من ادمین جدید هسدم
۳.۱K
۷:۵۶
۳.۱K
۷:۵۶
میخوام براتون ی رمان تقریبا سکسی بزارم
۳.۱K
۷:۵۶
#خان_زاده#پارت1
از هر طرف صدای پچ پچ میومد.از خجالت سرم و پایین انداخته بودم و چیزی نمی گفتم اما توی دلم غوغا بود. قرار بود امشب خان روستای کرد نشین ها چند شبی رو خونه ی ما مهمون باشند اما همه می دونند خان برای پیوند زدن روابط، من رو برای پسر شهریش در نظر گرفته.خسته از نگاه ها از خونه ی کاه گلی مون بیرون زدم و به سمت پدرم که داشت مرغ ها رو برای ورود خان به مرغداری میفرستاد رفتم.با دیدنم لبخندی زد و گفت_حاضری دخترم؟الاناست که ارباب برسه.نمیدونستم چطور حرفم رو بزنم. با کمی این پا و اون پا کردن گفتم_آقاجان...میگن که ارباب من و برای پسرش در نظر گرفته.با خوشحالی سر تکون داد و گفت_آره.همای سعادت روی شونه ت نشسته دخترم...آخ.. چطور مقابل پدرم وایسم و بگم من دلم نمیخواد زن پسر شهری ارباب بشم.اون شهر درس خونده...خان زادست... از قبیله ی کردهاست... من دختر ساده ی روستایی چطور می تونم با چنین مردی ازدواج کنم؟با هزار سرخ و سفید شدن خواستم حرفم و بزنم که خاتون داد زد_ارباب اومد.تمام تنم عرق کرد. ارباب ماشین داشت. اون هم ماشینی که توی عمرم ندیده بودم.آخ آیلین مگه تو جز تراکتور و وانت مش رحمان ماشین دیگه ای دیدی؟ماشین با عظمت ارباب ایستاد.ترسیده پشت پدرم سنگر گرفتم.در ماشین باز شد و ارباب با ابهت پیاده شد.جرئت سر بلند کردن و نگاه کردن به خان زاده رو نداشتم.پدرم به پهلوم زد و گفت_برو داخل چشم سفید.سری تکون دادم و با دو پای اضافه فرار کردم.همه ی دخترا پشت پنجره ایستاده بودن.طیبه با به به و چه چه گفت_خان زاده رو ببین ماشالله رستم دستان میمونه.بیا آیلین..بیا نگاه کن که خوشخوشانت شده.به سمت شون رفتم و از پنجره سرکی به بیرون کشیدم.با دیدن خان زاده ی قد بلند و هیکلی صورتم از خجالت قرمز شد.انقدر قد بلند بود که من تا زیر زانوشم نمی رسیدم.طیبه خم شد و کنار گوشم گفت_خوب نگاش کن،قراره با خان زاده برای قبیله ی کرد ها وارث بیاری دختر...
