این دخترِ معمولی به دلش نَنِشسته بود. حق هم داشت. آن نقد چشمم را باز کرد و دیدم چقدر بهارِ قصهام را کماثر نوشتهام؛ اما هر کار کردم نتوانستم تغییرش بدهم. نقش نوجوان ایرانی، میان آن روزها، در نگاه من همین بود. نمیتوانستم پررنگترش کنم...
روایتی از غزاله صباغیان طوسی، ۳۶ ساله، مادر، نویسنده و مدرس دانشگاه را در #زنان_جنگ بخوانید:@zananejang
روایتی از غزاله صباغیان طوسی، ۳۶ ساله، مادر، نویسنده و مدرس دانشگاه را در #زنان_جنگ بخوانید:@zananejang
۲۹۸
۱۲:۴۳
زنان جنگ (روایتهای زنانه از جنگ)
این دخترِ معمولی به دلش نَنِشسته بود. حق هم داشت. آن نقد چشمم را باز کرد و دیدم چقدر بهارِ قصهام را کماثر نوشتهام؛ اما هر کار کردم نتوانستم تغییرش بدهم. نقش نوجوان ایرانی، میان آن روزها، در نگاه من همین بود. نمیتوانستم پررنگترش کنم... روایتی از غزاله صباغیان طوسی، ۳۶ ساله، مادر، نویسنده و مدرس دانشگاه را در #زنان_جنگ بخوانید: @zananejang
روایتی به قلم غزاله صباغیان طوسی، ۳۶ ساله، مادر، نویسنده و مدرس دانشگاه
«مبعوث شدن»
سال گذشته، در اوج ماجراهای طوفانالاقصی، یک قصهٔ ناتمام نوشتم؛ داستان دوستیِ چند دختر نوجوان از کشورهای محور مقاومت که در نقطهای به هم میرسیدند و ماجراهای مشترکی پیدا میکردند.
برای طرح قصهام زیاد مطالعه کرده بودم، اما در نهایت شخصیتها را حسم ساخته بود. دختر فلسطینی استوار و مقاوم بود؛ مثل کوه. دختر لبنانی مهربان و ولایی. دختر عراقی از همه بیشتر زنِ خانه و دلنگران دوستانش. و تنها نوجوان ایرانی قصهام، «بهار»، از همه بیرنگتر بود. تشخص خاصی نداشت؛ بیشتر نگاه میکرد و دنبال پیدا کردن خودش و نسبتش با جهان بود. اگر تحولات لبنان و فلسطین را دنبال میکرد، بیشتر به خاطر دوستانش بود.
قصه، قصهٔ بزرگشدنِ بهار بود، اما تا آخر هم ــ حتی بعدِ آن روزی که نقشهٔ جهان را زد به دیوار اتاقش و سعی کرد دنیا را بهتر بشناسد ــ کمرنگ ماند. شکلِ قهرمانها نبود. وسط شور و شوق بقیه، بیشتر به سیاهیلشکری میمانست که بارِ جلو بردن داستان را به دوش میکشد.
وقتی ویرایش اول را دادم چند نفر بخوانند، یکی از نقدها دربارهٔ بهار بود. دوستی توقع داشت نوجوان ایرانیِ قصه، آن کسی باشد که ایده میدهد، جمع را جلو میبرد، الگوست و رهبر گروه میشود. این دخترِ معمولی به دلش ننشسته بود. حق هم داشت. آن نقد چشمم را باز کرد و دیدم چقدر بهار را کماثر نوشتهام؛ اما هر کار کردم نتوانستم تغییرش بدهم. نقش نوجوان ایرانی، انسان ایرانی، در تحولات منطقه، در نگاه من همین بود. نمیتوانستم پررنگترش کنم.
آن روزها کلی با آن دوست بحث کردم. از بیعملیِ خودمان کنار مقاومتِ مردم لبنان و فلسطین گفتم. نمیخواستم دستاوردهای نظام در حمایت از جبههٔ مقاومت و حتی عملیاتهای وعدهٔ صادق را به اسم مردم فاکتور کنم. ما آدمهای خودخواهی شده بودیم؛ سرمان را کرده بودیم زیر برف و مشغول زندگی خودمان، در حالی که بقیه برای مبارزه با استکبار هزینههای سنگینی میدادند.
