لوگوی پیام رسان بلهدانلود «بله»
عکس پروفایل یاران منتظر🇮🇷ی
۱۳۹ عضو

یاران منتظر🇮🇷

به نام خدایی که خیرالناصرین است undefinedundefinedundefined *شهـدا.امربه معروف مهــــدویت
مشاهده در اپلیکیشن بلهمشاهده در وب بله
۱۶ تیر ۱۴۰۲
thumbnail
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedالحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایه امیر المومنین (ع)undefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefined درفصل خطر امیر را گم نکنید undefinedundefinedآن وسعت بی نظیر را گم نکنیدundefinedundefined تنها ره جنت از علی می گذرد undefined undefinedای همسفران غدیر را گم نکنید undefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedعید غدیر عید ولایت و امامت بر تمام مسلمانان و فرزندان جلیل القدر اهل بیت(ع) مبارک بادundefined
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined

۴۰۰

۷:۵۹

۱۷ تیر ۱۴۰۲

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

thumbnail
undefinedundefined زوج خوشبخت
undefinedundefined آقای رمضانلی و خانم موسایی زوج اهل کتگنبد سروستان، صاحب سیزده بچه و درحال حاضر سه‌قلو باردار است و تا چهارماه آینده شانزده نفره میشوند /_ یک تیم فوتبال با چهار بازیکن ذخیره /_ این زوج قصد دارند تعداد فرزندانشان را به بیست نفر افزایش دهندبه افتخارشون undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined


پ.ن: همین خانواده با این تعداد بچه از تسهیلات زمین نتونستن استفاده کنن!همینقدر قانونو مجریانش درمورد جمعیت بدرد میخورن!

۳۳۲

۱۰:۴۴

۱۸ تیر ۱۴۰۲
thumbnail
این حتماً ببینینundefinedundefinedundefinedundefined زن های هرزه یا زن هایی که دنبال هرزه شدن هستن، حرف های این زن هرزه شوهر دار !! رو بشنوید که از کجا شروع کرد و کارش به کجا کشید
چقدر دردناکو جمله آخرش چقدر باید مورد توجه مسئولان باشه که همه بدبختی‌های این زن از پوشش شروع شد!

۳۲۷

۲:۵۶

۲۸ تیر ۱۴۰۲
بزرگی می‌گفت: دختر ها و خانوم هایی که تو ایام عزاداری ماه محرم آرایش میکنن میان روضه یا میرن کنار ‌خیابون تماشای دسته های عزاداری ،منو یادِ زن های شامی می‌اندازن که وقتی بهشون خبر رسیدن کاروان اسرای کربلا و سر های بریده به شام رسید؛ آرایش کردن و خلخال به پاهاشون بستن و هلهله کنان وشادی کنان به تماشای اون عزا رفتن ...هیچ‌ وقت این حرفِش رو فراموش نمیکنم..‌#‌تلنگر تا میتونید نشر دهید؛ قطعا تأثیرِ زیادی خواهد گذاشت.

۴۰۶

۴:۳۸

۲۱ شهریور ۱۴۰۲
thumbnail
undefinedکی گفته خانواده‌ی دختر موظفه جهیزیه تهیه کنه؟
undefinedاگر اعتقاد دارید به این مسئله، حتماً این ویدئو رو ببینید، یه جای کار میلنگه !
https://splus.ir/tazkeratoshohada

۳۰۲

۹:۱۸

۲۲ شهریور ۱۴۰۲
#تلنگر🌺🌺
حضرت آقا دیروز تو صحبتهاشون طوری حرف زدند که گویا دیگه از افزایش جمعیت نا امید شدند.گفتند ما که هر چه گفتیم کسی گوش نداد، حداقل تا وقتی نیروی جوان داریم کشور را ثروتمند کنید. چون در اینده دیگر بدون جمعیت جوان نمی شود.

