قمِ عزیز و دوستداشتنیتو یک تنه بار یک ملت رو به دوش کشیدی امروز. شاید ندونید، ولی سیاههی عزادارِ خونخواهی که امروز در مراسم قم دیدید، نصف جمعیت بود. چون تقریبا تمام کسانی که نماز رو شرکت کردن توی تشییع نبودن، و اکثر تشییع کننده ها توی نماز نبودن. به عبارتی هر چی دیدید ضرب در دو کنید
۳۳۷
۱۹:۲۱
توی مراسم وداع، فریاد انتقام انتقامِ مردم جایی برای انکار و اغماض نذاشته بود. مجری هم سعی کرد تعدیل کنه. گفت همه با هم بگیم ای پسر فاطمه منتقم تو هستیم. ولی خب. این مردم دیگه آدمهای قبل ده اسفند نیستن. ماجرا رو فهمیدن. بنابراین باز دادشون دراومد که انتقام و: مذاکره نمیخوایم سر ترامپ رو میخوایم
۳۲۸
۲۰:۱۵
ما چهرهی شهر را بعد شما عوض میکنیم؛صداهایی که به گوش بچههایمان میرسد را هم. زمزمهی زیر لب و آشکارشان را هم. فکر و ذکر و عاقبتشان را هم.از همان روزی که خون تو به در دیوار شهر پاشید، و توی خیابانها و کوچهها راه افتاد، زمین و آسمان ولوله شد. امامکشی در عصر ما اتفاق افتاد و تمام جراحات تاریخی شیعه دوباره سر باز کرد...
@yasina_rahimi
join:[ble.ir/join/D7UTMoDWbx] ═══════𖠁❦༺✦༻❦𖠁═══════
@yasina_rahimi
۹۶۳
۳:۴۴
این بچهایه که از پردیسان تا مرجعیت رو پیاده رفته و روز قبلش رو هم از میدان توحید تا ابتدای جاده لشگری و دو بار دور میدون دنبال کامیون حامل راه رفته، و روز قبلترش رو هم ده بار عرض و طول مصلا و دیوار بتونی رو گز کرده تا بتونه چفیهشو تبارک( تبرک) کنه، ولی نتونسته( اینجا: میدان مرجعیت. قبل از ستون ستون دویدن از جمکران تا حرم)#یاسینِ_من
@yasina_rahimi
join:[ble.ir/join/D7UTMoDWbx] ═══════𖠁❦༺✦༻❦𖠁═══════
@yasina_rahimi
۳۱۰
۶:۲۷
بعد از تشییع تهران، باتری من کاملا صفر شد. داشتم میرفتم سمت خونه محجوب. یه بنده خدایی هم ایستاده بود به مردم آدرس میداد. منم پرسیدم نزدیکترین مسیر به این آدرس کجاس. از روی نقشه تو گوشی داشت مسیر رو بهم نشون میداد که نقش زمین شدم. چندتا خانوم از چپ و راست اومدن کمک. نفسم درنمیومد. فقط شنیدم آقا آدرسیه از یاسین پرسید مامان مریضی خاصی نداره؟ اونم فورا گفت چرا چرا. مامانم مریضه. مرییییضضض. گفتن چی؟ گفت چند وقته سرفه میکنه! دِ آخه بچه
۴۰۴
۱۶:۰۳
نکته در چشمهایت بود.
چشمی که از احدی جز خدا نترسیده، محبتی جز مهر او را نخواسته، خشمی جز برای او نداشته، و قدمی جز برای او برنداشته.
این است که ما را دیوانه کرده
ما دلمان برای این چشمها تنگ میشود
چشمی که از احدی جز خدا نترسیده، محبتی جز مهر او را نخواسته، خشمی جز برای او نداشته، و قدمی جز برای او برنداشته.
