در کتاب فرهنگ فارسی عامیانه، در توصیف واژه «قِر» آمدهاست: حرکت عشوهآمیز، چرخشی که برای دلبری به اندام خود دهند. «قِروپُز» به معنای آراستگی ظاهری فرد، «قِرو غمزه» به معنای لوندی و عشوهگری، «قِروفِر» به معنای خودآرایی به شکل مفرط.
در تمام ترکیبهای مرتبط با «قِر» ابوالحسن نجفی در پرانتز یک توضیح آورده: (به لحن تحقیر!) در حالیکه در اصلِ لغتِ «قِر» چنین توضیحی نیامده است. پس «قِر» داشتن در ذات خود تحقیر ندارد که هیچ، بسیار جذاب و خواستنی است. اما چه میشود که وقتی از آن در توصیف دیگری استفاده میکنیم لحن تحقیر دارد؟ واقعا مهم استها! باید عمیق شد در آن.
از موضوع پرت نشویم، من میخواستم درباره مزایای کانالها و گروههای خانمهای قری بنویسم! همانجایی که «آقایی» سایه بالاسرمان است و«خانمی» تنها عشق زندگی!
توی این رسانهها یاد میدهند چه پیامهایی برای «همسری» بفرستیم که روحش شاد بشود: «آغوشِ تو، تخفیفِ عمر من است» ...یا ایده عکس پروفایل به ما میدهند: «انگشترت را بگذار روی حرف اول اسم همسری روی کیبورد کامپیوتر یا لپتاپت و عکس بگیر» !یا یاد میدهند: «نگو با کی چت میکنی؟ بهجاش بیشتر بهش محبت کن!» کلی های ایموجی های قلب و بوس و رقص و ذوق و آغوش و ... که ممکن است شما با خواندن و دیدنشان اعصابتان اعوجاج کند و عُق بزنید از سطح لوسی مطالب!
اسم جامعه شناسانهاش میشود «لمپنبازی» .
این شبکهها موضوع تمسخر و خنده خیلیها و مورد نقد و انتقاد بسیاری از روشنفکران و علمگراهاست. و باور عمومی این است که مخاطبان آنها سطح سواد کمی دارند و این آموزشها بیفایده است و همهاش خالهزنک بازی است و حماقت.
من هم تا همین چندوقت پیش از دسته همین باکلاسهایی بودم که با لحن تحقیر، یا به وقت شوخی، درباره رفتارهای سطح پایین از واژه «مثل خانمهای قری شدی» ، «همین مونده بود توصیههای قریها رو گوش کنم» یا «اینها رو تو کانال خانمهای قری خووندی؟!» استفاده میکردم و اصلا نزدیک شدن به این شبکههای اجتماعی را دون شان خودم میدانستم. البته هنوز هم نزدیکش نمیشوم اما دیگر دیده تحقیر ندارم!
این تغییر نگرش راهم مدیون دوستی هستم که ادمین یکی از این کانالهاست. و پیامهای تقدیر و تشکر مخاطبانش را از تاثیر انجام ایدههای دلبری در زندگیمشترکشان، به من نشان داد.
از شما چه پنهان، اولش حتی در دلم خندیدم و گفتم این کارها رنگ زدن یک بنای پوسیدهاست. خود را گول زدن است. آدمی یا عشق دارد یا ندارد. این مسخرهبازیها چیست؟!
اما در مواجهه بیشترم دیدم نه. خیلی وقتها هم میشود که زن و شوهر مشکل چندانی با هم ندارند؛ و مشکل در ملال و روزمرگی است. لذا کمی مهرورزی و رمانتیک بازی و خانم قری بودن؛ میتواند حال زندگیِ مشترک را بهتر کند.(شاید همان زنانگیای که خودم گمش کردهام...)
