بازارسال شده از طعم کده
بیسکو حلوا
#طرح_سوم
ࡈߊߺـܫــ
ــܩܢ ܭـــܥܘ *
#طرح_سوم
ࡈߊߺـܫــ
۳۵
۸:۴۲
بازارسال شده از تبلیغات گسترده نعنا
اتاق بچه ها
از بس که جا نداره هیچ وقت مرتب نمیشه؟!!!
آشپزخونه ت کوچیکه؟ تعداد کابینت ها کمه ؟
ما با کمک عکس و فیلم، بهت نشون میدیم که هر خونه ای
بیست، سی متر فضای پِرت
و پنهان داره که به چشم
هیچکس نمیادble.ir/join/7Z4RJuRwq8
میدونم که اغلب خانمها برای چیدمان مبل، مشکل دارن پس حتما
یازده مدل و الگو برای چیدمان مبل رو ببین
ble.ir/join/7Z4RJuRwq8.
آشپزخونه ت کوچیکه؟ تعداد کابینت ها کمه ؟
ما با کمک عکس و فیلم، بهت نشون میدیم که هر خونه ای
میدونم که اغلب خانمها برای چیدمان مبل، مشکل دارن پس حتما
۸
۸:۴۹
بازارسال شده از زندگی موفق
*ترفندهای ساده برای یه خونه شیک و دلباز!
بدون خرید وسایل جدید،
کاملا حرفهای چیدمان دکوراسیونت
رو تغییر بده
فقط با اجرای چند تکنیک ساده
خونت
۱۰ برابر شیک تر، میشه
ble.ir/join/7Z4RJuRwq8
عضویت*
بدون خرید وسایل جدید،
کاملا حرفهای چیدمان دکوراسیونت
رو تغییر بده
فقط با اجرای چند تکنیک ساده
خونت
ble.ir/join/7Z4RJuRwq8
عضویت*
۱
۸:۴۹
✾⸙࿐༅فکـــر
۳۳۶
۸:۴۹
♾️
#هم_پیمان🕊
قسمت: دویست و شصت و چهارم
( بهاره ) بالاخره وقت رفتن رسیده، دلم کوه آتشفشانی که راهش را بستن .انگار تمام دنیا بسیج شدن که به من ، به دل من بگن ، خفه شو .لاااال بمیر .آره من لال زندگی نمیکنم .لال ازدواج نمیکنم .در واقع من دارم لال میمیرم .برای همیشه .
مامان گفت : بهاره یک چرخی تو خونه بزن ؛ تو در و طاقچه ای جایی یه موقع چیزی نمونده باشه .
دارم نگاه میکنم . ولی قفسه ی سینه ام درد میکنه. نگاهم شده مثل آدمی که از تو بهشت دارن به جهنم میبرن اش ، که قربانی اش کنن و بهش میگن برای آخرین بار بهشتت را ببین .این آخرین باره .دلم میخواد اینقدر بلند بزنم زیر گریه که همه ی دنیا بفهمن من بهاره ، بهاره ی مشفقی عاشق این خونه ام ، خونه ای که واقعا اسمش بهشته، همه میدونن که این خونه گوشه ای از بهشت .دلم میخواد داد بزنم ایهاالناس من عاشق کامبیز و همه ی اهل این خونه ام .کاش یک نفر منو میفهمید .کاش میشد داد بزنم و بگم کامبیز جانم ، برام مهم نیست که زن داری .منم دوست داشته باش .خواهش میکنم .منم تو همین خونه نگه دار ..التماس میکنم .ولی نمیشه .به دیوار تکیه دادم و اشک هام داره میره. یک لحظه نگاهم افتاد به مامان که چطوری با اون اندام تپل و مپل و لپ های از روسری بیرون افتاده اش ، چادر رنگی به بدن پیچیده ، تو چهار چوب در ایستاده و داره نگاهم میکنه. مامان میدونه دلم غوغاس ، ولی چیکار کنه ؟اشکش را با گوشه ی روسریش پاک کرد و گفت : بهاره بیا ، دیر شد ، الان بابات داد میزنه .دلم میخواد بگم میشه بری و من اینجا بمونم؟تو رو خدااا .کاش میشد .ولی نمیشه. نامه ای که عجله ای برای کامبیز نوشتم تو دستم زیر چادر و مجبورم با خودم ببرم اش .مامان داره نگاه میکنه .نمیشه نامه را بگذارم .بعدم مگه بعد رفتن ما کامبیز اینجا میاد ؟؟معلوم نیست نامه دست کی میوفته .کاش کامبیز میومد بیرون .کاش یک لحظه می دیدم اش .فقط یک بار .تا با چشمام بگم خدا نگهدار تنها عشق زندگی من.خدا حافظ همسفر لحظه هام .ولی نیست .نمیاد .حیف .نگاهی به شیشه های اتاق اش کردم ، کاش پرده هاش یک لحظه کنار میرفت، حداقل میفهمیدم هنوز به اندازه ی یک نگاه براش ارزش دارم.موتورش تو حیاط و پرده های اتاق اش کشیده اس .کفش هاش پشت در .کفش های رعنام هست .خوشبحال رعنا. خوشبحالش .