آن شخصیتپردازیِ کمرنگ، انگار ناخودآگاه حسرت و خشم و ناامیدیِ من از خودمان بود؛ از انسان ایرانیِ بیآرمان، چسبیده به زمین، و در عین حال حیران و تحسینکنندهٔ انسان مقاومتی.
حالا نزدیک یک سال از رها کردنِ آن قصه گذشته. این روزها وقت و بیوقت یادِ بهارِ قصهام میافتم؛ بهاری که سرش گرمِ درس و مشق بود و از دغدغههای نور و احلام و فرزانه چیز زیادی نمیفهمید.
اما حالا هر شب بهارهایی وسط خیابان میبینم که خجالتم میدهند؛ بهارهایی که جمعِ مقاومتِ احلام و ولایتمداریِ نور و صبر و بینشِ فرزانهاند. بهارهایی که کنشگرند، اهل تحلیلاند، رهبری بلدند. بهارهایی که بیشتر از شصت شب است خط مقدم خیابان را نگه داشتهاند؛ زیرِ برف و باران و پهپاد و جنگنده، محکم ایستادهاند و باکی ندارند.
این روزها زیاد یادِ سالهایی میافتم که حسرتِ ایمان و صبرِ مردم فلسطین، شجاعتِ مردم یمن و مقاومتِ مردم لبنان را میخوردم. حالا که برمیگردم و صحنه را نگاه میکنم، آن حسرت برایم معنای دیگری دارد. انگار از جنس فقدان نبود؛ بیشتر یک خشمِ حماسی بود.
ما سرمان را زیر برف نکرده بودیم؛ آتشِ زیرِ خاکستر بودیم، منتظرِ شعله گرفتن. و شاید سستیِ قلمِ من هنگام نوشتن از بهار، حکایتِ کاسهٔ صبرِ لبریزِ همان آتش بود؛ آتشی که دلش برای زبانه کشیدن تنگ شده بود.
تصویرِ «مبعوث شدن» برای من همین است: زبانه کشیدنِ آتشی که شعلههایش دارد دنیای استکبار را میسوزاند؛ و جهان خواهد دید چه سیمرغهایی از دلِ این آتش متولد خواهند شد…
#زنان_جنگ#جنگ_آمریکااسرائیل_با_ایران🤍
🤍
🤍
لطفا این مطلب را به مجله پیشنهاد بدهید!
با ارسال این نوشته و معرفی صفحه به دوستانتان، صدای زنان جنگ باشید:@zananejang
«مبعوث شدن»
سال گذشته، در اوج ماجراهای طوفانالاقصی، یک قصهٔ ناتمام نوشتم؛ داستان دوستیِ چند دختر نوجوان از کشورهای محور مقاومت که در نقطهای به هم میرسیدند و ماجراهای مشترکی پیدا میکردند.
برای طرح قصهام زیاد مطالعه کرده بودم، اما در نهایت شخصیتها را حسم ساخته بود. دختر فلسطینی استوار و مقاوم بود؛ مثل کوه. دختر لبنانی مهربان و ولایی. دختر عراقی از همه بیشتر زنِ خانه و دلنگران دوستانش. و تنها نوجوان ایرانی قصهام، «بهار»، از همه بیرنگتر بود. تشخص خاصی نداشت؛ بیشتر نگاه میکرد و دنبال پیدا کردن خودش و نسبتش با جهان بود. اگر تحولات لبنان و فلسطین را دنبال میکرد، بیشتر به خاطر دوستانش بود.
قصه، قصهٔ بزرگشدنِ بهار بود، اما تا آخر هم ــ حتی بعدِ آن روزی که نقشهٔ جهان را زد به دیوار اتاقش و سعی کرد دنیا را بهتر بشناسد ــ کمرنگ ماند. شکلِ قهرمانها نبود. وسط شور و شوق بقیه، بیشتر به سیاهیلشکری میمانست که بارِ جلو بردن داستان را به دوش میکشد.
وقتی ویرایش اول را دادم چند نفر بخوانند، یکی از نقدها دربارهٔ بهار بود. دوستی توقع داشت نوجوان ایرانیِ قصه، آن کسی باشد که ایده میدهد، جمع را جلو میبرد، الگوست و رهبر گروه میشود. این دخترِ معمولی به دلش ننشسته بود. حق هم داشت. آن نقد چشمم را باز کرد و دیدم چقدر بهار را کماثر نوشتهام؛ اما هر کار کردم نتوانستم تغییرش بدهم. نقش نوجوان ایرانی، انسان ایرانی، در تحولات منطقه، در نگاه من همین بود. نمیتوانستم پررنگترش کنم.
