آروم خندیدم و بعد از احوال پرسی که بینمون رد و بدل شد با کمک سیمین خانم، ویلچر شیوا رو از سه، چهارتا پلهی تراس پایین آوردیم، جلوی شیوا زانو زدم و شال گرم روی پاش رو مرتب کردم
+: شیوا قربونت برم خوبی؟-: خدا نکنه.. آره خوبم خدا رو شکر..
شیوا فهمید زیاد حالم سرجاش نیست.. با اخم و سوالی نگام کرد.. بی حرف آروم براش سر تکون دادم که صدای سیمین خانم باعث شد بایستم
-: بهار جان مامان، برای شام میآیی؟
لبخند کمرنگی زدم
+: شرمندهام سیمین خانم.. ریحانه از قبل گفته شام درست میکنه، میخوام شیوا رو هم امشب ببرم خونهی خودم
آروم سر تکون داد..
-: باشه قربونت برم، ولی فردا شب حتما باید بیایی+: ان شاءالله..
بعد از اینکه به شیوا کمک کردم توی ماشین بشینه، با لبخند از سیمین خانم و محدثه که تا دم در اومده بودن خداحافظی کردم و راه افتادم؛شیوا داشت با صدرا صحبت میکرد و بعد از اینکه مکالمهاش رو با صدرا تموم کرد، موبایلش رو توی کیفش برگردوند
+: صدرا چی میگفت؟-: سلامت رو رسوند، گفت هماهنگ کرده واسه ملاقاتمون با فرحناز، فقط اینکه مامان فرحناز هم بیمارستانه ولی فرحناز اجازه نداده ببینتش.. و اینکه گفت حکم اعدام فرید هم اومده اما در مورد فرحناز با توجه به شرایطش و کمکی که به پلیس کرده هنوز حکم قطعی صادر نشده.. خواست در جریان باشیم
نفس آه مانندی کشیدم.. عاقبت فرید و امثالهم جز این نبود..
+: هووم.. راستی نوبت عملت کی هست؟-: چهار شنبه، میشه سه روز دیگه+: ان شاءالله که به خیر و سلامتی همش پیش میره
آروم برای تأیید حرفم سر تکون داد..
-: ان شاءالله+: راستی تونستی خانواده پدری و مادریت رو پیدا کنی؟
گرچه قبلا هم این موضوع رو ازش پرسیدم بودم اما فقط میخواستم حرف بزنیم تا ذهنم فرصت فکر کردن پیدا نکنه..
-: آره بهت گفتم که، صدرا دوتا از عمه هام وج خالهام رو پیدا کرده، عمههام که مشهدن، خالهام هم شمال.. با خالهام تلفنی حرف زدم دیروز، خیلی خوب برخورد کرد و گفت برم ببینمش.. ولی با عمه هام هنوز حرف نزدم.. برخورد خالهام که خوب بود، ان شاءالله برخورد بقیه هم خوب باشه.. راستش یکم می ترسم باهاشون رو به رو بشم..+: از چی میترسی.. تو که گناهی نداشتی قربونت برم، هر وقت خواستی بری بگو باهات بیام، نگران هیچی هم نباش، باشه؟
با لبخند چشماش رو باز و بسته کرد..
-: باشه.. خوبی بهار..؟
ناخودآگاه به سمتش برگشتم که همون لحظه چراغ سبز شد و باعث شد حواسم رو به رانندگیم جمع کنم
+: آره خوبم خدا رو شکر.. -: پس چرا تو خودتی؟+: مرسده و ریحانه قضیهی کربلا رفتنم رو فهمیدن، یکم بگو مگو داشتیم..-: پس تصمیمت برای اونجا موندن قطعیه؟+: آره..
نمیدونم چرا گفتم آره.. ریحانه چند لحظه سکوت کرد
-: پس.. آقا متین چی میشه؟
بی اختیار یه لحظه نگاش کردم.. شیوا هم میدونست..
+: تو هم موضوع آقامتین رو میدونستی؟
آروم سر تکون داد..
-: آره.. مرسده موضوع خواستگاری آقا متین رو بهم گفته ولی ازم خواست تا به هوش اومدن آقامتین چیزی بهت نگم.. گفت احتمالا تو هم به آقا متین علاقه داشته باشی.. ایشون مرد خیلی خوبیه.. البته من که برخورد خاصی باهاشون نداشتم ولی اینطوری که صدرا و مرسده ازشون حرف میزنن معلومه آدم خیلی خوبیه.. حالا تو هم بهشون علاقه داری؟
جوابی نداشتم که بدم.. شیوا آروم خندید..
-: پس بی علاقه هم نیستی+: نمیدونم باید چیکار کنم شیوا.. من بخاطر دریا هیچ وقت نمیخوام ازدواج کنم..
با لبخند نگام میکرد
-: صبر داشته باش بهار، تو لایق بهترین زندگی هستی خواهر من.. دریا هم نیاز به پدر داره، به خودت و آقا متین زمان بده، ان شاءالله هرچی خیر باشه
بی حرف سر تکون دادم..
+: خودت خوبی؟ تو خونه بابا اینا راحتی؟
با همون لبخند سر تکون داد
-: آره، همه چی خوبه خدا رو شکر.. هیچ وقت فکر نمیکردم همچین آرامش و خانوادهی خوبی نصیبم بشه.. صدرا دنبال خونه هست، سیمین خانم اصرار داره یه مراسم کوچولو هم بگیریم، نظر تو چیه؟
از خوشحالیش، قلبا خوشحال شدم
+: منم موافقم یه مراسم بگیرین حتما-: هووم، شایدم رفتیم مشهد، ببینیم چی میشه.. راستی میدونستی آقا بهزاد از نگین جدا شده؟
با تعجب و گذرا نگاش کردم
+: نه.. کی؟-: خودمم دقیق نمیدونم.. آقا بهزاد خیلی کم میاد خونه.. خیلی تو خودشه البته حقم داره، فقط چند روز پیش شنیدم داشت به پدرت میگفت از نگین توافقی جدا شده، همین..
با ناراحتی سر تکون دادم.. نمیدونستم چی بگم.. فقط امیدوار بودم بهزاد کمترین آسیب رو ببینه.. تا برسیم بیمارستانی که فرحناز داخلش بستری بود، حرف دیگه ای بینمون رد و بدل نشد..منتظر پشت در اتاق آی سی یو ایستاده بودم تا پرستار ویلچر ضد عفونی شده رو برای شیوا بیاره، بعد از اینکه پرستار اومد و توصیه های لازم رو بهمون گفت، ویلچر شیوا رو هل دادم و با هم وارد اتاق شدیم؛**
+: شیوا قربونت برم خوبی؟-: خدا نکنه.. آره خوبم خدا رو شکر..
شیوا فهمید زیاد حالم سرجاش نیست.. با اخم و سوالی نگام کرد.. بی حرف آروم براش سر تکون دادم که صدای سیمین خانم باعث شد بایستم
-: بهار جان مامان، برای شام میآیی؟
لبخند کمرنگی زدم
+: شرمندهام سیمین خانم.. ریحانه از قبل گفته شام درست میکنه، میخوام شیوا رو هم امشب ببرم خونهی خودم
آروم سر تکون داد..
-: باشه قربونت برم، ولی فردا شب حتما باید بیایی+: ان شاءالله..
بعد از اینکه به شیوا کمک کردم توی ماشین بشینه، با لبخند از سیمین خانم و محدثه که تا دم در اومده بودن خداحافظی کردم و راه افتادم؛شیوا داشت با صدرا صحبت میکرد و بعد از اینکه مکالمهاش رو با صدرا تموم کرد، موبایلش رو توی کیفش برگردوند
+: صدرا چی میگفت؟-: سلامت رو رسوند، گفت هماهنگ کرده واسه ملاقاتمون با فرحناز، فقط اینکه مامان فرحناز هم بیمارستانه ولی فرحناز اجازه نداده ببینتش.. و اینکه گفت حکم اعدام فرید هم اومده اما در مورد فرحناز با توجه به شرایطش و کمکی که به پلیس کرده هنوز حکم قطعی صادر نشده.. خواست در جریان باشیم
نفس آه مانندی کشیدم.. عاقبت فرید و امثالهم جز این نبود..
+: هووم.. راستی نوبت عملت کی هست؟-: چهار شنبه، میشه سه روز دیگه+: ان شاءالله که به خیر و سلامتی همش پیش میره
آروم برای تأیید حرفم سر تکون داد..
-: ان شاءالله+: راستی تونستی خانواده پدری و مادریت رو پیدا کنی؟
گرچه قبلا هم این موضوع رو ازش پرسیدم بودم اما فقط میخواستم حرف بزنیم تا ذهنم فرصت فکر کردن پیدا نکنه..
-: آره بهت گفتم که، صدرا دوتا از عمه هام وج خالهام رو پیدا کرده، عمههام که مشهدن، خالهام هم شمال.. با خالهام تلفنی حرف زدم دیروز، خیلی خوب برخورد کرد و گفت برم ببینمش.. ولی با عمه هام هنوز حرف نزدم.. برخورد خالهام که خوب بود، ان شاءالله برخورد بقیه هم خوب باشه.. راستش یکم می ترسم باهاشون رو به رو بشم..+: از چی میترسی.. تو که گناهی نداشتی قربونت برم، هر وقت خواستی بری بگو باهات بیام، نگران هیچی هم نباش، باشه؟
با لبخند چشماش رو باز و بسته کرد..
-: باشه.. خوبی بهار..؟
ناخودآگاه به سمتش برگشتم که همون لحظه چراغ سبز شد و باعث شد حواسم رو به رانندگیم جمع کنم
+: آره خوبم خدا رو شکر.. -: پس چرا تو خودتی؟+: مرسده و ریحانه قضیهی کربلا رفتنم رو فهمیدن، یکم بگو مگو داشتیم..-: پس تصمیمت برای اونجا موندن قطعیه؟+: آره..
نمیدونم چرا گفتم آره.. ریحانه چند لحظه سکوت کرد
-: پس.. آقا متین چی میشه؟
بی اختیار یه لحظه نگاش کردم.. شیوا هم میدونست..
+: تو هم موضوع آقامتین رو میدونستی؟
آروم سر تکون داد..
-: آره.. مرسده موضوع خواستگاری آقا متین رو بهم گفته ولی ازم خواست تا به هوش اومدن آقامتین چیزی بهت نگم.. گفت احتمالا تو هم به آقا متین علاقه داشته باشی.. ایشون مرد خیلی خوبیه.. البته من که برخورد خاصی باهاشون نداشتم ولی اینطوری که صدرا و مرسده ازشون حرف میزنن معلومه آدم خیلی خوبیه.. حالا تو هم بهشون علاقه داری؟
جوابی نداشتم که بدم.. شیوا آروم خندید..