تغییر مهمتر را چند گفتگوی مجازی با مخاطبان آن صفحات در من به وجود آورد. وقتی شرححال زندگیشان را دادند و دیدم ای بابا اینقدر بنای این زندگی کجوکول است و گرهها آنقدر در هم پیچیده. و نه زن راهی جز ماندن دارد و نه مرد توان طلاق دادن؛ که باید یک جوری دوام بیاورند در آن زندگی و خودشان هم میدانند اینها دوا نیست اما با قری بودن انگار مسکنی میگذارند بر روی درد!
فکر میکنم هر کسی،در هر نقطهای که نشسته، بهترین راه حلش را یافته. و من چگونه میتوانم بیتفاوت به شرایط اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و خانوادگیِ او برای او دستورالعمل تجویز کنم؟!...#خانم_قری#زندگی_مشترک#زهرا_نوشت#روزانه_نویسی.
۱۱۸
۱۸:۲۳
آخرین روز تابستان تمام شد. تابستانی عجیبغریب اما دوستداشتنی.
حسم به ۳ ماه گذشته در کل خوب است، گرچه در گذر روزها غرغر زیاد داشتم.
وضعیت معلق جنگ، زندگی را هم معلق کرده بود. بنابراین از آن برنامهریزیهای دقیق و فشرده همچون سالهای قبل خبری نبود. یعنی یک فراغت زمانی برایمان بود که چندان هم در عمل فرصت فراغت پیش نیامد.
خیلی روزهایمان به مراقبت گذشت. آسیب زانوی خواهر و بعددو تا جراحی در خانواده، شکلِ زیستجمعی را خیلی از روزها برایمان رقم زد.
بعضی وقتها خسته میشدیم از این زیست جمعی، سروصدای بچهها، کارزیاد و خانهای که مرتب نمیشود. بعضی روزها دلتنگ تنهاییها و بیکاری های توی خانه خودمان میشدیم و غرغر میکردیماما حس امروز من به کلیت این ۳ماه ، لبخند است، امید و شکر بیکران.
شکر برای برکت حضور پدر، درک محبت مادر، مشمول رحمت خواهرها شدن. شکر بابت پسرانی که میوه دلم هستند و همسری که دوستش دارم و دوستم دارد.
شکر بابت تکتک دوستانی که آب روان هستند، دورند، اما هستند و من از تشعشع خورشید لطفشان بهرهمندم .
شکر از خداوندی که اکسیر محبت را در من و اطرافیانم جاری کرد و چه نعمتی بالاتر از این؟
یک شُکر تو از هزار نتوانم گفت...
..#روزانه_نویسی#شکر_نعمت#زهرا_نوشت
۱۴۴
۱۹:۰۹
اول مهر در خاطرهی دانشاموزیِ من خوب نیست. دوستش ندارم. بغیر از ۴ سال، از ۱۲ سال تحصیلم، بقیهاش تلخ بود، استرسآور و دوستنداشتنی.
هرگز دلم نخواسته برگردم پشت آن میز و نیمکتها، کوچک شوم و چند دقیقهای از آن روزها را تکرار کنم.
وقتی مادر شدم، دلم نخواست خاطرهی من ، در بچههایم تکرار شود. پس خیلی فکر کردم که گره کار کجا بود؟! و آن چند سالی که مدرسه رفتن برایم خوشایند بود، چه فرقی داشت با بقیه سالها؟
اولین جواب برمیگشت به غیرانتفاعی رفتنم در آن سالهای خوب. و سوال عمیقتر این بود که مگر مدارس غیرانتفاعی چه خبر بود؟
این حرفها که می.خواهم بگویم نتیجهی سالها تدبر درونی است.
من در خانواده فرهنگی زیست میکردم، مبادیآداب و بسیار در چهارچوب اخلاق.اهل دروغ، حاضرجوابی، مسخره کردن و ... نبودم و چنین چیزهایی را در جهان اطرافم ندیده بودم و بلد نبودم در مقابل چنین افرادی چگونه باید واکنش نشان دهم. پدر و مادرم هم بلد نبودند.
من بیسروزبان بودم در جمع مدرسه دولتی. در جو غالب آنجا .با ادبیات آن جمع آشنا نبودم.علایقم به آنان شبیه نبود.سبک کلامیام بسیار آراسته و درچارچوب بود.از آن شیطنتهای سن نوجوانی نداشتم و تو فکر کن که چقدر سخت است هر روز وارد جمعی بشوی که احساس غریبگی کنی.