آن روزها کلی با آن دوست بحث کردم. از بیعملیِ خودمان کنار مقاومتِ مردم لبنان و فلسطین گفتم. نمیخواستم دستاوردهای نظام در حمایت از جبههٔ مقاومت و حتی عملیاتهای وعدهٔ صادق را به اسم مردم فاکتور کنم. ما آدمهای خودخواهی شده بودیم؛ سرمان را کرده بودیم زیر برف و مشغول زندگی خودمان، در حالی که بقیه برای مبارزه با استکبار هزینههای سنگینی میدادند.
آن شخصیتپردازیِ کمرنگ، انگار ناخودآگاه حسرت و خشم و ناامیدیِ من از خودمان بود؛ از انسان ایرانیِ بیآرمان، چسبیده به زمین، و در عین حال حیران و تحسینکنندهٔ انسان مقاومتی.
حالا نزدیک یک سال از رها کردنِ آن قصه گذشته. این روزها وقت و بیوقت یادِ بهارِ قصهام میافتم؛ بهاری که سرش گرمِ درس و مشق بود و از دغدغههای نور و احلام و فرزانه چیز زیادی نمیفهمید.
اما حالا هر شب بهارهایی وسط خیابان میبینم که خجالتم میدهند؛ بهارهایی که جمعِ مقاومتِ احلام و ولایتمداریِ نور و صبر و بینشِ فرزانهاند. بهارهایی که کنشگرند، اهل تحلیلاند، رهبری بلدند. بهارهایی که بیشتر از شصت شب است خط مقدم خیابان را نگه داشتهاند؛ زیرِ برف و باران و پهپاد و جنگنده، محکم ایستادهاند و باکی ندارند.
این روزها زیاد یادِ سالهایی میافتم که حسرتِ ایمان و صبرِ مردم فلسطین، شجاعتِ مردم یمن و مقاومتِ مردم لبنان را میخوردم. حالا که برمیگردم و صحنه را نگاه میکنم، آن حسرت برایم معنای دیگری دارد. انگار از جنس فقدان نبود؛ بیشتر یک خشمِ حماسی بود.
ما سرمان را زیر برف نکرده بودیم؛ آتشِ زیرِ خاکستر بودیم، منتظرِ شعله گرفتن. و شاید سستیِ قلمِ من هنگام نوشتن از بهار، حکایتِ کاسهٔ صبرِ لبریزِ همان آتش بود؛ آتشی که دلش برای زبانه کشیدن تنگ شده بود.
تصویرِ «مبعوث شدن» برای من همین است: زبانه کشیدنِ آتشی که شعلههایش دارد دنیای استکبار را میسوزاند؛ و جهان خواهد دید چه سیمرغهایی از دلِ این آتش متولد خواهند شد…
#زنان_جنگ#جنگ_آمریکااسرائیل_با_ایران🤍
با ارسال این نوشته و معرفی صفحه به دوستانتان، صدای زنان جنگ باشید:@zananejang
۳۴۱
۱۲:۴۴
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
«خوشبینی باوری است که به دستاورد میانجامد. بدون امید و اعتمادبهنفس هیچ کاری پیش نمیرود.»
" />
هلن کلر
وقت بخیر
با ارسال این نوشته و معرفی صفحه به دوستانتان، صدای #زنان_جنگ باشید:@zananejang
وقت بخیر
با ارسال این نوشته و معرفی صفحه به دوستانتان، صدای #زنان_جنگ باشید:@zananejang
۸۰۲
۷:۳۱
همراهان عزیز زنان جنگ سلامفردا منتظر اتفاقی متفاوت باشید...
با مهمانی ویژه در کنار شما خواهیم بود.
#زنان_جنگ
🤍
🤍
🤍
@zananejang
#زنان_جنگ
🤍
۲۵۱
۱۷:۵۵
ویژهبرنامه پادکست «زنان جنگ» منتشر شد
همیشه تا اسم جنگ میآمد، صدای بمب و انفجار توی سرم میپیچید. راستش من جنگ را مثل حکایتهای تلویزون میدانستم، اما حالا فهمیدم جنگ قبل از هر چیز، یادآور آدمهاست؛ آدمهایی که درست همان لحظهای که صدای انفجار را میشنوند، به تو یاد میدهند چطور آرام بمانی...
