نامه ای کوچک ولی به وسعت مهر
گاهی یک نامه کوچک، بزرگی یک دل را به وسعت یک ملت نشان میدهد، داستان نامه علیرضای دهساله به امام و رهبر جامعه، در روزهایی که سایه سنگین جنگ بر سر میهنمان گسترده، چیزی فراتر از یک نامهنگاری سادهست؛ روایتی از مهر، از پیوند ناگسستنی امام و امت و از قلب بزرگی که حتی در میان سنگینترین مسئولیتها و دشوارترین روزهای یک ملت، برای دل کوچک یک کودک جا دارد.تصور کنید کودکی دهساله، با دنیایی از احساس و شاید هزاران حرف ناگفته، نامهای به امامش مینویسد و آنسوتر، در میان انبوه دغدغهها، تصمیمها و مسئولیتهای سرنوشتساز، امام جامعه نامهاش را میخواند، درنگ میکند و پاسخی میدهد که از چند سطر فراتر میرود. پاسخی که میتواند سالها در حافظه عاطفی آن کودک و حافظه تاریخی تاریخ بماند؛ میتواند به او اطمینان دهد که دیده میشود، صدایش شنیده میشود و در قلب امامش جایی دارد.چه اندازه این صحنه جاننوازست! چه آرامشی در دل یک کودک مینشاند وقتی میفهمد حتی در روزهایی که همهچیز رنگ اضطراب و نگرانی گرفته، امامش او را از یاد نبرده، شاید علیرضا هنوز به عمق این اتفاق پی نبرده باشد، اما روزی خواهد فهمید که در یکی از سختترین فصلهای تاریخ سرزمینش، نامه کوچک او به دست مردی رسیده که برای شنیدن صدای فرزندان این ملت، دلش همیشه گشوده است و من با دیدن چنین صحنهای، بیاختیار به یاد امام شهیدمان میافتم؛ به یاد آن نگاه پدرانه، آن قلب مهربان و آن روح بزرگی که در کنار صلابت و اقتدار، برای دلهای کوچک نیز مأمن بود. انگار هنوز همان مهر در این خانه جاری است؛ همان توجه، همان ظرافت روح و همان پدرانگی که از میان هیاهوی روزگار، صدای یک کودک را گم نمیکند.چه زیباست در سرزمینی زندگی کنیم که امام جامعهاش، حتی در هنگامه جنگ و در میانه انبوه مسئولیتهای سنگین، نامه یک کودک دهساله را شایسته تأمل و پاسخ میداند. این فقط یک پاسخ نیست؛ بذری از امید است که در دل کودکی کاشته میشود و تصویری ماندگار از معنای پدر، امام و پناه را در جان او حک میکند.من در این رفتار، شباهتی عمیق به امام شهیدمان میبینم و چه افتخاری برای ما که امروز در سایه رهبری امام سید مجتبی حسینی خامنهای، این امتداد مهر و پدرانگی را احساس میکنیم. ایشان را شبیهترین به امام شهیدمان و برحقترین نایب امام زمان، حضرت ولیعصر (عجلالله تعالی فرجهالشریف) در عصر غیبت میدانم.گاهی برای شناخت بزرگی یک انسان، نیازی نیست به تصمیمهای بزرگ و سخنان تاریخیاش نگاه کنیم؛ کافی است ببینیم در شلوغترین روزهای زندگیاش، با دل کوچک یک کودک چگونه رفتار میکند.علیرضا شاید فقط یک پاسخ دریافت کرده باشد، اما ما در آن پاسخ، معنای بزرگی ازامام و رهبری را دیدیم؛ رهبریای که اقتدارش در میدان، با مهربانیاش در برابر یک کودک جمع میشود؛ امامی که در روزهای سخت، پیش از هر چیز، پناه دلهای امت خویش است و من به داشتن [چنین پیوندی میان امام و امت، به این رشته نامرئی اما عمیق محبت، احساس غرور میکنم؛ رشتهای که نه با فاصلهها گسسته میشود، نه با روزهای سخت و نه حتی با داغ فراق.
زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#علیرضا_بخشی
#نامه
#امام_امت
گاهی یک نامه کوچک، بزرگی یک دل را به وسعت یک ملت نشان میدهد، داستان نامه علیرضای دهساله به امام و رهبر جامعه، در روزهایی که سایه سنگین جنگ بر سر میهنمان گسترده، چیزی فراتر از یک نامهنگاری سادهست؛ روایتی از مهر، از پیوند ناگسستنی امام و امت و از قلب بزرگی که حتی در میان سنگینترین مسئولیتها و دشوارترین روزهای یک ملت، برای دل کوچک یک کودک جا دارد.تصور کنید کودکی دهساله، با دنیایی از احساس و شاید هزاران حرف ناگفته، نامهای به امامش مینویسد و آنسوتر، در میان انبوه دغدغهها، تصمیمها و مسئولیتهای سرنوشتساز، امام جامعه نامهاش را میخواند، درنگ میکند و پاسخی میدهد که از چند سطر فراتر میرود. پاسخی که میتواند سالها در حافظه عاطفی آن کودک و حافظه تاریخی تاریخ بماند؛ میتواند به او اطمینان دهد که دیده میشود، صدایش شنیده میشود و در قلب امامش جایی دارد.چه اندازه این صحنه جاننوازست! چه آرامشی در دل یک کودک مینشاند وقتی میفهمد حتی در روزهایی که همهچیز رنگ اضطراب و نگرانی گرفته، امامش او را از یاد نبرده، شاید علیرضا هنوز به عمق این اتفاق پی نبرده باشد، اما روزی خواهد فهمید که در یکی از سختترین فصلهای تاریخ سرزمینش، نامه کوچک او به دست مردی رسیده که برای شنیدن صدای فرزندان این ملت، دلش همیشه گشوده است و من با دیدن چنین صحنهای، بیاختیار به یاد امام شهیدمان میافتم؛ به یاد آن نگاه پدرانه، آن قلب مهربان و آن روح بزرگی که در کنار صلابت و اقتدار، برای دلهای کوچک نیز مأمن بود. انگار هنوز همان مهر در این خانه جاری است؛ همان توجه، همان ظرافت روح و همان پدرانگی که از میان هیاهوی روزگار، صدای یک کودک را گم نمیکند.چه زیباست در سرزمینی زندگی کنیم که امام جامعهاش، حتی در هنگامه جنگ و در میانه انبوه مسئولیتهای سنگین، نامه یک کودک دهساله را شایسته تأمل و پاسخ میداند. این فقط یک پاسخ نیست؛ بذری از امید است که در دل کودکی کاشته میشود و تصویری ماندگار از معنای پدر، امام و پناه را در جان او حک میکند.من در این رفتار، شباهتی عمیق به امام شهیدمان میبینم و چه افتخاری برای ما که امروز در سایه رهبری امام سید مجتبی حسینی خامنهای، این امتداد مهر و پدرانگی را احساس میکنیم. ایشان را شبیهترین به امام شهیدمان و برحقترین نایب امام زمان، حضرت ولیعصر (عجلالله تعالی فرجهالشریف) در عصر غیبت میدانم.گاهی برای شناخت بزرگی یک انسان، نیازی نیست به تصمیمهای بزرگ و سخنان تاریخیاش نگاه کنیم؛ کافی است ببینیم در شلوغترین روزهای زندگیاش، با دل کوچک یک کودک چگونه رفتار میکند.علیرضا شاید فقط یک پاسخ دریافت کرده باشد، اما ما در آن پاسخ، معنای بزرگی ازامام و رهبری را دیدیم؛ رهبریای که اقتدارش در میدان، با مهربانیاش در برابر یک کودک جمع میشود؛ امامی که در روزهای سخت، پیش از هر چیز، پناه دلهای امت خویش است و من به داشتن [چنین پیوندی میان امام و امت، به این رشته نامرئی اما عمیق محبت، احساس غرور میکنم؛ رشتهای که نه با فاصلهها گسسته میشود، نه با روزهای سخت و نه حتی با داغ فراق.