یکی از جملات مهم حضرت آقا امروز:
«ما امروز در کشورمان جوان خیلی داریم. اما آیا فردا هم همین اندازه جوان خواهیم داشت؟ معلوم نیست. با این وضعی که من مشاهده می‌کنم، با این‌‌همه تاکیدی هم که کردیم، در عین حال نتایج، خیلی نتایجِ دلگرم‌کننده‌ای نیست.»این حرفهارو با چهره دلخور و پرغصه‌ای بیان کردندundefinedundefinedundefinedundefined
کاش این تلنگری باشه برامونundefinedundefined
پرورش:undefinedای کاش همه خانواده های شیعه اهل بیت نیت میکردند و بچه اضافه تر از برنامه ریزیشون به دنیا می آوردندغیراز اونی که خدادلش خواسته و خودش دادهundefined
همون که به دنیا آوردنش دیوونگیههمون که بدنمون نمی‌کشههمون که نونشو از کجا بیاریمهمون بچه ای که به خاطرش حرف و حدیث میشنویم و گاهی از جمع خانواده و دوست و آشنا طرد میشیمهمون که به خاطرش کلی باید دوا درمون کنیم تا به دنیا بیادهمون بچه ای که همسن نوه هامونههمون بچه ای که من مادر تو مراسم ازدواج بچه ام باید شکمم بزرگ باشه و......
اصلا جهاد بودنش به همینه....
والا سال ۵۹ که جنگ شروع شد و مادربزرگ هامون دسته گلاشون رو یکی یکی راهی جبهه کردن هم این کارشون دیوونگی بودشاید یه دیوونگی خیلی غلیظ تر از دیوونگی های مامان بابا های الان
ما الان اگه دیوونگی کنیم یه دلخوشی به دلخوشی هامون اضافه میکنیم ولی اونا یه تیکه از قلبشون رو از وجودشون میکندن

دیوونگی اونا از جنس دل بریدن بود و دیوونگی ما از جنس رسیدن و دل بستن
اما گاهی لازمه به خاطر خدا و امام زمان دیوونه بود...
الهی که اینجوری بتونیم تو چشم فاطمه زهرا نگاه کنیمundefined
جهاد اینه که مشکل اقتصادی داشته باشی و بچه بیاری
جهاد اینه که حاملگی ت سخت باشه و بچه بیاری
جهاد اینه که دست تنها باشی و بچه بیاری
جهاد اینه که بدنت توان نداشته باشه و بچه بیاری
جهاد اینه که سخت زایمان باشی و بچه بیاری
جهاد اینه که حرف بشنوی و بچه بیاری
جهاد اینه که خونه ت آپارتمانی باشه و بچه بیاری
جهاد اینه که تربیت مشکل باشه و بچه بیاری
اگه همه چی فراهم باشه و بچه بیاری که جهاد که چه عرض کنم ، هنر هم نکردی...باید میاوردی...
خدا به همه مون کمک کنه و این جهاد رو سربلند پشت سر بذاریمundefined
undefined فرزند آوری لتعجیل الفرج ان شاءاللهundefined
undefined تو بچه آوردن به لحاظ شرعی و فقهی رضایت همسر شرط نیست
undefinedتازه باید در هر بار ممانعت مرد از بارداری به زن دیه بده. undefined.
این ازین.undefined

در حکم جهاد هم حرف ولی فقیه بر حرف پدر مادر و همسر اولویت دارهو اگر حرف این ۳نفر مخالف حرف رهبر اسلامی باشه باید مخالفت کرد باهاشونو حرف رهبر رو اجرا کردundefined
اینم ازین.undefined
undefinedمطلب بعدی آیه قرانه که فضل الله المجاهدین علی القاعدینundefined
فقط مجاهدین برترین انسانها هستن.پس قیامتشون تضمینه تضمینه.undefined

undefinedحالا به لطف رهبر کار بچه آوردن که به نفع آینده خودمون و بچه هامونه شده جهاد و رفته تو احکام ثانویه که مرجع تقلید میتونه روش حکم بدهundefined.
undefinedاین بهترین فرصته که شاید اولین بار نصیبه زنان در طول دوران عمرشون میشه که میتونن جهاد کنن به معنای واقعی جهاد و تو پروندشون ثبت بشه.undefined
از طرفی در جهاد، گرسنگی ،تشنگی،سرزنش خانواده و همسر و اطرافیان، احتمال کشته شدن، فقر چون دیگه مرد نمیتونه کار کنه و باید بره بجنگه، بی آبرو شدن و متهم شدن بین عوام، طرد شدن، یتیمی بچه ها، دوری و دلتنگی،وتحمل سرما،گرما، و.....
undefined️واسه این اسمش جهادهundefined️
undefinedاون کسی که زرنگ باشه دنیا و آخرتش رو با بچه اوردن زیاد تضمین میکنه.undefined


undefinedیه حرفی میگم ناراحت نشینچون وظیفمه بگمundefined

امام علی تو خطبه نهج البلاغه نفرین میکنهundefined
میفرماید خدا من رو از شما بگیرهو شما رو از من بگیرهکه هر وقت گفتم جهاد کنین اگر زمستان بود گفتین سرده و اگر تابستان بود گفتین گرمه....undefinedundefinedundefinedundefined
undefinedاین نفرین تمام نشدهundefined
undefined اختصاص به همون جهاد در اون دوران نداره undefined

undefinedنتیجه این خطبهundefined
:undefinedundefinedجهاد بهانه بردار نیست نه زمان و نه مکان و نه چیزی( حتی بهانه شیر دادن)undefinedundefined