اما آن ۴ سال خوبِ من مربوط به مدرسهای بود که جو مذهبی داشت، خانواده ها اغلب فرهنگی بودند، طبقهی اقتصادیمان شبیه به هم بود و...
بچهها در آنجا اهل کتاب خواندن، شعرخواندن، نماز خواندن، مودب حرف زدن و ... بودند.در آن ۴ سال من میدرخشیدم. واقعا سر دوستی با من دعوا بود توی مدرسه!...من از مرور زندگیام چنین درسی گرفتم:
اگر میخواهم بچه ام را مدرسهی دولتی بفرستم، باید به او مهارتهای قلدری کردن و مقابله با آن، چند تا فحش، کلهخر بودن و... را هم حتما یادش بدهم...بسازم او را برای یک جنگ تمام عیار با آدمهای متفاوت.
نمیشود یک بچهی پاستوریزه را فرستاد توی یک جمع چندین رنگ!
و تصمیمم بر آن شد که بچههایم را حتی با هزینهی کمرشکن آن، بفرستم بهترین مدارس.
نمیدانم بعدها، پسرها این انتخاب ما را چگونه تحلیل میکنند .اما میدانمهرکسی، در هر زمانی، به اندازه توانایی و دانشش سعی میکند بهترین تصمیم را بگیرد.چه پدرومادر من در آن روزهاچه من و همسرم در این روزها...
..#روزانه_نویسی#مدرسه_غیرانتفاعی#نوجوان#زهرا_نوشت
۹۷
۲۱:۳۳
۲ #مهر_۱۴۰۵
این ۲_۳ روز نوشتن برایم سخت شده. احتمالا شما هم ان را در شیوهی نوشتاری و لحن کلامم حس کردهاید.دیشب به وقت خواب خیلی فکر کردم چه بلایی به سرِ روانیِ قلمم و جوشش درونیام آمده. بعد از بررسی متغیرهای جدید در این چند روز به نتیجهای رسیدم که فکر میکنم تا اندازه ای درست باشد.
این چند روز درگیر دورهای از آموزش نوشتن هستم با عنوان" نوشتهی سست، نوشتهی تندرست".در این دوره آثار فاخر زبان فارسی را با عینکی متفاوت از همیشه میخوانیم. به عنوان یک متن آموزشی و قابل تقلید.فردوسی، حافظ یا سهراب را از آن تخت پادشاهیِ ملک ادبیات پایین آوردهایم و تلاش میکنیم از آنها الگو بگیریم که نوشتهی ما هم مزین شود به فاخر بودن نوشتار آنها.یک چیزی در این میانهها که:اگر فردوسی، بله! چرا من نه؟!
مثلا هنر غالب در شیوهی حماسی، بزرگنمایی و تغییر سایزها ست. آنهاست که توجه ما را به خود جلب میکند.خب تغییر سایز را که من هم میتوانم انجام دهم، پس انجام میدهم!
البته تئوریاش اینقدر راحت است، در عمل کار سختی است. به نظرم میرسد باید شیوهی اندیشیدن را تغییر دهم تا به لطافت سهراب برسم، تا قلمم به ان سمت برود، نمی دانم...
فعلا ذهنم خیلی مشغول است، مدام دارم هر کلمه و جملهای را تحلیل میکنم تا کشف کنم شیوه های مختلف نوشتن را.
به گمانم مشمول ضرب المثل "کلاغ خواست راه رفتن کبک را یاد بگیرد راه رفتن خودش را هم فراموش کرد"، شدهام!
..#روزانه_نویسی#نوشتن#زهرا_نوشت
این ۲_۳ روز نوشتن برایم سخت شده. احتمالا شما هم ان را در شیوهی نوشتاری و لحن کلامم حس کردهاید.دیشب به وقت خواب خیلی فکر کردم چه بلایی به سرِ روانیِ قلمم و جوشش درونیام آمده. بعد از بررسی متغیرهای جدید در این چند روز به نتیجهای رسیدم که فکر میکنم تا اندازه ای درست باشد.