#به_قلم_خودم
#علیرضا_بخشی
#نامه
#امام_امت
۶
۱۶:۲۷
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
خانهای که از دور قصر بود، از نزدیک تار عنکبوت
بعضی دیوارها فقط از آجر ساخته نشدهاند؛ از هیبت، از تبلیغات و از تصویری ساخته شدهاند که سالها شکستناپذیر نشان داده میشود. اما تاریخ گاهی تنها به یک لحظه نیاز دارد تا آن تصویر را فرو بریزد.سیزدهم آبان ۱۳۵۸، یکی از همان لحظهها بود.آن روز، جوانانی از میان کوچههای همین سرزمین، از دیوار سفارت آمریکا بالا رفتند؛ نه فقط برای ورود به یک ساختمان، بلکه برای کنار زدن پردهای که سالها بر حقیقت کشیده شده بود. ساختمانی که در نگاه بسیاری تنها یک سفارتخانه بود، اما در روایت انقلاب اسلامی، لانه جاسوسی نام گرفت؛ خانهای که رازهایش قرار نبود برای همیشه پشت درهای بسته بماند.آمریکا سالها خود را نماد قدرتی دستنیافتنی معرفی کرده بود؛ اما قرآن قرنها پیش حقیقتی را در قالب تصویری ماندگار بیان کرده است: «إِنَّ أَوْهَنَ الْبُيُوتِ لَبَيْتُ الْعَنْكَبُوتِ» سستترین خانهها، خانه عنکبوت است. (عنکبوت، ۴۱)خانه عنکبوت از دور، منظم و فریبنده به نظر میرسد؛ تارهایی که زیر نور میدرخشند، گویی بنایی استوار ساختهاند. اما کافی است نسیمی برخیزد یا دستی حقیقت را لمس کند؛ آنگاه روشن میشود که آن همه شکوه، بر رشتههایی نازک استوار بوده است.سیزدهم آبان، یادآور همین تصویر است؛ اینکه گاهی بزرگترین هیمنهها، اگر بر پایه دخالت، سلطه یا تکیهگاههای سست بنا شوند، استوارتر از تار عنکبوت نیستند.این روز، تنها یک خاطره تاریخی نیست؛ دعوتی است برای دوباره خواندن گذشته. برای آنکه فراموش نکنیم استقلال، هدیه هیچ قدرتی نیست؛ ثمره بیداری، ایستادگی و آگاهی مردمی است که تصمیم گرفتند سرنوشتشان را خودشان بنویسند.شاید به همین دلیل است که بعضی روزها در تقویم نمیمانند؛ در حافظه یک ملت ریشه میدوانند و هر سال، دوباره این پرسش را زمزمه میکنند: اگر خانهای بر تار عنکبوت بنا شده باشد، چه چیزی ماندگارتر است؛ دیوارهایش یا اراده مردمی که حقیقت را از پشت آن دیوارها بیرون میکشند؟صلح، واژهای مقدس است؛ اما نه هر سکوتی صلح است و نه هر توافقی نشانه آرامش. وقتی گرگ هنوز دندانهایش را تیز کرده و چشم به سفره و سرزمین تو دوخته است، اعتماد بیمحابا به او نامش صلح نیست؛ سپردن اختیار خانه به دشمن است.تاریخ به ما آموخته است که خانه عنکبوت، هرچقدر هم تارهایش را محکمتر به هم ببافد، تکیهگاه امنی نیست. قدرتی که استقلال ملتها را برنمیتابد، با تغییر چهره و واژههای دیپلماتیک، لزوماً تغییر ماهیت نمیدهد.ما از جنگ استقبال نمیکنیم، اما تسلیم را هم به نام صلح نمیپذیریم. استقلال، عزت و حق تعیین سرنوشت یک ملت، معاملهپذیر نیست.سیزدهم آبان، یادآور همین حقیقت است؛ ملتی که طعم وابستگی را چشیده، باید بیش از هر زمان مراقب باشد که مبادا روزی، زنجیر اسارت را با نام دوستی بر گردنش بیندازند.
زهرا مرادقلی #به_قلم_خودم #تسخیر_لانه_جاسوسی_عنکبوت#خانه_عنکبوت
بعضی دیوارها فقط از آجر ساخته نشدهاند؛ از هیبت، از تبلیغات و از تصویری ساخته شدهاند که سالها شکستناپذیر نشان داده میشود. اما تاریخ گاهی تنها به یک لحظه نیاز دارد تا آن تصویر را فرو بریزد.سیزدهم آبان ۱۳۵۸، یکی از همان لحظهها بود.آن روز، جوانانی از میان کوچههای همین سرزمین، از دیوار سفارت آمریکا بالا رفتند؛ نه فقط برای ورود به یک ساختمان، بلکه برای کنار زدن پردهای که سالها بر حقیقت کشیده شده بود. ساختمانی که در نگاه بسیاری تنها یک سفارتخانه بود، اما در روایت انقلاب اسلامی، لانه جاسوسی نام گرفت؛ خانهای که رازهایش قرار نبود برای همیشه پشت درهای بسته بماند.