زیارتی خاص
با هم اتاقیم خانم بهرامی رفتیم سمت حرم. گفت بیا بریم سر ظهر گرما رو تحمل کنی میتونی اعمالت رو به جا بیاری. بریم امتحان کن اذیت نشدی که بهتر اعمال رو انجام میدی نتونستی تحمل کنی و فشار بهت اومد خب دیگه چاره نیست باید نایب بگیری. ساعت ۳ از هتل خارج شدیم و رفتیم سمت حرم. به نماز عصر اینا خوردیم. فقط هلاک جماعت خوندنشون شدم
اینجا هیچ ربطی به حرم نداره. فقط صدا رو شنیدن دویدن واسه نماز. سنی جماعت اصلا به اتصال نماز اعتقادی نداره و اهمیتی نمیدن...
اولین بار با یکی از هم اتاقیها رفتیم حرم.ممنون دارش هستم که قبول کرد باهم بریم اعمال اصلیم رو انجام بدم.ترس و استرس و اضطراب رو ازم گرفت
۱۹۵
۹:۳۵
زیارتی خاص
و ساعت ۶ونیم صبح سوار اتوبوس شدیم و راه افتادیم سمت شهر پیامبر مهربونی
اینجا بغض دارم....خیلی سعی کردم گریه نکنم.فقط به امید دیدن گنبد خضرا خودمو نگه داشتم.هی میگفتم ایرادی نداره.....
۱۹۱
۹:۴۰
زیارتی خاص
قطار مکه به مدینه رسمننننن از مکه خارج شدیم


یکی از جاهایی که واقعا زدم زیر گریه....توی راه آهن تنها بودم.یهو بدجور دلم شکست و زدم زیر گریه.خواهر حاجآقا (روحانی کاروان) منو دید و گفت چیشده؟ گفتم تنها شدم. برادرش رو صدا زد و گفت مهدیه داره گریه میکنه. حاجآقا گفت مهدیه خانم چیشده؟ گفتم تنها شدم دلم گرفت. گفت گریه نداره بیا با ما باش. تا خود مدینه حاجاقا و نفیسه خانم هوامو داشتن.مخصوصا موقعی که بلیط دادن واسه قطار گفتن هرکی هر همراهی داره باید باهم باشه که کنار هم بشینن توی قطار.و منی که تنها بودم.نفیسه خانم گفت بیا تو با ما باش اصلا هم غصه نخور خودم کنارت هستم.
۱۹۶
۹:۵۴
زیارتی خاص
این جمع واقعااااااا واستم دوست داشتنی بودن و هستن با هرکدومشون یه جور حال کردم. همه مهربون و دلسوز.
داشتم با بچهها عکس میگرفتم.با همه اونایی که بهم محبت کرده بودنتیکهای شنیدم که تو با ما نیستی تو با دوستات داری عکس میگیری. نفیسه خانم نذاشت جواب بدم. گفت اومدی مکه بزرگ بشی و رشد کنی. پس از کنار شنیدهها بگذر و به روی خودت نیار.
۱۹۷
۹:۵۵
زیارتی خاص
توی اتوبوس بخاطر یه مسئلهای خیلییییی دلم شکست... به خودم گفتم ایرادی نداره شهر غربت امیرالمومنین هستش. به امیرالمومنین و مادرسادات فکر کن... همون لحظه روضه خونی توی اتوبوس پخش شد. سفرم با غربت اهلبیت شروع شد

و اما اینجااموقع سوار شدن اتوبوس برای سمت مدینه کاملا تنها بودم.بارم سنگین بود. سرفه زیاد داشتم.صدام کاملا قطع شده بود.چند بار سوار اتوبوسا شدم ولی هیچ کدوم جا نداشتن که بشینم.آخرسر با بغض و نا امیدی به آقای بهدانی گفتم من جا ندارم سوار اتوبوس بشم.همه همراه دارن و صندلیها پر شده. من تنهام.گفت بیا این اتوبوس رو سوار بشو جا داره.وقتی سوار شدم داشتم میترکیدم از گریه خیلی خودمو نگه داشتم تا روضه حضرت مادر شنیدم و منفجر شدم
۱۹۷
۹:۵۷
زیارتی خاص
توی لابی جمع شدیم که بریم حرم.... حاجآقا دارن توضیحات لازمه رو میدن...
