مایکت: https://myket.ir/app/com.mahan.binastudent
کافهبازار http://cafebazaar.ir/app/?id=com.mahan.binastudent
#دبستان_پسرانه_یاس_بهشت
۱۸۱
۱۲:۴۵
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
وقتی کودکی به خاطر شریک شدن اسباببازیاش قشقرق به پا میکند، لزوماً بدرفتاری نمیکند؛ او هنوز در حال یادگیری شناخت و مدیریت احساساتش است. همین لحظهها بهترین فرصت برای آموزش هوش هیجانی هستند.
هوش هیجانی یعنی توانایی شناخت، درک و مدیریت احساسات خود و همچنین درک احساسات دیگران. مهارتی که نقش مهمی در دوستیها، موفقیت تحصیلی، روابط اجتماعی و حتی آینده شغلی افراد دارد.
به امید فردای بهتر
۱۶۷
۱۶:۱۶
قصهی نوروز و سبزهی کوچولو
تو یه باغ بزرگ، کنار درختای بلند و گلهای رنگارنگ، یه دونهی کوچولو توی خاک خوابیده بود. اون همیشه صدای باد و آواز پرندهها رو میشنید، اما هیچوقت بیرون رو ندیده بود.
یه روز حس کرد که یه چیزایی داره تغییر میکنه. خاک گرمتر شده بود، خورشید بیشتر از همیشه میتابید و بارون مهربون روی زمین میریخت. دونهی کوچولو با خودش گفت: “شاید وقتشه که از اینجا بیام بیرون!”
پس با همهی قدرتش، جوونه زد و سر از خاک بیرون آورد. اولش خیلی کوچیک بود، اما کمکم نور خورشید بهش کمک کرد تا قد بکشه. روزها میگذشت و اون هر روز یه ذره بزرگتر میشد.
یه روز، گنجشک مهربونی که روی شاخهی درخت نشسته بود، با خوشحالی به سبزهی کوچولو گفت:“بهار داره میاد، تو سبزهی خوشگل میشی!”
سبزهی کوچولو تعجب کرد و پرسید: “بهار کیه؟”
گنجشک خندید و گفت: “بهار یعنی عید نوروز! وقتی که همه خوشحال میشن، خونهها تمیز میشه، آدمها به هم عیدی میدن و کنار هم جشن میگیرن.”
سبزهی کوچولو با هیجان گفت: “وای! چه عالی! یعنی من هم توی این جشن هستم؟”
گنجشک جواب داد: “البته! آدمها سبزه رو دوست دارن و برای هفتسینشون ازت مراقبت میکنن.”
سبزهی کوچولو خیلی خوشحال شد و با خودش گفت: “پس باید خوب رشد کنم تا برای عید نوروز آماده بشم!”
هر روز، نور خورشید بهش انرژی میداد، بارون مهربون سیرابش میکرد و باد ملایم نازش میکرد. اونقدری رشد کرد که دیگه یه سبزهی خوشگل و سرسبز شده بود.
چند روز مونده به عید، یه دختر و پسر کوچولو به باغ اومدن. وقتی سبزهی قشنگ رو دیدن، با ذوق دستاشونو به هم زدن و گفتن:
“مامان! ببین این سبزه چقدر خوشگله! بیایم ببریمش سر سفرهی هفتسینمون!”
مامانشون لبخند زد و گفت: “آره عزیزای من، سبزه یکی از نشونههای زندگی و شادیه. حتما باید سر سفرهی هفتسین باشه.”
پس با دقت و مهربونی، سبزهی کوچولو رو توی یه ظرف قشنگ گذاشتن و کنار بقیهی سینهای هفتسین، مثل سیب، سکه، سنجد و ماهی قرمز گذاشتن.
اون شب، سبزهی کوچولو توی خونهی جدیدش نشست و با خوشحالی نگاه کرد که چقدر همه شادن. بچهها میخندیدن، بابا قصهی نوروز رو تعریف میکرد و مامان با عشق برای همه شیرینی میآورد.
سبزهی کوچولو با خودش فکر کرد: “چه خوب شد که صبر کردم و قد کشیدم! حالا من هم توی جشن عید نوروز هستم و شادی میارم!”
و از اون به بعد، هر سال، سبزههای کوچولو توی بهار بزرگ میشن تا عید رو قشنگتر و شادتر کنن!
