌فرستد و هم مبلغ. هم حقیقت را نازل می‌کند و هم کسانی را برمی‌انگیزاند که آن حقیقت را به گوش تاریخ برسانند.عاشورا بدون زینب سلام‌الله‌علیها، شبیه وحی بدون رسالت است. از این منظر، اربعین ادامه عاشورا نیست؛ تکمیل آن است.
راز این‌که زیارت اربعین چنین جایگاهی یافته نیز همین است. اربعین، صرفا یادآوری یک مصیبت نیست؛ مشارکت در یک مأموریت است. هر زائری که به سوی کربلا حرکت می‌کند، در حقیقت اعلام می‌کند که روایت حسین علیه‌السلام هنوز زنده است و پروژه تحریف، شکست خورده است.
شاید به همین دلیل است که دشمنان اسلام، از اصل شهادت امام حسین علیه‌السلام کمتر هراس دارند تا از زنده ماندن یاد او. شهادت، یک واقعه تاریخی است؛ اما یادِ شهادت، یک نیروی تمدن‌ساز است.
راهپیمایی اربعین نیز دقیقا در همین نقطه معنا پیدا می‌کند.
این اجتماع عظیم، صرفا تجمع عاشقان نیست؛ شبکه‌ای جهانی برای انتقال یک پیام است. میلیون‌ها انسان از ده‌ها کشور، زبان و نژاد، بدون دعوت رسمی، بدون اجبار حکومتی و بدون منفعت اقتصادی، در یک مسیر واحد به حرکت درمی‌آیند؛ گویی هر قدم، تکرار این جمله است که «ما اجازه نخواهیم داد عاشورا به گذشته تبدیل شود.»
در جهان امروز، قدرت‌ها برای تسلط بر افکار عمومی، میلیاردها دلار خرج رسانه می‌کنند؛ اما اربعین رسانه‌ای ساخته که دوربین‌هایش، دل‌های مردم است و فرستنده‌هایش، قدم‌های زائران. هر زائر، خود یک رسانه است؛ رسانه‌ای که نه با خبر، بلکه با حضور سخن می‌گوید.
از همین رو، اربعین بزرگ‌ترین عملیات روایت‌گری تاریخ است؛ روایتی که نه در استودیوها، بلکه در جاده نجف تا کربلا نوشته می‌شود.
شاید بتوان گفت عاشورا، حقیقت را به جهان نشان داد؛ اما اربعین، جهان را به سوی حقیقت به حرکت درمی‌آورد.
این تفاوت کمی نیست.
در عاشورا، حقیقت ایستاده بود و مردم آزموده می‌شدند که آیا به سوی آن می‌روند یا نه. اما در اربعین، خود مردم به راه می‌افتند تا نشان دهند آن حقیقت را شناخته‌اند.عاشورا، امتحان یک نسل بود؛ اربعین، آزمون همه نسل‌هاست.
و شاید راز جهانی شدن اربعین نیز همین باشد. حقیقت، اگر زنده باشد، مرز نمی‌شناسد. همان‌گونه که نور را نمی‌توان در اتاقی زندانی کرد، حقیقت عاشورا نیز نمی‌تواند در جغرافیای کربلا محصور بماند. خاصیت نور، انتشار است و خاصیت حقیقت نیز.
از همین رو، عاشورا را می‌توان نقطه انفجار حقیقت دانست؛ لحظه‌ای که نور از دل تاریکی جهید. اما اربعین، نقطه انتشار آن نور است؛ جایی که شعاع آن، آرام‌آرام مرزها را درمی‌نوردد، دل‌ها را فتح می‌کند و تاریخ را به سمت آینده‌ای می‌برد که وعده آن، حاکمیت حق بر زمین است.
undefined۱۶