-: پس بی علاقه هم نیستی+: نمیدونم باید چیکار کنم شیوا.. من بخاطر دریا هیچ وقت نمیخوام ازدواج کنم..
با لبخند نگام میکرد
-: صبر داشته باش بهار، تو لایق بهترین زندگی هستی خواهر من.. دریا هم نیاز به پدر داره، به خودت و آقا متین زمان بده، ان شاءالله هرچی خیر باشه
بی حرف سر تکون دادم..
+: خودت خوبی؟ تو خونه بابا اینا راحتی؟
با همون لبخند سر تکون داد
-: آره، همه چی خوبه خدا رو شکر.. هیچ وقت فکر نمیکردم همچین آرامش و خانوادهی خوبی نصیبم بشه.. صدرا دنبال خونه هست، سیمین خانم اصرار داره یه مراسم کوچولو هم بگیریم، نظر تو چیه؟
از خوشحالیش، قلبا خوشحال شدم
+: منم موافقم یه مراسم بگیرین حتما-: هووم، شایدم رفتیم مشهد، ببینیم چی میشه.. راستی میدونستی آقا بهزاد از نگین جدا شده؟
با تعجب و گذرا نگاش کردم
+: نه.. کی؟-: خودمم دقیق نمیدونم.. آقا بهزاد خیلی کم میاد خونه.. خیلی تو خودشه البته حقم داره، فقط چند روز پیش شنیدم داشت به پدرت میگفت از نگین توافقی جدا شده، همین..
با ناراحتی سر تکون دادم.. نمیدونستم چی بگم.. فقط امیدوار بودم بهزاد کمترین آسیب رو ببینه.. تا برسیم بیمارستانی که فرحناز داخلش بستری بود، حرف دیگه ای بینمون رد و بدل نشد..منتظر پشت در اتاق آی سی یو ایستاده بودم تا پرستار ویلچر ضد عفونی شده رو برای شیوا بیاره، بعد از اینکه پرستار اومد و توصیه های لازم رو بهمون گفت، ویلچر شیوا رو هل دادم و با هم وارد اتاق شدیم؛**
۳۳
۲۲:۵۲
داشتم ویلچر شیوا رو توی ماشین میذاشتم که صدای نفس نفس زدن کسی و خانم خانم گفتنش باعث شد برگردم و پشت سرم رو نگاه کنم، بعد از چند لحظه یه خانم میانسال و یه دختر جوون کنارش با فاصلهی یه متری از من ایستادن، شیوا هم با تعجب از توی ماشین نگاشون میکرد
+: بفرمایید با من کاری دارین؟
خانم میانسال با ناراحتی نفس عمیقی کشید و با صدای گرفتهای من و شیوا رو مخاطب گرفت-: ببخشید.. شما پلیسین؟ فرحناز رو میشناسید؟ یعنی.. دیدم که رفتین ملاقاتش..
نگاه گذرایی بین من و شیوا رد و بدل شد.. این زن باید مامان فرحناز می بود و اون دختر جوان کنارش هم خواهر ناتنیش..
+: شما.. مادر فرحناز هستین؟
با عجز یه قدم جلو اومد..
-: آره.. ولی نمیخواد منو ببینه..
اشکاش روی صورتش جاری شد.. انگار با خودش حرف میزد..
-: تقصیر خودمه.. من بچه هامو ول کردم.. یکیشون که سالهاست زیره خاکه.. یکیشون حکم اعدامش اومده و اینقدر از من متنفره که حتی نمیخواد یه بار منو ببینه، یکیشونم که روی تخت بیمارستانه و بازم اینقدر از من متنفره که...هق هقش اجازه نداد حرفش رو ادامه بده.. چهرهای رنجور فرحناز تو ذهنم نقش بست.. تو همین یک ماه خوردهای فوق العاده لاغر و رنگ پریده شده بود.. بخاطر شیمی درمانی همهی موهاش ریخته بود.. اعتیاد در کنار سرطان شرایطش رو خیلی سخت تر کرده بود ولی جدای از همهی اینها انگار خودش هم کلا تلاشی برای زنده موندن نمیکرد.. میگفت زنده بمونم که چی.. میگفت میخوام تقاص پس بدم.. میخوام با اعدام شدنم بار گناهام رو کم کنم.. با شیوا کلی باهاش صحبت کردیم و یکم آرومش کردیم.. بهش گفتیم هیچ کس نمیدونه چقدر دیگه زندس، همه چی رو بسپاره به خدا و همین مدت رو هم به جبران گذشتهاش امید داشته باشه.. گفتم با مادرش ملاقات کنه تا قلب خودش آروم شه چون اونم مثل خودش دنبال جبرانه.. بهش نگفتیم حکم اعدام فرید اومده، گرچه خودشم انتظاری غیر از این نداره.. نمیدونستم باید از خدا راحت شدنش رو میخواستم یا زنده موندنش رو.. حتی اگه حکمش اعدام نباشه، با توجه به جرمایی که مرتکب شده چندین سال زندان در انتظارشه.. مگر اینکه نظر قاضی بخاطر کمکی که به پلیس کرد و بیماریش چیز دیگه ای باشه..شیوا دوتا دستمال از داشبورد ماشین برداشت و به سمتم گرفت تا بدمش به مامان فرحناز، دستمال رو بهش دادم که دستمو گرفت
-: تو رو خدا.. شما که پلیسین به کاری کنین فرحناز راضی شه ببینمش..+: ما پلیس نیستیم خانم.. داستان آشنایی ما و فرحناز یه ماجرای قدیمی و طولانیه ازش بگذریم، در کل هم ما در جایگاهی نیستیم که بخوایم درمورد شما قضاوتی بکنیم ولی به فرحناز حق بدید.. ما خیلی باهاش حرف زدیم، ازش خواستیم شما رو ببینه، بهش زمان بدید.. اون نیاز داره با خودش کنار بیاد... امیدوارم فرصت جبران کردن و مادری کردن براش رو داشته باشید.. با اجازه..
بی حرف دیگهای خداحافظی کردیم و با شیوا راهی خونهی من شدیم.
[
: @ziaar_books]
+: بفرمایید با من کاری دارین؟
خانم میانسال با ناراحتی نفس عمیقی کشید و با صدای گرفتهای من و شیوا رو مخاطب گرفت-: ببخشید.. شما پلیسین؟ فرحناز رو میشناسید؟ یعنی.. دیدم که رفتین ملاقاتش..
نگاه گذرایی بین من و شیوا رد و بدل شد.. این زن باید مامان فرحناز می بود و اون دختر جوان کنارش هم خواهر ناتنیش..
+: شما.. مادر فرحناز هستین؟
با عجز یه قدم جلو اومد..
-: آره.. ولی نمیخواد منو ببینه..
اشکاش روی صورتش جاری شد.. انگار با خودش حرف میزد..
-: تقصیر خودمه.. من بچه هامو ول کردم.. یکیشون که سالهاست زیره خاکه.. یکیشون حکم اعدامش اومده و اینقدر از من متنفره که حتی نمیخواد یه بار منو ببینه، یکیشونم که روی تخت بیمارستانه و بازم اینقدر از من متنفره که...هق هقش اجازه نداد حرفش رو ادامه بده.. چهرهای رنجور فرحناز تو ذهنم نقش بست.. تو همین یک ماه خوردهای فوق العاده لاغر و رنگ پریده شده بود.. بخاطر شیمی درمانی همهی موهاش ریخته بود.. اعتیاد در کنار سرطان شرایطش رو خیلی سخت تر کرده بود ولی جدای از همهی اینها انگار خودش هم کلا تلاشی برای زنده موندن نمیکرد.. میگفت زنده بمونم که چی.. میگفت میخوام تقاص پس بدم.. میخوام با اعدام شدنم بار گناهام رو کم کنم.. با شیوا کلی باهاش صحبت کردیم و یکم آرومش کردیم.. بهش گفتیم هیچ کس نمیدونه چقدر دیگه زندس، همه چی رو بسپاره به خدا و همین مدت رو هم به جبران گذشتهاش امید داشته باشه.. گفتم با مادرش ملاقات کنه تا قلب خودش آروم شه چون اونم مثل خودش دنبال جبرانه.. بهش نگفتیم حکم اعدام فرید اومده، گرچه خودشم انتظاری غیر از این نداره.. نمیدونستم باید از خدا راحت شدنش رو میخواستم یا زنده موندنش رو.. حتی اگه حکمش اعدام نباشه، با توجه به جرمایی که مرتکب شده چندین سال زندان در انتظارشه.. مگر اینکه نظر قاضی بخاطر کمکی که به پلیس کرد و بیماریش چیز دیگه ای باشه..شیوا دوتا دستمال از داشبورد ماشین برداشت و به سمتم گرفت تا بدمش به مامان فرحناز، دستمال رو بهش دادم که دستمو گرفت
-: تو رو خدا.. شما که پلیسین به کاری کنین فرحناز راضی شه ببینمش..+: ما پلیس نیستیم خانم.. داستان آشنایی ما و فرحناز یه ماجرای قدیمی و طولانیه ازش بگذریم، در کل هم ما در جایگاهی نیستیم که بخوایم درمورد شما قضاوتی بکنیم ولی به فرحناز حق بدید.. ما خیلی باهاش حرف زدیم، ازش خواستیم شما رو ببینه، بهش زمان بدید.. اون نیاز داره با خودش کنار بیاد... امیدوارم فرصت جبران کردن و مادری کردن براش رو داشته باشید.. با اجازه..
بی حرف دیگهای خداحافظی کردیم و با شیوا راهی خونهی من شدیم.
[
۴۴
۲۲:۵۲
[ رمان حِرمان ـ #پارت_۱۶۱ ]
یه بار دیگه لیست وسایلی که میخواستم با خودم ببرم رو چک کردم که صدای محمد باعث شد سرم رو بالا بیارم
-: از تصمیمت مطمئنی بهار؟
با آرامش درحالی که لیوان چاییش دستش بود روی مبل رو به روم نشسته بود و نگام میکرد، به نشونه تایید سر تکون دادم
+: آره.. مطمئنم..
محمد هم سر تکون داد و یه جرعه از چاییش رو خورد
-: خوبه..-: چی چیو خوبه!! واقعا میخوای بذاری بره؟
سرم به سمت مرسده که با اخمای در هم و دست به سینه روی زمین نشسته بود برگشت
+: مرسده..-: مرسده و درد! مرسده زهرمار! واقعا که احمق و نادانی!-: مرسده!
تشر محمد باعث شد لب برچینه، نمیخواستم ناراحت باشه.. با لبخند از روی مبل پایین اومدم و روی زمین کنارش نشستم که روش رو ازم برگردوند.. دست دور گردنش انداختم و همون لحظه ریحانه هم اومد و کنار محمد نشست
+: مرسده جون من اینقدر تلخی نکن.. میرم و میام دیگه
دستم رو از دور گردنش پس زد
-: برو بابا!
