سلام و عرض ارادت
دوران بارداری پسر اولم ، من فقط دوست داشتم بخورم وای خدا اینقدر میخوردم اگه کسی هم میخواست از اون خوراکی بخوره تو دلم ناراحت بودم الان تموم میشه

یه شب خونه پدرشوهرم خوابیده بودم برادرای شوهرم تو هال کنار در اتاقی که ما میخوابیدیم جا پهن میکردن و میخوابیدن من شکمو نصف شب از خواب بیدار شدم که برم تو آشپزخونه یه چیزی پیدا کنم بخورم اول از روی دست یکی از برادرای شوهرم رد شدم رفتم از روی پای اون یکی برادرشوهرم رد شدم رفتم تو آشپزخونه نون خشک برداشتم مثل موش
خرت و خرت شروع کردم به خوردن

هنوز اسم حاملگی میاد اون شب منو مسخره میکنن



#فری چش قشنگ
🟢
️ @zanan_souti 
دوران بارداری پسر اولم ، من فقط دوست داشتم بخورم وای خدا اینقدر میخوردم اگه کسی هم میخواست از اون خوراکی بخوره تو دلم ناراحت بودم الان تموم میشه
#فری چش قشنگ
🟢
۱.۳K
۱۹:۴۸
سلام سلام وقتتون بخیر 🫶🫶من خواستم دوباره یکی از خاطره هامو از بدخوابی بگم که مربوط به چند شب بعد عروسیه



حالا من مشکلم اینه خیلی خیلی بد خوابم اگه خواب خرسیم بیاد تنها راه بیدار کردنم اینه نخ بندازن تو دماغمخوابم سنگینه جوری که اب سرد بریزن روم شاید بیدار نشم و تو خواب راه میرم شده چندبار از طبقه بالامون اومدم طبقه پایین تو خواب 🥴 یا رفتم نصفه شبی با دمپایی لنگه به لنگه رفتم در همسایمون شکر خواستم
همسایه فهمیده من خوابم اورده خونه منو به مامانمم گفته ازون بع بعد در خونه قفله
حالا خوبیی که مغز من داره اینه تایمرش فعاله یعنی اگه قبل خواب چند بار بگم من این ساعت بیدار میشم واقعا بیدار میشم بدون یه ذره خواب آلودی 🫠
حالا من شب عروسیم بود تا ساعت5بیدار بودم 


فرداش هم همینطور
حالا روز بعد ازونجایی که دیگه خیلی کم خوابیدم تو این دو سه روز بعد عصرونه ساعت 6و نیم هفت بود خوابیدم به شوهری گفتم عزیزم منو ساعت هشت بیدار کن سیب زمینی سرخ کنم شوهری گفت باشه حالا من بیهوش شدم تا یازده فرداش منظورم از بیهوش شدن خواب خرسیه حالا شوهری که خبر نداشت من اینجوریم هرکار میکنه ساعت هشت شب بیدار نمیشم میگه خستس ولش کنم پیتزا سفارش میدم خانمیم نهایتا تا ساعت ده بیدار میشه میاد پیتزا بخوریم هر کار میکنه من بیدار نمیشم پیتزاشو میخوره میگیره میخوابه فردا از ساعت ده صبح شروع میکنه بیدار کردن بیدار نمیشم که نمیشم زنگ میزنه خواهرم تعریف میکنه چی شده اون میگه عادیه بابا ولش تعریف میکنه وای شوهر من که خیلی نگرانم بوده میگه نه تو بیا این چیزیش نشده باشه اگه چیزیش شده ببرمش جایی خلاصه ابجیم میاد میبینه من خوابم یه نخ میکنه تو دماغم سریع بیدار میشم که جفتشون یهو میخندن قیافه ابجیم 

قیافه شوهری



قیافه خودم 
تو اینجا چیکار میکنی کی اومدی من برم سیب زمینی سرخ کنمحالا قیافه خودم بعد فهمیدن ماجرا