۳.۲K
۷:۵۶
اینم پارت اولش
۳.۱K
۷:۵۷
10 لایک پارت بعد
۳.۱K
۷:۵۷
🥂Roman🥂





#خان_زاده #پارت1 از هر طرف صدای پچ پچ میومد.از خجالت سرم و پایین انداخته بودم و چیزی نمی گفتم اما توی دلم غوغا بود. قرار بود امشب خان روستای کرد نشین ها چند شبی رو خونه ی ما مهمون باشند اما همه می دونند خان برای پیوند زدن روابط، من رو برای پسر شهریش در نظر گرفته. خسته از نگاه ها از خونه ی کاه گلی مون بیرون زدم و به سمت پدرم که داشت مرغ ها رو برای ورود خان به مرغداری میفرستاد رفتم. با دیدنم لبخندی زد و گفت _حاضری دخترم؟الاناست که ارباب برسه. نمیدونستم چطور حرفم رو بزنم. با کمی این پا و اون پا کردن گفتم _آقاجان...میگن که ارباب من و برای پسرش در نظر گرفته. با خوشحالی سر تکون داد و گفت _آره.همای سعادت روی شونه ت نشسته دخترم... آخ.. چطور مقابل پدرم وایسم و بگم من دلم نمیخواد زن پسر شهری ارباب بشم. اون شهر درس خونده...خان زادست... از قبیله ی کردهاست... من دختر ساده ی روستایی چطور می تونم با چنین مردی ازدواج کنم؟ با هزار سرخ و سفید شدن خواستم حرفم و بزنم که خاتون داد زد _ارباب اومد. تمام تنم عرق کرد. ارباب ماشین داشت. اون هم ماشینی که توی عمرم ندیده بودم. آخ آیلین مگه تو جز تراکتور و وانت مش رحمان ماشین دیگه ای دیدی؟ ماشین با عظمت ارباب ایستاد.ترسیده پشت پدرم سنگر گرفتم. در ماشین باز شد و ارباب با ابهت پیاده شد.جرئت سر بلند کردن و نگاه کردن به خان زاده رو نداشتم. پدرم به پهلوم زد و گفت _برو داخل چشم سفید. سری تکون دادم و با دو پای اضافه فرار کردم. همه ی دخترا پشت پنجره ایستاده بودن. طیبه با به به و چه چه گفت _خان زاده رو ببین ماشالله رستم دستان میمونه.بیا آیلین..بیا نگاه کن که خوشخوشانت شده. به سمت شون رفتم و از پنجره سرکی به بیرون کشیدم. با دیدن خان زاده ی قد بلند و هیکلی صورتم از خجالت قرمز شد. انقدر قد بلند بود که من تا زیر زانوشم نمی رسیدم. طیبه خم شد و کنار گوشم گفت _خوب نگاش کن،قراره با خان زاده برای قبیله ی کرد ها وارث بیاری دختر...
فروارد کنید

۳.۱K
۷:۵۷
#خان_زاده#پارت2
صورتم قرمز شد و یک قدم به عقب رفتم.سمانه با دل سوزی گفت_سنش بالا میزنه آیلین تو هنوز هفده سالت هم نشده اما خان زاده کمه کم سی و پنج سالشه...سری به ترس تکون دادم و گفتم_من باهاش ازدواج نمی کنم..خاتون که حرفم و شنید پشت دستش کوبید و گفت_دیگه این حرف و نزن گیس بریده...ارباب خودش ازت خواستگاری کرده اگه با خان زاده ازدواج کنی تاج سرشون میشی ما هم به یه نون و نوایی میرسیم. روستا از این فقر نجات پیدا میکنه. تو که نمیخوای با خودخواهی اجازه بدی کل روستا توی این اوضاع بمونه؟
سکوت کردم...دستم و گرفت و گفت_چای ریختم بیا برای ارباب و خان زاده ببر بذار چشم خان زاده بهت بیوفته یک دل نه صد دل عاشقت میشه.
سکوت کردم.چه دل خوشی داشت خاتون. خان زاده هزار تا دختر شهری دیده بود من و با این لباس های محلی و این ریخت و قیافه نمی پسندید.تا بخوام اعتراض کنم سینی چای و به دستم داد و به سمت اتاق فرستادم.سینی توی دستم می لرزید. به اتاق رفتم و با صورتی از خجالت قرمز شده در و باز کردم به محض باز کردن در خان زاده رو روبه روی خودم دیدم. که گویا قصد بیرون اومدن داشت. با دیدنم صورتش جمع شد و از جلوم کنار رفت.دستام شروع به لرزیدن کرد. از خجالت حتی نمی تونستم یه قدم دیگه برم جلو.ارباب با دیدنم با به به چه چه گفت_ماشالا ماشالا چه دختر با کمالاتی بزرگ کردی علی.بابا با اشتیاق سر تکون داد و گفت_کنیز شماست. دخترم چایی رو بیار.خواستم یک قدم جلو برم که خان زاده گفت_اونی که به خاطرش وادارم کردی تا اینجا بیام اینه بابا؟سر جام قفل کردم. لحجه ش هم شهری و با کلاس بود.ارباب با چشم غره گفت_آیلین از هر نظر برای تو مناسبه!صدای طعنه آمیز خان زاده مثل پتک توی سرم کوبیده شد_من هیچی تو خودت راضی میشی این دختر برات وارث...حرفش و به حرمت بابام قطع کرد و با عصبانیت از اتاق بیرون زد.