دوباره دستم رو دور گردنش انداختم، اینبار محکم تر
+: دارم میرم دیگه، تازه ۱۵، ۱۶ روز برنامهام رو عقب انداختم
برای امشب بلیط داشتم به نجف.. رفتنم رو عقب انداخته بودم تا هم به شیوا برسم و هم حال آقا متین تثبیت شه، بابام هم همراهم میومد و فقط در حد یکی دو روز میموند تا از شرایطم مطمئن شه، دیروز موضوع رفتنم رو به بقیه هم گفتم و توضیح دادم که به این رفتن نیاز دارم همشون در عین نارضایتی به تصمیمم احترام گذاشتن، بهشون نگفته بودم چه مدت میخوام بمونم ولی میدونستن که رفتنم ۳، ۴ روزه نیست.. تقریبا دو هفته از روزی که مرسده تو چشمام نگاه کرد و گفت آقا متین ازم خواستگاری کرده میگذشت.. حال آقا متین بهتر شده بود و آورده بودنش توی بخش ولی هنوز تحت مراقبت بود، عمل جراحی شیوا هم به خوبی انجام شد و حالا با کمک واکر و فیزیوتراپی میتونست چند قدمی راه بره.. هیچ وقت ذوق و گریه خوشحالی خودش و صدرا، اون لحظهای که بعد از سه سال روی پاهاش ایستاده بود یادم نمیره.. از اون روز سعی کردم کمتر به آقا متین سر بزنم و رو به رو بشم.. حالا که از احساس خودم مطمئن شده بودم انگار خجالت میکشیدم.. به مرسده گفته بودم اصلا نگه من چیزی میدونم، منتظر بودم خود آقامتین به حرف بیاد.. اما این مدت که بهش سر میزدم.. خیلی رسمی برخورد میکرد و حس کردم خسته و عصبیه.. خب طبیعی بود بخاطر شرایط جسمی شون خسته باشن.. در هر صورت چیزی از احترام من نسبت به ایشون کم نشده بود، حتی اگه تغییر عقیده داده باشند، من کاملا حق میدادم اگه با فکر کردن دقیق به شرایط من و خودشون، نظرشون عوض شده باشه..مرسده با عصبانیت نیشگونی از ران پام گرفت که فورا خودمو عقب کشیدم
+: آخ.. چته وحشی!-: با من حرف نزن!
ناراحتیِ رفتنم رو تو چشمای ریحانه و محمد هم میدیدم، از تخس بودنش کوتاه خندیدم
+: من میخوام برم بیمارستان تا از مهرآیین و مهندس وارسته و اینا خداحافظی کنم، کسی باهام نمیاد؟
خودمم نمیدونستم چرا.. ولی شاید برای آخرین بار میخواستم برم تا بتونم دلم رو قانع کنم.. مرسده با اخم و تخم برام ابرو بالا انداخت
-: آهان اونوقت اینا کیان؟
زیر چشمی به محمد نگاه کردم و چشم و ابرویی برای مرسده اومدم که بازم با عصبانیت صورتش رو برگردوند، حس میکردم به جز ناراحتیش از رفتن من یه چیزی هست که بهم نمیگه..
+: خب من رفتم آماده شم-: من میرسونمت، خودمم میخوام بیام بیمارستان
برای محمد با تشکر سر تکون دادم، خواستم برم که سوالی که مدتها تو ذهنم بود یادم اومد، به سمت محمد برگشتم
+: محمد من یه سوالی دارم
چاییش رو روی میز کنار میز گذاشت و به سمتم برگشت
-: جانم بپرس+: یکتا و بچهاش چی شدن.. خودش که میدونم زندانه ولی بچهاش آخرین باری که از صدرا پرسیدم گفت ظاهراً یکی از اقوام یکتا میخواسته بچه رو از بهزیستی به سرپرستی بگیره-: آره، خواهر ناتنیاش
متعجب پرسیدم
+: خواهر ناتنی داره؟ فکر میکردم فقط یه برادر داره، یعنی اون موقع که دوست دختر فرید بود به ما اینطور گفت-: پدرش پنهانی با خواهر سرایدار خونش ازدواج کرده بوده و ازش یه دختر داره، خانمه که فوت میکنه، دخترش رو میاره تو خونه خودش و به همه هم میگه بچشه ولی اون بنده خدا آدم درستی بوده، بعد از اینکه متوجه میشه درآمد پدرش مشکل داره کلا باهاش قطع ارتباط میکنه و از بندر هم میره، البته نمیدونسته پدرش رئیس یه باند قاچاقه فقط فکر میکرده رشوه میگیره و جنس قاچاق میاره، پلیس باهاش تماس گرفت و درمورد وضعیت یکتا و پدر و برادرش بهش گفتیم فورا اومد.. آدم شریفیه.. فورا گفت بچه رو از بهزیستی بهش بدیم و تا زمانی که یکتا تعیین تکلیف بشه و از زندان بیاد بیرون بچه رو پیش خودش نگه میداره
بی حرف سر تکون دادم.. دلم برای بچهاش می سوخت
+: پدرش و برادرش اعدام میشن نه..؟ خودش چی؟
محمد آروم سر تکون داد
-: آره اونا جدای از قاچاق مواد و .. چندین قتل توی پروندشونه
یه بار دیگه لیست وسایلی که میخواستم با خودم ببرم رو چک کردم که صدای محمد باعث شد سرم رو بالا بیارم
-: از تصمیمت مطمئنی بهار؟
با آرامش درحالی که لیوان چاییش دستش بود روی مبل رو به روم نشسته بود و نگام میکرد، به نشونه تایید سر تکون دادم
+: آره.. مطمئنم..
محمد هم سر تکون داد و یه جرعه از چاییش رو خورد
-: خوبه..-: چی چیو خوبه!! واقعا میخوای بذاری بره؟
سرم به سمت مرسده که با اخمای در هم و دست به سینه روی زمین نشسته بود برگشت
+: مرسده..-: مرسده و درد! مرسده زهرمار! واقعا که احمق و نادانی!-: مرسده!
تشر محمد باعث شد لب برچینه، نمیخواستم ناراحت باشه.. با لبخند از روی مبل پایین اومدم و روی زمین کنارش نشستم که روش رو ازم برگردوند.. دست دور گردنش انداختم و همون لحظه ریحانه هم اومد و کنار محمد نشست
+: مرسده جون من اینقدر تلخی نکن.. میرم و میام دیگه
دستم رو از دور گردنش پس زد
-: برو بابا!
دوباره دستم رو دور گردنش انداختم، اینبار محکم تر
+: دارم میرم دیگه، تازه ۱۵، ۱۶ روز برنامهام رو عقب انداختم
برای امشب بلیط داشتم به نجف.. رفتنم رو عقب انداخته بودم تا هم به شیوا برسم و هم حال آقا متین تثبیت شه، بابام هم همراهم میومد و فقط در حد یکی دو روز میموند تا از شرایطم مطمئن شه، دیروز موضوع رفتنم رو به بقیه هم گفتم و توضیح دادم که به این رفتن نیاز دارم همشون در عین نارضایتی به تصمیمم احترام گذاشتن، بهشون نگفته بودم چه مدت میخوام بمونم ولی میدونستن که رفتنم ۳، ۴ روزه نیست.. تقریبا دو هفته از روزی که مرسده تو چشمام نگاه کرد و گفت آقا متین ازم خواستگاری کرده میگذشت.. حال آقا متین بهتر شده بود و آورده بودنش توی بخش ولی هنوز تحت مراقبت بود، عمل جراحی شیوا هم به خوبی انجام شد و حالا با کمک واکر و فیزیوتراپی میتونست چند قدمی راه بره.. هیچ وقت ذوق و گریه خوشحالی خودش و صدرا، اون لحظهای که بعد از سه سال روی پاهاش ایستاده بود یادم نمیره.. از اون روز سعی کردم کمتر به آقا متین سر بزنم و رو به رو بشم.. حالا که از احساس خودم مطمئن شده بودم انگار خجالت میکشیدم.. به مرسده گفته بودم اصلا نگه من چیزی میدونم، منتظر بودم خود آقامتین به حرف بیاد.. اما این مدت که بهش سر میزدم.. خیلی رسمی برخورد میکرد و حس کردم خسته و عصبیه.. خب طبیعی بود بخاطر شرایط جسمی شون خسته باشن.. در هر صورت چیزی از احترام من نسبت به ایشون کم نشده بود، حتی اگه تغییر عقیده داده باشند، من کاملا حق میدادم اگه با فکر کردن دقیق به شرایط من و خودشون، نظرشون عوض شده باشه..مرسده با عصبانیت نیشگونی از ران پام گرفت که فورا خودمو عقب کشیدم
+: آخ.. چته وحشی!-: با من حرف نزن!
ناراحتیِ رفتنم رو تو چشمای ریحانه و محمد هم میدیدم، از تخس بودنش کوتاه خندیدم
+: من میخوام برم بیمارستان تا از مهرآیین و مهندس وارسته و اینا خداحافظی کنم، کسی باهام نمیاد؟
خودمم نمیدونستم چرا.. ولی شاید برای آخرین بار میخواستم برم تا بتونم دلم رو قانع کنم.. مرسده با اخم و تخم برام ابرو بالا انداخت
-: آهان اونوقت اینا کیان؟
زیر چشمی به محمد نگاه کردم و چشم و ابرویی برای مرسده اومدم که بازم با عصبانیت صورتش رو برگردوند، حس میکردم به جز ناراحتیش از رفتن من یه چیزی هست که بهم نمیگه..