من هستم ببعی دلقک

🟢
️ @zanan_souti 
من هستم ببعی دلقک
🟢
۱.۳K
۱۹:۴۹
سلام فاطی جون خسته نباشی سوتی درمورد بچگیهای پسرم. ک از دیوار صاف بالا میرفت وهزارتا خاطره تو کودکیش داره یه روز مونده بود به تاسوعا منم طبق معمول روز قبل شربت اماده میکردم تاروز بعدش بتونم غذای نذریمو درست کنم شربت داغ رو گاز بود منم گفتم دیگه اماده شده ولی یه مقدار سیب زمینی درحال سرخ شدن بود رو گاز گفتم نکنه پسرم بیاد از سیب زمینیا برداره شربت روش بریزه شربت داغ رو گذاشتم پایین کنار گاز
بعد رفتم تو اتاق تلفنو جواب بدم ک. یکدفعه پسرم بیرون درحال بازی بوده درحیاط بازه میاد تو. مستقیم اشپزخونه پاشو میزاره رو درقابلمه شربت نذری داغ ک از سیب زمینا برداره وببخشید با باسن میفته تو شربت فقط صدای جیغ پسرم تقریبا چهار سالش بود میومد منم سریع دویدم گفت مامان سوختم فورا شلنگ اب رو ش گرفتم خنک شد بعد لباساشو دراوردم و فقط جیغ میزدم.تمام پوستاش ریخت زمین مخصوصا باسنش زنگ زدم شوهرم فورا خودشو رسوند خونه اون موقع ماشین نداشتیم اژانسم نبود یکدفعه ماشین دوست شوهرم ک وسیله ازمون امانت گرفته بود پس اورده بود با همون ماشین انگار خدا رسانده بود بردیم بیمارستان تو بیمارستان همش گریه میکردم دکتره خیلی ادم مهربونی بود میگفت خواهرم گریه نکن شربت نذر امام حسین بوده انشالله خودش کمک میکنه وپسرم همش دکتره بیچاره رو فوش میداد میگفت دکتر فلان شده چرا اجیم اینجا نیس و خدارو شکر ب لطف خدا و امام حسین پسرم خوب خوب شد مثل روزاولش همه مردم میامدن دم در مغازه پدرشوهرم میگفتن بهم نون یا نمک تبرک بده میگن بچه شما افتاده تو شربت نذری داغ ولی هیچیش نشده امام حسین ع نجاتش داده 




🟢
️ @zanan_souti 
🟢
۱.۳K
۱۹:۴۹
سلام


در زمانهای قدیم که پدربزرگ و مادربزرگم زنده بودن( خدا رحمتشون کنه) زمستونا مادربزرگ عزیزم شوهرشو به امید خدا ول میکرد میومد شهر خونه ما و عموم، پیرمرد بیچاره کارش کشاورزی بود و زمستونا کارشون کم بود، یه بار که مادربزرگ گرامی طبق معمول تنهاش گذاشته بوده، بنده خدا از اونجایی که بادوم زیاد داشتن میگه حالا که بیکارم بادوما رو بشکنم مغزشو بفروشم که بیشتر سود کنم
خلاصه که 6 ماه آزگار بادوما رو میشکنه میریزه تو کیسه وقتی میخواد ببره بفروشه میبینه بادوما نشست کرده، کیسه رو که خالی میکنه میبینه کرمای گرامی همه رو نوش جان کردن

محکم تر سینه بزن



#سوتی_های_زنونه
🟢
️ @zanan_souti 
در زمانهای قدیم که پدربزرگ و مادربزرگم زنده بودن( خدا رحمتشون کنه) زمستونا مادربزرگ عزیزم شوهرشو به امید خدا ول میکرد میومد شهر خونه ما و عموم، پیرمرد بیچاره کارش کشاورزی بود و زمستونا کارشون کم بود، یه بار که مادربزرگ گرامی طبق معمول تنهاش گذاشته بوده، بنده خدا از اونجایی که بادوم زیاد داشتن میگه حالا که بیکارم بادوما رو بشکنم مغزشو بفروشم که بیشتر سود کنم
#سوتی_های_زنونه
🟢
۱.۳K
۱۷:۵۹
سلام به همه
پارسال منو دوتا دوست صمیمیم کلاس کنکور فیزیک بودیم حدود 40 تا دختر همه هم فک میکردن ما خیلی خرخونیم و همیشه هم جلوی جلو میشستیم یه روز آقا معلم مون
یه سوال مطرح کرد گفت برید از معلم فیزیک مدرسه تون بپرسید جواب رو جلسه بعد توی کلاس بگید ماهم سوال رو پرسیدیم معلم مدرسه هم گفت یا شتاب صفر میشه یا اندازه شتاب همون طرف جلسه بعد شد و مارفتیم جلو نشستیم معلم گفت خب پرسیدید !!
یهو دوستم که میخواستم زودتر از همه بگه دستشو برد بالا گفت من توضیح بدم
دبیرهم گفت بگو!! اینم گفت معلم ما گفته یا صفره یا اندازه چیز شماست (میخواست بگه شتاب شما )