۳.۲K
۱۱:۰۹
دلم میخواست زمین دهن باز کنه و من و ببلعه.ارباب با وجود گند کاری پسرش باز هم مفتخرانه سر تکون داد و گفت_جوونا جاهلن نمی دونن چی براشون خوبه چی بد.بابام هم با سادگی سر تکون داد و گفت_بله همین طوره ارباب... دخترم چایی ها رو بیار.با دست هایی لرزون چایی ها رو جلوشون گذاشتم. ارباب حینی که با تحسین نگاهم می کرد گفت_چای خان زاده رو ببر توی باغ.شوک زده به بابام نگاه کردم. اونم متعجب به ارباب چشم دوخته بود که ارباب گفت_نگران نباش پسرم چشم بد به دختر دهخدا نداره واسه این میگم که یه نظر هم و ببینن مهرشون بیشتر به دل هم بیوفته.ملتمسانه به بابام نگاه کردم اما اون با دو دلی حرف ارباب و تایید کرد و گفت_چای خان زاده رو ببر تو باغ عزیزم.کی می تونست جلوی بابا و ارباب زبون درازی کنه؟ناچار سر تکون دادم و بلند شدم.به محض بیرون رفتن از اتاق یه گله آدم ریختن سرم و هر کدوم یه سؤالی پرسیدن.رو به خاتون گفتم_بابا گفته برای خان زاده چای ببرم توی باغ.چشمای همه گرد شد ولی خاتون با خوشحالی گفت_چه بابات روشن فکر شده. بیا دختر دیگه چی میخوای؟تا حالا دیدی قبل ازدواج دختر پسر هم و ببینن؟حالا تو این فرصت و داری دل خان زاده رو ببری تا برای گرفتنت مشتاق بشه.دو تا سیلی کوتاه به صورتم زد و گفت_بذار لپات گل بندازه شکمتم بده تو و صاف راه برو آفرین بدو تا چای سرد نشده اصلا میخوای یکی دیگه بریزم روشم برگ گل بندازم بگه چه دختره سلیقه منده؟مخالفت کردم و زیر نگاه همشون بیرون زدم.خان زاده زیر درختی با گوشیش مشغول بود و هی بالا میگرفتتش!دمپایی هام و پوشیدم و به سمتش رفتم.با صدای پام برگشت.سرم و پایین انداختم اما نگاه سنگینش و حس می کردمبا عصبانیت غرید_این قبرستون یه خط آنتنم نمیده؟با صدای ضعیفی گفتم_خونه ی ما تلفن ه...حرفم و قطع کرد_لازم نکرده...چی میخوای؟زیر نگاهش کم آوردم... خدایا عجب گرفتاری شدیم.نتونستم حرف بزنم به جاش سینی رو جلوش گرفتم و اون با همون خشمش جواب داد_کی گفت برام چای بیاری؟ بابام؟گوش کن دختر جون لازم نیست انقدر مطیع بقیه باشی.عاقل باشی می فهمی من تو رو نپسندیدم که هیچ رغبتم نمیکنم با تویی که سبیلات از من کلفت تره برم زیر یه سقف چه برسه اینکه بخوام تو رو به عنوان مادر بچم قبول کنم...هه...اینا رو گفتم زیاد رویا بافی نکنی. کسی بخواد برای اون قبیله وارث بیاره یه دختر خوشگل و شهریه نه یه عقب مونده ی روستایی
۳.۳K
۱۱:۰۹
اینم 2 تا پارت تقدیم نگاهاتون
۳.۳K
۱۱:۰۹