۲K

۱۶:۲۷

۱۳ مرداد
«في تَقلُّبِ الأحوالِ عُلِمَ جواهرُ الرجال و الأيامُ تُوضِحُ لك السرائرَ الكامنة.»در دگرگونی‌هاى احوال و زمانه است كه گوهر افراد شناخته می‌شود و روزگار نيت‌هاى پنهان را براى تو آشكار می‌سازد.
این کلام امیرالمؤمنین علیه‌السلام، صرفا یک توصیف جامعه‌شناختی نیست؛ یک «دستورالعمل زندگی» است. حضرت نمی‌فرمایند دگرگونی‌ها فقط انسان‌ها را آشکار می‌کنند؛ بلکه به ما می‌آموزند که قضاوت، انتخاب، اعتماد، تربیت و حتی خودسازی را به روزهای ثبات نسپاریم.
یعنی حقیقت انسان، زیر فشار، در تغییر، در از دست دادن، در به دست آوردن، در شکست و پیروزی، خودش را نشان می‌دهد.
از این روایت، می‌توان ده‌ها قاعده کاربردی برای زندگی استخراج کرد.مثلا هیچ‌کس را با روزهای آرام قضاوت نکنوقتی همه چیز خوب است، تقریبا همه خوش‌اخلاق، متدین، صبور، بخشنده و همراه‌اند. اما کافی است، پول کم شود؛ جایگاه از دست برود؛ بیماری سراغش بیاید؛ اختلافی پیش بیاید؛ منفعتش به خطر بیفتد؛ آن‌وقت گوهر انسان آشکار می‌شود.بنابراین برای انتخاب دوست، شریک، همسر یا همکار، فقط به روزهای خوب نگاه نکن.
بحران، دشمن تو نیست؛ آزمایشگاه شناخت است. بحران فقط خسارت به بار نمی‌آورد؛ فرصت شناخت هم فراهم می‌کند.در بحران می‌فهمی که چه کسی کنار تو می‌ماند. چه کسی فقط هنگام منفعت همراهی می‌کند. چه کسی برای خدا کار می‌کند. چه کسی برای دیده شدن.گاهی یک بحران، ده سال شناخت به انسان می‌دهد.
فشار، چیزی را تولید نمی‌کند؛ آنچه درون است را بیرون می‌آورد. مثل فشار دادن یک میوه. هر چه باشی با فشار بیرون می‌آید.
تغییرات زندگی را زود قضاوت نکن. شغل عوض شد. شهر عوض شد. ازدواج کردی. فرزند آمد. بازنشسته شدی. مهاجرت کردی. همه اینها «تقلب احوال» است.
هر تغییر، فرصتی برای کشف ضعف‌ها و قوت‌های خود انسان است.به جای گلایه، سؤال کن: این اتفاق چه چیزی از من را آشکار کرد؟
خودت را فقط در روزهای عبادت ارزیابی نکن
رمضان، محرم، اعتکاف، اربعین، فضای معنوی و امثالهم همه اینها ارزشمندند. اما ایمان واقعی وقتی معلوم می‌شود که:خسته‌ای، عصبانی هستی، حق با توست، کسی نمی‌بیند، منفعتی در میان است.
تقلب احوال، میزان اخلاص را نشان می‌دهد.
برای شناخت خودت، خاطرات روزهای سخت را مرور کن
گاهی بهترین کلاس خودشناسی، دفتر خاطرات است.
ببین هنگام شکست، بی‌پولی، بیماری، موفقیت، تعریف دیگران، توهین و قدرت، چگونه رفتار کردی.اینها آیینه شخصیت‌اند.
به حرف‌های امروز کسی اطمینان مطلق نکن؛ رفتار او را در طول زمان ببین.حضرت نفرمودند یک حادثه.فرمودند الأيام.روزها، زمان و تکرار …
ممکن است کسی یک بار خوب یا بد عمل کند. اما گذر زمان، حقیقت را آشکار می‌کند.
اعتماد، محصول مشاهده مستمر است، نه هیجان لحظه‌ای.
هر تغییر را امتحان الهی بدان.شغل جدید، خانه جدید، درآمد جدید، شهرت، تنهایی و … همه اینها سؤال خدا از انسان‌اند.پاسخ ما، شخصیت ما را می‌سازد یا دقیق‌تر بگوییم، شخصیت ما را آشکار می‌کند.
هر چند وقت یک‌بار از خود بپرس: آخرین دگرگونی زندگی، کدام ضعف یا قوت مرا آشکار کرد؟از سختی‌ها فقط نپرس چرا برای من؟؛ بپرس چه چیزی از من را نشان داد؟
شاید مهم‌ترین پیام این حکمت، این باشد که زندگی، کلاس درس شخصیت نیست؛ جلسه امتحان شخصیت است. آنچه در پیچ‌وخم روزگار آشکار می‌شود، چیزی نیست که همان لحظه ساخته شده باشد؛ بلکه همان گوهری است که سال‌ها در جان انسان پنهان بوده و اکنون، با دگرگونی احوال، فرصت ظهور یافته است. از این رو، انسان عاقل نه از تغییرات زمانه می‌ترسد و نه به روزهای آرام دل می‌بندد؛ او هر تحول را فرصتی برای شناخت دیگران و مهم‌تر از آن، برای شناخت خویشتن می‌داند.
undefined۷
undefined۱