آمریکا سالها خود را نماد قدرتی دستنیافتنی معرفی کرده بود؛ اما قرآن قرنها پیش حقیقتی را در قالب تصویری ماندگار بیان کرده است: «إِنَّ أَوْهَنَ الْبُيُوتِ لَبَيْتُ الْعَنْكَبُوتِ» سستترین خانهها، خانه عنکبوت است. (عنکبوت، ۴۱)خانه عنکبوت از دور، منظم و فریبنده به نظر میرسد؛ تارهایی که زیر نور میدرخشند، گویی بنایی استوار ساختهاند. اما کافی است نسیمی برخیزد یا دستی حقیقت را لمس کند؛ آنگاه روشن میشود که آن همه شکوه، بر رشتههایی نازک استوار بوده است.سیزدهم آبان، یادآور همین تصویر است؛ اینکه گاهی بزرگترین هیمنهها، اگر بر پایه دخالت، سلطه یا تکیهگاههای سست بنا شوند، استوارتر از تار عنکبوت نیستند.این روز، تنها یک خاطره تاریخی نیست؛ دعوتی است برای دوباره خواندن گذشته. برای آنکه فراموش نکنیم استقلال، هدیه هیچ قدرتی نیست؛ ثمره بیداری، ایستادگی و آگاهی مردمی است که تصمیم گرفتند سرنوشتشان را خودشان بنویسند.شاید به همین دلیل است که بعضی روزها در تقویم نمیمانند؛ در حافظه یک ملت ریشه میدوانند و هر سال، دوباره این پرسش را زمزمه میکنند: اگر خانهای بر تار عنکبوت بنا شده باشد، چه چیزی ماندگارتر است؛ دیوارهایش یا اراده مردمی که حقیقت را از پشت آن دیوارها بیرون میکشند؟صلح، واژهای مقدس است؛ اما نه هر سکوتی صلح است و نه هر توافقی نشانه آرامش. وقتی گرگ هنوز دندانهایش را تیز کرده و چشم به سفره و سرزمین تو دوخته است، اعتماد بیمحابا به او نامش صلح نیست؛ سپردن اختیار خانه به دشمن است.تاریخ به ما آموخته است که خانه عنکبوت، هرچقدر هم تارهایش را محکمتر به هم ببافد، تکیهگاه امنی نیست. قدرتی که استقلال ملتها را برنمیتابد، با تغییر چهره و واژههای دیپلماتیک، لزوماً تغییر ماهیت نمیدهد.ما از جنگ استقبال نمیکنیم، اما تسلیم را هم به نام صلح نمیپذیریم. استقلال، عزت و حق تعیین سرنوشت یک ملت، معاملهپذیر نیست.سیزدهم آبان، یادآور همین حقیقت است؛ ملتی که طعم وابستگی را چشیده، باید بیش از هر زمان مراقب باشد که مبادا روزی، زنجیر اسارت را با نام دوستی بر گردنش بیندازند.
۹
۱۹:۲۹
۹
۱۹:۲۹
۹
۱۹:۲۹
۱۱
۱۹:۳۳
او را باید در کجا جستوجو کرد؟او را باید در میان کتابهایش جستوجو کرد؛ در صفحاتی که با نگاه کنجکاو و ذهنی پرسشگر ورق میخوردند، در واژههایی که برایش تنها چند حرف کنار هم نبودند، بلکه دریچههایی به سوی دانایی بودند.او را باید در عمق نگاهش جستوجو کرد؛ در آن چشمهایی که گویی سالها تاریخ، رنج، اندیشه و تجربه را در خود جای داده بودند و پشت آرامششان دنیایی از فکر و تأمل پنهان بود.او را باید در سکوتش جستوجو کرد؛ در سکوتی که خالی از سخن نبود، بلکه پر از ناگفتهها، پرسشها، اندیشهها و حرفهایی بود که شاید هیچ واژهای توان بیان تمام آنها را نداشت.او را باید در کلامش جستوجو کرد؛ در جملههایی که با دقت انتخاب میشدند، در واژههایی که وزن و معنا داشتند و در سخنانی که نشان میداد ذهنی آشنا با ادبیات، حکمت و ژرفای اندیشه پشت آنهاست.او را باید در خلوت معنویاش جستوجو کرد؛ آنجا که هیاهوی دنیا آرام میگرفت و کتاب، دعا، تفکر و بندگی در سکوتی صمیمی به هم میرسیدند.او را باید در روزهای دشوار زندگیاش جستوجو کرد؛ در ردّ خستگیهایی که شاید کمتر کسی از آنها خبر داشت، در صبری که آسان به دست نیامده بود و در استقامتی که پشت لبخندها و سکوتهایش پنهان میماند.او را باید در میراث اندیشهاش جستوجو کرد؛ در کتابهایی که هنوز خوانده میشوند، در ذهنهایی که از او آموختهاند و در پرسشهایی که پس از او نیز در جستوجوی پاسخ باقی خواهند ماند.او را باید در جای خالیاش جستوجو کرد؛ در اتاقی که دیگر صدای قدمهایش در آن نمیپیچد، در کتابهایی که بیصدا بر قفسه ماندهاند و در سکوتی که گاهی از هزاران فریاد سنگینتر است.او را باید در چشمهای دوستدارانش جستوجو کرد؛ در اشکهایی که بیاجازه جاری میشوند، در بغضهایی که راه گلو را میبندند و در دلهایی که هنوز با شنیدن نامش، میان دلتنگی و خاطره میمانند.او را باید در خاطرهها جستوجو کرد؛ در نامی که با رفتنش از یادها نرفته است، در اندیشهای که خاموشی نمیپذیرد و در ردّ پایی که زمان شاید غبارش را بگیرد، اما بهآسانی پاکش نخواهد کرد.