+: خب من رفتم آماده شم-: من میرسونمت، خودمم میخوام بیام بیمارستان
برای محمد با تشکر سر تکون دادم، خواستم برم که سوالی که مدتها تو ذهنم بود یادم اومد، به سمت محمد برگشتم
+: محمد من یه سوالی دارم
چاییش رو روی میز کنار میز گذاشت و به سمتم برگشت
-: جانم بپرس+: یکتا و بچهاش چی شدن.. خودش که میدونم زندانه ولی بچهاش آخرین باری که از صدرا پرسیدم گفت ظاهراً یکی از اقوام یکتا میخواسته بچه رو از بهزیستی به سرپرستی بگیره-: آره، خواهر ناتنیاش
متعجب پرسیدم
+: خواهر ناتنی داره؟ فکر میکردم فقط یه برادر داره، یعنی اون موقع که دوست دختر فرید بود به ما اینطور گفت-: پدرش پنهانی با خواهر سرایدار خونش ازدواج کرده بوده و ازش یه دختر داره، خانمه که فوت میکنه، دخترش رو میاره تو خونه خودش و به همه هم میگه بچشه ولی اون بنده خدا آدم درستی بوده، بعد از اینکه متوجه میشه درآمد پدرش مشکل داره کلا باهاش قطع ارتباط میکنه و از بندر هم میره، البته نمیدونسته پدرش رئیس یه باند قاچاقه فقط فکر میکرده رشوه میگیره و جنس قاچاق میاره، پلیس باهاش تماس گرفت و درمورد وضعیت یکتا و پدر و برادرش بهش گفتیم فورا اومد.. آدم شریفیه.. فورا گفت بچه رو از بهزیستی بهش بدیم و تا زمانی که یکتا تعیین تکلیف بشه و از زندان بیاد بیرون بچه رو پیش خودش نگه میداره
بی حرف سر تکون دادم.. دلم برای بچهاش می سوخت
+: پدرش و برادرش اعدام میشن نه..؟ خودش چی؟
محمد آروم سر تکون داد
-: آره اونا جدای از قاچاق مواد و .. چندین قتل توی پروندشونه
۳۰
۲۲:۰۰
-: ولی خود یکتا نه.. بیشتر یه بازیچه بوده، توی فجیره هم به صدرا کمک کرد، احتمالا توی حکمش تخفیف میگیره+: اصلا کوروش چطوری از جای یکتا خبردار شده بود؟ یعنی میدونم خب آدمای زیادی داشته ولی قشنگ میدونسته برای شناسایی نفوذی باندش دنبال کی بره..
محمد چند لحظه نگام کرد و یکم سر جاش جا به جا شد، مرسده و ریحانه هم بی حرف به صحبتهای ما گوش میدادن
-: اون موبایل یادته؟ همون که ازت خواستیم اطلاعاتش رو از طریق فلش برامون بگیری و دونفر بهت حمله کردن+: آره..-: کوروش از طریق اون رد یکتا رو زد، اون موبایل کیوان بوده که عطابک قبل از مرگش برداشته بود، یه سری اطلاعات از کوروش و کیوان و رابط هاشون برای روز مبادا، موقعی که مرگ خودش رو جعل میکنه موبایل رو هم با خودش میبره، کوروش بعد از برگشتنش رد موبایل رو میزنه و به یکتا و عطابک میرسه ولی صبر میکنه تا موقعی که لازم باشه ازش استفاده کنه، اون دونفری هم که بهت حمله کردن از طرف یکتا اجیر شده بودن برای همین ناشی بودن
نفس عمیقی کشیدم..
+: ان شاءالله که بچهاش کمترین آسیب رو ببینه..
بی حرف دیگهای رفتم که آماده شم**مهرآیین یه بار دیگه محکم بغلم کرد
-: ان شاءالله به سلامتی بری و بیایی قربونت برم، مراقب خودت باش
با لبخند عمیقی نگاش کردم، بهش نگفته بودم قصدم موندنه..
-: برای ما هم خیلی دعا کن بهار جان
به سمت هانیه، همسرِ برادر آقا متین برگشتم، تو همین مدت فهمیده بودم چقدر آدم آروم و خوش قلبیه
+: حتما.. ان شاءالله لایق باشم نائب الزیارة هستم
مهندس وارسته هم با لبخند فقط نگام میکرد، خواستم باهاشون صحبت کنم و مجدد بگم که اونجا به یادشونم که پرستار از اتاق آقا متین بیرون اومد
-: میتونید ببینیدشون
زیر لب تشکری کردم، منتظر بودم که بقیه هم با من بیان توی اتاق ولی انگار هیچ کس قصد اومدن نداشت.. زشت بود بپرسم چرا نمیان..
+: من برم از آقا متین هم خداحافظی کنم..
بعد از اینکه نگاه کوتاهی به جمع انداختم، چند ضربه به در اتاق زدم و وارد اتاق شدم، آقا متین به پشت تخت که نصفه بالا بود تکیه زده بودن و چشماشون بسته بود و به محض ورود من سرشون رو پایین انداختن و رسمی و محترمانه به حرف اومدن
-: سلام بهار خانم.. خوبین؟ دریا خوبه؟
صداشون هنوز یکم گرفته بود اما خداروشکر دیگه تکه تکه حرف نمیزدن.. خوب بود که دیگه نیم تنشون کاملا برهنه نبود و حداقل به پیرهن جلو باز تنشون بود، اینطور کمتر معذب میشدم..
+: سلام.. شما خوبین؟ ما هم خوبیم خدا رو شکر.. -: خدا رو شکر..
با سختی چند قدم جلو رفتم.. خیلی رسمی تر از قبل برخورد میکردن..
+: راستش امشب میرم کربلا اومدم ازتون خداحافظی کنم و حلالیت بطلبم، سفر رو عقب انداختم، هم اینکه شیوا عمل داشت و هم اینکه خواستم حال شما بهتر شه..
وایی.. خودمم نفهمیدم چرا اینو هم گفتم.. باید جمعش میکردم..
+: خلاصه بابت زحمتای این مدت ببخشید و حلال کنید
حس میکردم ناراحته.. اخم کمرنگی روی صورتش بود و مثل همیشه لبخند نداشت.. با همون نگاهی که پایین بود، آروم سر تکون داد..
-: این حرف رو نزنید، هرکاری کردم وظیفه بوده ولاغیر.. ان شاءالله به سلامتی برین و برگردین، التماس دعا..
همین.. نمیدونستم چی بگم.. از اینکه دلم برخورد دیگه ای میخواست یا حداقل همون صمیمیت چهارچوب دار و محترمانهی قبل رو از درون احساس خجالت میکردم.. بی حرف چند لحظه گذرا نگاشون کردم.. سرم پایین بود.. دیگه هیچ دلیلی برای اونجا موندن نداشتم.. قبل از اینکه از در بیرون برم سرم رو بالا آوردم
+: ان شاءالله حالتون هرچه زودتر خوب شه، خدا نگهدارتون
خواستم برم بیرون که صداشون متوقفم کرد..
-: بهار خانم.. مراقب خودتون و دریا باشین..
بی حرف سری به نشونه تشکر و قدردانی تکون دادم و از اتاق خارج شدم، باید میرفتم تا به پروازم برسم...
[
: @ziaar_books]
محمد چند لحظه نگام کرد و یکم سر جاش جا به جا شد، مرسده و ریحانه هم بی حرف به صحبتهای ما گوش میدادن
-: اون موبایل یادته؟ همون که ازت خواستیم اطلاعاتش رو از طریق فلش برامون بگیری و دونفر بهت حمله کردن+: آره..-: کوروش از طریق اون رد یکتا رو زد، اون موبایل کیوان بوده که عطابک قبل از مرگش برداشته بود، یه سری اطلاعات از کوروش و کیوان و رابط هاشون برای روز مبادا، موقعی که مرگ خودش رو جعل میکنه موبایل رو هم با خودش میبره، کوروش بعد از برگشتنش رد موبایل رو میزنه و به یکتا و عطابک میرسه ولی صبر میکنه تا موقعی که لازم باشه ازش استفاده کنه، اون دونفری هم که بهت حمله کردن از طرف یکتا اجیر شده بودن برای همین ناشی بودن
نفس عمیقی کشیدم..
+: ان شاءالله که بچهاش کمترین آسیب رو ببینه..
بی حرف دیگهای رفتم که آماده شم**مهرآیین یه بار دیگه محکم بغلم کرد
-: ان شاءالله به سلامتی بری و بیایی قربونت برم، مراقب خودت باش
با لبخند عمیقی نگاش کردم، بهش نگفته بودم قصدم موندنه..
-: برای ما هم خیلی دعا کن بهار جان
به سمت هانیه، همسرِ برادر آقا متین برگشتم، تو همین مدت فهمیده بودم چقدر آدم آروم و خوش قلبیه
+: حتما.. ان شاءالله لایق باشم نائب الزیارة هستم
مهندس وارسته هم با لبخند فقط نگام میکرد، خواستم باهاشون صحبت کنم و مجدد بگم که اونجا به یادشونم که پرستار از اتاق آقا متین بیرون اومد
-: میتونید ببینیدشون
زیر لب تشکری کردم، منتظر بودم که بقیه هم با من بیان توی اتاق ولی انگار هیچ کس قصد اومدن نداشت.. زشت بود بپرسم چرا نمیان..
+: من برم از آقا متین هم خداحافظی کنم..
بعد از اینکه نگاه کوتاهی به جمع انداختم، چند ضربه به در اتاق زدم و وارد اتاق شدم، آقا متین به پشت تخت که نصفه بالا بود تکیه زده بودن و چشماشون بسته بود و به محض ورود من سرشون رو پایین انداختن و رسمی و محترمانه به حرف اومدن
-: سلام بهار خانم.. خوبین؟ دریا خوبه؟
صداشون هنوز یکم گرفته بود اما خداروشکر دیگه تکه تکه حرف نمیزدن.. خوب بود که دیگه نیم تنشون کاملا برهنه نبود و حداقل به پیرهن جلو باز تنشون بود، اینطور کمتر معذب میشدم..
+: سلام.. شما خوبین؟ ما هم خوبیم خدا رو شکر.. -: خدا رو شکر..
با سختی چند قدم جلو رفتم.. خیلی رسمی تر از قبل برخورد میکردن..
+: راستش امشب میرم کربلا اومدم ازتون خداحافظی کنم و حلالیت بطلبم، سفر رو عقب انداختم، هم اینکه شیوا عمل داشت و هم اینکه خواستم حال شما بهتر شه..
وایی.. خودمم نفهمیدم چرا اینو هم گفتم.. باید جمعش میکردم..
+: خلاصه بابت زحمتای این مدت ببخشید و حلال کنید
حس میکردم ناراحته.. اخم کمرنگی روی صورتش بود و مثل همیشه لبخند نداشت.. با همون نگاهی که پایین بود، آروم سر تکون داد..
-: این حرف رو نزنید، هرکاری کردم وظیفه بوده ولاغیر.. ان شاءالله به سلامتی برین و برگردین، التماس دعا..
همین.. نمیدونستم چی بگم.. از اینکه دلم برخورد دیگه ای میخواست یا حداقل همون صمیمیت چهارچوب دار و محترمانهی قبل رو از درون احساس خجالت میکردم.. بی حرف چند لحظه گذرا نگاشون کردم.. سرم پایین بود.. دیگه هیچ دلیلی برای اونجا موندن نداشتم.. قبل از اینکه از در بیرون برم سرم رو بالا آوردم
+: ان شاءالله حالتون هرچه زودتر خوب شه، خدا نگهدارتون
خواستم برم بیرون که صداشون متوقفم کرد..
-: بهار خانم.. مراقب خودتون و دریا باشین..
بی حرف سری به نشونه تشکر و قدردانی تکون دادم و از اتاق خارج شدم، باید میرفتم تا به پروازم برسم...
