غیرت داشتن روی نوشتههام، عادت بدیست که از زمان نوشتن برای مطبوعات برای من مانده. اینطوری بود که هر خطخطیای که روی هر ورقپارهای میکردم، جخ امروز و فردا بالاخره جایی پیدا میشد که چاپش میکرد و بابتش حقالتحریر هم میداد، هرچند رقمی خندهدار. این شد که اینطور برایم جاافتاد که هرآنچه با این قلم زرین مینویسم، خوانده میشود، استفاده میشود. اگر نمیشد یعنی کلمه هرز رفته و این دور از غیرت بود. گمانم این بود هرگاه قلم بر کاغذ معاشقه میکند الا و لابد است که فرزندی صحیح و سالم زاده شود و پیش چشمت ببالد و جایزهها و لایکها را نصیبت کند.
فیلمنامهنویسی اینطوری نیست. فرزندان بسیاری لنگ و لوچ زاده میشوند و کنار خیابان رها میشوند! بهترین فیلمهای جهان، دنیاهای موازیای بودند گاه با آغاز و پایان یکسره متفاوت. توی یکی سرباز رایان مرده، توی دیگری میلر. توی یکی چارلی ببیت، سرپرستی برادر اوتیسمیکش، ریموند را بدست آورده، توی دیگری با قلبی آرام رهاش کرده. فیلمنامهنویس انقدر دلگنده است که صدصفحه، صدصفحه مینویسد و کنار میگذارد. انقدر هرجایی که هرکس از راه میرسد دست توی نوشتهاش میبرد، کارگردان، تهیهکننده، حتی بازیگر و برای ما حتی سیستم. همین است که هست.
فیلمنامهنویسی اینطوری نیست. فرزندان بسیاری لنگ و لوچ زاده میشوند و کنار خیابان رها میشوند! بهترین فیلمهای جهان، دنیاهای موازیای بودند گاه با آغاز و پایان یکسره متفاوت. توی یکی سرباز رایان مرده، توی دیگری میلر. توی یکی چارلی ببیت، سرپرستی برادر اوتیسمیکش، ریموند را بدست آورده، توی دیگری با قلبی آرام رهاش کرده. فیلمنامهنویس انقدر دلگنده است که صدصفحه، صدصفحه مینویسد و کنار میگذارد. انقدر هرجایی که هرکس از راه میرسد دست توی نوشتهاش میبرد، کارگردان، تهیهکننده، حتی بازیگر و برای ما حتی سیستم. همین است که هست.
۱۱۷
۲۰:۳۳
خدا به بنیاسرائیل وعده عذاب داد. بنیاسرائیل از خانههایشان روزنهای به خانههای کناری باز کردند و به یاری هم شتافتند. مدتی گذشت، عذابی نازل نشد. خدا گفت، از آنجا که با هم همدلی کردید و هم را یاری رساندید، عذاب را از شما برداشتم.
من امروز وقتی کارم با پشتیبانی شرکت خدماتی تمام شد، مثل همیشه زود قطع نکردم، تلفن را نگه داشتم و به اپراتور امتیاز پنج دادم. این از من
من امروز وقتی کارم با پشتیبانی شرکت خدماتی تمام شد، مثل همیشه زود قطع نکردم، تلفن را نگه داشتم و به اپراتور امتیاز پنج دادم. این از من
۱۰۳
۱۴:۳۵
گویا بعد آن پیامک، کشت خشخاش توی ایران زیاد شده. عضو کمیسیون بهداشت و درمان گفته مردم بعد این پیامک فهمیدن کشت خشخاش سودآوره!
اصلا چه بسا تعمدا پیامک زدن. حالا که خیلی از کسبوکارا خوابیده، گرا بدن به مردم که این فیلد کاری هم هست. ستاد اشتغالزایی تلویحی.
اصلا چه بسا تعمدا پیامک زدن. حالا که خیلی از کسبوکارا خوابیده، گرا بدن به مردم که این فیلد کاری هم هست. ستاد اشتغالزایی تلویحی.