حالا فک کنید ماهم توی حلق دبیریم مونده بود چی بگه پشت شو کرد به ما و گفت خووووووب ادامه درس حالامن 
دبیر
بچه ها

خود دوستم

اصلا هم خجالت نکشید .....مینوو از گرگان از این سوتی های کنکوری زیاددد دارم
🟢
️ @zanan_souti 
🟢
۱.۳K
۱۸:۰۰
سلام گلم نمیدونم چرا یه مدته هرچی خاطره یادم میاد مربوط ب مادرشوهره


بچم ک نوزاد بود یه شب شوهرم جایی کار داشت گفت برو پیش مادرم تاهم توتنها نباشی هم اون...(تو یک ساختمانیم)منم بچمو اماده کردم و رفتم شب تابستون بودو هواگرم مادرشوهرمگفت تو ساختمان گرمه ولی کولرهم بخاطر نوزادنمیشه روشن کرد خیلی خنکمیشه بیا بریم توایوونهوای ازاد خیلی عالیهبعدگفت بذار برم ی پتو بیارم روپتو بشینیم آقا پتورا که پهن کرد تا رفتم نشستم یه جیغ بنفش کشیدم بچم سه متر پریدهوا و حالا گریه کن و کی نکن طفلک دیگه از ترس ساکت نمیشد
منم کمثل مار حلقه شده بودم نمیتونسم ساکتش کنمبله درست حدس زدید یه سنجاق تا ته رفت توباسن مبارک
( مادرشوهرم ملافه پتو را نمیدوزه با سنجاق قفلی وصل میکنه)
تازه خانوم طلبکارم شدن ک ادم بالا سر نوزاد اینطوری داد میزنه؟
همینجوری نگام میکرد

رز قرمز

🟢
️ @zanan_souti 
بچم ک نوزاد بود یه شب شوهرم جایی کار داشت گفت برو پیش مادرم تاهم توتنها نباشی هم اون...(تو یک ساختمانیم)منم بچمو اماده کردم و رفتم شب تابستون بودو هواگرم مادرشوهرمگفت تو ساختمان گرمه ولی کولرهم بخاطر نوزادنمیشه روشن کرد خیلی خنکمیشه بیا بریم توایوونهوای ازاد خیلی عالیهبعدگفت بذار برم ی پتو بیارم روپتو بشینیم آقا پتورا که پهن کرد تا رفتم نشستم یه جیغ بنفش کشیدم بچم سه متر پریدهوا و حالا گریه کن و کی نکن طفلک دیگه از ترس ساکت نمیشد
تازه خانوم طلبکارم شدن ک ادم بالا سر نوزاد اینطوری داد میزنه؟
🟢
۱.۳K
۱۸:۰۱
سلام ممنون از کانال خوبتون 
سوتی مربوط میشه به دوستم حدودا ۱۵سال پیش من ودوستم که از من بزرگتر بود تو اتحادیه انجمنهای دانش آموزی فعالیت داشتیم یادواره شهدا بود وما برای تکمیل کارها مجبور بودیم تا بعد از نماز مغرب اونجا بمونیم شهر ما کوچک بودوبیرون بودن دوتا دختر تا تاریکی هوا هم بد میدونستن خلاصه کارمون تمام شدخونه ما به اتحادیه نزدیک بود ولی خونه دوستم توی شهرکی بود که با شهر ۱۰دقیقه فاصله داشت دوستم گفت وایسا تاکسی که گیرم اومد بعد تو برو منم گفتم باشه هر تاکسی میومد دوستم سرشو میکرد داخل شیشه ماشین ومیگفت شهرک نزدیک ۱۰تاکسی رد شد وهی دوستم گفت شهرک کسی نبرد
هوا هم سرد بود من گفتم توسل کن ان شالله
زودتر گیرت بیاد دوستم داشت با خودش میگفت یا صاحب الزمان ماشین گیرم بیاد یهو یه تاکسی بوق زد دوست هول شد سرش را کرد تو پنجره تاکسی ونگاه راننده کرد بجای اینکه بگه شهرک بلند گفت یا صاحب الزمان
من که دیگه نفسم بالا نمیومد از خنده 