اومد پیش امام حسین گفت ۱سال زمینم رو کاشتم و الان فصل درو گندمهامهاجازه بدین برم گندمهامو برداشت کنم میام به کربلا کمکتونامام اجازه دادرفت وقتی برگشت کربلا محاصره شده بود و نتونست جزو ۷۲نفری باشه که خوشبخترین شهدا هستن.undefined

توجه کنیم اینجا هم امام اجازه دادهو هم شخص قصد برگشت داشته و برگشتهاما چون وظیفه شناس و زمان شناس و موقعیت شناسی نداشت محروم شد.اما در جهاد فرزنداوری این اجازه ها داده نشده است‌.
undefinedپس امر امام از نماز واجب ترهundefinedhttps://splus.ir/tazkeratoshohada
#جهاد_تبیین بر همه ما واجب است
undefined۱

۳۰۹

۱۰:۵۰

۲ آبان ۱۴۰۲
بازارسال شده از 🚩🇮🇷تذڪــرة الشهــدا🇮🇷🚩
@tazkeratoshohada

۱

۵:۳۰

۲۷ دی ۱۴۰۲
بازارسال شده از ماه قرآن (دستیار قرآنی)
سلامأَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ (آیه ۲۸ سوره‌ی رعد)من و چند هزار کاربر از بازوی دستیار قرآنی استفاده می‌کنیم و علاوه بر امکاناتی مثل جستجو, استخاره و ... هر هفته در کنار هم بیش از ۵ بار قرآن را قرائت می‌کنیم.پیشنهاد می‌کنم به دعوتم لبیک بگیundefined
undefinedورود به سامانه