این است که ما را دیوانه کرده
ما دلمان برای این چشمها تنگ میشود
۸۷۷
۶:۰۴
میدانستم که اشک مسیر حرکت را تعیین میکند. میدانستم تعیین مقصد، زمان رفت و برگشت و همسفرها هم حتی با حساب من جلو نمیرود. همه چیز متصل به صلاحدید اشک بود. به صلاحدید اشک بود که سینا لحظهی آخر سوار قطار شد و حتی یک تکه لباس اضافه نداشت. به صلاحدید اشک بود که مقصد از مشهد به تهران بعد به قم و دوباره به سمت تهران تغییر کرد. به صلاحدید اشک بود که به جای حوزه هنری و مجمع ناشران و خانهی محجوب و فهیمه و مریم و عاطفه و فاطمه و سعیده، مهمان بچههای باصفای امام صادق شدم دوباره. به صلاحدید اشک بود چون ماهیت اشک مستقل از عقل است و مرکز فرمانش دستی بر خزانهی رزق دارد. با هم همین را گفتیم و خندیدیم. که این معاشرت رزقمان بوده. گفتیم و خندیدیم در حالیکه چشمها ورم کرده و سرخ و شفاف و نمدار بود. چای میریختند و اشک داشتند. سفره میانداختند و اشک داشتند. حرف میزدند و اشک داشتند.کی عاشقتر از آنها بود؟ همینهایی که تا جنگ شروع شده بود، هدف هر لحظهی آن خونآشام بودند؟ گرای دقیق و مختصات مجتمع آموزشیِ امام صادق دست کی نبود که دست دشمن نباشد؟ راستهی سعادتآباد اساسا هدف بود از همان جنگ دوازده روزه. و از سالها قبل هدف بغض و کینهی خیلیها. از حتی همانموقعی که برایتان توی روایت خاطرات پل مدیریت نوشتم. کی عاشقتر از این زنان و دخترانِ بینام و نشان بود که تا شیپور جنگ را زدند، زودتر از همه فهمیدند یتیم شدند و عزیز از دست دادهاند؟ ولی با همان قلب از جا درآمده، کار جهادی بعدی را کلید زدند. تاریخ دقیق مراسم تشییع که درآمد، آرایش جهاد گرفتند. فرمهای اعلام داوطلبی برای خدمت به مهمانان عزادار که توزیع شد، اولین گزینهای که پر شد و دیگر جا برای بقیه نداشت، نظافت سرویس های بهداشتی بود. یعنی معلمها و کارمندان و کادر مجتمع آموزشی برای این کار که موقعیت پلارک میخواندنش، توی نوبت بودند. باید بودید و میدیدید که آن بانوان پاکیزه و اتوکشیده و وسواسی چطور با چکمه و دستکش و تی به جان سرویسها افتادهاند و جوری برق میاندازند که انگار تنها کارشان در عالم همین است. همین کاری که بهشان سپرده شده. همین کاری که حاضر نیستند حتی یک دقیقهاش را کم کنند و به کس دیگری بدهند. سه هفته روز و شبشان یکی شد تا بهترین شرایط پذیرایی و خدمترسانی را فراهم کنند. پنج طبقه را مثل دسته گل تمیز کردند. میز چای و صبحانه چیدند. استکانها را برق انداختند. ترموس چای و شربت و کلمن آب خنک را بغل به بغل ردیف کردند. بخش گشت ورودی و گیت را تنظیم کردند. میز یادبود را با اشک و آه چیدند و قاب پنج شهید را رویش گذاشتند. پرچم را سر درِ مجتمع زدند و از صبح شنبه ۱۳ تیر به حالت آماده باش درآمدند.
۲K
۸:۲۲
باید برخاست ….mp3
۰۴:۱۳-۹.۸۴ مگابایت
قلبشان توی مصلا بود و دور آقا میگشت ولی بی منت توی موقعیتی که برای انجام وظیفه تعریف کرده بودند، مستقر و منتظر رسیدن مهمانان بودند. ساعتی گذشت. و چند ساعت. دلشان شور افتاد:" پس چرا کسی نمیاد؟" و باز چند ساعت دیگر. هر ساعت سه هزار و ششصد بار دلشان پر میکشید تا مراسم وداعی که برقرار بود و برمیگشت. کم کم بغض کردند. بین ماندن و رفتن متحیر شده بودند. برای از دست رفتن هر ثانیهای که میتوانستند پیش آقای شهید باشند دلشان ریش میشد تا اینکه رفیق ما در جایگاه راهبرِ جمع، پنجرهی جدیدی از کشف و رشد برای بچهها باز کرد که: عَرَفْتُ آللّهَ سُبْحَانَهُ بِفَسْخِ العَزَائِمِ، منتظر مهمونا میمونیم. هرچی خیره، تو موقعیت انجام وظیفهاس" یکی از نیروهایی که رفته بود با دختر چهارسالهاش برگشت. موفرفریِ نیموجبی تا رسید خانم معلم را بغل کرد و گفت:" ممنون خاله که اجازه دادی دوباره بیایم خدمت کنیم"بغض توی گلوی خاله بالا پایین شد و دلش گرمتر به حرفی که خودش زده بود. اینجا که رسید انگار آن چیزی که باید میشد، شد. آن تغییر شیمیایی که باید رخ میداد. سلامٌ لهَمٍّ یرفّعنی«سلام بر غمی که مرا بزرگ میکند.» و مهمانها گروه گروه رسیدند. سفرهی سرتاسری پهن شد و بچهها کیف کردند از میزبانیِ کسانی که محبت سیدعلی به دلشان بود.
عزیزم، غم تو ما رو بزرگ کرد.
روایتی از میزبانیِ عارفانهی مجتمع آموزشی امام صادق( علیهالسلام). تهران.
@yasina_rahimi
join:[ble.ir/join/D7UTMoDWbx] ═══════𖠁❦༺✦༻❦𖠁═══════
عزیزم، غم تو ما رو بزرگ کرد.
روایتی از میزبانیِ عارفانهی مجتمع آموزشی امام صادق( علیهالسلام). تهران.
@yasina_rahimi
۳۷۶
۸:۲۴
تمام شهر را باید به تصویر تو آذین بست
به شیرینی لبخندت مگر چیزی در عالم هست؟
به شیرینی لبخندت مگر چیزی در عالم هست؟
۲۰۲
۱۳:۴۴
الان باید نماز بخونیم؟ بگیم سیدعلی ابن سیدجواد؟ 
۱۸۳
۱۶:۰۹