۱۲۰

۱۵:۳۳

۱۴ مرداد
بعضی هزینه‌ها را نه برای ساختن، بلکه برای از دست دادن سرمایه‌هایمان می‌پردازیم.
یکی از تلخ‌ترین خطاهای زندگی این است که آدم‌های درست را ارزان از دست می‌دهیم و بعد، سال‌ها هزینه جای خالی‌شان را می‌پردازیم.
انسان شایسته، سرمایه است؛ نه نیروی جایگزین. او صرفا یک «فرد» نیست که هر زمان بتوان نمونه دیگری از او پیدا کرد. حاصل سال‌ها تجربه، تعهد، وفاداری، شناخت، اعتماد و آزمون است. چنین سرمایه‌ای یک‌شبه به دست نمی‌آید که یک‌شبه هم جایگزین شود.
برای همین است که باید آدم درست را، وقتی در جای درست خود ایستاده، دو دستی حفظ کرد.
حرمتش را نگه داشت.از او دفاع کرد.پشتش ایستاد.عیب‌های کوچک او را بهانه نابودی سرمایه‌های بزرگ نکرد.اگر دلگیر شد، دلش را به دست آورد.اگر خسته شد، امیدش داد.اگر لغزشی داشت، به جای حذف، اصلاحش کرد.
چون جای خالی آدم‌های درست، هرگز خالی نمی‌ماند؛ اما معمولا با آدم‌های نادرست پر می‌شود.
از آن لحظه، چرخه فرسایش آغاز می‌شود. باید ده‌ها برابر هزینه کرد تا ضعف تخصص جبران شود، کمبود تعهد پوشانده شود، بی‌اعتمادی ترمیم شود و خسارت تصمیم‌های اشتباه مهار گردد. اما بسیاری از این خسارت‌ها دیگر قابل جبران نیست.
ظلم در یک جمله خلاصه می‌شود: «وَضْعُ الشَّیء فِي غَيْرِ مَوْضِعِهِ»؛ یعنی هر چیزی یا هر کسی از جایگاه شایسته خود خارج شود یا کسی در جایگاهی بنشیند که اهل آن نیست. این فقط یک خطای مدیریتی نیست؛ آغاز زنجیره‌ای از فساد، ناکارآمدی و بی‌عدالتی است.این قاعده فقط درباره مسائل کلان نیست.
در خانواده، وقتی همسر شایسته قدر نمی‌بیند، بنیان خانه آسیب می‌بیند.
در رفاقت، وقتی دوست وفادار نادیده گرفته می‌شود، جای او را رفاقت‌های مصلحتی پر می‌کند.
در محیط کار، وقتی نیروهای کارآمد دلسرد می‌شوند، میدان برای مدعیان بی‌مایه باز می‌شود.
در تشکیلات، وقتی افراد امین کنار گذاشته می‌شوند، فرصت‌طلبان بر صدر می‌نشینند.
سنت زندگی این است که خلأ را تحمل نمی‌کند؛ یا انسان شایسته آن را پر می‌کند یا انسان نااهل.
بسیاری از ما، ارزش آدم‌ها را نه هنگام حضورشان، بلکه هنگام غیبتشان می‌فهمیم؛ آن روز که می‌بینیم برای انجام همان کاری که او بی‌هیاهو انجام می‌داد، باید چندین نفر به کار گرفته شوند، هزینه‌ها چند برابر شود و باز هم نتیجه مطلوب حاصل نشود.
نگه داشتن یک انسان شایسته، همیشه آسان‌تر و کم‌هزینه‌تر از ساختن جایگزین اوست.
قدر آدم‌های درست را باید پیش از رفتنشان دانست؛ زیرا بعضی سرمایه‌ها اگر از دست بروند، دیگر بازنمی‌گردند و بعضی جای خالی‌ها را هیچ‌کس پر نمی‌کند.
undefined۸
undefined۲
undefined۱