۱

۹:۰۵

۱۸ بهمن ۱۴۰۲
بسم‌الله «ولی من رای میدم. چون پسرم اتیسم داره.» همینکه جمله‌ام تمام شد با ترمز محکم و ناگهانی راننده، همه هُل خوردیم سمت جلو. نمی‌دانم خشونت توی ترمزش به خاطر تعجب بود یا از مخالفت صریح و قاطعم با حرف‌هایش جا خورد. مسافران در حال نچ نچ داشتند خودشان را به عقب بر می‌گرداندند که راننده پنجره‌اش را پایین کشید تا صدای «گوسفند» گفتنش به ماشین جلویی برسد. از پنجره باز شده، سوز هوای بهمن‌ماه می‌خورد توی صورتم و مرا با خودش به بهمن پارسال می‌برد؛ وقتی که توی همین تاکسی‌های سبز رنگ نشسته بودم و بین انگشت‌هایمْ کاغذ آدرس داروخانه‌ای در کوچه پس کوچه‌های جنت‌آباد شمالی را فشار می‌دادم. یک واسطه بهم اطمینان داده بود که آنجا رسپیریدون دارد؛ قرصی کوچکتر از عدس. اندازه نقطه‌ای که توی زندگی پسرم بین کلمه مرگ و زندگی فاصله می‌انداخت. پسر دو ساله من، درکی از ارتفاع نداشت. این یک نوع کم‌حسی در اتیسم است. بدون آن قرص، ممکن بود خودش را از هر بالا بلندی به پایین پرتاب کند. آن سطح مرتفع می‌خواست مبل باشد یا قله‌ی سرسره‌ای در پارک. می‌توانست پشت بام خانه‌ای سه طبقه باشد یا پنجره باز ماشین در حال حرکت. وقتی به مقصد رسیدیم هوا تاریک شده بود. رفتم توی داروخانه خلوت. ناخودآگاه با صدای پایین‌تر از معمول از مرد پشت شیشه پرسیدم رسپیریدون دارید؟ مرد چند ثانیه‌ای به من نگاه کرد. انگار می‌خواست از دزاژ استیصال صورتم شناسایی‌ام کند که آیا واقعا کودک اتیستیک دارم یا نه. منتظر جواب دستگاه خیالی دروغ‌سنجی‌اش نماندم. نسخه را از کیفم بیرون کشیدم و گفتم «آقا بخدا برای همین کاغذ ۳۷۰ تومن پول ویزیت روانپزشک اطفال دادم. ثبت اینترنتی هم هست. می‌تونید کدملی بچه‌مو چک کنید.» بغض اگر چهره داشت، در آن لحظه حتما شکل من بود. سراغ رایانه‌اش نرفت. فقط جوری با احتیاط و آهسته برگه قرص را روی پیشخان گذاشت که انگار داریم کوکائین رد و بدل می‌کنیم. تشکرکنان قرص را توی دستم فشار دادم. هنوز در خروجی را باز نکرده بودم که صدای مرد توی داروخانه پیچید: «خانم این آخریش بود. دیگه اینجا نیاین.» آنجا به اشک‌هایم اجازه ریختن ندادم. اما کمتر از یک هفته بعدْ دیگر دلیلی برای اختفای اضطرابم نداشتم و می‌شد راحت و رها گریه کنم. توی تاکسی بودم. قرص‌های تو برگه یا بهتر بگویم، روزهای آرامش خانه‌مان، تمام شده بود. صبح زود، کاسه‌ی چه کنم را برداشته بودم تا آن را سمت متصدی داروخانه سیزده آبان بگیرم. راننده، رادیو را برای اخبار ساعت هفت روشن کرد. گوینده اخبار، اول مطمئن‌مان کرد که اینجا تهران است؛ و صدا، صدای جمهوری اسلامی ایران. بعد جوری که انگار مخاطبش فقط خود خود من باشم متن اولین خبر را خواند: «دانشمندان ایرانی توانستند قرص رسپیریدون را بومی‌سازی کنند. ماده اولیه این دارو در لیست جدید تحریم‌ها علیه ایران قرار داشت. این دارو برای درمان و کنترل اتیسم به کار می‌رود...»نه صورتم را پوشاندم و نه صدایم را پایین آوردم. اشک شادی که پنهان کردن ندارد. شیرین‌تر این که تنها بیست روز بعد، همسرم با سه برگه رسپیریدون از داروخانه‌ی محله‌مان به خانه آمد. من رای می‌دهم چون پسرم اتیسم دارد. چون می‌دانم اگر با صندوق‌های خالی اقتدار و امنیت این مملکت خال بردارد، هزاران مادر نگران مثل من، باید برای داروهای ساده‌ای مثل تب‌بر و سرماخوردگی، مسیر پر رنج مرا طی کنند. تازه معلوم نیست آن موقع اصلا سیزده آبانی باشد...صدای بوق ممتد راننده مرا به بهمن ۱۴۰۲ و حوالی انتخابات برگرداند. زنی با غیظ داشت راجع به چای دبش و قیمت گوشت و شاسی‌بلندهای نماینده‌ها حرف می‌زد. پسر جوان کنارش که نگاه خیره‌ی معذب‌کننده‌ای به یقه‌ی باز زن داشت، در تایید حرفش گفت: «آدم یه گوسفند توی مراتع سوییس باشه شرف داره به اینکه یه شهروند باشه تو این مملکت خراب شده» خواستم بگویم خیلی از مردمان سرزمین‌های جنگ زده اطرافمان هم رفتند سوییس؛ منتها مثل گوشت گوسفندی، قلب و چشم و کلیه‌شان با قاچاق اعضای بدن رفت توی فریزرهای اروپا نه مراتع سرسبزش! اما نمی‌شد. چون هم به مقصد رسیده بودم و هم بعید بود پسرک خبری از آمار شهروندان ربوده شده یا مفقود شده‌ی لیبی و عراق و سوریه، در خلال جنگ‌های داخلی‌شان داشته باشد. در را که برای پیاده شدن باز کردم از راننده پرسیدم: «این عبارت آهسته ببندید که زیر دستگیره نوشته رو خودتون میدید بزنن یا سازمان تاکسی‌رانی برای همه ماشینا میزنه؟» راننده که انگار سر درد و دلش باز شده باشد گفت: «نه خواهر من! خودم زدم. خون دل خوردم تا این ماشینو خریدم. مردم مراعات نمی‌کنن که! باید خودم حواسم بهش باشه. به امید به این و اون باشیم که کلامون پس معرکه است.» با خنده‌‌ام تاییدی نثارش کردم و گفتم: «چقدر خوبه آدم به چیزی که مال خودش می‌دونه تعلق و تعصب داشته باشه، حالا چه ماشینش باشه، چه وطنش!»@tazkeratoshohada
undefined۱

۱۱۲

۱۰:۰۹