[
۳۸
۲۲:۰۰
بچه ها این پارت ۱۶۱ رو دوباره از اول بخونید
من دیشب یهو تصمیم گرفتم یه تیکه رو بهش اضافه کنم، یادم رفت تیکه پارت اصلی رو هم بذارم، درمورد قضیهی یکتا هست
۳۵
۹:۲۳
[ رمان حِرمان - #پارت_۱۶۲ ]
+: مرسده! محض رضای خدا بذار کارم رو بکنم! آخه من چیکار کنم که دختر نوهی شمسی خانم، خواهر سرایدار باغ بابا بزرگ بچه دار شده! خوش به سعادتش، ان شاءالله بچهاش در پناه خدا باشه
وسط حرفم اومد
-: تقصیر منه که از وقت گرانبهام برای تو میزنم و همه چی رو برای تو تعریف میکنم! منظورم اینه که بیا ایران بهش تبریک بگو!
با حرص پوفی کشیدم
+: من چرا باید برای تبریک به نوهی شمسی خانم بیام! من سر جمع ۳ ماه نیست اومدم عراق! تو همین ۳ ماه، ۸ بار منو به بهونه های مختلف کشوندی ایران!
بازم وسط حرفم اومد
-: نخیر، ۷ بار کشوندمت ایران، یه بارش رو خودت سورپرایزی اومدی برای تولدم
حرص خوردنم بیشتر شد
+: حالا هرچی! دیگه فوبیای هواپیما گرفتم! اینقدر اومدم ایران و رفتم، دیگه پلیس فرودگاه فکر میکنه تروریستی چیزیام اینقدر میرم و میام! الان دیگه کادر فرودگاه نجف و امام خمینی اینقدر منو دیدن، هر وقت میرم، کارت پرواز و چمدونام رو چک نمیکنن! بلیط هم نگیرم میگن تو از خودمونی، برو صندلی پشت سر خلبان بشین، بچهات هم بذار تو بغل خلبان!
صدای خندهی مرسده از پشت گوشی بلند شد، حس کردم به جز مرسده، صدای خندهی شخص دیگه ای هم بود، خواستم بپرسم کیه کنارت که همون لحظه یکی از پرسنل هتل، نزدیکم ایستاد و اشاره کرد کارم داره
+: مرسده یه لحظه گوشی! إي فايزة، عندچ شي وياي؟( بله فائزه، با من کاری داری؟ )
کاغذ های توی دستش رو با پوشهی همراهش به سمتم گرفت
-: هاي فاتورة استلام طلبات مطعم الفندق، قسم الحسابات گالوا أكّدها حتى يدفعون المبلغ( فاکتور تحویل سفارشات رستوران هتل هست، واحد حسابداری گفت تایید کنید تا پرداخت شون کنه )+: تمام، خليهن بغرفتي، هسّه أجي.( باشه، بذارشون توی اتاقم الان میام )
فائزه که رفت دوباره سر مرسده غر زدم
+: مرسده جان! خواهر عزیز من! من کار دارم باید برم، ببینم آخر باعث میشی منو اخراج کنن یا نه! خیر سرم تازه شدم مدیر مالی هتل! یه لطفی بکن به من رحم نمی کنی به جیب شوهرت رحم کن که باید پول قبض موبایل تو رو بده! با اجازه من برم
نذاشت حرفم تموم شه
-: باشه باشه! فقط بگو کی میایی؟ آخر هفتهی دیگه مراسم عقد منه، حداقل باید شنبه اینجا باشی!
همینطور که به سمت اتاقم میرفتم جوابش رو دادم
+: چشم، چشم! تو به من اجازه بده محض رضای خدا دو روز اینجا باشم که روم بشه برام برای بار هزارم مرخصی بگیرم!-: بخدا اگه دیر بیایی میکشمت!+: لا اله الا الله، خداحافظ مرسده، من رفتم
بدون توجه به اعتراض مرسده، گوشی رو قطع کردم و خودم رو به اتاق کارم رسوندم تا کارام رو سر و سامان بدم.۳ ماه از اومدنم به کربلا میگذشت.. به معنای واقعی کلمه، دل و روح و ذهنم آروم شده بود.. تا وقت پیدا میکردم میرفتم و ساعت ها یه گوشه تو حرم می نشستم و زخمای روحم رو درمان میکردم.. تو این مدت بارها به بهانه های مختلف مرسده، حتی شده در حد یکی دو روز منو کشونده بود ایران، آخر از دستش فرار کردم؛ تو این مدت با احساساتم هم کنار اومده بودم اما از طرفی نمیخواستم کوچکترین ظلمی به آقا متین بکنم، نمیدونستم چرا آقامتین نظرشون عوض شد اما هرچی که بود ایشون برای من یه آدم شریف و محترم باقی میموند.. میدونستم باید این احساس رو کنار بذارم.. من هنوز زخمای زیادی داشتم که باید اینجا درمانشون میکردم، جدای از اون ازدواج با یه زن بچه دار چیزی نبود که بشه به راحتی پذیرفتش.. جویای احوالشون بودم اما ایشون یکباری که خواستم بعد از برگشتنم برم دیدنشون، قبول نکردن و گفتم حالشون زیاد مساعد نیست.. مرسده هم که هربار حالشون رو میپرسیدم سر به سرم میذاشت که تو که میگی میخوام فراموش کنم چی شد پس.. بعدشم میگفت سکوت آقا متین تقصیر خودته که ول کردی و رفتی.. در هر صورت من احساسم رو پذیرفته بودم اما ترجیح میدادم فقط توی قلب خودم باقی بمونه.. سخت بود احساسی که برای اولین بار توی قلبم شکل گرفته بود رو کنار بذارم.. خیلی سخت، اما باید میشد.. گاهی با همهی وجود دلم میشکست اما سپرده بودم به امام حسین، به حضرت عباس.. خواسته بودم هرچی خیره.. خواسته بودم بهترینا نصیب آقا متین بشه.. خواسته بودم اگه این حسی که تو قلبم لونه کرده بود سهم من نیست، خودشون از قلبم بگیرنش..آخرای اسفند ماه بود و نزدیک عید، بخاطر عید از ایران خیلی بیشتر مهمان میومد برای هتل، نفس عمیقی کشیدم.. هوای نزدیک عید و کربلا بهترین چیزی که توی کل عمرم داشتم تجربه میکردم.. مرسده هفتهی اول عید مراسم داشت و منو بیچاره کرده بود که باید هرچه زودتر برگردم، بهش گفته بودم یکشنبه میام ولی میخواستم دو روز دیگه، یعنی ۲۸ اسفند برم تا سورپرایز شه؛تاییدیه پرداخت رو برای واحد حسابداری فرستادم و بلند شدم تا برم بلیط های هواپیمایی که خریده بودم رو از شرکت هواپیمایی نزدیک هتل بگیرم،
+: مرسده! محض رضای خدا بذار کارم رو بکنم! آخه من چیکار کنم که دختر نوهی شمسی خانم، خواهر سرایدار باغ بابا بزرگ بچه دار شده! خوش به سعادتش، ان شاءالله بچهاش در پناه خدا باشه
وسط حرفم اومد
-: تقصیر منه که از وقت گرانبهام برای تو میزنم و همه چی رو برای تو تعریف میکنم! منظورم اینه که بیا ایران بهش تبریک بگو!
با حرص پوفی کشیدم
+: من چرا باید برای تبریک به نوهی شمسی خانم بیام! من سر جمع ۳ ماه نیست اومدم عراق! تو همین ۳ ماه، ۸ بار منو به بهونه های مختلف کشوندی ایران!
بازم وسط حرفم اومد
-: نخیر، ۷ بار کشوندمت ایران، یه بارش رو خودت سورپرایزی اومدی برای تولدم
حرص خوردنم بیشتر شد
+: حالا هرچی! دیگه فوبیای هواپیما گرفتم! اینقدر اومدم ایران و رفتم، دیگه پلیس فرودگاه فکر میکنه تروریستی چیزیام اینقدر میرم و میام! الان دیگه کادر فرودگاه نجف و امام خمینی اینقدر منو دیدن، هر وقت میرم، کارت پرواز و چمدونام رو چک نمیکنن! بلیط هم نگیرم میگن تو از خودمونی، برو صندلی پشت سر خلبان بشین، بچهات هم بذار تو بغل خلبان!
صدای خندهی مرسده از پشت گوشی بلند شد، حس کردم به جز مرسده، صدای خندهی شخص دیگه ای هم بود، خواستم بپرسم کیه کنارت که همون لحظه یکی از پرسنل هتل، نزدیکم ایستاد و اشاره کرد کارم داره
+: مرسده یه لحظه گوشی! إي فايزة، عندچ شي وياي؟( بله فائزه، با من کاری داری؟ )
کاغذ های توی دستش رو با پوشهی همراهش به سمتم گرفت
-: هاي فاتورة استلام طلبات مطعم الفندق، قسم الحسابات گالوا أكّدها حتى يدفعون المبلغ( فاکتور تحویل سفارشات رستوران هتل هست، واحد حسابداری گفت تایید کنید تا پرداخت شون کنه )+: تمام، خليهن بغرفتي، هسّه أجي.( باشه، بذارشون توی اتاقم الان میام )
فائزه که رفت دوباره سر مرسده غر زدم
+: مرسده جان! خواهر عزیز من! من کار دارم باید برم، ببینم آخر باعث میشی منو اخراج کنن یا نه! خیر سرم تازه شدم مدیر مالی هتل! یه لطفی بکن به من رحم نمی کنی به جیب شوهرت رحم کن که باید پول قبض موبایل تو رو بده! با اجازه من برم
نذاشت حرفم تموم شه
-: باشه باشه! فقط بگو کی میایی؟ آخر هفتهی دیگه مراسم عقد منه، حداقل باید شنبه اینجا باشی!