ای غایب از نظر به خدا می سپارمت.جانم بسوختی و به دل دوستدارامت
رفتم ، مثل یک مرده .یک روح سرگردون بی کفن ، که فقط باید زنده بمونه تا بقیه حیات داشته باشند .سوار ماشین شدیم .بابام در را بست .صدای بسته شدن در ماشین که اومد دیگه آخرین امیدم هم ناامید شد .رفتیم به جهنم. جهنم ابدی .ولی دیگه من بهاره نیستم .دیگه خزانم .یک خزان رو به سردی که داره به زمستان پر برف میرسه .مثل عروس مرگ .رسیدیم خونه ی آخرت ام و تمام راه خاطرات خوب کامبیز را دوره میکردم .خاطرات اش هم قشنگه .
سرم را زیر انداختم و رفتم تو خونه .
مامانم هیچی نگفت ولی سلاله گفت : اهااای بهاره پس کجا ؟؟مگه مهمونی، بیا دوتا تیکه اساس ببر . پرروووونگاهش کردم و هیچی نگفتم و رفتم. نمیخوام کار کنم .انگیزه ای نیست .انگار بی تفاوت شدم .مگه تهش چی میشه ؟فحش ؟؟ کتک ؟؟ مگه از مردن بدتره ؟؟من الان مرده ام .برای مرده هم هیچ فرقی نداره .پس بی خیال .
رفتم تو خونه را نگاه میکنم .سلام . سلام بهای زندگی و پاکی و جوونی من .سلام خونه .تو بها و قیمت منی .پس برام دهن کجی نکن .
عمه گفت : بهاره خانوم ، عروس خانوم چقدر دیر ؟تاریکه ، شب شده ها . بهروز اومد سراغ ات نبودی .حالا شاید دوباره بیاد .
خیلی سرد گفتم : عیب نداره یکم راه میره پاهاش حال میاد .
عمه با تعجب نگاه کرد و گفت: واا !! یعنی چه ؟؟ عمه یکم مهربونتر باش هاا ، بهروز سلاله و ستاره نیست که تو سر و مغز هم میزدین و دو دقیقه بعد انگار نه انگار ها ، بهروز زندگیته. گفته باشم .حواست را جمع زندگی ات کن .
گفتم : باشه عمه، چشم.
آینو گفتم و رفتم تو زیر زمین. مامان میگفت زیر زمین اتاق ما دختراس .درست میگه .آدم را یاد گور میندازه . سلیقه اش خوبه.
دارم تو زیر زمین می چرخم و لبه ی چادرم افتاده و داره میکشه رو زمین.
یکدفعه همین طور که چرخیدم دیدم بهروز تو چهار چوب در ایستاده و دست هاش را تو بغلش گرفته و آدامس به دهن داره منو دید میزنه .
نگاهمون که بهم افتاد گفت : سلااام
گفتم : سلام .ولی اخم کردم .