این چند روز درگیر دورهای از آموزش نوشتن هستم با عنوان" نوشتهی سست، نوشتهی تندرست".در این دوره آثار فاخر زبان فارسی را با عینکی متفاوت از همیشه میخوانیم. به عنوان یک متن آموزشی و قابل تقلید.فردوسی، حافظ یا سهراب را از آن تخت پادشاهیِ ملک ادبیات پایین آوردهایم و تلاش میکنیم از آنها الگو بگیریم که نوشتهی ما هم مزین شود به فاخر بودن نوشتار آنها.یک چیزی در این میانهها که:اگر فردوسی، بله! چرا من نه؟!
مثلا هنر غالب در شیوهی حماسی، بزرگنمایی و تغییر سایزها ست. آنهاست که توجه ما را به خود جلب میکند.خب تغییر سایز را که من هم میتوانم انجام دهم، پس انجام میدهم!
البته تئوریاش اینقدر راحت است، در عمل کار سختی است. به نظرم میرسد باید شیوهی اندیشیدن را تغییر دهم تا به لطافت سهراب برسم، تا قلمم به ان سمت برود، نمی دانم...
فعلا ذهنم خیلی مشغول است، مدام دارم هر کلمه و جملهای را تحلیل میکنم تا کشف کنم شیوه های مختلف نوشتن را.
به گمانم مشمول ضرب المثل "کلاغ خواست راه رفتن کبک را یاد بگیرد راه رفتن خودش را هم فراموش کرد"، شدهام!
..#روزانه_نویسی#نوشتن#زهرا_نوشت
۱۲۴
۱۰:۳۲
بیمقدمه میروم سر اصل مطلب. به مردان هم کاری ندارم.
یعنی نمیفهمند وقتی دارند به فلان شخصِ نظام انتقاد میکنند و چنان فحشی را میچسبانند دنبالهی نام او، دارند بیحرمتی میکنند به خودشان و جنس زن؟!
جالبیِ ماجرا اینجاست که اینان مثلا فعال فرهنگیاند؛ طرفداران حقوق زنان، کسانیکه دم از زن، زندگی، آزادی میزنند؛ و به طرز تعفنآوری مدام در شوخی، جدی، نقد، تشویق و... از این واژهها استفاده میکنند.
چنانچه همین حالا هم داریم شیوع این رکیکگویی را حتی در افراد فرهنگیای که انتظارش را نداریم میبینیم!
من به اندازه ی سهم خودم میخواهم خواهش کنم که بیایید نگذاریم رکیکگویی قبحزدایی شود.
ما باید با مقابلهی مستقیم با چنین فرهنگی ، و دادن تذکرهای اخلاقی به چنین زنانی، عملِ فحش جنسی دادن را با موضوع هتک حرمت زنان پیوند دهیم و گفتن و شنیدن آن را در دستهی اعمال خشونت بر زنان تعریف کنیم.
..
#خشونت_بر_زنان#فحش_جنسی#آزادی_زنان#اعتراض_زنانه#زهرا_شیخ
۱۲۹
۱۵:۵۲
امروز، صدای درونم صبح مرا با یک غر آغاز کرد، با یک حسِ ناکامی از نداشتن درآمد و شغل ثابت و در شأن.
انگار همه چیز سیاه شده بود، دیگر چیز مثبتی در زندگیام نبود.
بعد همین جور که لقمههای صبحانهام را میجویدم فکرکردم کجا کمکاری کردهام؟ چقدر از این موقعیتِ بد، سهم من وچقدر سهم شرایطی است که در کنترل من نیست؟! ومهمتر از همه انکه: آیا واقعا اوضاع انقدر که من حس میکنم بد است؟!...نه! واقعا اوضاع آنقدر هم بد نبود!
