┄┄┄┅┅𑁍
𑁍┅┅┄┄┄
راهکارهایی برای ایجاد آرامش اعضای خانواده
+ سیما فردوسی، مشاور خانواده
┄┄┄┅┅𑁍
𑁍┅┅┄┄┄
🥰 به کانال زندگی موفق بپیوندید
ೃ⁀➷زندگـی
مـوفـقೃ⁀➷
راهکارهایی برای ایجاد آرامش اعضای خانواده
+ سیما فردوسی، مشاور خانواده
┄┄┄┅┅𑁍
🥰 به کانال زندگی موفق بپیوندید
ೃ⁀➷زندگـی
۲۸۳
۱۶:۲۴
بازارسال شده از زندگی موفق
┄┄┄┅┅𑁍
𑁍┅┅┄┄┄
ساعت ۸ به وقت امام هشتم
آمده ام، آمدم ای شاه پناهم بدهخط امانی ز گناهم بدهای حرمت ملجأ درماندگاندور مران از در و راهم بده ایگل بی خار گلستان عشق قرب مکانی چو گیاهم بدهلایق وصل تو که من نیستماِذن به یک لحظه نگاهم بده
صلوات خاصه امام رضا علیه السلاماللَّهمَّ صَلِّ عَلَى عَلِیِّ بْنِ مُوسَى الرِّضَا الْمُرْتَضَى الْإِمَامِ التَّقِیِّ النَّقِیِوَ حُجَّتِکَ عَلَى مَنْ فَوْقَ الْأَرْضِ وَ مَنْ تَحْتَ الثَّرَى الصِّدِّیقِ الشَّهِیدِصَلاَةً کَثِیرَةً تَامَّةً زَاکِیَةً مُتَوَاصِلَةً مُتَوَاتِرَةً مُتَرَادِفَةً کَأَفْضَلِ مَا صَلَّیْتَ عَلَى أَحَدٍ مِنْ أَوْلِیَائِکَ
┄┄┄┅┅𑁍
𑁍┅┅┄┄┄
ೃ⁀➷زندگـی
مـوفـقೃ⁀➷
آمده ام، آمدم ای شاه پناهم بدهخط امانی ز گناهم بدهای حرمت ملجأ درماندگاندور مران از در و راهم بده ایگل بی خار گلستان عشق قرب مکانی چو گیاهم بدهلایق وصل تو که من نیستماِذن به یک لحظه نگاهم بده
صلوات خاصه امام رضا علیه السلاماللَّهمَّ صَلِّ عَلَى عَلِیِّ بْنِ مُوسَى الرِّضَا الْمُرْتَضَى الْإِمَامِ التَّقِیِّ النَّقِیِوَ حُجَّتِکَ عَلَى مَنْ فَوْقَ الْأَرْضِ وَ مَنْ تَحْتَ الثَّرَى الصِّدِّیقِ الشَّهِیدِصَلاَةً کَثِیرَةً تَامَّةً زَاکِیَةً مُتَوَاصِلَةً مُتَوَاتِرَةً مُتَرَادِفَةً کَأَفْضَلِ مَا صَلَّیْتَ عَلَى أَحَدٍ مِنْ أَوْلِیَائِکَ
┄┄┄┅┅𑁍
ೃ⁀➷زندگـی
۱
۱۶:۳۰
بازارسال شده از سابقه گسترده طلایی💛
میخوای بدونی تا دوسال آینده
چه اتفاقاتی برات میافته
بخوانیدبعد روی لینک کلیک کنید
ble.ir/join/ZDg0ZGQ1NT
ble.ir/join/ZDg0ZGQ1NT
ble.ir/join/ZDg0ZGQ1NT
عین واقعیت سرنوشت زندگیت و بهت میگه
۳
۱۶:۳۶
بازارسال شده از طعم کده
بیماری روانی متولدین هرماه 🫢

فروردین
اردیبهشت 
خرداد
تیر 
مرداد
شهریور 
مهر
آبان 
آذر
دی 
بهمن
اسفند
بزن رو ماه تولدت


باورمنمیشهمحشرهههه

ب عشقم گفت خل و چله
" />


فروردین
خرداد
مرداد
مهر
آذر
بهمن
ب عشقم گفت خل و چله
۱
۱۶:۳۶
ای عزیزان به شما هدیه ز یزدان آمدعید فرخندهی نورانی قربان آمدحاجیان سعی شما شد به حقیقت مقبولرحمت واسعهی حضرت سبحان آمد
#عید_قربان بر مسلمین جهان مبارکباد
•┈••✾