۱۱۶

۱۶:۱۶

۱۹ مرداد
ثروتی که هرگز بازنمی‌گردد
سرمایه اصلی انسان، نه پول است، نه استعداد؛ بلکه «زمان» است. پول را می‌توان دوباره به دست آورد، استعداد را می‌توان پرورش داد، اما هیچ‌کس حتی یک دقیقه از عمرِ رفته را نمی‌تواند بازگرداند. «ان الانسان لفی خسر»تفاوت انسان‌های موفق و ناموفق نیز اغلب در این نیست که چه‌قدر وقت دارند؛ همه ما بیست‌وچهار ساعت سهم می‌بریم. تفاوت در این است که برخی از زمان، «ثمر» می‌سازند و برخی فقط آن را «مصرف» می‌کنند.
اگر از بیرون به زندگی آدم‌ها نگاه کنیم، شاید همه مشغول به نظر برسند؛ یکی ساعت‌ها در محل کار است، دیگری در دانشگاه، آن یکی در جلسات، سفر، مطالعه یا عبادت. اما وقتی حاصل این همه زمان را کنار هم بگذاریم، تفاوتی عجیب آشکار می‌شود؛ بعضی‌ها پس از یک سال، انسانی دیگر شده‌اند؛ عمیق‌تر، داناتر، توانمندتر، آرام‌تر و اثرگذارتر. بعضی دیگر اما فقط یک سال پیرتر شده‌اند.
واقعیت تلخ این است که زمان، خلاف تصور ما، قابل ذخیره کردن نیست. چه بخواهیم و چه نخواهیم، ثانیه‌ها مصرف می‌شوند. سؤال اساسی این نیست که «وقتمان صرف چه چیزی می‌شود؟» بلکه این است که «از وقتی که صرف می‌شود، چه چیزی به دست می‌آوریم؟»
بسیاری از ما گرفتار نوعی زندگی کم‌بازده شده‌ایم. ساعت‌ها کار می‌کنیم، اما مهارتی به دست نمی‌آوریم. ساعت‌ها مطالعه می‌کنیم، اما فهممان عمیق‌تر نمی‌شود. ساعت‌ها در کنار خانواده هستیم، اما رابطه‌هایمان گرم‌تر نمی‌شود. ساعت‌ها در فضای مجازی می‌گذرانیم، اما نه دانشی افزوده می‌شود و نه آرامشی حاصل. خسته می‌شویم، اما رشد نمی‌کنیم؛ مشغولیم، اما پیش نمی‌رویم.
این همان تفاوت میان «گذراندن وقت» و «سرمایه‌گذاری روی وقت» است.
انسان توانمند، الزاما کسی نیست که بیشتر کار می‌کند؛ بلکه کسی است که از هر واحد زمان، بهره بیشتری استخراج می‌کند. او در یک جلسه، علاوه بر انجام کار، تجربه می‌اندوزد؛ در یک سفر، علاوه بر تفریح، نگاهش به جهان وسیع‌تر می‌شود؛ در یک شکست، علاوه بر تحمل رنج، درسی برای آینده می‌گیرد؛ حتی در استراحت نیز انرژی فردا را ذخیره می‌کند. برای او هیچ زمانی تهی نیست.
