۴۰۰
۷:۵۹
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
پ.ن: همین خانواده با این تعداد بچه از تسهیلات زمین نتونستن استفاده کنن!همینقدر قانونو مجریانش درمورد جمعیت بدرد میخورن!
۳۳۲
۱۰:۴۴
این حتماً ببینین


زن های هرزه یا زن هایی که دنبال هرزه شدن هستن، حرف های این زن هرزه شوهر دار !! رو بشنوید که از کجا شروع کرد و کارش به کجا کشید
چقدر دردناکو جمله آخرش چقدر باید مورد توجه مسئولان باشه که همه بدبختیهای این زن از پوشش شروع شد!
چقدر دردناکو جمله آخرش چقدر باید مورد توجه مسئولان باشه که همه بدبختیهای این زن از پوشش شروع شد!
۳۲۷
۲:۵۶
بزرگی میگفت: دختر ها و خانوم هایی که تو ایام عزاداری ماه محرم آرایش میکنن میان روضه یا میرن کنار خیابون تماشای دسته های عزاداری ،منو یادِ زن های شامی میاندازن که وقتی بهشون خبر رسیدن کاروان اسرای کربلا و سر های بریده به شام رسید؛ آرایش کردن و خلخال به پاهاشون بستن و هلهله کنان وشادی کنان به تماشای اون عزا رفتن ...هیچ وقت این حرفِش رو فراموش نمیکنم..#تلنگر تا میتونید نشر دهید؛ قطعا تأثیرِ زیادی خواهد گذاشت.
۴۰۶
۴:۳۸
https://splus.ir/tazkeratoshohada
۳۰۲
۹:۱۸
#تلنگر🌺🌺
حضرت آقا دیروز تو صحبتهاشون طوری حرف زدند که گویا دیگه از افزایش جمعیت نا امید شدند.گفتند ما که هر چه گفتیم کسی گوش نداد، حداقل تا وقتی نیروی جوان داریم کشور را ثروتمند کنید. چون در اینده دیگر بدون جمعیت جوان نمی شود.
یکی از جملات مهم حضرت آقا امروز:
«ما امروز در کشورمان جوان خیلی داریم. اما آیا فردا هم همین اندازه جوان خواهیم داشت؟ معلوم نیست. با این وضعی که من مشاهده میکنم، با اینهمه تاکیدی هم که کردیم، در عین حال نتایج، خیلی نتایجِ دلگرمکنندهای نیست.»این حرفهارو با چهره دلخور و پرغصهای بیان کردند



کاش این تلنگری باشه برامون

پرورش:
ای کاش همه خانواده های شیعه اهل بیت نیت میکردند و بچه اضافه تر از برنامه ریزیشون به دنیا می آوردندغیراز اونی که خدادلش خواسته و خودش داده
همون که به دنیا آوردنش دیوونگیههمون که بدنمون نمیکشههمون که نونشو از کجا بیاریمهمون بچه ای که به خاطرش حرف و حدیث میشنویم و گاهی از جمع خانواده و دوست و آشنا طرد میشیمهمون که به خاطرش کلی باید دوا درمون کنیم تا به دنیا بیادهمون بچه ای که همسن نوه هامونههمون بچه ای که من مادر تو مراسم ازدواج بچه ام باید شکمم بزرگ باشه و......
اصلا جهاد بودنش به همینه....
والا سال ۵۹ که جنگ شروع شد و مادربزرگ هامون دسته گلاشون رو یکی یکی راهی جبهه کردن هم این کارشون دیوونگی بودشاید یه دیوونگی خیلی غلیظ تر از دیوونگی های مامان بابا های الان
ما الان اگه دیوونگی کنیم یه دلخوشی به دلخوشی هامون اضافه میکنیم ولی اونا یه تیکه از قلبشون رو از وجودشون میکندن
دیوونگی اونا از جنس دل بریدن بود و دیوونگی ما از جنس رسیدن و دل بستن
اما گاهی لازمه به خاطر خدا و امام زمان دیوونه بود...