✾••┈• خدا
#عید_قربان بر مسلمین جهان مبارکباد
•┈••✾
۳۰۶
۱۶:۳۶
#گل_افشان🪭
#قسمت_صد و نود و هفت
جلوی چشمم دیدم که زانوهای حاجی شل شد و دستش رو به دیوار گرفت تا مانع افتادنش بشه.ننه هینی کشید و گفت: خدا منو مرگ بده، مگه چی شده بوده که همچین تصمیمی گرفته؟ چرا مشکلشو با ما درمیون نذاشته؟ گل افشون راستشو بگو تو که باهاش در ارتباطی مشکلش چی بوده؟بغضم گرفته بود، به سختی آب دهانم را قورت دادم و گفتم: من چی بگم آخه؟ خیلی چیزا هست، من بارها اومدم با شما صحبت کنم عالمتاب خودش نذاشت و گفت حاج بابام حالش بد میشه و فشارش بمیره بالا.حاجی با حالتی در هم شکسته گفت: گل افشان بابا اگه حال خواهرت و من برات مهمه همین الان همه چیزو بگو، من باید بدونم. نفس عمیقی کشیدم و دیگه نتونستم ساکت بمونم: عالمتاب مدتهاست از هیچچیز زندگیش راضی نیست، نجابت خیلی اذیتش میکنه صبح تا شب داره بهش زخم زبون میزنه و اعصابشو خورد میکنه، رابطشون با سراج هم سرده، از اینکه امیرعلی مریضه و شنواییش مشکل داره ناراحته و نمیتونه موضوع رو هضم کنه، همهی اینا دست به دست هم داده تا وضعیتش به اینجا برسه. قبلاً هم یه بار جلوی من تشنج کرده بود، به خدا همون موقع میخواستم بیام بهتون بگم ولی…ننه گفت: خدایا چی میشنوم؟ تشنج؟حاجی گفت: ولی چی؟ بگو من باید همه چیزو بدونم...سرمو پایین انداختم و مردد موندم که چیزی از سراج بگم یا نه ولی زیر نگاههای حاج بابا نتونستم دیگه طاقت بیارم و آروم زیر لب گفتم: ولی سراج ازم خواهش کرد چیزی دربارهی این موضوع بهتون نگم که خدای نکرده زندگیشون به هم بریزه و بهش بدبین بشید، خودش قول داد که همه چیزو درست میکنه. حاجی روشو ازم گرفت و با کلافگی و عصبانیت دستی به صورتش کشید و گفت: اگر یه مو از سر بچم کم بشه راحتشون نمیذارم، تا همینجاشم زیادی گذشتم و اغماض کردم، ای کاش همون اول کار به عالم تاب میگفتم راضی نیستم و تموم میشد، ناراحتی اون موقعش بهتر از این حال و روز بود، همش تقصیر خودمه، زیادی بهشون رو دادم، گفتم فامیل بهجت خدابیامرزن و نخواستم روحش آزرده بشه، حالا ببین دخترمون به چه روزی افتاده، اون دنیا چجوری سرمو بلند کنم و بگم نتونستم مواظبش باشم، همش حس میکردم حالش خوب نیستا ولی هربار پرسیدم گفت خوبم، به خاطر عوارض بارداریه، چه میدونستم قراره به این حال و روز بیوفته؟تو عمرم حاجی رو اینجوری ندیده بودم، همیشه تو ناراحتیاش سکوت میکرد، ولی الان از احوالاتش مشخص بود که چقدر مضطرب و بدحاله. خودشو روی نیمکت کنار راهرو انداخت و در حالی که صورتش به شدت قرمز شده بود سرشو بین دستاش گرفت. ننه رفت کنارش و گفت: خوبی حاجی؟ حاجی آروم سرشو تکون داد ولی ظاهرش داد میزد که حال خوبی نداره.
ادامه دارد...
🥰 به کانال زندگی موفق بپیوندید
ೃ⁀➷زندگـی
۲۴۳
۱۷:۳۰
#گل_افشان🪭
#قسمت_صد و نود هشت