حتی اگر خودشان از ترس، روحشان را جمع کرده باشند و بخواهند کسی همان لحظه آرامشان کند...
میشنوید گفتگویی به روایت و اجرای یاسر جلیلیفر، ۱۶ ساله، دانش آموز و هنرجو
همراه با مرضیه امینی، ۴۷ ساله، روانشناس:




#پادکست#زنان_جنگ@Zananejang
همیشه تا اسم جنگ میآمد، صدای بمب و انفجار توی سرم میپیچید. راستش من جنگ را مثل حکایتهای تلویزون میدانستم، اما حالا فهمیدم جنگ قبل از هر چیز، یادآور آدمهاست؛ آدمهایی که درست همان لحظهای که صدای انفجار را میشنوند، به تو یاد میدهند چطور آرام بمانی...
حتی اگر خودشان از ترس، روحشان را جمع کرده باشند و بخواهند کسی همان لحظه آرامشان کند...
همراه با مرضیه امینی، ۴۷ ساله، روانشناس:
۵۸۴
۱۵:۰۶
زنان جنگ (روایتهای زنانه از جنگ)
ویژهبرنامه پادکست «زنان جنگ» منتشر شد همیشه تا اسم جنگ میآمد، صدای بمب و انفجار توی سرم میپیچید. راستش من جنگ را مثل حکایتهای تلویزون میدانستم، اما حالا فهمیدم جنگ قبل از هر چیز، یادآور آدمهاست؛ آدمهایی که درست همان لحظهای که صدای انفجار را میشنوند، به تو یاد میدهند چطور آرام بمانی... حتی اگر خودشان از ترس، روحشان را جمع کرده باشند و بخواهند کسی همان لحظه آرامشان کند...
میشنوید گفتگویی به روایت و اجرای یاسر جلیلیفر، ۱۶ ساله، دانش آموز و هنرجو همراه با مرضیه امینی، ۴۷ ساله، روانشناس: 



#پادکست #زنان_جنگ @Zananejang
روایتی برای زنان جنگ با مهمان ویژه یاسر جلیلیفر ۱۶ساله.mp3
۱۳:۳۹-۱۲.۹۷ مگابایت
ویژهبرنامه پادکست «زنان جنگ» منتشر شد
همیشه تا اسم جنگ میآمد، صدای بمب و انفجار توی سرم میپیچید. راستش من جنگ را مثل حکایتهای تلویزون میدانستم، اما حالا فهمیدم جنگ قبل از هر چیز، یادآور آدمهاست؛ آدمهایی که درست همان لحظهای که صدای انفجار را میشنوند، به تو یاد میدهند چطور آرام بمانی...
حتی اگر خودشان از ترس، روحشان را جمع کرده باشند و بخواهند کسی همان لحظه آرامشان کند...
این قسمت از پادکست زنان جنگ با قسمتهای قبلی فرق دارد. اجرای این اپیزود را مهمانهای ویژه بر عهده گرفتهاند.
در این روایت، یاسر جلیلیفر، ۱۶ ساله، از تجربه نزدیک خودش با جنگ میگوید و از نگاهی که به مادر خانواده دارد؛ از تصویری که در آن روزها از او در ذهنش شکل گرفته.
در ادامه گفتوگو، خانم مرضیه امینی، ۴۷ ساله، روانشناس، کنار ما هستند و از نگاه و احساس خودشان نسبت به روایت پسرشان میگویند؛ از اینکه شنیدن این روایت برای یک مادر چه معنایی دارد.
اگر دوست دارید روایت جنگ را از زبان یک نوجوان بشنوید و با نگاه متفاوت او همراه شوید، این قسمت را از دست ندهید.
بشنوید و نظرتان را برای ما بنویسید. 🤍
اجرا و تدوین روایت: یاسر جلیلیفرمیزبان: حدیث میرفیضیگوینده: الهام وحدتطراح پوستر: مهلا مهدیزاده
🤍
🤍
🤍
با ارسال این پادکست و معرفی صفحه به دوستانتان، صدای زنان جنگ باشید:@zananejang
همیشه تا اسم جنگ میآمد، صدای بمب و انفجار توی سرم میپیچید. راستش من جنگ را مثل حکایتهای تلویزون میدانستم، اما حالا فهمیدم جنگ قبل از هر چیز، یادآور آدمهاست؛ آدمهایی که درست همان لحظهای که صدای انفجار را میشنوند، به تو یاد میدهند چطور آرام بمانی...