در مقابل، انسان کم‌بازده، مدام در حال تکرار است. اشتباه دیروز را امروز دوباره انجام می‌دهد، همان بحث‌ها، همان عادت‌ها، همان روزمرگی‌ها. سال‌ها می‌گذرد، اما خروجی زندگی، تفاوت محسوسی با گذشته ندارد. گویی عمر، آرام‌آرام خرج می‌شود، بی‌آنکه چیزی ساخته شود.
شاید یکی از مهم‌ترین دلایل این وضعیت، زندگی بدون «قصد» باشد. بسیاری از کارها را انجام می‌دهیم، فقط چون همیشه انجام داده‌ایم. کمتر از خود می‌پرسیم نتیجه این کاری که اکنون یک ساعت از عمرم را برایش می‌دهم چیست؟ آیا مرا به مقصد نزدیک‌تر می‌کند؟ آیا چیزی به دانش، ایمان، شخصیت، مهارت یا رابطه‌های من می‌افزاید؟
ما بیش از آنکه به وقت بیشتر نیاز داشته باشیم، به کیفیت بیشتر نیاز داریم.
باید عادت کنیم پس از هر فعالیت از خود بپرسیم که امروز چه آموختم؟ چه چیزی بهتر شد؟ چه مهارتی به دست آوردم؟ چه خطایی را دیگر تکرار نخواهم کرد؟ اگر پاسخ این پرسش‌ها همیشه «هیچ» باشد، یعنی عمر در حال مصرف شدن است، نه سرمایه‌گذاری.
باید میان فعالیت و پیشرفت تفاوت قائل شویم. هر شلوغی، سازندگی نیست؛ هر خستگی، نشانه تلاش مفید نیست؛ هر پر بودن برنامه روزانه، به معنای زندگی موفق نیست. گاهی انسان با حذف چند کار بی‌ثمر، بسیار بیشتر از افزودن ده‌ها کار جدید رشد می‌کند.
زندگی را باید به کارخانه‌ای تبدیل کرد که از هر ساعت، محصولی بیرون بیاید؛ گاهی یک دانش تازه، گاهی یک اخلاق نیکو، گاهی یک رابطه عمیق‌تر، گاهی یک تجربه ارزشمند و گاهی یک قدم به خدا نزدیک‌تر شدن.
در نهایت، عمر همه ما به یک اندازه خواهد گذشت؛ کسی نمی‌تواند جلوی حرکت عقربه‌های ساعت را بگیرد. اما سرنوشت انسان‌ها یکسان نخواهد بود. پایان راه، برخی فقط خاطره روزهای گذشته را دارند و برخی، حاصل سال‌های ساخته‌شده را.
زمان، همیشه می‌گذرد؛ هنر انسان این است که نگذارد دستاوردش همراه زمان از دست برود.
undefined۱۱