۱۲۲
۵:۳۲
ممنوعیت مطلق خیلی به من میسازد. مثلا اگر بخواهم رژیم کالریشماری یا اینو بخور، اونو نخور بگیرم، اصلا نمیتوانم اما خیلی راحت میتوانم فستهای (چیزی شبیه روزه با این تفاوت که آب و مایعات کالریصفر مجاز است) شانزده و هجدهساعته بگیرم. اینکه امر کنم از این ساعت به بعد هیچی نخور را مغزم میفهمد، بیشتر از سیسال است باهاش خو گرفته. روش پودورو خیلی بهم میچسبد. وقتی به مغزم بگویم بیستوپنج دقیقه، به رغم شلوغی ذهن و دنیای اطراف، فقط بنویس یا فقط بخوان، بیچون و چرا میپذیرد.همهاش به خاطر این شکل از دینداری که از کودکی بهش پایبند بودیم. برای حجاب، همه موها باید میپوشاندیم. یک سری چیزها کلا حرام، نه اینجا حرام، آنجا حلال، نه، کلا حرام. نماز، روزه، وضو، هرکدام قاعده خاص خودش را دارد. همین مغزمان را چارچوبمند کرده. سیمکشی مغز را آماده و پذیرای دیسیپلین کرده. من ردپای نوع دینداریام را روی فیزیولوژی بدنم میبینم. امروز عصبشناسها میگویند سلولهای بدن حافظه دارند و کنشهایی که بوسیله بدن انجام میدهیم در حافظه اعضا میمانند و در کنشهای آینده موثر است. امیدوارم خدا خودش جاهایی که از دیسیپلین خارج شدهام را از حافظه سلولهام پاک کند قبل اینکه آن دنیا علیهمان به زبان بیایند و شهادت بدهند.
۱۱۷
۱۴:۴۹
امروز، خوب به همهجا نگاه کردم. خوب گوش دادم و خوب حس کردم تا در آن مرگ، بهخاطر بیاورم که زندهگی کردهام.
۱۰۰
۱۹:۱۱
روز سوم جنگ، گفتم: ایران پیروز شه (چه هدف دقیقی هم)، میرم قله دماوند.گفت: منم میرم نائب، یه پرس چلوکباب میخورم. نذرم میکنه، به نفع خودشه.گفتم: از جون باید مایه بذارم، جیگرم درمیاد تا به اون بالا میرسم.گفت: خلی چیزی هستین؟ تیکتیک میرین بالا دوباره برمیگردین پایین.گفتم: پیامبرم میرفت غار حرا.گفت: مکه گرم بوده، میرفته بالا یه کم خنک شه.گفتم: نه، چون اون بالا حس و حال معنویش فرق میکنه. سمت مدیترانه که خنک بوده اما عیسی رفته بالا کوه موعظه کرده. موسی هم اولین بار روی کوه طور خدا رو دید. گفت: موسی طفلک، از شر بنیاسرائیل پناه برده به کوه.
۱۱۵
۲۰:۵۶
یکی از اتفاقات چند سال اخیر، بنظرم ظهور طبقه «اینا»ست. اینا، هرکسی غیر من یا ماست. امروز نگاه کردم دیدم از گفتن «عزیزم این ره که تو میروی به ترکستان است» ساده به یکی از دوستانم امتناع کردم. درحالیکه برایم مثل روز روشن است که واقعا ترکستان. افسردگی، روانپریشی و هجوم بیماریهای جسمی. حتی الان که دارم اینجا مینویسم یعنی هیچوقت نمیخواهم بگویم چون اینجا را میخواند. «بحث کردن با اینا فایده نداره، باید خودشون سرشون به سنگ بخوره» جملهای بود که آمد توی ذهنم و نگفتم. بخشیش به دلیل اینکه جدا معتقدم هرکی سفر قهرمانی خودش را دارد و دیگران نمیتوانند به جای او این مسیر را طی کنند. اینست که نصیحت و مشاوره و تذکر غالبا جواب نمیدهد. بخش مهمتر اما برمیگردد به دگماتیسمی که همه گرفتارشیم. همه سفت چسبیدهایم به هرآنچه در نزدمان است.
۱۲۰
۷:۱۰
از حالا تا ابد خدا را شکر که در جسم خاکیمان بودیم و به ما اجازه داده شد که نام حسین بر زبانمان بیاید.در مجلس عزاداریای که امسال شرکت کردم، از آرایههای ادبی استفاده نمیکردند؛ تشبیه، تلمیح، استعاره، نماد. خیلی احساس امنیت داشتم.
۷۵
۶:۵۲
دستمریزاد به آقای مهدویان؛ سریال کلاغش یک دوره فیلمنامهنویسی کامل است. هرآنچه سم مهلک برای یک فیلمنامه است را بصورت یک پکیج در این سریال میبینید. تاسیان خواست بگوید در دوران پهلوی خیلی خوش میگذشته. آنها پول دادهاند که به شیوه دهه فجری و کتاب تاریخهای دوره راهنمایی جواب تاسیان را بدهد.
۶۹
۱۶:۰۰
این دیگر سریال نیست، جادوگری است.بله من تازه الان دیدمش. وقتی داشت پخش میشد، داشتم نوزادداری میکردم، باافتخار. دو سه هفتهای تمام شد، پس خیلی هم ضرر نکردم. برعکس خوشحالم که آنموقع ندیدمش. وقتی که مفهوم سایه یونگ را نمیدانستم. والت اسطورهای که به تسخیر سایه خودش درآمد.همینقدر بگویم که شخصیتهای این سریال رد عمیقی روی ذهن من گذاشتهاند. حالا به تدریج میگویم دربارهشان.
۵۷
۱۲:۱۲