گاهی انسانها میروند، اما آنچه در ذهنها، دلها و خاطرهها بنا کردهاند، با رفتنشان پایان نمییابد؛ شاید راز ماندگاری بعضی آدمها همین باشد.
زهرا مرادقلی #به_قلم_خودم
گاهی انسانها میروند، اما آنچه در ذهنها، دلها و خاطرهها بنا کردهاند، با رفتنشان پایان نمییابد؛ شاید راز ماندگاری بعضی آدمها همین باشد.
۸
۱۰:۴۵
رفیق صمیمی من
من از کتاب میگویم؛ از معجزهای خاموش که بیصدا سخن میگوید، بیآنکه قدم بردارد سفر میبرد و بیآنکه دست بگیرد، دست انسان را به سوی دانایی میکشاند.کتاب، همان نوریست که در تاریکی جهل میتابد؛ همان صداییست که در سکوت، حقیقت را فریاد میزند؛ همان پنجرهایست که از میان دیوارهای نادانی، رو به آگاهی گشوده میشود.چه دارم جز کتاب، وقتی دلم آگاهی میخواهد؟چه دارم جز کتاب، وقتی نگاهم در جستوجوی حقیقت است؟چه دارم جز کتاب، وقتی میخواهم فراتر از امروز بیندیشم و فردایی روشنتر بسازم؟من کتاب را دوست دارم، چون ریشه داناییست.من کتاب را میخوانم، چون راه بیداریست.من کتاب را پاس میدارم، چون میراث اندیشه و چراغ راه نسلهاست.و در نگاه رهبر شهید، کتاب جایگاهی فراتر از یک ابزار ساده برای خواندن داشت؛ کتاب، راهی برای رشد، بالندگی، بصیرت و ساختن جامعهای آگاه بود. چه زیباست که توصیه ایشان را به یک عادت روزانه تبدیل کنیم؛ بخوانیم تا بدانیم، بدانیم تا بیندیشیم، بیندیشیم تا بسازیم.
من به کتاب ایمان دارم؛ به واژههایی که جان میبخشند، به صفحههایی که افق میگشایند و به دانشی که هیچگاه غروب نمیکند.
زهرا مرادقلی #به_قلم_خودم#کتاب
من از کتاب میگویم؛ از معجزهای خاموش که بیصدا سخن میگوید، بیآنکه قدم بردارد سفر میبرد و بیآنکه دست بگیرد، دست انسان را به سوی دانایی میکشاند.کتاب، همان نوریست که در تاریکی جهل میتابد؛ همان صداییست که در سکوت، حقیقت را فریاد میزند؛ همان پنجرهایست که از میان دیوارهای نادانی، رو به آگاهی گشوده میشود.چه دارم جز کتاب، وقتی دلم آگاهی میخواهد؟چه دارم جز کتاب، وقتی نگاهم در جستوجوی حقیقت است؟چه دارم جز کتاب، وقتی میخواهم فراتر از امروز بیندیشم و فردایی روشنتر بسازم؟من کتاب را دوست دارم، چون ریشه داناییست.من کتاب را میخوانم، چون راه بیداریست.من کتاب را پاس میدارم، چون میراث اندیشه و چراغ راه نسلهاست.و در نگاه رهبر شهید، کتاب جایگاهی فراتر از یک ابزار ساده برای خواندن داشت؛ کتاب، راهی برای رشد، بالندگی، بصیرت و ساختن جامعهای آگاه بود. چه زیباست که توصیه ایشان را به یک عادت روزانه تبدیل کنیم؛ بخوانیم تا بدانیم، بدانیم تا بیندیشیم، بیندیشیم تا بسازیم.