توی مدینه خودمو کاملا جدا کردم.فقط موقع خواب توی اتاق بودمهیچ کاری به هم اتاقیها نداشتم.وسایلم رو کاملا جدا گذاشته بودم.اصلا انگار من کاملا تنها هستم توی اتاق.
صحبت میکردما. بگو بخند داشتم. خداشاهده کوچکترین بی احترامی و تندروییای هم نداشتم.میگفتم همه رو خدا میبینه.اصلا هم غر نمیزدمحتا بین خودم و خدای خودم.
صحبت میکردما. بگو بخند داشتم. خداشاهده کوچکترین بی احترامی و تندروییای هم نداشتم.میگفتم همه رو خدا میبینه.اصلا هم غر نمیزدمحتا بین خودم و خدای خودم.
۲۰۷
۱۰:۰۰
زیارتی خاص
امروز روز دوم مدینه رو مختص مادر سادات قرار دادم. و ... وای مادرم 

کجا میرفتم؟ کدوم قسمت از حرم و بقیع. دنبال چی باید میگشتم دقیقا؟؟؟ مادری که بودنش رو حس میکنی. ولی جایی نیست که بتونی ظاهری ادای احترام کنی... اینجا رو به حرم پیامبر. رو به خونه مادر سادات و امیرالمومنین. واستادم و شهادت دادم که مادرجان من سقیفهای نیستم. من غدیریام مادرجان شهادت میدم شما و شوهرت برحق هستید. ... و اینجا اول بیچاره شدن من بود...
اینجا برخلاف مکه چون حجم سرفههام تقریبا کمتر شده بود. سریع میرفتم حرم.تنها هم بودم معمولا.تنهایی مدینه رو دوست داشتم.چون تو حرم واقعا بیچاره بودم و اذیت میشدم کسی همراهم باشه.
۲۰۷
۱۰:۰۳
زیارتی خاص
و آخرین سلفی من و پنجره هواپیمااا
و آخرین پیامم...تو هواپیما هم اتاقیهام رو دیدم.البته تا خود تهرانم صحبتی نشد و من از پنجره بیرون رو نگاه کردم یا خوابیدم.
من توی این سفر سختتتت ولی در عین حال شیرین فهمیدم تنهایی خیلی سخت نیست البته اگه بدونی تنهایی. نه اینکه به امید افرادی باشی و بعد تنهات بذارن. گرچه من کلا تنهایی توی ذاتم نیست و بالاخره اذیت شدنه رو واسم داره...فهمیدم توی سفر حج خدا همه برنامهها رو اونجور که میخواد میچینه نه اونی که تو بخوای.غصه میخوردما.ولی اینکه زیاد غر بزنم نه. همش هم میگفتم خدایا شکرت ممنونم ازتمواظب بودم سفرم به ناشکری و ناسپاسی سپری نشه.تو اوج مریضیم که کمک میخواستم بازم از خدا تشکر میکردم مریضم کرده تا از گناه پاک بشم.تمام سختی مکهام و دل شکستن و ناراحتیهام به همون نصف روزی که تونستم توی خونه خدا باشم و دستم به کعبه برسه و بتونم ببوسم در.
من توی این سفر سختتتت ولی در عین حال شیرین فهمیدم تنهایی خیلی سخت نیست البته اگه بدونی تنهایی. نه اینکه به امید افرادی باشی و بعد تنهات بذارن. گرچه من کلا تنهایی توی ذاتم نیست و بالاخره اذیت شدنه رو واسم داره...فهمیدم توی سفر حج خدا همه برنامهها رو اونجور که میخواد میچینه نه اونی که تو بخوای.غصه میخوردما.ولی اینکه زیاد غر بزنم نه. همش هم میگفتم خدایا شکرت ممنونم ازتمواظب بودم سفرم به ناشکری و ناسپاسی سپری نشه.تو اوج مریضیم که کمک میخواستم بازم از خدا تشکر میکردم مریضم کرده تا از گناه پاک بشم.تمام سختی مکهام و دل شکستن و ناراحتیهام به همون نصف روزی که تونستم توی خونه خدا باشم و دستم به کعبه برسه و بتونم ببوسم در.