گفت : بنداز این چادر کوفتی رو .چیه این چادر سیاه مثل کلاغ پیچیدی به خودت ؟چادر که مال ما نیست ، مال عرب های عربستان، زن ایرانی یعنی لباس رنگ شاد.دیگه نبینم چادر سرت کنی ها.خوشم نمیاد.
این اولین حرف قشنگی بود که از بهروز شنیدم .چون منم از چادر خوشم نمیاد ، عجب بهانه ای برای دهن کجی به همه پیدا کردم .
قسمت: دویست و شصت و چهارم
( بهاره ) بالاخره وقت رفتن رسیده، دلم کوه آتشفشانی که راهش را بستن .انگار تمام دنیا بسیج شدن که به من ، به دل من بگن ، خفه شو .لاااال بمیر .آره من لال زندگی نمیکنم .لال ازدواج نمیکنم .در واقع من دارم لال میمیرم .برای همیشه .
مامان گفت : بهاره یک چرخی تو خونه بزن ؛ تو در و طاقچه ای جایی یه موقع چیزی نمونده باشه .
دارم نگاه میکنم . ولی قفسه ی سینه ام درد میکنه. نگاهم شده مثل آدمی که از تو بهشت دارن به جهنم میبرن اش ، که قربانی اش کنن و بهش میگن برای آخرین بار بهشتت را ببین .این آخرین باره .دلم میخواد اینقدر بلند بزنم زیر گریه که همه ی دنیا بفهمن من بهاره ، بهاره ی مشفقی عاشق این خونه ام ، خونه ای که واقعا اسمش بهشته، همه میدونن که این خونه گوشه ای از بهشت .دلم میخواد داد بزنم ایهاالناس من عاشق کامبیز و همه ی اهل این خونه ام .کاش یک نفر منو میفهمید .کاش میشد داد بزنم و بگم کامبیز جانم ، برام مهم نیست که زن داری .منم دوست داشته باش .خواهش میکنم .منم تو همین خونه نگه دار ..التماس میکنم .ولی نمیشه .به دیوار تکیه دادم و اشک هام داره میره. یک لحظه نگاهم افتاد به مامان که چطوری با اون اندام تپل و مپل و لپ های از روسری بیرون افتاده اش ، چادر رنگی به بدن پیچیده ، تو چهار چوب در ایستاده و داره نگاهم میکنه. مامان میدونه دلم غوغاس ، ولی چیکار کنه ؟اشکش را با گوشه ی روسریش پاک کرد و گفت : بهاره بیا ، دیر شد ، الان بابات داد میزنه .دلم میخواد بگم میشه بری و من اینجا بمونم؟تو رو خدااا .کاش میشد .ولی نمیشه. نامه ای که عجله ای برای کامبیز نوشتم تو دستم زیر چادر و مجبورم با خودم ببرم اش .مامان داره نگاه میکنه .نمیشه نامه را بگذارم .بعدم مگه بعد رفتن ما کامبیز اینجا میاد ؟؟معلوم نیست نامه دست کی میوفته .کاش کامبیز میومد بیرون .کاش یک لحظه می دیدم اش .فقط یک بار .تا با چشمام بگم خدا نگهدار تنها عشق زندگی من.خدا حافظ همسفر لحظه هام .ولی نیست .نمیاد .حیف .نگاهی به شیشه های اتاق اش کردم ، کاش پرده هاش یک لحظه کنار میرفت، حداقل میفهمیدم هنوز به اندازه ی یک نگاه براش ارزش دارم.موتورش تو حیاط و پرده های اتاق اش کشیده اس .کفش هاش پشت در .کفش های رعنام هست .خوشبحال رعنا. خوشبحالش .
ای غایب از نظر به خدا می سپارمت.جانم بسوختی و به دل دوستدارامت
رفتم ، مثل یک مرده .یک روح سرگردون بی کفن ، که فقط باید زنده بمونه تا بقیه حیات داشته باشند .سوار ماشین شدیم .بابام در را بست .صدای بسته شدن در ماشین که اومد دیگه آخرین امیدم هم ناامید شد .رفتیم به جهنم. جهنم ابدی .ولی دیگه من بهاره نیستم .دیگه خزانم .یک خزان رو به سردی که داره به زمستان پر برف میرسه .مثل عروس مرگ .رسیدیم خونه ی آخرت ام و تمام راه خاطرات خوب کامبیز را دوره میکردم .خاطرات اش هم قشنگه .