حتی اگر خودشان از ترس، روحشان را جمع کرده باشند و بخواهند کسی همان لحظه آرامشان کند...
بشنوید و نظرتان را برای ما بنویسید. 🤍
اجرا و تدوین روایت: یاسر جلیلیفرمیزبان: حدیث میرفیضیگوینده: الهام وحدتطراح پوستر: مهلا مهدیزاده
🤍
با ارسال این پادکست و معرفی صفحه به دوستانتان، صدای زنان جنگ باشید:@zananejang
۶۸۷
۱۵:۰۸
سواد زیستن را ز نقش تذهیبتبه جلوه آر که خورشید زرنگار تویی
حسین منزویصبح بخیر
با ارسال این نوشته و معرفی صفحه به دوستانتان، صدای #زنان_جنگ باشید:@zananejang
حسین منزویصبح بخیر
با ارسال این نوشته و معرفی صفحه به دوستانتان، صدای #زنان_جنگ باشید:@zananejang
۳۳۳
۶:۲۸
از تواضعش مات مانده بودم. او میگفت کاری نمیکند و خستگی معنایی ندارد، اما من که فرزندِ همین جنوبم، خوب میدانم پنج ساعت ایستادن در آن هوای گرم و شرجی، کنار تابههای داغ، چه معنایی دارد.
روایتی از رقیه آرامی نسب، 26ساله، مادر را در #زنان_جنگ بخوانید:@zananejang
روایتی از رقیه آرامی نسب، 26ساله، مادر را در #زنان_جنگ بخوانید:@zananejang
۱۵۷
۱۴:۱۲
زنان جنگ (روایتهای زنانه از جنگ)
از تواضعش مات مانده بودم. او میگفت کاری نمیکند و خستگی معنایی ندارد، اما من که فرزندِ همین جنوبم، خوب میدانم پنج ساعت ایستادن در آن هوای گرم و شرجی، کنار تابههای داغ، چه معنایی دارد. روایتی از رقیه آرامی نسب، 26ساله، مادر را در #زنان_جنگ بخوانید: @zananejang
روایتی به قلم رقیه آرامی نسب، 26ساله، مادر
«زنان محافظ جزیره»
حوالی ساعت هشت شب بود که وارد حیاط شدم. زنها دورِ حصیری، زیر نور چراغی کمسو نشسته بودند و هر کدام مشغول کاری؛ یکی خمیر را چانه میگرفت، آن یکی پهن میکرد، دیگری روی تابه میزد و آن یکی هم با مهارتی خاص، روغن روی نان میپاشید.
نانِ “خمیر نمکی” بود؛ لایهی نازکی از خمیر که روی تابه و بر شعلهی گاز میپخت. چندتایی را در سینی گذاشتند و تعارفم کردند. نانها داغ بودند و عطر خوشِ گندم و آرد در فضای حیاط پیچیده بود.
هنوز چند دقیقهای از آمدنم نگذشته بود که گرمای هوا کلافهام کرد. از زن خوشرویی که کنارم نشسته بود پرسیدم: «از روز اول جنگ، همینجا مشغول نان پختن هستید؟» دستهای آردیاش را تکاند و گفت: «از همان روز اول همینجاییم؛ نان، کلوچه و نان شیرین برای رزمندهها میپزیم.» تکهای نان برداشتم و با حیرت پرسیدم: «سه ماه است هر روز اینجایید؟ خسته نشدید؟» چادر بندریاش را روی سر مرتب کرد و با لبخندی آرام گفت: «خسته؟ نه. اینهمه رزمنده دارند خدمت میکنند و زحمت میکشند؛ ما در برابر آنها چه کار کردهایم ؟»
از تواضعش مات مانده بودم. او میگفت کاری نمیکند و خستگی معنایی ندارد، اما من که فرزندِ همین جنوبم، خوب میدانم پنج ساعت ایستادن در آن هوای گرم و شرجی، کنار تابههای داغ، چه معنایی دارد.