من در عصر "ازخود بیگانگیِ" انسانها از کاری که انجام میدهند، توانسته بودم کاری را انتخاب کنم که دوستش دارم، که برایش شوق دارم، که برایم لذت آفرین است. ووخودم را از "ماشین شدن"حفظ کنم!
در زمانهای که مارکس معتقد است "کار" دیگر معنای زندگی آدمها و در خدمت انسانها نیست، بلکه این انسانها هستند که تبدیل به قطعات تولید برای "ماشینِ کار" میشوند؛ کار من، معنای زندگی من است و چه ارزشی بالاتر از این؟! ...
بنا به شرایط، زمان یا بزرگنمایی رسانه است که درد، چنین دردناک بر جان ما وارد میشود!...
واقعیتسنجی، مشکل شغلی یا مالیِ مرا حل نکرد، اما احساس مرا به توازن رساند.
حالا من تصویری که از شغلم دارم روشنتر است: آزادی در کار، حس لذت و شوق در لحظات مطالعه، حس معنا آفرینی در لحظهی خلق اثر و در کنارش شغلی که ثابت نیست و درآمدی که کم است.
تا عصر که این تصویر برایم کامل شد، مشکلی حل نشده بود، اما حسم خیلی تغییر کرده بود.
حتی حس شعف و آزادی از داشتن چنین شغلی و حس اطمینان از چنین انتخابی داشت غلبه میکرد بر آن حس ناکامی.
...از صبح دارم فکر میکنم مشکل بسیاری از ما و جامعهی ایرانی در همین "عدم تناسب حس ناکامی با واقعیت پدیده" هاست.
حتی برای موضوعِ شکاف بین مردم و نظام هم این ایده به ذهنم آمد:
نظام به طور قطع اشتباهات فاحشی دارد، اما اگر آن را در یک بستر واقعی(نه آرمانی) نگاه کنیم، آیا میزان خشم برخی از افراد(میل به براندازی به هر قیمت) با واقعیت عملکرد نظام سیاسی جمهوری اسلامی ایران تناسب دارد؟!
....#روزانه_نویسی #ناکامی#اشتغال#زهرا_نوشت .
۱۱۳
۲۳:۱۷
میگوید تمام رمانهای عاشقانه را خوانده و حتی یک رمانی هم در دفتری نوشته.
با خودم فکر میکنم حتما تجربه عشق نافرجامی را از سر گذرانده و بقایایش در قلبش، تبدیل به داستان شده.
کمی مکث میکنم در پرسش، تنها نیم ساعت است که با هم آشنا شدهایم. شک دارم که سوالم ورود به حریم خصوصی باشد با این حال دلم طاقت نمیآورد و فرضیهام را با او مطرح میکنم.
میگوید: «نه! اصلا! من هرگز تجربه عاشق شدن یا معشوق بودن نداشتهام. همیشه فکر میکنم دخترهای دیگر چه داشتند که من نداشتم که در تمام عمرم یک نفر هم عاشقم نشد! »
صداقت کلامش متعجبم کرده.
تلفنش زنگ میخورد و بی حوصله جواب میدهد: «بیرون کار داشتم؛ مرغ آماده است توی یخچال، فقط بگذار روی گاز تا من بیام» نمیدانم آن طرف خط چه میگوید، زن ادامه میدهد: «خب صبر کن تا بیام!»
موبایل را میگذارد توی کیفش و میگوید: «دختر ۱۵ ساله یه گاز روشن نمیکنه که یه ساعت دیگه باباش میرسه، غرغر نکنه!»
بقیه راه انگار مونولوگ اوست با خودش در حضور من. شرح دخترانگیای که دیده نشده، خواسته نشده و بعد تحمل زندگیمشترک ۲۰ سالهای که ظاهرش بد هم نیست اما دلش در آن هرگز روشن نبوده...
دوباره با جدیت رو به من میکند و میپرسد چه جور بعضی دخترها شانس دارند و مردی عاشقشان میشود؟!...
از آن روز این سوال زیاد در ذهنم میچرخد. به نظرم این سوال در ذهن زن و مردهای بسیاری هست گرچه دربارهاش سکوت میکنند.