سرم را زیر انداختم و رفتم تو خونه .
مامانم هیچی نگفت ولی سلاله گفت : اهااای بهاره پس کجا ؟؟مگه مهمونی، بیا دوتا تیکه اساس ببر . پرروووونگاهش کردم و هیچی نگفتم و رفتم. نمیخوام کار کنم .انگیزه ای نیست .انگار بی تفاوت شدم .مگه تهش چی میشه ؟فحش ؟؟ کتک ؟؟ مگه از مردن بدتره ؟؟من الان مرده ام .برای مرده هم هیچ فرقی نداره .پس بی خیال .
رفتم تو خونه را نگاه میکنم .سلام . سلام بهای زندگی و پاکی و جوونی من .سلام خونه .تو بها و قیمت منی .پس برام دهن کجی نکن .
عمه گفت : بهاره خانوم ، عروس خانوم چقدر دیر ؟تاریکه ، شب شده ها . بهروز اومد سراغ ات نبودی .حالا شاید دوباره بیاد .
خیلی سرد گفتم : عیب نداره یکم راه میره پاهاش حال میاد .
عمه با تعجب نگاه کرد و گفت: واا !! یعنی چه ؟؟ عمه یکم مهربونتر باش هاا ، بهروز سلاله و ستاره نیست که تو سر و مغز هم میزدین و دو دقیقه بعد انگار نه انگار ها ، بهروز زندگیته. گفته باشم .حواست را جمع زندگی ات کن .
گفتم : باشه عمه، چشم.
آینو گفتم و رفتم تو زیر زمین. مامان میگفت زیر زمین اتاق ما دختراس .درست میگه .آدم را یاد گور میندازه . سلیقه اش خوبه.
دارم تو زیر زمین می چرخم و لبه ی چادرم افتاده و داره میکشه رو زمین.
یکدفعه همین طور که چرخیدم دیدم بهروز تو چهار چوب در ایستاده و دست هاش را تو بغلش گرفته و آدامس به دهن داره منو دید میزنه .
نگاهمون که بهم افتاد گفت : سلااام
گفتم : سلام .ولی اخم کردم .
گفت : بنداز این چادر کوفتی رو .چیه این چادر سیاه مثل کلاغ پیچیدی به خودت ؟چادر که مال ما نیست ، مال عرب های عربستان، زن ایرانی یعنی لباس رنگ شاد.دیگه نبینم چادر سرت کنی ها.خوشم نمیاد.
این اولین حرف قشنگی بود که از بهروز شنیدم .چون منم از چادر خوشم نمیاد ، عجب بهانه ای برای دهن کجی به همه پیدا کردم .
۲۸۰
۱۰:۳۲
♾️
#هم_پیمان🕊
قسمت: دویست و شصت و پنجم
میخوام بندازم اش تو لج و غیرت .باید هی امتحانش کنم ببینم نقطه ضعف هاش چی ؟ من یک عمر باید با این لعنتی سر و کله بزنم و باید زرنگ باشم .گفتم : یعنی من چادر سر نکنم؟میتونی از پس بقیه بر بیای ؟
نگاهی کرد و اخمی کرد و با غرور گفت : بقیه مثلا کی ؟کسی جرات نداره رو حرف من حرفی بیاره ، بعدم وقتی مادر من چادری نیست پس یعنی این مساله تو خونه ی ما حل شده اس .والسلام .چادرت را بردار ، بنداز کنار .دیگه ام نبینم چادر سر کنی ، افتاد ؟
من بهروز را دوست ندارم ولی اگه اون با حقه و نیرنگ منو به دست آورد باشه منم تو بازی اش ، بازی میکنم. نمیخوام مفت باشم .
گفتم: بله افتاد ، رو چشمم.میگم که خونه ی قشنگی ، یعنی صاحبش قشنگه هاا ، دستتون درد نکنه ، یعنی واقعا سر بلندم کردین، الان حتما کل فامیل دارن میگن و افتادیم سر زبون ها .