همینطور که به سمت اتاقم میرفتم جوابش رو دادم
+: چشم، چشم! تو به من اجازه بده محض رضای خدا دو روز اینجا باشم که روم بشه برام برای بار هزارم مرخصی بگیرم!-: بخدا اگه دیر بیایی میکشمت!+: لا اله الا الله، خداحافظ مرسده، من رفتم
بدون توجه به اعتراض مرسده، گوشی رو قطع کردم و خودم رو به اتاق کارم رسوندم تا کارام رو سر و سامان بدم.۳ ماه از اومدنم به کربلا میگذشت.. به معنای واقعی کلمه، دل و روح و ذهنم آروم شده بود.. تا وقت پیدا میکردم میرفتم و ساعت ها یه گوشه تو حرم می نشستم و زخمای روحم رو درمان میکردم.. تو این مدت بارها به بهانه های مختلف مرسده، حتی شده در حد یکی دو روز منو کشونده بود ایران، آخر از دستش فرار کردم؛ تو این مدت با احساساتم هم کنار اومده بودم اما از طرفی نمیخواستم کوچکترین ظلمی به آقا متین بکنم، نمیدونستم چرا آقامتین نظرشون عوض شد اما هرچی که بود ایشون برای من یه آدم شریف و محترم باقی میموند.. میدونستم باید این احساس رو کنار بذارم.. من هنوز زخمای زیادی داشتم که باید اینجا درمانشون میکردم، جدای از اون ازدواج با یه زن بچه دار چیزی نبود که بشه به راحتی پذیرفتش.. جویای احوالشون بودم اما ایشون یکباری که خواستم بعد از برگشتنم برم دیدنشون، قبول نکردن و گفتم حالشون زیاد مساعد نیست.. مرسده هم که هربار حالشون رو میپرسیدم سر به سرم میذاشت که تو که میگی میخوام فراموش کنم چی شد پس.. بعدشم میگفت سکوت آقا متین تقصیر خودته که ول کردی و رفتی.. در هر صورت من احساسم رو پذیرفته بودم اما ترجیح میدادم فقط توی قلب خودم باقی بمونه.. سخت بود احساسی که برای اولین بار توی قلبم شکل گرفته بود رو کنار بذارم.. خیلی سخت، اما باید میشد.. گاهی با همهی وجود دلم میشکست اما سپرده بودم به امام حسین، به حضرت عباس.. خواسته بودم هرچی خیره.. خواسته بودم بهترینا نصیب آقا متین بشه.. خواسته بودم اگه این حسی که تو قلبم لونه کرده بود سهم من نیست، خودشون از قلبم بگیرنش..آخرای اسفند ماه بود و نزدیک عید، بخاطر عید از ایران خیلی بیشتر مهمان میومد برای هتل، نفس عمیقی کشیدم.. هوای نزدیک عید و کربلا بهترین چیزی که توی کل عمرم داشتم تجربه میکردم.. مرسده هفتهی اول عید مراسم داشت و منو بیچاره کرده بود که باید هرچه زودتر برگردم، بهش گفته بودم یکشنبه میام ولی میخواستم دو روز دیگه، یعنی ۲۸ اسفند برم تا سورپرایز شه؛تاییدیه پرداخت رو برای واحد حسابداری فرستادم و بلند شدم تا برم بلیط های هواپیمایی که خریده بودم رو از شرکت هواپیمایی نزدیک هتل بگیرم،
🥲۱
۳۱
۲۱:۵۵
چادر عربیم رو روی سرم مرتب کردم و قبلش رفتم به دریا سر بزنم و تحویل سفارشات رو چک کنم. قبل از اینکه با مرسده صحبت کنم، مریم بهم گفته بود با دریا میرن توی آشپزخونه یه چیزی بخورن؛دریا کنار مریم پشت میز آشپزخونه نشسته بود و باهم میگفتن و میخندیدن، قدم برداشتم و جلوی در آشپزخونه هتل ایستادم، رَهَف، یکی از کمک آشپزها با دیدنم فورا از جا بلند شد که با لبخند بهش اشاره کردم چیزی نگه، داخل آشپزخونه رفتم و بالای سر مریم و دریا که ظرف مواد کیک رو جلوشون گذاشته بودن و داشتن با انگشت تهش رو تمیز میکردن، ایستادم، نمایشی اخم مصنوعی روی پیشونیم چسبوندم
+: شما دوتا دارین چیکار میکنین! صدای قاه قاه خندیدنتون تو آشپزخونه پیچیده، گوشتون رو بپیچم؟ مگه نگفتم اذیت نکنین!
هردوشون با خنده به سمتم برگشتن و شدت خندشون بیشتر شد، چندتا از بچههای آشپزخونه هم حواسشون به ما جمع شده بود، اکثرا دست و پا شکسته فارسی می فهمیدن، مریم با خنده به حرف اومد
-: داریم کیک خوشمزه میخوریم، تو نمیخوای؟
از قیافه های کثیف و کاکائوییشون خندم گرفت و به تأسف سر تکون دادم
+: از دست شما دوتا! پاشین، نیم ساعت دیگه وقت نهاره، پاشین الان مردم میان زشته، من باید برم بیرون کار دارم
دریا با همون لپای کثیف و چال لپش که کاکائویی شده بود برام دست تکون داد و با خنده از جاش بلند شد
-: مامانی کجا میلی؟
چادرم رو کنار گذاشتم و بلندش کردم تا صورت و دستش رو بشوزم
+: قربونت برم دارم میرم یه چیزی بگیرم و بیام، شما هم پیش خاله مریم باش تا من برگردم و باهم نهار بخوریم، باشه؟
کودکانه سر تکون داد
-: باشه
دریا رو روی زمین گذاشتم و مریم رو که داشت دستاش رو میشست مخاطب گرفتم
+: مریم جان، دریا پیشت باشه، من برم دفتر هواپیمایی و نمازم رو هم توی بین الحرمین میخونم و میام
مریم با لبخند و اطمینان سر تکون داد
-: تمام حبيبتي، آني أنتبه عليها، روحي وإنتِ مرتاحة، لا تحاتين( باش عزیزم، مواظبشم، برو خیالت راحت )
بعد از چک کردن سفارشات، ازشون خداحافظی کردم و از هتل بیرون اومدم، هتلمون شاید ده دقیقه تا حرم فاصله داشت.. بعد از اینکه بلیط ها رو گرفتم، به سمت بین الحرمین راه افتادم تا نماز ظهر و عصرم رو اونجا بخونم
[
: @ziaar_books]
+: شما دوتا دارین چیکار میکنین! صدای قاه قاه خندیدنتون تو آشپزخونه پیچیده، گوشتون رو بپیچم؟ مگه نگفتم اذیت نکنین!
هردوشون با خنده به سمتم برگشتن و شدت خندشون بیشتر شد، چندتا از بچههای آشپزخونه هم حواسشون به ما جمع شده بود، اکثرا دست و پا شکسته فارسی می فهمیدن، مریم با خنده به حرف اومد
-: داریم کیک خوشمزه میخوریم، تو نمیخوای؟
از قیافه های کثیف و کاکائوییشون خندم گرفت و به تأسف سر تکون دادم
+: از دست شما دوتا! پاشین، نیم ساعت دیگه وقت نهاره، پاشین الان مردم میان زشته، من باید برم بیرون کار دارم
دریا با همون لپای کثیف و چال لپش که کاکائویی شده بود برام دست تکون داد و با خنده از جاش بلند شد
-: مامانی کجا میلی؟
چادرم رو کنار گذاشتم و بلندش کردم تا صورت و دستش رو بشوزم
+: قربونت برم دارم میرم یه چیزی بگیرم و بیام، شما هم پیش خاله مریم باش تا من برگردم و باهم نهار بخوریم، باشه؟
کودکانه سر تکون داد
-: باشه
دریا رو روی زمین گذاشتم و مریم رو که داشت دستاش رو میشست مخاطب گرفتم
+: مریم جان، دریا پیشت باشه، من برم دفتر هواپیمایی و نمازم رو هم توی بین الحرمین میخونم و میام
مریم با لبخند و اطمینان سر تکون داد
-: تمام حبيبتي، آني أنتبه عليها، روحي وإنتِ مرتاحة، لا تحاتين( باش عزیزم، مواظبشم، برو خیالت راحت )
بعد از چک کردن سفارشات، ازشون خداحافظی کردم و از هتل بیرون اومدم، هتلمون شاید ده دقیقه تا حرم فاصله داشت.. بعد از اینکه بلیط ها رو گرفتم، به سمت بین الحرمین راه افتادم تا نماز ظهر و عصرم رو اونجا بخونم
[
۴۰
۲۱:۵۵
[ رمان حِرمان - #پارت_۱۶۳ ]
سر راهم که از بین الحرمین بر میگشتم برای دریا شیر کاکائو هم گرفتم، چون از دیروز بهش قول داده بودم، تا وارد لابی هتل شدم، کل کل مسئول پذیرش هتل با دوتا مسافر خانم ایرانی توجهم رو جلب کرد، به سختی سعی داشت یه چیزی رو براشون توضیح بده، فورا به سمتشون رفتم تا ببینم مشکل چیه
+: هلا، صار شي؟ (سلام، مشکلی پیش اومده؟)-: السلام عليچ مدام مقدم، هذني الثنتين جايّات من إيران، ويردن غرفة لأربع أشخاص إلهم ولصديقاتهم الثنتين، بس حالياً ما عدنا غرفة رباعية فارغة، عدنا غرفتين ثنائيات. چنت أحاول أوضّحلهم هالموضوع(سلام خانم مقدم، این دو عزیز از ایران اومدن و یه اتاق ۴ نفره برای خودشون و دوتا دوستشون میخوان ولی الان اتاق ۴ نفره، خالی نداریم، ولی ۲تا اتاق دو نفره داریم، داشتم سعی میکردم این موضوع رو بهشون توضیح بدم)+: زين، وين المترجم؟(پس مترجم کجاست؟)-: المترجم اليوم كان عنده إجازة، ومدام مريم هم من بعد ما حضرتچ مشيتي، إجوا ضيوف إلها، وراحت حتى تستقبلهم وتدلّهم على الطريق(امروز مرخصی بوده، مریم خانم هم بعد از رفتن شما براشون مهمون اومد، رفتن مهمونشون رو راهنمایی کنن)+: تمام، آني بنفسي أوضّحلهم(خیله خب، من خودم بهشون توضیح میدم)
مریم مهمون داشت؟ نمیدونستم.. متصدی هتل با لبخند سر تکون داد و منم به سمت اون دوتا خانم برگشتم
+: سلام خیلی خوش اومدین، بفرمایین؟
دوتاشون از دیدن یکی که فارسی حرف میزد گل از گلشون شکفت
-: سلام، خدا رو شکر شما اومدین ما عربی بلد نیستیم
لبخندی زدم
+: بفرمایین؟ مشکلتون چیه؟-: ما چهارتا دوست هستیم، دو نفر مون تا شب میرسن، یه اتاق ۴ نفره میخواستیم+: الان هتل اتاق ۴ نفره خالی نداره، ولی ۲ تا اتاق ۲نفره داریم الان
دوتاشون ناراحت شدن-: یعنی اصلا اتاق ۴ نفره خالی ندارین؟ یا حداقل تا فردا خالی نمیشه؟+: فعلا که نداریم شما اتاقهای دونفره رو بگیرید من میگم متصدی هتل اگر اتاق ۴ نفرهای تخلیه شد اول شما رو در اولویت قرار بدن
چند لحظه باهم صحبت کردن و همون که از اول باهام صحبت میکرد دوباره به حرف اومد
+: باش.. همون دوتا اتاق ۲ نفره رو فعلا برامون ثبت کنید
با لبخند باشهای گفتم و برای متصدی توضیحات لازم رو دادم و بعد از اینکه مطمئن شدم کارشون انجام شد، به سمت اتاقم رفتم تا دریا و مریم رو پیدا کنم.داشتم وارد اتاقم میشدم که صدای خندهای از پشت در اتاق توجهم رو جلب کرد، مریم که طبق گفته متصدی با مهموناش رفته بود و قطعا دریا رو هم با خودش برده بود، پس کی تو اتاقه! فورا در اتاق رو باز کردم که دیدم روی مبل اتاق یه زن که چادر عربی پوشیده بود و برقع داشت نشسته بود! اخمام توی هم کشیده شد، خطاب به زن ناشناس رو به روم با تندی پرسیدم
+: إنتِ مَنُو؟ مَنُو گال إلچ تجين لهنا؟(شما کی هستین؟ کی بهتون گفت بیایین اینجا؟)
زن رو به روم با بیخیالی به پشتی مبل تکیه زد و برقعاش رو باز کرد
-: حالا دیگه دخترخالهات رو نمیشناسی ورپریده!+: مرسده! تو اینجا چیکار میکنی؟؟
من همین یکی دو ساعت پیش باهاش حرف میزدم! هیچی نگفته بود که اومده کربلا
چهرهاش توی هم کشیده شد و نفس عمیق آه مانندی کشید
-: یه اتفاقی افتاده که باید حتما بریم ایران..