هنوز جواب قطعی برایش پیدایش نکردهام. شاید واقعا عشق، بیشتر «شانس» باشد. یک «آن» در تقدیر ما. شاید باید در پیشانیات نوشته باشند. اما یک شاید نصفهنیمه هم دارم و آن در «گشودگی» است.
اتفاقا نوع عاشقانگی هم در همین نوعِ گشودگی رقم میخورد؛ گشودگیِ تن، عشق جنسی را با خود دارد؛ گشودگی کلام، عشق مبتنی بر گفتگو را و... .
اما موضوع اینجاست که باید خودِ ما نیز جایی کاری کنیم. یک روز، پنجرهای باز کنیم برای ارتباط. و این کار آسانی نیست. پس شجاعت قابل توجهی هم باید وجود داشته باشد و توانایی مقابله با خطر!...اینها مقدماتی است که هرگز در رمانها و خاطرات عاشقانه گفته نمیشود.
چیزی گفته و شنیده نمیشود درباره آن لحظهی دل به دریا زدن «در شب تاریک» و «بیمِ موج» و «گردابی هایل» . و شاید همین بوده که حضرت حافظ فرموده:«کجا دانند حالِ ما سبکبارانِ ساحلها؟!»
..#زهرا_شیخ#جستار_روایی#دوست_داشته_شدن#زنانگی#گشودگی
۱۲۳
۱۹:۲۴
چند وقت پیش فیلمی دیدم با عنوان «the tast of thing»
در پیشنهادهای یک پیج با عنوان «فیلمهای حالخوب کن» پیدایش کرده بودم. و چقدر حالم خوب بود بعد از دیدن فیلم...حالم خوب بود اما نمیدانستم دقیقا چه چیز در آن فیلم ، حال آدم ها را چنین خوب میکند؟ فیلمنامه؟ بازیِ خوب بازیگران؟ حرکتهای آرام دوربین؟ بازیِ نور در شیوهی روایت؟همهی اینها بود و چیزی بیشتر از اینها هم بود.(خطر اسپویل!)
زوج آشپزی که ۲۰ سال در کنارهم آشپزی میکنند ، و بهرغم دوستداشتن دوسویه، زن راضی به ازدواج نشده... زن میمیرد و مرد ابتدا فکر میکند زندگیاش تمام شده ... سکانس پایانی فیلم، زن از مرد می پرسد: «من زنتم یا آشپزت؟!» مرد میگوید: «آشپزم!» ...و بیننده در شوکی عمیق میرود تا در خلوتش به معنای این جمله فکر کند! نمیدانم. شاید دیگران باهوشتر از من باشند در فهم اینکه چرا مرد میگوید: «آشپزم!» و زن خوشحال میشود از این جمله مرد!
چند ساعت اول اصلا درک نمیکردم که منظور حقیقی را. گمانم برد به حفظ استقلال و هویت زن، اما اخر جای این دست مفاهیم که اینجا نبود، در یک عاشقانهی آرام!
برای من، به طور قطع تجربهی زیستهام بود که این سکانس را برایم معنا کرد:
در لحظهای که عشقنامیرا به آدمِ میرا گره میخورد!
و اگر عشق، یکسره به آدم میرا گره بخورد، بعد از نقص معشوق، بیوفایی، دوستنداشته شدن از سوی او، یا مرگش، چه بلایی بر سر ما میآید؟!...عشق نامیرا در این فیلم «آشپزی» است. آشپزی کردن است که زن و مرد را تبدیل به جسم و روحی واحد کرده. زن آگاه است به اصالت عشق. مرد اما نه! مرد در طلب وصال است، تا معشوق را در کمال خویش داشته باشد و زن میداند کمال عشق در جاودانگی است. او واقف است که جاودانگی کجاست و از ازدواج پرهیز میکند.