الهی که اینجوری بتونیم تو چشم فاطمه زهرا نگاه کنیم
جهاد اینه که مشکل اقتصادی داشته باشی و بچه بیاری
جهاد اینه که حاملگی ت سخت باشه و بچه بیاری
جهاد اینه که دست تنها باشی و بچه بیاری
جهاد اینه که بدنت توان نداشته باشه و بچه بیاری
جهاد اینه که سخت زایمان باشی و بچه بیاری
جهاد اینه که حرف بشنوی و بچه بیاری
جهاد اینه که خونه ت آپارتمانی باشه و بچه بیاری
جهاد اینه که تربیت مشکل باشه و بچه بیاری
اگه همه چی فراهم باشه و بچه بیاری که جهاد که چه عرض کنم ، هنر هم نکردی...باید میاوردی...
خدا به همه مون کمک کنه و این جهاد رو سربلند پشت سر بذاریم
فرزند آوری لتعجیل الفرج ان شاءالله
تو بچه آوردن به لحاظ شرعی و فقهی رضایت همسر شرط نیست
تازه باید در هر بار ممانعت مرد از بارداری به زن دیه بده.
.
این ازین.
در حکم جهاد هم حرف ولی فقیه بر حرف پدر مادر و همسر اولویت دارهو اگر حرف این ۳نفر مخالف حرف رهبر اسلامی باشه باید مخالفت کرد باهاشونو حرف رهبر رو اجرا کرد
اینم ازین.
مطلب بعدی آیه قرانه که فضل الله المجاهدین علی القاعدین
فقط مجاهدین برترین انسانها هستن.پس قیامتشون تضمینه تضمینه.
حالا به لطف رهبر کار بچه آوردن که به نفع آینده خودمون و بچه هامونه شده جهاد و رفته تو احکام ثانویه که مرجع تقلید میتونه روش حکم بده
.
این بهترین فرصته که شاید اولین بار نصیبه زنان در طول دوران عمرشون میشه که میتونن جهاد کنن به معنای واقعی جهاد و تو پروندشون ثبت بشه.
از طرفی در جهاد، گرسنگی ،تشنگی،سرزنش خانواده و همسر و اطرافیان، احتمال کشته شدن، فقر چون دیگه مرد نمیتونه کار کنه و باید بره بجنگه، بی آبرو شدن و متهم شدن بین عوام، طرد شدن، یتیمی بچه ها، دوری و دلتنگی،وتحمل سرما،گرما، و.....
️واسه این اسمش جهاده
️
اون کسی که زرنگ باشه دنیا و آخرتش رو با بچه اوردن زیاد تضمین میکنه.
یه حرفی میگم ناراحت نشینچون وظیفمه بگم
امام علی تو خطبه نهج البلاغه نفرین میکنه
میفرماید خدا من رو از شما بگیرهو شما رو از من بگیرهکه هر وقت گفتم جهاد کنین اگر زمستان بود گفتین سرده و اگر تابستان بود گفتین گرمه....



این نفرین تمام نشده
اختصاص به همون جهاد در اون دوران نداره 
نتیجه این خطبه
:
جهاد بهانه بردار نیست نه زمان و نه مکان و نه چیزی( حتی بهانه شیر دادن)

اومد پیش امام حسین گفت ۱سال زمینم رو کاشتم و الان فصل درو گندمهامهاجازه بدین برم گندمهامو برداشت کنم میام به کربلا کمکتونامام اجازه دادرفت وقتی برگشت کربلا محاصره شده بود و نتونست جزو ۷۲نفری باشه که خوشبخترین شهدا هستن.
توجه کنیم اینجا هم امام اجازه دادهو هم شخص قصد برگشت داشته و برگشتهاما چون وظیفه شناس و زمان شناس و موقعیت شناسی نداشت محروم شد.اما در جهاد فرزنداوری این اجازه ها داده نشده است.