با تعجب نگاش کردم
+: یعنی چی؟؟ چه اتفاقی؟-: راستش.. آقا متین..
در لحظه همهی وجودم پر از استرس و نگرانی شد، با وحشت به سمتش رفتم و جلوش ایستادم
+: آقا متین چی شده! چه اتفاقی واسشون افتاده؟؟
یهو لبخند عمیقی رو صورتش اومد
-: پس دوستش، داری آره؟
با سرخوشی به من متعجب نگاه میکرد!
+: چی داری میگی مرسده! میگم آقا متین چی شده؟
دستمو گرفت و کنار خودش روی مبل نشوند
-: آروم باش دخترخاله، اتفاقی نیفتاده، خدا رو شکر همه چی میزونه، فقط میخواستم امتحانت کنم
با حرص دستی به صورتم کشیدم و با عصبانیت عقب نشستم
+: از دست تو مرسده! این چه کاریه! بعدشم چه ربطی داره آدم نگران میشه دیگه!
با آرنجش به پهلوی زد
-: خب حالا، قهر نکن دیگه+: اصلا تو کی اومدی! چرا چیزی نگفتی! پس وقتی با من حرف میزدی کربلا بودی؟
مرسده بیخیال خندید
-: آره دیگه! میخواستم سوپریزت کنم، منتظر بودم مریم به یه بهونهای بفرستدت بیرون که خودت رفتی+: از دست تو و مریم! دارم براتون! خودش کجاست؟-: همین چند دقیقه پیش صداش زدن بره تو آشپزخونه، گفت کارم انجام شه میام +: مگه تو هفته دیگه مراسمت نیست! یه ماهه منو روانی کردی که باید زودتر بیایی، حالا خودت اینجایی! منو بگو رفتم برای ۲۸ ام بلیط گرفتم تا مثلا زودتر به قول خودت سوپریزی بیام!
چشماش رو باریک کرد
-: چیه! چشم نداری ببینی امام حسین ما رو هم دوست داره؟ فقط باید خودتو دوست داشته باشه؟
با خنده کمرنگی سر تکون دادم
+: از دست تو! حالا کی رسیدی؟ خودت تنها اومدی؟
مرموزانه چندبار ابروش رو بالا و پایین کرد
-: برات مهمون آوردم!+:مهمون؟ کی؟
سر راهم که از بین الحرمین بر میگشتم برای دریا شیر کاکائو هم گرفتم، چون از دیروز بهش قول داده بودم، تا وارد لابی هتل شدم، کل کل مسئول پذیرش هتل با دوتا مسافر خانم ایرانی توجهم رو جلب کرد، به سختی سعی داشت یه چیزی رو براشون توضیح بده، فورا به سمتشون رفتم تا ببینم مشکل چیه
+: هلا، صار شي؟ (سلام، مشکلی پیش اومده؟)-: السلام عليچ مدام مقدم، هذني الثنتين جايّات من إيران، ويردن غرفة لأربع أشخاص إلهم ولصديقاتهم الثنتين، بس حالياً ما عدنا غرفة رباعية فارغة، عدنا غرفتين ثنائيات. چنت أحاول أوضّحلهم هالموضوع(سلام خانم مقدم، این دو عزیز از ایران اومدن و یه اتاق ۴ نفره برای خودشون و دوتا دوستشون میخوان ولی الان اتاق ۴ نفره، خالی نداریم، ولی ۲تا اتاق دو نفره داریم، داشتم سعی میکردم این موضوع رو بهشون توضیح بدم)+: زين، وين المترجم؟(پس مترجم کجاست؟)-: المترجم اليوم كان عنده إجازة، ومدام مريم هم من بعد ما حضرتچ مشيتي، إجوا ضيوف إلها، وراحت حتى تستقبلهم وتدلّهم على الطريق(امروز مرخصی بوده، مریم خانم هم بعد از رفتن شما براشون مهمون اومد، رفتن مهمونشون رو راهنمایی کنن)+: تمام، آني بنفسي أوضّحلهم(خیله خب، من خودم بهشون توضیح میدم)
مریم مهمون داشت؟ نمیدونستم.. متصدی هتل با لبخند سر تکون داد و منم به سمت اون دوتا خانم برگشتم
+: سلام خیلی خوش اومدین، بفرمایین؟
دوتاشون از دیدن یکی که فارسی حرف میزد گل از گلشون شکفت
-: سلام، خدا رو شکر شما اومدین ما عربی بلد نیستیم
لبخندی زدم
+: بفرمایین؟ مشکلتون چیه؟-: ما چهارتا دوست هستیم، دو نفر مون تا شب میرسن، یه اتاق ۴ نفره میخواستیم+: الان هتل اتاق ۴ نفره خالی نداره، ولی ۲ تا اتاق ۲نفره داریم الان
دوتاشون ناراحت شدن-: یعنی اصلا اتاق ۴ نفره خالی ندارین؟ یا حداقل تا فردا خالی نمیشه؟+: فعلا که نداریم شما اتاقهای دونفره رو بگیرید من میگم متصدی هتل اگر اتاق ۴ نفرهای تخلیه شد اول شما رو در اولویت قرار بدن
چند لحظه باهم صحبت کردن و همون که از اول باهام صحبت میکرد دوباره به حرف اومد
+: باش.. همون دوتا اتاق ۲ نفره رو فعلا برامون ثبت کنید
با لبخند باشهای گفتم و برای متصدی توضیحات لازم رو دادم و بعد از اینکه مطمئن شدم کارشون انجام شد، به سمت اتاقم رفتم تا دریا و مریم رو پیدا کنم.داشتم وارد اتاقم میشدم که صدای خندهای از پشت در اتاق توجهم رو جلب کرد، مریم که طبق گفته متصدی با مهموناش رفته بود و قطعا دریا رو هم با خودش برده بود، پس کی تو اتاقه! فورا در اتاق رو باز کردم که دیدم روی مبل اتاق یه زن که چادر عربی پوشیده بود و برقع داشت نشسته بود! اخمام توی هم کشیده شد، خطاب به زن ناشناس رو به روم با تندی پرسیدم
+: إنتِ مَنُو؟ مَنُو گال إلچ تجين لهنا؟(شما کی هستین؟ کی بهتون گفت بیایین اینجا؟)
زن رو به روم با بیخیالی به پشتی مبل تکیه زد و برقعاش رو باز کرد
-: حالا دیگه دخترخالهات رو نمیشناسی ورپریده!+: مرسده! تو اینجا چیکار میکنی؟؟
من همین یکی دو ساعت پیش باهاش حرف میزدم! هیچی نگفته بود که اومده کربلا
چهرهاش توی هم کشیده شد و نفس عمیق آه مانندی کشید
-: یه اتفاقی افتاده که باید حتما بریم ایران..
با تعجب نگاش کردم
+: یعنی چی؟؟ چه اتفاقی؟-: راستش.. آقا متین..
در لحظه همهی وجودم پر از استرس و نگرانی شد، با وحشت به سمتش رفتم و جلوش ایستادم
+: آقا متین چی شده! چه اتفاقی واسشون افتاده؟؟
یهو لبخند عمیقی رو صورتش اومد
-: پس دوستش، داری آره؟
با سرخوشی به من متعجب نگاه میکرد!
+: چی داری میگی مرسده! میگم آقا متین چی شده؟
دستمو گرفت و کنار خودش روی مبل نشوند
-: آروم باش دخترخاله، اتفاقی نیفتاده، خدا رو شکر همه چی میزونه، فقط میخواستم امتحانت کنم
با حرص دستی به صورتم کشیدم و با عصبانیت عقب نشستم
+: از دست تو مرسده! این چه کاریه! بعدشم چه ربطی داره آدم نگران میشه دیگه!
با آرنجش به پهلوی زد
-: خب حالا، قهر نکن دیگه+: اصلا تو کی اومدی! چرا چیزی نگفتی! پس وقتی با من حرف میزدی کربلا بودی؟
مرسده بیخیال خندید
-: آره دیگه! میخواستم سوپریزت کنم، منتظر بودم مریم به یه بهونهای بفرستدت بیرون که خودت رفتی+: از دست تو و مریم! دارم براتون! خودش کجاست؟-: همین چند دقیقه پیش صداش زدن بره تو آشپزخونه، گفت کارم انجام شه میام +: مگه تو هفته دیگه مراسمت نیست! یه ماهه منو روانی کردی که باید زودتر بیایی، حالا خودت اینجایی! منو بگو رفتم برای ۲۸ ام بلیط گرفتم تا مثلا زودتر به قول خودت سوپریزی بیام!
چشماش رو باریک کرد
-: چیه! چشم نداری ببینی امام حسین ما رو هم دوست داره؟ فقط باید خودتو دوست داشته باشه؟
با خنده کمرنگی سر تکون دادم
+: از دست تو! حالا کی رسیدی؟ خودت تنها اومدی؟
مرموزانه چندبار ابروش رو بالا و پایین کرد
-: برات مهمون آوردم!+:مهمون؟ کی؟
۳۰
۲۱:۱۹
-: مهمونم رفت حرم و بیاد، البته بهتره بگم مهمونام!
با تعجب نگاش کردم
+: مهمونات؟-: آره دیگه! حالا صبر کن باهاشون حرف زدم تو راهن دارن میان!+: مرسده چه دردسری واسه من میخوای درست کنی!
با تخسی دست و بغل بست
-: بده خواستم کار و بارتون رونق بگیره؟
با چشمای باریک شده نگاش کردم
+: ما کار و بارمون به برکت امام حسین و حضرت عباس رونق داره، ولی تو معموله یه فکری تو سرته!