۹۱

۱۸:۳۴

۲۰ مرداد
آرام‌آرام عوض می‌شویم
هیچ‌کس یک‌شبه عاقل نمی‌شود؛ همان‌گونه که هیچ‌کس نیز یک‌شبه سقوط نمی‌کند. تغییر، معمولا صدایی ندارد. آرام است، پیوسته است و آن‌قدر تدریجی رخ می‌دهد که خود انسان نیز گاهی متوجه آن نمی‌شود.
قرآن درباره همین حقیقت می‌فرماید: «بَلِ الْإِنْسَانُ عَلَى نَفْسِهِ بَصِيرَةٌ»؛ انسان اگر بخواهد، نشانه‌های تغییر را در وجود خود می‌بیند. اما مشکل آنجاست که بسیاری از ما به جای نگاه کردن به مسیر، فقط مقصد را می‌بینیم. وقتی به مقصد رسیدیم، تازه از خود می‌پرسیم که من چگونه به اینجا رسیدم؟
تغییر، بیش از آنکه محصول تصمیم‌های بزرگ باشد، حاصل عادت‌های کوچک است. هر نماز با حضور قلب یا بی‌حضور، هر دروغ کوچک، هر نگاه، هر مطالعه، هر رفاقت، هر لقمه، هر ساعت استفاده از تلفن همراه، هر بار گذشتن از یک خط قرمز یا ایستادن پای یک اصل، آجری است که بر بنای شخصیت ما گذاشته می‌شود. هیچ آجری ساختمان نمی‌سازد؛ اما هزاران آجر، سرنوشت یک بنا را رقم می‌زنند.
اما چگونه بفهمیم در حال بهتر شدن هستیم یا بدتر شدن؟
یکی از نشانه‌ها، تغییر در ذائقه روح است. انسان امروز از چه چیزی لذت می‌برد که چند سال پیش نمی‌برد؟ از چه چیزی ناراحت می‌شود که قبلا برایش اهمیتی نداشت؟ اگر گناه عادی شده، اگر ظلم دیگر انسان را نمی‌آزارد، اگر عبادت سنگین و بی‌معنا شده، اگر از موفقیت دیگران رنج می‌برد و از شکستشان خوشحال می‌شود، این‌ها فقط رفتار نیستند؛ خبر از تغییر باطن می‌دهند.
در مقابل، اگر صبر بیشتر شده، اگر تحمل نقد آسان‌تر شده، اگر دل انسان برای نیازمند زودتر می‌لرزد، اگر حق را حتی به ضرر خود می‌پذیرد، اگر از گناه زودتر توبه می‌کند و از کار خیر بیشتر لذت می‌برد، این‌ها نشانه‌های رشدند؛ حتی اگر هنوز تا قله فاصله زیادی باقی مانده باشد.
برای فهمیدن این تغییرها، باید گاهی از جریان زندگی بیرون آمد و خود را تماشا کرد.کسی که هر روز یا هر هفته، رفتار، نیت‌ها، تصمیم‌ها و واکنش‌هایش را مرور کند، تغییرهای آرام را خیلی زودتر از دیگران می‌بیند.
اما اگر احساس کردیم مسیر اشتباه است، چگونه می‌توان آن را متوقف کرد؟
اول باید منشأ تغییر را پیدا کرد. هیچ تغییری بی‌دلیل نیست. انسان شبیه پنج نفر نزدیک زندگی‌اش می‌شود، شبیه کتاب‌هایی که می‌خواند، محتوایی که هر روز می‌بیند، سخنانی که می‌شنود و کارهایی که تکرار می‌کند. اگر سرچشمه را اصلاح نکنیم، انتظار تغییر نتیجه، ساده‌اندیشی است.
اگر بخواهیم سرعت رشد را بیشتر کنیم، راه آن نیز در کارهای خارق‌العاده نیست؛ در استمرار است. یک صفحه قرآن هر روز، یک ساعت مطالعه، یک صدقه، یک کنترل زبان، یک خدمت بی‌نام، یک ترک گناه کوچک؛ این‌ها شاید ناچیز به نظر برسند، اما قانون الهی بر تراکم همین قدم‌های کوچک بنا شده است. رودخانه‌های بزرگ نیز از قطره‌ها آغاز می‌شوند.
بزرگ‌ترین اشتباه آن است که چون تغییر را احساس نمی‌کنیم، گمان کنیم تغییری در کار نیست. درست مانند کودکی که هر روز قد می‌کشد، اما خانواده تنها وقتی متوجه می‌شوند که لباس‌هایش دیگر اندازه‌اش نیست.
زندگی نیز همین‌گونه است؛ هر روز چیزی به ما اضافه می‌شود یا چیزی از ما کم می‌شود. هیچ روزی خنثی نیست. هر روز، یا اندکی به خدا نزدیک‌تر می‌شویم یا اندکی از او دورتر.
سال‌ها بعد، حقیقت نه در چین‌وچروک صورت، که در سیمای روح آشکار خواهد شد؛ آن‌گاه خواهیم فهمید که همه آن تغییرهای آرام، در تمام این سال‌ها، مشغول ساختن یا فرسودن ما بوده‌اند.
undefined۴
undefined۱

۴۴

۱۹:۳۷