شاید بشود اسمش را گذاشت «معنای زندگی». معنای زندگی باید چیزی از جنس هنر، ادبیات، ورزش، عرفان یا ... باشد. چیزیکه بتواند ما را از پس لحظات سخت، تنهایی و استیصال سالم به در برد......اما خب راستش برای حال خوب گرفتن از این فیلم لازم هم نیست اینقدر فلسفی فکر کنیم. همهی ما به وقت تماشا حس میکنیم نجاتبخشیِ عشقِ نامیرا را که از عشقِ میرا برایمان مانده. میبینیم بقای عشق را حتی پس از مرگ معشوق!
...#عشق_جاودانه#نامیرا#thetasteofthings#فیلم_نویس#زهرا_شیخ.
در پیشنهادهای یک پیج با عنوان «فیلمهای حالخوب کن» پیدایش کرده بودم. و چقدر حالم خوب بود بعد از دیدن فیلم...حالم خوب بود اما نمیدانستم دقیقا چه چیز در آن فیلم ، حال آدم ها را چنین خوب میکند؟ فیلمنامه؟ بازیِ خوب بازیگران؟ حرکتهای آرام دوربین؟ بازیِ نور در شیوهی روایت؟همهی اینها بود و چیزی بیشتر از اینها هم بود.(خطر اسپویل!)
چند ساعت اول اصلا درک نمیکردم که منظور حقیقی را. گمانم برد به حفظ استقلال و هویت زن، اما اخر جای این دست مفاهیم که اینجا نبود، در یک عاشقانهی آرام!
برای من، به طور قطع تجربهی زیستهام بود که این سکانس را برایم معنا کرد:
و اگر عشق، یکسره به آدم میرا گره بخورد، بعد از نقص معشوق، بیوفایی، دوستنداشته شدن از سوی او، یا مرگش، چه بلایی بر سر ما میآید؟!...عشق نامیرا در این فیلم «آشپزی» است. آشپزی کردن است که زن و مرد را تبدیل به جسم و روحی واحد کرده. زن آگاه است به اصالت عشق. مرد اما نه! مرد در طلب وصال است، تا معشوق را در کمال خویش داشته باشد و زن میداند کمال عشق در جاودانگی است. او واقف است که جاودانگی کجاست و از ازدواج پرهیز میکند.
شاید بشود اسمش را گذاشت «معنای زندگی». معنای زندگی باید چیزی از جنس هنر، ادبیات، ورزش، عرفان یا ... باشد. چیزیکه بتواند ما را از پس لحظات سخت، تنهایی و استیصال سالم به در برد......اما خب راستش برای حال خوب گرفتن از این فیلم لازم هم نیست اینقدر فلسفی فکر کنیم. همهی ما به وقت تماشا حس میکنیم نجاتبخشیِ عشقِ نامیرا را که از عشقِ میرا برایمان مانده. میبینیم بقای عشق را حتی پس از مرگ معشوق!
...#عشق_جاودانه#نامیرا#thetasteofthings#فیلم_نویس#زهرا_شیخ.
۸۸
۱۰:۲۷
امروزم جان گرفت به خواندن "سوانحالعشاق".
انگار واژهها نسیم بودند.
وقتی از دهانم خارج میشدند، هوای راکد اتاقم تکانیمیخورد، لطیف میشد، صورتم را نوازش میکرد.
انگار واژهها نور بودند، چشمم که تماشایشان میکرد، پُر سو تر میشد، چشمانم روشن میشد.
در تلفظ واژهها، طعم شیرینی بر زبانم حس میکردم، یک شیرینیِ خاص، همانکه مولوی تعبیرش میکند به "قوتِ" دلِ حقجو!
دوست داشتم تکتک واژهها را ببلعم.
...معمولا به وقت چنین خواندنهایی حسرت تجربه نکردن آنها مرا غمگین میکرد، اما دیگر نه.
لبخند داشتم به وقت خواندن، لذت به منتهای آن.
با خودم فکر میکنم دست ما که به قامت بلند عشق نمیرسد، تماشا کردنش چه زیباست...
#روزانه_نویسی#سوانح_العشاق#احمد_غزالی#زهرا_نوشت .