قبل از اینکه بتونه جوابی بده، در باز شده و دریا با ذوق توی بغلم دوید
-: مامانی ببین عمو متین بلام چی خلیده
با شنیدن اسم آقامتین فورا سر بلند کردم و با دیدنشون دم در اتاق در حالی که آقا یلسان کنارشون ایستاده بود و بازوشون رو گرفته بود، ناخودآگاه ایستادم.. مثل قبلنا لبخند کمرنگی رو لبشون بود و نگاهشون رو پایین بردن.. فشار عجیبی روی قلبم حس میکردم.. انگار کسی که بهت زده باشه..
-: سلام بهار خانم، خوبین؟-: سلام بهار خانم، ببخشید مزاحم شدیم
اول آقا متین و بعد آقا یلسان سلام کردن، تازه از شک در اومدم..
+: سَـ.. سلام بفرمایید داخل.. خیلی خوش اومدین، میگفتین میخوایین بیایین براتون شرایط بهتری تدارک ببینم..
آقا متین از آخرین باری که دیده بودمشون خیلی بهتر شده بودن.. گرچه لاغری شون نسبت به قبل، به چشم میومد اما زخمای روی صورتشون واقعا کمرنگ شده بود.. به آرومی در حالی که آقا یلسان مراقبشون بودن، جلو اومدن و روی مبل رو به روی ما نشستن
نمیدونستم باید چیکار کنم.. دست پاچه شده بودم.. کف دستام عرق کرده بود.. مرسده همون لحظه دستم رو کشید تا بشینم و خودش به حرف اومد
-: بعد از نهار یه استراحتی بکنیم و بریم حرم؟
آقا یلسان حرف مرسده رو تایید کرد
-: آره بریم، تا اون موقع پارسا و خانمش هم رسیدن
از اینکه حس میکردم حواس آقا متین به منه، کف دستام بیشتر عرق میکرد.. چندبار کف دستم رو به چادرم کشیدم.. نهایت طاقت نیاوردم و از جام بلند شدم، به میز وسط اتاق نگاه میکردم..
+: من برم با آشپزخونه هماهنگ کنم نهار رو براتون بیارن همینجا، بعد برای استراحت میگم رانندهی هتل ببرتتون خونه، به اینجا نزدیکه، استراحت کنید، هروقت خواستید برید حرم بهم خبر بدین بیام..
به سمت دریا چرخیدم
+: دریا مامان شماهم پیش خاله مرسده بمون الان میام.. با اجازه
تند تند حرفم رو زدم و خواستم برم که مرسده دوباره دستم رو گرفت
-: نمیخواد بری بهار، مریم قبلا رفته با آشپزخونه هماهنگ کنه
نمیدونستم چرا اینقدر استرس دارم.. خواستم مخالفت کنم که تلفن اتاقم زنگ خورد، به سمت میزم رفتم و تلفن رو برداشتم که صدای، ابو حیدر، دایی مریم که صاحب هتل هم میشد توی گوشم پیچید
-: هلا حبيبتي، شلونچ؟ زينة؟(سلام دخترم خوبی؟)+: ممنونة خالی، إنت شلونك؟ عندك شي وياي؟(ممنونم دایی، شما خوبین؟ با من کاری داشتین؟)-: مريم گالتلي عندچ ضيوف وأهلچ إجوا لكربلاء، هسّه روحي ويا ضيوفچ للبيت، وأني أگوللهم يبعثون الغدا للبيت همين(مریم بهم گفت مهمان داری و خانوادت اومدن کربلا، همین الان با مهمونات برو خونه، میگم نهار هم بفرستن خونه)
خواستم مخالفت کنم.. نمیشد اینجا رو ول کنم که
+:بس آني هنا...(اما اینجا.. )-: ماكو بس، لا تحاتين على الشغل هنا، اليوم خلصنا شغل الحسابات، وما عدنا طلبات جديدة لباقي اليوم. روحي وإنتِ مرتاحة يا بنتي(اما و اگر نداره، نگران اونجا نباش، امروز که کارای حسابداری انجام شده، سفارش جدیدی هم دیگه نداریم برای امروز، با خیال راحت برو دخترم)
راهی نبود..
+: ممنونة خالي الغالي (ممنون دایی جان)
بعد از خداحافظی تلفن رو قطع کردم و با مکث به سمت جمع برگشتم.. تمرکز نداشتم و نگاهم گذرا روی همه می چرخید..
+: بفرمایید بریم خونه، هماهنگ شده ناهار رو اونجا بخوریم، بفرمایید
همه با تشکر از جاشون بلند شدن تا بریم خونهی من.. آقا متین و آقا یلسان که از اتاق خارج شدن نفس عمیقی که توی سینهام حبس شده بود رو بیرون دادم.. انگار دستم میلرزید.. به قول مرسده نباید ضایع رفتار کنم.. لحظهی آخر چشمک مرسده در حالی که دریا رو بغل کرده بود، باعث شد با تأسف بهش چشم غره برم.. برای این حرکت بی خبرش و قرار دادن من توی همچین موقعیتی، قطعا گوشش رو می پیچوندم...
[
: @ziaar_books]
با تعجب نگاش کردم
+: مهمونات؟-: آره دیگه! حالا صبر کن باهاشون حرف زدم تو راهن دارن میان!+: مرسده چه دردسری واسه من میخوای درست کنی!
با تخسی دست و بغل بست
-: بده خواستم کار و بارتون رونق بگیره؟
با چشمای باریک شده نگاش کردم
+: ما کار و بارمون به برکت امام حسین و حضرت عباس رونق داره، ولی تو معموله یه فکری تو سرته!
قبل از اینکه بتونه جوابی بده، در باز شده و دریا با ذوق توی بغلم دوید
-: مامانی ببین عمو متین بلام چی خلیده
با شنیدن اسم آقامتین فورا سر بلند کردم و با دیدنشون دم در اتاق در حالی که آقا یلسان کنارشون ایستاده بود و بازوشون رو گرفته بود، ناخودآگاه ایستادم.. مثل قبلنا لبخند کمرنگی رو لبشون بود و نگاهشون رو پایین بردن.. فشار عجیبی روی قلبم حس میکردم.. انگار کسی که بهت زده باشه..
-: سلام بهار خانم، خوبین؟-: سلام بهار خانم، ببخشید مزاحم شدیم
اول آقا متین و بعد آقا یلسان سلام کردن، تازه از شک در اومدم..
+: سَـ.. سلام بفرمایید داخل.. خیلی خوش اومدین، میگفتین میخوایین بیایین براتون شرایط بهتری تدارک ببینم..
آقا متین از آخرین باری که دیده بودمشون خیلی بهتر شده بودن.. گرچه لاغری شون نسبت به قبل، به چشم میومد اما زخمای روی صورتشون واقعا کمرنگ شده بود.. به آرومی در حالی که آقا یلسان مراقبشون بودن، جلو اومدن و روی مبل رو به روی ما نشستن
نمیدونستم باید چیکار کنم.. دست پاچه شده بودم.. کف دستام عرق کرده بود.. مرسده همون لحظه دستم رو کشید تا بشینم و خودش به حرف اومد
-: بعد از نهار یه استراحتی بکنیم و بریم حرم؟
آقا یلسان حرف مرسده رو تایید کرد
-: آره بریم، تا اون موقع پارسا و خانمش هم رسیدن
از اینکه حس میکردم حواس آقا متین به منه، کف دستام بیشتر عرق میکرد.. چندبار کف دستم رو به چادرم کشیدم.. نهایت طاقت نیاوردم و از جام بلند شدم، به میز وسط اتاق نگاه میکردم..
+: من برم با آشپزخونه هماهنگ کنم نهار رو براتون بیارن همینجا، بعد برای استراحت میگم رانندهی هتل ببرتتون خونه، به اینجا نزدیکه، استراحت کنید، هروقت خواستید برید حرم بهم خبر بدین بیام..
به سمت دریا چرخیدم
+: دریا مامان شماهم پیش خاله مرسده بمون الان میام.. با اجازه
تند تند حرفم رو زدم و خواستم برم که مرسده دوباره دستم رو گرفت
-: نمیخواد بری بهار، مریم قبلا رفته با آشپزخونه هماهنگ کنه
نمیدونستم چرا اینقدر استرس دارم.. خواستم مخالفت کنم که تلفن اتاقم زنگ خورد، به سمت میزم رفتم و تلفن رو برداشتم که صدای، ابو حیدر، دایی مریم که صاحب هتل هم میشد توی گوشم پیچید
-: هلا حبيبتي، شلونچ؟ زينة؟(سلام دخترم خوبی؟)+: ممنونة خالی، إنت شلونك؟ عندك شي وياي؟(ممنونم دایی، شما خوبین؟ با من کاری داشتین؟)-: مريم گالتلي عندچ ضيوف وأهلچ إجوا لكربلاء، هسّه روحي ويا ضيوفچ للبيت، وأني أگوللهم يبعثون الغدا للبيت همين(مریم بهم گفت مهمان داری و خانوادت اومدن کربلا، همین الان با مهمونات برو خونه، میگم نهار هم بفرستن خونه)
خواستم مخالفت کنم.. نمیشد اینجا رو ول کنم که
+:بس آني هنا...(اما اینجا.. )-: ماكو بس، لا تحاتين على الشغل هنا، اليوم خلصنا شغل الحسابات، وما عدنا طلبات جديدة لباقي اليوم. روحي وإنتِ مرتاحة يا بنتي(اما و اگر نداره، نگران اونجا نباش، امروز که کارای حسابداری انجام شده، سفارش جدیدی هم دیگه نداریم برای امروز، با خیال راحت برو دخترم)
راهی نبود..
+: ممنونة خالي الغالي (ممنون دایی جان)
بعد از خداحافظی تلفن رو قطع کردم و با مکث به سمت جمع برگشتم.. تمرکز نداشتم و نگاهم گذرا روی همه می چرخید..
+: بفرمایید بریم خونه، هماهنگ شده ناهار رو اونجا بخوریم، بفرمایید
همه با تشکر از جاشون بلند شدن تا بریم خونهی من.. آقا متین و آقا یلسان که از اتاق خارج شدن نفس عمیقی که توی سینهام حبس شده بود رو بیرون دادم.. انگار دستم میلرزید.. به قول مرسده نباید ضایع رفتار کنم.. لحظهی آخر چشمک مرسده در حالی که دریا رو بغل کرده بود، باعث شد با تأسف بهش چشم غره برم.. برای این حرکت بی خبرش و قرار دادن من توی همچین موقعیتی، قطعا گوشش رو می پیچوندم...
[
۴۴
۲۱:۱۹
بچه ها پارت آخره دارم یکم تکمیلش میکنمطول میکشه
اگه دیدم خیلی طول کشید فردا میذارمش
۲۲
۲۱:۳۳