نگاهی کرد و خنده ای تحویلم داد و گفت : صاحبش کیه ؟ منو میگی ؟ چرا کل فامیل؟ مگه چی شده ؟
خندیدم و گفتم : آخه بهروز مشفقی را با این خونه مقیاس میکنن ؟!! چرا اینقدر خودت را دست کم میگیری؟؟ نه بابا من خودم را گفتم .رو اصل حرف سلاله که میگفت عمو گفته قبل از عقد این خونه را به نام من میکنه .رو این اصل میگم ، یعنی خونه به من که صاحبش هستم ، رفته ، قشنگه .بعد خندیدم و کرم ریختم و گفتم: یکم تحویل ام بگیر خوب .گناه دارم هااا.
نگاهی کرد و سعی میکنه تعجب اش را پنهون کنه ولی نمیتونه و گفت : بابام گفته ؟!!
خیلی ریلکس اصلا خودم را نباختم و گفتم : آره دیگه ، به سلاله گفته بود .یعنی میدونی چیه ؟ من گفتم اونجا نمیام چون دوست ندارم خدای نکرده زیر منت باشم و سفره ی عقدم تو خونه ی عمو پهن بشه . میدونی که از قدیم گفتند دختر باید خونه ی باباش عقد بشه . خوب منم دخترم دیگه، دوست دارم خونه ی بابام لباس عروس بپوشم و سر سفره ی عقد بشینم . اینجوری نازم بیشتره .ولی خوب وقتی سلاله اینطوری گفت ،خوب منم خوشحال و راضی شدم و دیگه همه ی خونواده ام از راضی شدن من خوشحال شدن و اومدیم. آخه من قبول نمیکردم که بیام اینجا .
یکم خودش را جمع و جور کرد و گفت : خوب ... عه ... یعنی میگم که ، ...خوب اگه بابام گفته که حتما انجام میده ، میدونی که پدر من یک عمره بازاری و آدم بازاری حرف اش دوتا نمیشه .به خصوص اگه در رابطه با عروسش باشه.
با عشوه گفتم: وااای الان بهروز فکر کن دخترای سیمین دارن میترکن ، پسر ملک خانوم که بیشتر ، یعنی هر پسر و دختری که تو فامیل به من و تو چشم داشته و امید داشته الان از این خبر داره دیوونه میشه .
دلم میخواد یقه اش رو بچسب ام و بگم آقای بهروز مشفقی ، حالم از خودت و بابات و خونواده ی حروم خورت بهم میخوره ،کثافت ها ، ولی به جبران یک عمر بدبختی که به ما دادین ، پدرتون را من درمیارم ، میگی نه ، بشین و تماشا کن وحالا که بازی ، باشه پس منم بازیگر میشم .
چادرم را برداشتم انداختم رو دوست ام و گفتم خوب شدم ؟
بهروز گفت: عالی بودی ، عالی تر شدی .خوشگل خانوم ، برای عقد کلی کار داریم هاا .
عشوه ای اومدم و گفتم: وای که منم چقدر عاشق خرید کردنم ، به خصوص اگه خرید طلا و جواهر باشه .
نگاهی به صفر تا صد من کرد و گفت : همیشه اینقدر مانتوی گشاد میپوشی ؟
گفتم ؛ خوب مدرسه خواسته ، خیاطی که معرفی میکنند برامون خیاطی میکنه ماکه اختیاری نداریم .زشته ؟
لبش را گزید و گفت : نه ، ولی من لباس گشاد دوست ندارم ، برای من اینطوری نپوش .
لبخندی ساختگی گذاشتم گوشه ی لبم و گفتم : باشه ، به سلیقه ات خرید میکنیم ، این که کاری نداره .
چشم هاش یک برق خاصی داره ، حرومزادگی و بی شرفی از کل هیکل و چشم هاش میباره .مرتیکه ی دختر باز .نمیخوام دوباره بازیچه اش بشم . قشنگ معلومه که دوباره فکرهای شومی تو سرش داره.
الکی گفتم : جونم مامان اومدم و گفتم ببخشید و فوری از کنارش رد شدم و رفتم تو کوچه .