پس امر امام از نماز واجب تره
https://splus.ir/tazkeratoshohada
#جهاد_تبیین بر همه ما واجب است
حضرت آقا دیروز تو صحبتهاشون طوری حرف زدند که گویا دیگه از افزایش جمعیت نا امید شدند.گفتند ما که هر چه گفتیم کسی گوش نداد، حداقل تا وقتی نیروی جوان داریم کشور را ثروتمند کنید. چون در اینده دیگر بدون جمعیت جوان نمی شود.
یکی از جملات مهم حضرت آقا امروز:
«ما امروز در کشورمان جوان خیلی داریم. اما آیا فردا هم همین اندازه جوان خواهیم داشت؟ معلوم نیست. با این وضعی که من مشاهده میکنم، با اینهمه تاکیدی هم که کردیم، در عین حال نتایج، خیلی نتایجِ دلگرمکنندهای نیست.»این حرفهارو با چهره دلخور و پرغصهای بیان کردند
کاش این تلنگری باشه برامون
پرورش:
همون که به دنیا آوردنش دیوونگیههمون که بدنمون نمیکشههمون که نونشو از کجا بیاریمهمون بچه ای که به خاطرش حرف و حدیث میشنویم و گاهی از جمع خانواده و دوست و آشنا طرد میشیمهمون که به خاطرش کلی باید دوا درمون کنیم تا به دنیا بیادهمون بچه ای که همسن نوه هامونههمون بچه ای که من مادر تو مراسم ازدواج بچه ام باید شکمم بزرگ باشه و......
اصلا جهاد بودنش به همینه....
والا سال ۵۹ که جنگ شروع شد و مادربزرگ هامون دسته گلاشون رو یکی یکی راهی جبهه کردن هم این کارشون دیوونگی بودشاید یه دیوونگی خیلی غلیظ تر از دیوونگی های مامان بابا های الان
ما الان اگه دیوونگی کنیم یه دلخوشی به دلخوشی هامون اضافه میکنیم ولی اونا یه تیکه از قلبشون رو از وجودشون میکندن
دیوونگی اونا از جنس دل بریدن بود و دیوونگی ما از جنس رسیدن و دل بستن
اما گاهی لازمه به خاطر خدا و امام زمان دیوونه بود...
الهی که اینجوری بتونیم تو چشم فاطمه زهرا نگاه کنیم
جهاد اینه که مشکل اقتصادی داشته باشی و بچه بیاری
جهاد اینه که حاملگی ت سخت باشه و بچه بیاری
جهاد اینه که دست تنها باشی و بچه بیاری
جهاد اینه که بدنت توان نداشته باشه و بچه بیاری
جهاد اینه که سخت زایمان باشی و بچه بیاری
جهاد اینه که حرف بشنوی و بچه بیاری
جهاد اینه که خونه ت آپارتمانی باشه و بچه بیاری
جهاد اینه که تربیت مشکل باشه و بچه بیاری
اگه همه چی فراهم باشه و بچه بیاری که جهاد که چه عرض کنم ، هنر هم نکردی...باید میاوردی...
خدا به همه مون کمک کنه و این جهاد رو سربلند پشت سر بذاریم
این ازین.
در حکم جهاد هم حرف ولی فقیه بر حرف پدر مادر و همسر اولویت دارهو اگر حرف این ۳نفر مخالف حرف رهبر اسلامی باشه باید مخالفت کرد باهاشونو حرف رهبر رو اجرا کرد
اینم ازین.
فقط مجاهدین برترین انسانها هستن.پس قیامتشون تضمینه تضمینه.
از طرفی در جهاد، گرسنگی ،تشنگی،سرزنش خانواده و همسر و اطرافیان، احتمال کشته شدن، فقر چون دیگه مرد نمیتونه کار کنه و باید بره بجنگه، بی آبرو شدن و متهم شدن بین عوام، طرد شدن، یتیمی بچه ها، دوری و دلتنگی،وتحمل سرما،گرما، و.....