راننده ماتش برده بود ودوستم زبونش بند اومده بود بعد از گذشت این همه سال هنوز یادم میوفته خنده ام میگیره
#ســــــوتے_هاے_زَََنــــــونـــــــہ



🟢
️ @zanan_souti 
#ســــــوتے_هاے_زَََنــــــونـــــــہ
🟢
۹۱۷
۱۱:۱۱
سلام دوستان گلم اینو که میخوام بگم سوتی نیست شاید بشه گفت تجربه هست برای مادرای که دخترای دم بخت دارن من موقع ازدواج مادرشوهرم گفت عروس رو میبرم طبقه پایین خونمون تا هر موقع خونه بخرن اونجا بمونن مادر منم بدون هیچ فکری گفت باشه من به مدت سیزده سال طبقه پایینشون زندگی کردم ولی چه زندگی اخه بگم زجر کشیدم بهتره هیچ کدوم از خانواده همسرم موقع اومدن در نمیزدن همینجوری مثل ....سرشونو مینداختن پایین و دررو بازمیکردن میومدن در مورد همه چی اظهار نظر داشتن چرا اینو اینجا گذاشتی چرا اینو خریدی چرا اینو پختی چرا این اومد چرا تو رفتی فلان جا 

منم که از بس مادرم گفته بود احترام نگه دار هیچی بهشون نمیگفتم فقط یا نگاه میکردم یا میگفتم باشه مادرشوهرمم که نگم مثل مارکوپلو دایم این طرف اون طرف بود موقع رفتن هم میگفت شام ناهار میپزی به پدرشوهرت هم غذا بده یا هرموقع مهمون داشتن باید از شش صبح میرفتم بالا مثل ...کار میکردم مادرشوهرم همه چی رو بهونه میکرد و میگفت مریضم برا ماهم شام ناهار بپز پدرشوهرمم که نگم فقط نظاره گر من بود کی حموم رو شستی چرا سماورت جرم داره چرا اینارو انداختی اشغالی یعنی به زباله هامون هم نگاه میکرد ببینه چی هست خلاصه که بعد از سیزده سال دیگه جونیمو که از دست داده بود به شوهرم گفتم یا طلاق یا خونه جدید باید بخری اینم بگم که موقعیتشم داشت که خونه بخره ولی خانواده اش میگفتن که خونه نخر بمون همین جا چون نوکرشون بودم حاضر بودن اونجا بمونم خداروشکرشوهرم دید قضیه جدیه و میخوام برم دادگاه تقاضای طلاق بدم در عرض سه روز خونه خرید الان یک و نیم ساله از اون زندان هارون خلاص شدم الان میفهمم زندگی یعنی چی شوهرمم خیلی اروم شده دیگه عصبانی نمیشه هر حرفی رو بزرگ نمیکنه دعوا راه نمیندازه بچه هام هم از دست نو ه های مادرشوهرم خلاص شدن چون میومدن پایین چندساعت میموندن و اسباب بازی بچه هامو خراب میکردن سرتونو درد اوردم شرمنده خواهش میکنم با جون بچه هاتون بازی نکنین و بزارید خونه مستقل بگیرن و ازاد باشن
🟢
️ @zanan_souti 
🟢
۹۶۲
۱۱:۱۱
بازارسال شده از عجایب هستی
سلامبرماهمحرم..
۱۹
۱۰:۲۴
بازارسال شده از نجوم
دنیای بی حسین تاریک است
تاسوعا و عاشورای حسینی تسلیت باد
تاسوعا و عاشورای حسینی تسلیت باد
۷
۲۰:۱۳