من به کتاب ایمان دارم؛ به واژههایی که جان میبخشند، به صفحههایی که افق میگشایند و به دانشی که هیچگاه غروب نمیکند.
۷
۱۴:۱۴
#تکلیفزهرا #مرادقلی
گاهی قلم را برمیدارم تا از امام شهیدم بنویسم، اما نمیدانم از کجا آغاز کنم؛ از داغی بنویسم که پس از رفتنش بر دلها نشست؟ از خلائی بگویم که هیچ حضوری پرش نمیکند؟ از برکاتی بنویسم که خون پاکش در رگهای تاریخ جاری ساخت؟ یا از بیداری ملتهای بگویم که با شهادتش، معنای ایستادگی را دوباره از نو فهمیدند؟هزاران هزار واژه میتوان در وصف او نوشت، اما نه این تکلیف مجال آن همه گفتن دارد و نه واژهها تاب به دوش کشیدن عظمت آن مرد و سنگینی این داغ را؛ پس بگذار امروز، تنها با چند جمله از او بنویسم؛ با تکرار یک حقیقت، یک عهد:
او رفت، ولی خدای او زنده است و وعدههای الهی هرگز نمیمیرند.او رفت، ولی پرچمی که برافراشت، بر زمین نماند و پرچمدار راهش در میان ماست.او رفت، ولی راهش ناتمام نماند و قدمهای عاشقانش ادامه دهنده همان مسیر است.او رفت، ولی راهش با خون او بسته نشد؛ با خون او ریشه دواند.او رفت، ولی اسلام زندهتر از همیشه در جان میلیونها انسان ریشه دواند.او رفت، ولی قرآن همان قرآنست، حق همان حقست و حقیقت با شهادت خاموش نمیشود.او رفت، ولی دشمنان گرگصفت هنوز هستند؛ همانها که از نور حقیقت میهراسند و باطلشان را در لباس صلح میپوشانند.او رفت، ولی دلهایی که با عشق او میتپیدند، هنوز گرم و وفادارند.او رفت، ولی مکتبش زندهتر شد؛ اندیشهاش از مرزها گذشت و نامش در حافظه تاریخ، با خون و بیداری گره خورد.او رفت، ولی نه فقط ما را، که جهان را بیدار کرد؛ گویی شهادتش آتشی شد که خواب را از چشم تاریخ گرفت.
و من هنوز ماندهام با این همه حرف نگفته، با این داغ بیپایان و با این حقیقت که؛ بعضی رفتنها پایان یک حضور نیست؛ آغاز حضوریست که دیگر هیچ قدرتی توان خاموش کردنش را ندارد، بعد او جهان بیدار شد.
جهان بیدار شد، وقتی دید مردی میتواند برود، ولی اندیشهاش از مرزهای جغرافیا عبور کند.جهان بیدار شد، وقتی فهمید شهادت یک رهبر، پایان یک ملت نیست؛ آغاز برخاستن ملتی است که ریشه در ایمان دارد.جهان بیدار شد، وقتی دید اشک یک ملت، به فریاد بیداری میلیونها انسان در سراسر دنیا تبدیل شد.جهان بیدار شد، وقتی فهمید میتوان جسمی را از میان مردم برداشت، اما نمیتوان عشق به او را از قلبها بیرون کشید.جهان بیدار شد، وقتی دید کودکان، جوانان، مادران و پدران، با چشمانی اشکبار اما قدمهایی استوار، پای عهدشان ایستادهاند.جهان بیدار شد، وقتی فهمید خون شهید، خاموش نمیشود؛ در رگهای یک ملت جاری میشود.جهان بیدار شد، وقتی دید مردی که گمان میکردند با رفتنش همهچیز تمام میشود، به روایتی زنده در قلب تاریخ تبدیل شد.جهان بیدار شد؛ ولی ما هنوز داغداریم، ما هنوز چشمانتظاریم، ما هنوز جای خالیاش را با هیچ حضوری پر نمیکنیم؛ اما عهد میبندیم که نگذاریم پرچمی که با خونش برافراشته شد، لحظهای بر زمین بماند.
زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
گاهی قلم را برمیدارم تا از امام شهیدم بنویسم، اما نمیدانم از کجا آغاز کنم؛ از داغی بنویسم که پس از رفتنش بر دلها نشست؟ از خلائی بگویم که هیچ حضوری پرش نمیکند؟ از برکاتی بنویسم که خون پاکش در رگهای تاریخ جاری ساخت؟ یا از بیداری ملتهای بگویم که با شهادتش، معنای ایستادگی را دوباره از نو فهمیدند؟هزاران هزار واژه میتوان در وصف او نوشت، اما نه این تکلیف مجال آن همه گفتن دارد و نه واژهها تاب به دوش کشیدن عظمت آن مرد و سنگینی این داغ را؛ پس بگذار امروز، تنها با چند جمله از او بنویسم؛ با تکرار یک حقیقت، یک عهد:
او رفت، ولی خدای او زنده است و وعدههای الهی هرگز نمیمیرند.او رفت، ولی پرچمی که برافراشت، بر زمین نماند و پرچمدار راهش در میان ماست.او رفت، ولی راهش ناتمام نماند و قدمهای عاشقانش ادامه دهنده همان مسیر است.او رفت، ولی راهش با خون او بسته نشد؛ با خون او ریشه دواند.او رفت، ولی اسلام زندهتر از همیشه در جان میلیونها انسان ریشه دواند.او رفت، ولی قرآن همان قرآنست، حق همان حقست و حقیقت با شهادت خاموش نمیشود.او رفت، ولی دشمنان گرگصفت هنوز هستند؛ همانها که از نور حقیقت میهراسند و باطلشان را در لباس صلح میپوشانند.او رفت، ولی دلهایی که با عشق او میتپیدند، هنوز گرم و وفادارند.او رفت، ولی مکتبش زندهتر شد؛ اندیشهاش از مرزها گذشت و نامش در حافظه تاریخ، با خون و بیداری گره خورد.او رفت، ولی نه فقط ما را، که جهان را بیدار کرد؛ گویی شهادتش آتشی شد که خواب را از چشم تاریخ گرفت.
و من هنوز ماندهام با این همه حرف نگفته، با این داغ بیپایان و با این حقیقت که؛ بعضی رفتنها پایان یک حضور نیست؛ آغاز حضوریست که دیگر هیچ قدرتی توان خاموش کردنش را ندارد، بعد او جهان بیدار شد.
جهان بیدار شد، وقتی دید مردی میتواند برود، ولی اندیشهاش از مرزهای جغرافیا عبور کند.جهان بیدار شد، وقتی فهمید شهادت یک رهبر، پایان یک ملت نیست؛ آغاز برخاستن ملتی است که ریشه در ایمان دارد.جهان بیدار شد، وقتی دید اشک یک ملت، به فریاد بیداری میلیونها انسان در سراسر دنیا تبدیل شد.جهان بیدار شد، وقتی فهمید میتوان جسمی را از میان مردم برداشت، اما نمیتوان عشق به او را از قلبها بیرون کشید.جهان بیدار شد، وقتی دید کودکان، جوانان، مادران و پدران، با چشمانی اشکبار اما قدمهایی استوار، پای عهدشان ایستادهاند.جهان بیدار شد، وقتی فهمید خون شهید، خاموش نمیشود؛ در رگهای یک ملت جاری میشود.جهان بیدار شد، وقتی دید مردی که گمان میکردند با رفتنش همهچیز تمام میشود، به روایتی زنده در قلب تاریخ تبدیل شد.جهان بیدار شد؛ ولی ما هنوز داغداریم، ما هنوز چشمانتظاریم، ما هنوز جای خالیاش را با هیچ حضوری پر نمیکنیم؛ اما عهد میبندیم که نگذاریم پرچمی که با خونش برافراشته شد، لحظهای بر زمین بماند.