۱۰۹
۲۰:۱۳
دیگر خبر نمیخوانم. راستش حتی دیگر کتب علمی و مقاله و نظریه نمیخوانم. متصل شدهام به جهان شعر و ادبیات و داستان.
حتی روزانهنویسیهایم هم رنگ اجتماعی ندارند. انگار منم و دنیای کوچک پیرامونم.
نمیدانم قیمت طلا و دلار چقدر شده، یا قیمت روغن و ماست. با اولویتهای زندگی شروع میکنیم به خرید تا ببینیم چه میماند برای ادامه دادن و راستش چیزی هم نمیماند.
چیزی نمیماند و من حتی دیگر به ماندنِچیزی فکر نمیکنم.
پریشب غرق شده بودم در غزلیات سعدی، جوری حیرت زده بودم از شدت زیبایی زبان و تصویر که به جاست بگویم: من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر...
دیشب مقالات شمس را خواندم و عجب ... . مرا قوت درک آن بسیار کم بود اما بینصیب هم نبودم.
امروز اتفاقی کتابی افتاد دستم از زندگینامه محیالدین عربی. «گاه ناچیز مرگ» نوشته محمدحسن علوان.
همان اول انس گرفتم به قلم نویسنده. روان و صمیمی و باورپذیر از زبان محیالدین داشت زندگیاش را میگفت. و به نظرم چنین چیزی ممکن نیست مگر اینکه نویسنده توانسته باشد محیالدین را زیست کند....
اما از عصر یک جور حس بدی افتاده به جانم، که خب این فراغت از دنیا، بیخیالِ جهان زندگی کردن، خودخواهانه نیست؟
رفیقی دارم که همیشه با آن زبان تند و تیزش علما و عرفا را به هیچ میگیرد و با طرح این پرسش که حالا اینقدر تجهد و ریاضت و کسب علم کردند، کدام گره را توانستند از زندگی بشریت گشوده یا چه دردی از مردم را توانستهاند دوا کنند؛ چنین سبکِ زیستنی را از ارزش خالی میکند.
من اما این دست آدمها را دوست دارم و همینقدر خواندنشان هم برایم حس شعف و گشایش روحی دارد.
هرچند مرا یارای این تقواورزی نیست و عشق، جانم را خالی نکرده از غیر. اما خب هروقت کار و بارم میافتد به این دست نوشتهها، سرم پر میشود از صدای دوست و این خوشایند است مرا....با این حال از عصر حالم گرفته است که چقدر باید آدم بیربطی باشی که در شرایط امروز جامعه ، در این دردهای پنهان و آشکار، هرشب سر در گریبان خود کنی و از خود بنویسی؟...نمیدانم. شاید هم اصلا کار درست همین باشد. در جاییکه گشایشی از سمت من وجود ندارد چرا باید از جنگ و فقر و بیکاری و ... بنویسم؟ که نفت بریزم روی آتش؟
یا بیایم از سعدی بگویم، از عشق، از جاودانهها، از آن چیزهایی که میتوانند قوت جان باشند، معنای زندگی؟!
چیزهایی که دغدغهزیستنمان را ارتقا دهند از سطح آب و خوراک و سفر و ... به مرتبهای بالاتر؟!
شاید که فراموش کنیم قیل و قال عالم را .
که جانمان آرامش بگیرد، که بنشینیم لب رودخانهی آنانکه متصل شدهاند به بینهایت، به ازل، به ابد؛ و کمی لب تر کنیم به حیاتی دیگر......حتی اگر همه ی اینها افسانهای بیش نباشند؛ بودنشان چه ضرری برای ما دارند؟ حتی اگرگرهگشایی نکنند، گرهای اضافه میکنند؟ حتی اگر اتصال ما را قطع کنند به واقعیت زندگی، آیا چیز مهمی را از دست دادهایم؟!...نمیدانم...
..#محی_الدین_عربی#محمد_حسن_علوان#گاه_ناچیز_مرگ#غزلیات_سعدی#مقالات_شمس#روزانه_نویسی #زهرا_نوشت .
۵۰
۱۹:۵۶