شروع کردم به بردن وسایل و بهروز هم اومد تو حیاط .بابا با اخم نگاهم کرد و گفت : پس چادرت کو ؟!!
خیلی ریلکس گفتم : بهروز اجازه نمیده چادر سر کنم ، میگه میخوام مثل مامانم مانتو شلواری بشی .
بابا تازه اومد یک چیزی پشت بهروز بگه که چشمش افتاد به بهروز و گفت : خوب عیب نداره ، مانتوی بلند و گشاد دست کمی از چادر نداره ، بیا این ها را ببر بابا .
بابا اینو میگفت ولی صد تا پدر سوخته ، بعدا برات دارم ، آدم ات میکنم از عمق چشم هاش میبارید.
پتو ها را بغل گرفتم و بردم تو خونه .تا اینجای بازی را از خودم راضی ام .دم ام گرم .
رفتم تو اتاق و بهروز هم وسیله به دست اومد .
از فرصت استفاده کردم و گفتم: وااای عمه چقدر گردنبندت قشنگه ، دختر آقا اسمال لوله کش هم یکی مثل همین داره، البته اون یکم بزرگتر بودهاا ، وااای چقدرم بهش میومد ،بهروز گوش هاش را تیز کرده .
قسمت: دویست و شصت و پنجم
میخوام بندازم اش تو لج و غیرت .باید هی امتحانش کنم ببینم نقطه ضعف هاش چی ؟ من یک عمر باید با این لعنتی سر و کله بزنم و باید زرنگ باشم .گفتم : یعنی من چادر سر نکنم؟میتونی از پس بقیه بر بیای ؟
نگاهی کرد و اخمی کرد و با غرور گفت : بقیه مثلا کی ؟کسی جرات نداره رو حرف من حرفی بیاره ، بعدم وقتی مادر من چادری نیست پس یعنی این مساله تو خونه ی ما حل شده اس .والسلام .چادرت را بردار ، بنداز کنار .دیگه ام نبینم چادر سر کنی ، افتاد ؟
من بهروز را دوست ندارم ولی اگه اون با حقه و نیرنگ منو به دست آورد باشه منم تو بازی اش ، بازی میکنم. نمیخوام مفت باشم .
گفتم: بله افتاد ، رو چشمم.میگم که خونه ی قشنگی ، یعنی صاحبش قشنگه هاا ، دستتون درد نکنه ، یعنی واقعا سر بلندم کردین، الان حتما کل فامیل دارن میگن و افتادیم سر زبون ها .
نگاهی کرد و خنده ای تحویلم داد و گفت : صاحبش کیه ؟ منو میگی ؟ چرا کل فامیل؟ مگه چی شده ؟
خندیدم و گفتم : آخه بهروز مشفقی را با این خونه مقیاس میکنن ؟!! چرا اینقدر خودت را دست کم میگیری؟؟ نه بابا من خودم را گفتم .رو اصل حرف سلاله که میگفت عمو گفته قبل از عقد این خونه را به نام من میکنه .رو این اصل میگم ، یعنی خونه به من که صاحبش هستم ، رفته ، قشنگه .بعد خندیدم و کرم ریختم و گفتم: یکم تحویل ام بگیر خوب .گناه دارم هااا.
نگاهی کرد و سعی میکنه تعجب اش را پنهون کنه ولی نمیتونه و گفت : بابام گفته ؟!!
خیلی ریلکس اصلا خودم را نباختم و گفتم : آره دیگه ، به سلاله گفته بود .یعنی میدونی چیه ؟ من گفتم اونجا نمیام چون دوست ندارم خدای نکرده زیر منت باشم و سفره ی عقدم تو خونه ی عمو پهن بشه . میدونی که از قدیم گفتند دختر باید خونه ی باباش عقد بشه . خوب منم دخترم دیگه، دوست دارم خونه ی بابام لباس عروس بپوشم و سر سفره ی عقد بشینم . اینجوری نازم بیشتره .ولی خوب وقتی سلاله اینطوری گفت ،خوب منم خوشحال و راضی شدم و دیگه همه ی خونواده ام از راضی شدن من خوشحال شدن و اومدیم. آخه من قبول نمیکردم که بیام اینجا .