#به_قلم_خودم
۵
۵:۰۰
#تکلیف۲#زهرامرادقلیتکلیف این هفته روح مرا به پرواز درآورد آهسته آرام و دلتنگ،داخل صحن ها و رواق ها پرواز می کند، از میان رواقها میگذرم دوباره به دارالحجه می روم، انگار نه انگار که روزها و ماهها از آخرین دیدار گذشته است. اینجا همهچیز آشناست؛ حتی دلتنگیام!روبروی ضریح، در انتهای شبستان مینشینم. دخترانم دوباره کودکانه شیطنت میکنند. صدایشان میزنم و آرام به آنها تذکر میدهم که بازیشان در شأن صاحب این خانه باشد، بعد رهایشان میکنم.چشم به ضریح می دوزم و روحم به دیدار امام رضا علیه السلام پرواز می کند و من دوباره کودک میشوم؛ مانند کودکی که از مدرسه برگشته و قبل از این کیفش را روی زمین رها کند، خودش را به آغوش پدر میرساند تا از تمام اتفاقات روز برایش بگوید، حالا من همان کودکم از شادیهایم میگویم، از دلنگرانیهایم، از حرفهایی که در دلم مانده، از آدمهایی که دلم را شکستند، از آرزوهایی که هنوز پشت در ماندند و از حاجتهایی که حتی گفتنشان هم بغض دارد. گاهی گله میکنم، گاهی سکوت میکنم و گاهی آنقدر حرف میزنم که خودم هم فراموش میکنم برای چه آمده بودم!صحبتم با امام رضا علیهالسلام به درازا میکشد، انگار زمان در این چند قدمی ضریح معنای دیگری دارد، همسرجان، هنوز درد دل تمام نشده زمان بازگشت را یادآوری میکند، با اندوهی کودکانه و اعتراضی خاموش، عزم ترک رواق دارالحجه میکنم، نگاهم را دوباره به ضریح گره میزنم و با اشک به صداها گوش میدهم.صدای همهمه کودکانی که گاه خندههایشان و گاه صدای گریه هایشان در فضای رواق میپیچد.صدای تلاوت دلنشین قرآن که از گوشهای بلند میشود و آیاتش آرامآرام بر جان خستهام مینشیند.صدای سخنرانی که از معارف اهلبیت علیهمالسلام میگوید. صدای روضهخوانی که در گوشهای دیگر، دلها را روانه کربلا میکند.صدای مادری که با تمام وجود، شفای فرزندش را به واسطه امام از خدا طلب میکند؛ صدایی که میان دعا و گریه گم میشود.صدای ناله دختری که برای سلامتی پدر و مادرش دست به دامان امام رضا شده و گویی تمام امیدش را در همین چند جمله خلاصه کرده.صدای بانویی که با بغضی فروخورده، امام را به حضرت علیاصغر علیهالسلام قسم میدهد تا طعم شیرین مادر شدن را بچشد.آه صداهای زیادی در هم آمیخته ولی عجیب که می توانم در آن همهمه صداها را تفکیک کنم.در همان حین نفس عمیقی می کشم، بوی عطر آشنای حرم که از دستگاههای بخور در فضا پراکنده میشود و انگار پیش از آنکه به مشامم برسد، به جان خاطرات آدمی میرسد.بوی گلابی که در هوای رواق پیچیده و عطرش آدم را به یاد دستهایی میاندازد که با عشق، ضریح را غبارروبی میکنند.بوی مهربانی خادمانی که هرچند قدم، با لبخندی گرم از دختران کوچکم استقبال میکنند و چادرهایشان را میبینند و با شکلاتی، تشویقشان میکنند؛ چه زیباست که گاهی یک شکلات، خاطرهای به وسعت یک حرم میسازد.بوی پاکی کودکی که کنارم نشسته، بوی عطر زائرانی که از راههای دور آمدهاند و بوی اشکهایی که شاید هیچکس جز امام، از راز باریدنشان، خبر ندارد.اما میان تمام این بوها و صداها، عطر دیگری هم هست؛عطری که نه دستگاه بخور میتواند در فضا منتشرش کند و نه مشام آدمی قادرست آن را توصیف کند؛ بوی امنیت، بوی پناه، بوی آرام گرفتن در آغوش مهربانی. دوباره همسرجان مسیر بازگشت را نشانم میدهد، حالا باید بروم، از رواق بیرون میآیم، اما انگار چیزی از من همانجا، روبروی ضریح جا مانده است. هنگام خروج، احساسی عجیب دارم؛ درست شبیه غم حضرت حوا سلام الله علیها، هنگامی که از بهشت بیرون شد، هرچند این غم را با خود به دوش میکشم ولی سبکی خاصی در من به وجود آمده،غمگینم چون باید بروم. دلتنگم؛ اما در عین حال، سبکم؛ انگار کسی بار سنگینی را از روی شانههایم برداشته است. با دلی پر از حرف میآمدم و با دلی آرامتر برمیگردم؛ با چشمانی خیس آمدم و با نگاهی روشنتر میروم؛ با هزاران گره در سینه امدم و بیآنکه بدانم کدام گره باز شده، احساس میکنم دیگر آن آدم لحظه ورود نیستم و من باز هم دلم را همانجا جا میگذارم؛ کنار ضریح، در رواق دارالحجه، به امید روزی که دوباره صدایم کنند و بگویند: زائر عزیز، خوش آمدی.
زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#به_قلم_خودم
۹
۶:۰۳