امام علی تو خطبه نهج البلاغه نفرین میکنه
میفرماید خدا من رو از شما بگیرهو شما رو از من بگیرهکه هر وقت گفتم جهاد کنین اگر زمستان بود گفتین سرده و اگر تابستان بود گفتین گرمه....
:
اومد پیش امام حسین گفت ۱سال زمینم رو کاشتم و الان فصل درو گندمهامهاجازه بدین برم گندمهامو برداشت کنم میام به کربلا کمکتونامام اجازه دادرفت وقتی برگشت کربلا محاصره شده بود و نتونست جزو ۷۲نفری باشه که خوشبخترین شهدا هستن.
توجه کنیم اینجا هم امام اجازه دادهو هم شخص قصد برگشت داشته و برگشتهاما چون وظیفه شناس و زمان شناس و موقعیت شناسی نداشت محروم شد.اما در جهاد فرزنداوری این اجازه ها داده نشده است.
#جهاد_تبیین بر همه ما واجب است
۳۰۹
۱۰:۵۰
بازارسال شده از 🚩🇮🇷تذڪــرة الشهــدا🇮🇷🚩
۱
۵:۳۰
بازارسال شده از ماه قرآن (دستیار قرآنی)
سلامأَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ (آیه ۲۸ سورهی رعد)من و چند هزار کاربر از بازوی دستیار قرآنی استفاده میکنیم و علاوه بر امکاناتی مثل جستجو, استخاره و ... هر هفته در کنار هم بیش از ۵ بار قرآن را قرائت میکنیم.پیشنهاد میکنم به دعوتم لبیک بگی
ورود به سامانه
۱
۹:۰۵
بسمالله «ولی من رای میدم. چون پسرم اتیسم داره.» همینکه جملهام تمام شد با ترمز محکم و ناگهانی راننده، همه هُل خوردیم سمت جلو. نمیدانم خشونت توی ترمزش به خاطر تعجب بود یا از مخالفت صریح و قاطعم با حرفهایش جا خورد. مسافران در حال نچ نچ داشتند خودشان را به عقب بر میگرداندند که راننده پنجرهاش را پایین کشید تا صدای «گوسفند» گفتنش به ماشین جلویی برسد. از پنجره باز شده، سوز هوای بهمنماه میخورد توی صورتم و مرا با خودش به بهمن پارسال میبرد؛ وقتی که توی همین تاکسیهای سبز رنگ نشسته بودم و بین انگشتهایمْ کاغذ آدرس داروخانهای در کوچه پس کوچههای جنتآباد شمالی را فشار میدادم. یک واسطه بهم اطمینان داده بود که آنجا رسپیریدون دارد؛ قرصی کوچکتر از عدس. اندازه نقطهای که توی زندگی پسرم بین کلمه مرگ و زندگی فاصله میانداخت. پسر دو ساله من، درکی از ارتفاع نداشت. این یک نوع کمحسی در اتیسم است. بدون آن قرص، ممکن بود خودش را از هر بالا بلندی به پایین پرتاب کند. آن سطح مرتفع میخواست مبل باشد یا قلهی سرسرهای در پارک. میتوانست پشت بام خانهای سه طبقه باشد یا پنجره باز ماشین در حال حرکت. وقتی به مقصد رسیدیم هوا تاریک شده بود. رفتم توی داروخانه خلوت. ناخودآگاه با صدای پایینتر از معمول از مرد پشت شیشه پرسیدم رسپیریدون دارید؟ مرد چند ثانیهای به من نگاه کرد. انگار میخواست از دزاژ استیصال صورتم شناساییام کند که آیا واقعا کودک اتیستیک دارم یا نه. منتظر جواب دستگاه خیالی دروغسنجیاش نماندم. نسخه را از کیفم بیرون کشیدم و گفتم «آقا بخدا برای همین کاغذ ۳۷۰ تومن پول ویزیت روانپزشک اطفال دادم. ثبت اینترنتی هم هست. میتونید کدملی بچهمو چک کنید.» بغض اگر چهره داشت، در آن لحظه حتما شکل من بود. سراغ رایانهاش نرفت. فقط جوری