یکم خودش را جمع و جور کرد و گفت : خوب ... عه ... یعنی میگم که ، ...خوب اگه بابام گفته که حتما انجام میده ، میدونی که پدر من یک عمره بازاری و آدم بازاری حرف اش دوتا نمیشه .به خصوص اگه در رابطه با عروسش باشه.
با عشوه گفتم: وااای الان بهروز فکر کن دخترای سیمین دارن میترکن ، پسر ملک خانوم که بیشتر ، یعنی هر پسر و دختری که تو فامیل به من و تو چشم داشته و امید داشته الان از این خبر داره دیوونه میشه .
دلم میخواد یقه اش رو بچسب ام و بگم آقای بهروز مشفقی ، حالم از خودت و بابات و خونواده ی حروم خورت بهم میخوره ،کثافت ها ، ولی به جبران یک عمر بدبختی که به ما دادین ، پدرتون را من درمیارم ، میگی نه ، بشین و تماشا کن وحالا که بازی ، باشه پس منم بازیگر میشم .
چادرم را برداشتم انداختم رو دوست ام و گفتم خوب شدم ؟
بهروز گفت: عالی بودی ، عالی تر شدی .خوشگل خانوم ، برای عقد کلی کار داریم هاا .
عشوه ای اومدم و گفتم: وای که منم چقدر عاشق خرید کردنم ، به خصوص اگه خرید طلا و جواهر باشه .
نگاهی به صفر تا صد من کرد و گفت : همیشه اینقدر مانتوی گشاد میپوشی ؟
گفتم ؛ خوب مدرسه خواسته ، خیاطی که معرفی میکنند برامون خیاطی میکنه ماکه اختیاری نداریم .زشته ؟
لبش را گزید و گفت : نه ، ولی من لباس گشاد دوست ندارم ، برای من اینطوری نپوش .
لبخندی ساختگی گذاشتم گوشه ی لبم و گفتم : باشه ، به سلیقه ات خرید میکنیم ، این که کاری نداره .
چشم هاش یک برق خاصی داره ، حرومزادگی و بی شرفی از کل هیکل و چشم هاش میباره .مرتیکه ی دختر باز .نمیخوام دوباره بازیچه اش بشم . قشنگ معلومه که دوباره فکرهای شومی تو سرش داره.
الکی گفتم : جونم مامان اومدم و گفتم ببخشید و فوری از کنارش رد شدم و رفتم تو کوچه .
شروع کردم به بردن وسایل و بهروز هم اومد تو حیاط .بابا با اخم نگاهم کرد و گفت : پس چادرت کو ؟!!
خیلی ریلکس گفتم : بهروز اجازه نمیده چادر سر کنم ، میگه میخوام مثل مامانم مانتو شلواری بشی .
بابا تازه اومد یک چیزی پشت بهروز بگه که چشمش افتاد به بهروز و گفت : خوب عیب نداره ، مانتوی بلند و گشاد دست کمی از چادر نداره ، بیا این ها را ببر بابا .
بابا اینو میگفت ولی صد تا پدر سوخته ، بعدا برات دارم ، آدم ات میکنم از عمق چشم هاش میبارید.
پتو ها را بغل گرفتم و بردم تو خونه .تا اینجای بازی را از خودم راضی ام .دم ام گرم .
رفتم تو اتاق و بهروز هم وسیله به دست اومد .
از فرصت استفاده کردم و گفتم: وااای عمه چقدر گردنبندت قشنگه ، دختر آقا اسمال لوله کش هم یکی مثل همین داره، البته اون یکم بزرگتر بودهاا ، وااای چقدرم بهش میومد ،بهروز گوش هاش را تیز کرده .
۲۷۰
۱۰:۳۲
استوری هامون



┄┄┄┅┅𑁍𑁍┅┅┄
┄┄┄┅┅𑁍𑁍┅┅┄
۱۷۶
۱۱:۲۷
۱۷۰
۱۱:۲۷
۱۸۰
۱۱:۲۷