#قصه_متنی#دبستان_پسرانه_یاس_بهشت
آیدی کانال
@yasbehesht_phttps://ble.ir/yasbehesht_p
تو یه باغ بزرگ، کنار درختای بلند و گلهای رنگارنگ، یه دونهی کوچولو توی خاک خوابیده بود. اون همیشه صدای باد و آواز پرندهها رو میشنید، اما هیچوقت بیرون رو ندیده بود.
یه روز حس کرد که یه چیزایی داره تغییر میکنه. خاک گرمتر شده بود، خورشید بیشتر از همیشه میتابید و بارون مهربون روی زمین میریخت. دونهی کوچولو با خودش گفت: “شاید وقتشه که از اینجا بیام بیرون!”
پس با همهی قدرتش، جوونه زد و سر از خاک بیرون آورد. اولش خیلی کوچیک بود، اما کمکم نور خورشید بهش کمک کرد تا قد بکشه. روزها میگذشت و اون هر روز یه ذره بزرگتر میشد.
یه روز، گنجشک مهربونی که روی شاخهی درخت نشسته بود، با خوشحالی به سبزهی کوچولو گفت:“بهار داره میاد، تو سبزهی خوشگل میشی!”
سبزهی کوچولو تعجب کرد و پرسید: “بهار کیه؟”
گنجشک خندید و گفت: “بهار یعنی عید نوروز! وقتی که همه خوشحال میشن، خونهها تمیز میشه، آدمها به هم عیدی میدن و کنار هم جشن میگیرن.”
سبزهی کوچولو با هیجان گفت: “وای! چه عالی! یعنی من هم توی این جشن هستم؟”
گنجشک جواب داد: “البته! آدمها سبزه رو دوست دارن و برای هفتسینشون ازت مراقبت میکنن.”
سبزهی کوچولو خیلی خوشحال شد و با خودش گفت: “پس باید خوب رشد کنم تا برای عید نوروز آماده بشم!”
هر روز، نور خورشید بهش انرژی میداد، بارون مهربون سیرابش میکرد و باد ملایم نازش میکرد. اونقدری رشد کرد که دیگه یه سبزهی خوشگل و سرسبز شده بود.
چند روز مونده به عید، یه دختر و پسر کوچولو به باغ اومدن. وقتی سبزهی قشنگ رو دیدن، با ذوق دستاشونو به هم زدن و گفتن:
“مامان! ببین این سبزه چقدر خوشگله! بیایم ببریمش سر سفرهی هفتسینمون!”
مامانشون لبخند زد و گفت: “آره عزیزای من، سبزه یکی از نشونههای زندگی و شادیه. حتما باید سر سفرهی هفتسین باشه.”
پس با دقت و مهربونی، سبزهی کوچولو رو توی یه ظرف قشنگ گذاشتن و کنار بقیهی سینهای هفتسین، مثل سیب، سکه، سنجد و ماهی قرمز گذاشتن.
اون شب، سبزهی کوچولو توی خونهی جدیدش نشست و با خوشحالی نگاه کرد که چقدر همه شادن. بچهها میخندیدن، بابا قصهی نوروز رو تعریف میکرد و مامان با عشق برای همه شیرینی میآورد.
سبزهی کوچولو با خودش فکر کرد: “چه خوب شد که صبر کردم و قد کشیدم! حالا من هم توی جشن عید نوروز هستم و شادی میارم!”
و از اون به بعد، هر سال، سبزههای کوچولو توی بهار بزرگ میشن تا عید رو قشنگتر و شادتر کنن!
#قصه_متنی#دبستان_پسرانه_یاس_بهشت
۸۸
۱۷:۲۶
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
ای از ازل به مهر تو دل آشنا حسین ای تا ابد لوای عزایت به پا حسین
هر ماه در عزای تو، ماه محرّم استهرجا بود به یاد غمت کربلا حسین
عاشورای حسینی بر همه مسلمانان تسلیت و تعزیت باد
#دبستان_پسرانه_یاس_بهشت
آیدی کانال
@yasbehesht_phttps://ble.ir/yasbehesht_p
هر ماه در عزای تو، ماه محرّم استهرجا بود به یاد غمت کربلا حسین
#دبستان_پسرانه_یاس_بهشت
۲۷
۷:۰۲
۲۸
۷:۰۳