سریع برگشتم سمت ایستگاه پرستاری و ازشون خواستم بیان فشارش رو بگیرن، یکی از پرستارا باهام راه افتاد و اومد پیش حاجی و فشارش رو گرفت و همونطور که فکرشو میکردیم فشارش به شدت بالا رفته بود. پرستار که عدد رو دید سریع حاجی رو برد و یه آمپول بهش تزریق کرد و ازش خواستن کمی استراحت کنه. از اون طرف هم دل نگران عالم تاب بودیم و بهمون اجازه نمیدادن ببینیمش. همونطور که با ننه تو راهروی بیمارستان نشسته بودیم پرسیدم: ننه نجابت نخواست همراتون بیاد؟+ نه مادر گفت من پیش بچهها میمونم. پوزخندی زدم و گفتم: خودش میدونه کلاهش پس معرکس و از عمد نیومده که تو این شرایط با حاجی رو به رو نشه، قبل این اتفاق نجابت پیشش بوده....غلط نکنم باز باهاش یکی به دو کرده که عالم تاب دست به همچین کاری زده. ننه داشت حرص میخورد ولی زیر لب شیطون رو لعنت کرد و چیزی نگفت. تو همین لحظه سر و کلهی سراج پیدا شد. بدجوری از چشمم افتاده بود و اصلا دوس نداشتم باهاش هم کلام بشم. با اخم از سر جام بلند شدم و به ننه گفتم: من میرم بچهها رو بگیرم ببرم پیش مامان محسن، اینجوری خیالم راحت نیست. سلام گذرایی به سراج کردم و اومدم از کنارش رد بشم که گفت: عالم تاب حالش چطوره؟بدون اینکه به چشماش نگاه کنم گفتم: به لطف شما و مادرتون عالیه، هنوز به هوش نیومده و گفتن باید صبر کنیم، خداحافظ شما. سریع ازش فاصله گرفتم و رفتم دنبال بچهها.در خونهی نجابتو که زدم زهرا خانم اومد درو باز کرد. با تعجب گفتم: سلام شما هم اینجایید؟زهرا خانم آروم گفت: چون بچهها رو به من سپردی دلم راضی نشد برم، نجابتم راضی نشد بذارتشون پیش من. تشکر کردم و رفتم داخل.نجابت چشمش که به من افتاد گفت: چطور شد؟ عروسم خوبه؟با پوزخند گفتم: آره خیلی خوبه، دست شما درد نکنه، هنوز به هوش نیومده، الان دیگه پدرشم همه چیزو میدونه. جفت بچهها رو بغل گرفتم و خواستم ببرمشون که نجابت گفت: امیرعلی رو بذار، کجا میبریش؟یعنی اونقدر اعصابم خراب بود که منتظر کوچکترین جرقهای بودم تا منفجر بشم ولی جلوی خودمو گرفتم و گفتم:شما حالت خوب نیست من ببرمشون بهتره. به هر طریقی بود راضیش کردم و اومدم بیرون و یه تاکسی دربست کردم و بچهها رو گذاشتم پیش مادرشوهرم و گفتم ببرتشون خونهی ما تا محسن که میاد نگران نشه و خودم برگشتم بیمارستان. هممون خیلی نگران بودیم و لحظات خیلی سختی رو میگذروندیم، عالم تاب هم تحت مراقبت بود و مشخص نبود که کی به هوش بیاد، دکترش میگفت یه جورایی تو کما هست ولی چون هوشیاریش بالاست ممکنه زود به هوش بیاد ولی تضمینی هم نیست.عصر شده بود و ازمون خواستن دیگه بیخودی تو بیمارستان نمونیم و گفتن اگر خبری شد زنگ میزنن و بهمون اطلاع میدن ولی هر کاری کردیم حاجی حاضر نشد برگرده خونه و گفت حتما خودم میخوام بمونم، سراجم به خاطر خجالت و ترسی که نسبت به حاجی داشت اصلا باهاش چشم تو چشم نمیشد...
ادامه دارد...
🥰 به کانال زندگی موفق بپیوندید
ೃ⁀➷زندگـی
۲۲۶
۱۷:۳۰
گیف
۱۵:۱۹
۲۲۷
۱۷:۳۰
بازارسال شده از پیشنهاد ویژه
روی گزینه مد نظر خود کلیک کنید
۱
۱۸:۵۷
بازارسال شده از طعم کده
پاکت هدیه 

از طرف کانال ░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░
░░░░░ باز کردن پاکت هـدیه ░░░░░ ░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░
کلیک کن پــاکت های 500 نفــره رو بــــاز کــن

░░░░░ باز کردن پاکت هـدیه ░░░░░ ░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░
کلیک کن پــاکت های 500 نفــره رو بــــاز کــن
۱
۱۸:۵۷