گرم گفت و گو بودیم که صدای مداحی از دوردست به گوش رسید. زن که آخرین خمیر را روی تابه گذاشته بود، پرسید: «ساعت چند شد؟ تجمع شروع شد؟» زن دیگری در حالی که نانها را در ظرف میچید، پاسخ داد: «بله، کمکم شروع میشود.» پرسیدم: «بعد از اینجا به تجمع میروید؟» زن تابه را از روی شعله برداشت و گفت: «یک سر به خانه میزنیم و بعد، راهیِ میدان میشویم.»
دیگر کلامی برای گفتن نداشتم؛ غرق در حیرت و تحسینِ این حجم از اراده و پشتکار بودم. زنانی که میتوانستند ظهرِ داغِ جزیره را زیر خنکای کولر سپری کنند، صد روز تمام زیر نور گرما و شرجی پای کار ایستادند تا برای رزمندههایی که شبانهروزی حافظِ امنیت جزیرهاند، نان بپزند.
زنانی که برازنده است نامشان را «محافظان جزیره» بگذاریم.
#زنان_جنگ#جنگ_آمریکااسرائیل_با_ایران🤍
🤍
🤍
لطفا این مطلب را به مجله پیشنهاد بدهید!با ارسال این نوشته و معرفی صفحه به دوستانتان، صدای زنان جنگ باشید:@zananejang
«زنان محافظ جزیره»
حوالی ساعت هشت شب بود که وارد حیاط شدم. زنها دورِ حصیری، زیر نور چراغی کمسو نشسته بودند و هر کدام مشغول کاری؛ یکی خمیر را چانه میگرفت، آن یکی پهن میکرد، دیگری روی تابه میزد و آن یکی هم با مهارتی خاص، روغن روی نان میپاشید.
نانِ “خمیر نمکی” بود؛ لایهی نازکی از خمیر که روی تابه و بر شعلهی گاز میپخت. چندتایی را در سینی گذاشتند و تعارفم کردند. نانها داغ بودند و عطر خوشِ گندم و آرد در فضای حیاط پیچیده بود.
هنوز چند دقیقهای از آمدنم نگذشته بود که گرمای هوا کلافهام کرد. از زن خوشرویی که کنارم نشسته بود پرسیدم: «از روز اول جنگ، همینجا مشغول نان پختن هستید؟» دستهای آردیاش را تکاند و گفت: «از همان روز اول همینجاییم؛ نان، کلوچه و نان شیرین برای رزمندهها میپزیم.» تکهای نان برداشتم و با حیرت پرسیدم: «سه ماه است هر روز اینجایید؟ خسته نشدید؟» چادر بندریاش را روی سر مرتب کرد و با لبخندی آرام گفت: «خسته؟ نه. اینهمه رزمنده دارند خدمت میکنند و زحمت میکشند؛ ما در برابر آنها چه کار کردهایم ؟»
از تواضعش مات مانده بودم. او میگفت کاری نمیکند و خستگی معنایی ندارد، اما من که فرزندِ همین جنوبم، خوب میدانم پنج ساعت ایستادن در آن هوای گرم و شرجی، کنار تابههای داغ، چه معنایی دارد.
گرم گفت و گو بودیم که صدای مداحی از دوردست به گوش رسید. زن که آخرین خمیر را روی تابه گذاشته بود، پرسید: «ساعت چند شد؟ تجمع شروع شد؟» زن دیگری در حالی که نانها را در ظرف میچید، پاسخ داد: «بله، کمکم شروع میشود.» پرسیدم: «بعد از اینجا به تجمع میروید؟» زن تابه را از روی شعله برداشت و گفت: «یک سر به خانه میزنیم و بعد، راهیِ میدان میشویم.»
دیگر کلامی برای گفتن نداشتم؛ غرق در حیرت و تحسینِ این حجم از اراده و پشتکار بودم. زنانی که میتوانستند ظهرِ داغِ جزیره را زیر خنکای کولر سپری کنند، صد روز تمام زیر نور گرما و شرجی پای کار ایستادند تا برای رزمندههایی که شبانهروزی حافظِ امنیت جزیرهاند، نان بپزند.
زنانی که برازنده است نامشان را «محافظان جزیره» بگذاریم.
#زنان_جنگ#جنگ_آمریکااسرائیل_با_ایران🤍
۹۵۹
۱۴:۱۴