با احتیاط و آهسته برگه قرص را روی پیشخان گذاشت که انگار داریم کوکائین رد و بدل میکنیم. تشکرکنان قرص را توی دستم فشار دادم. هنوز در خروجی را باز نکرده بودم که صدای مرد توی داروخانه پیچید: «خانم این آخریش بود. دیگه اینجا نیاین.» آنجا به اشکهایم اجازه ریختن ندادم. اما کمتر از یک هفته بعدْ دیگر دلیلی برای اختفای اضطرابم نداشتم و میشد راحت و رها گریه کنم. توی تاکسی بودم. قرصهای تو برگه یا بهتر بگویم، روزهای آرامش خانهمان، تمام شده بود. صبح زود، کاسهی چه کنم را برداشته بودم تا آن را سمت متصدی داروخانه سیزده آبان بگیرم. راننده، رادیو را برای اخبار ساعت هفت روشن کرد. گوینده اخبار، اول مطمئنمان کرد که اینجا تهران است؛ و صدا، صدای جمهوری اسلامی ایران. بعد جوری که انگار مخاطبش فقط خود خود من باشم متن اولین خبر را خواند: «دانشمندان ایرانی توانستند قرص رسپیریدون را بومیسازی کنند. ماده اولیه این دارو در لیست جدید تحریمها علیه ایران قرار داشت. این دارو برای درمان و کنترل اتیسم به کار میرود...»نه صورتم را پوشاندم و نه صدایم را پایین آوردم. اشک شادی که پنهان کردن ندارد. شیرینتر این که تنها بیست روز بعد، همسرم با سه برگه رسپیریدون از داروخانهی محلهمان به خانه آمد. من رای میدهم چون پسرم اتیسم دارد. چون میدانم اگر با صندوقهای خالی اقتدار و امنیت این مملکت خال بردارد، هزاران مادر نگران مثل من، باید برای داروهای سادهای مثل تببر و سرماخوردگی، مسیر پر رنج مرا طی کنند. تازه معلوم نیست آن موقع اصلا سیزده آبانی باشد...صدای بوق ممتد راننده مرا به بهمن ۱۴۰۲ و حوالی انتخابات برگرداند. زنی با غیظ داشت راجع به چای دبش و قیمت گوشت و شاسیبلندهای نمایندهها حرف میزد. پسر جوان کنارش که نگاه خیرهی معذبکنندهای به یقهی باز زن داشت، در تایید حرفش گفت: «آدم یه گوسفند توی مراتع سوییس باشه شرف داره به اینکه یه شهروند باشه تو این مملکت خراب شده» خواستم بگویم خیلی از مردمان سرزمینهای جنگ زده اطرافمان هم رفتند سوییس؛ منتها مثل گوشت گوسفندی، قلب و چشم و کلیهشان با قاچاق اعضای بدن رفت توی فریزرهای اروپا نه مراتع سرسبزش! اما نمیشد. چون هم به مقصد رسیده بودم و هم بعید بود پسرک خبری از آمار شهروندان ربوده شده یا مفقود شدهی لیبی و عراق و سوریه، در خلال جنگهای داخلیشان داشته باشد. در را که برای پیاده شدن باز کردم از راننده پرسیدم: «این عبارت آهسته ببندید که زیر دستگیره نوشته رو خودتون میدید بزنن یا سازمان تاکسیرانی برای همه ماشینا میزنه؟» راننده که انگار سر درد و دلش باز شده باشد گفت: «نه خواهر من! خودم زدم. خون دل خوردم تا این ماشینو خریدم. مردم مراعات نمیکنن که! باید خودم حواسم بهش باشه. به امید به این و اون باشیم که کلامون پس معرکه است.» با خندهام تاییدی نثارش کردم و گفتم: «چقدر خوبه آدم به چیزی که مال خودش میدونه تعلق و تعصب داشته باشه، حالا چه ماشینش باشه، چه وطنش!»@tazkeratoshohada
۱۱۲
۱۰:۰۹