۲۴۸
۱۰:۱۴
فقط یه نکتهای رو بگم.خب قبل سفر مامان خیلی منو به هم اتاقیها سفارش کرده بود.با این اتفاقی که افتاد و اکثرا تنها شده بودم. مریض بودم. ....دیگه پرونده سفر تنهایی رفتن من به هر نقطهای از دنیا بسته شد.
دیگه نمیذاره جز خانواده و خودش با کسی یا تنهایی جایی برم.الانم که محرم هستیم و چندوقت دیگه اربعین میشه. بعید میدونم امسال بذاره تنها برم. منی که کلی اونجا به حضرت زهرا التماس کردم کربلام رو امضا کنه....
۲۹۰
۱۰:۱۹
خاطره ایام حج سال۱۴۰۳بخوانید واقعا یادآور خاطرات خوب حج می باشد.تقریبا یک ماه است که از سفر رویایی حج مان می گذرد.سفری که یک عمر پول روی پول گذاشتیم...یک عمر روزشماری کردیم، این پا و آن پا کردیم و از خدا خواستیم زودتر نوبت مان شود. و چه بسا که در این صف انتظار، عده ای میانسال شدند، عده ای پیر شدند، و عده ای اجل فرصت به آنها نداد و حسرت تماشای گنبدحضرا و خانه خدا را به گور بردند.سفری که عمری در انتظارش بودم نفهمیدم چطور آمد و در یک چشم بر هم زدن به پایان رسید و من را با کوله باری از حسرت روزهایی که از دست دادم تنها گذاشت.امروز مثل کسی که عزیزی را از دست داده و تا حالا داغ بوده و دور و برش شلوغ بوده شده بودم، به سراغ لباسهای احرام رفتم و همه را با وسواس، درون ساکِ کوله ای طوسی صراط الحمید چیدم، لباس های سفید، چادر، شلوار، حوله های احرام، کیسه سنگ ، کارت شناسی و کوهی از خاطرات که هرگز تکرار نخواهند شد...صندلی را زیر پایم گذاشتم و کیف ها راته طبقه بالای کمد دیواری جاساز کردم و خدا میداند که چقدر دلم گرفت وقتی نمی دانستم آیا باردیگر مجالی برای باز کردن زیپ کیف و پوشیدن آنها خواهم داشت یا خیر.درب کمد را بستم و از صندلی پایین آمدم ولی چه کنم با ذهنی که خمار تکرار آن روزهاست، خمار خنده ها و شادیها، خمار غم ها و کدورت ها، خمار خستگی ها و گرمای هوای عربستان دلم لک زده برای اتوبوس شماره ۱ و ۲ و۳ ترافیک سنگین زیر تونل و ازدحام ایستگاه اتوبوس و درب ها و مسیرهای حرم که هر ساعت قانون ورود و خروجش تغییر میکرد و گاها با اخم و ناراحتی از اینکه راهم دور شده و باید یک دور قمری محوطه را می چرخیدم چهره در هم می کشیدمو امروز چقدر از دست خودم عصبانی هستم که چرا غر زدم؟ مگر به دنبال چه چیزی می گشتم ؟اصلا عجله ام برای چه بود؟چرا نفهمیدم که نفس کشیدن در جوار یار نایاب است و باید غنیمت بشمارم.چقدر امروز دلم حرم خواست، صحن اصلی نشد، نیم طبقه، نیم طبقه نشد طبقه دوم، سوم، پشت بام، هرجایی که فقط بشود یک بار دیگر شش هایم را از هوایش پر کنم و قلبم را جلا دهم. وای که چقدر امروز دلم غروب مدینه خواست و خلوت های عاشقانه پشت دیوار بقیع.دلم لک زده برای پنیر های سه گوش و عسل و مربای تکراری و چای با طعم لیوان کاغذی و صدای خدمه سالن که هنوز که هنوز است هر صبح در گوشم زنگ می خورد که «لطفاصندلی ها را به ترتیب پر کنید».دلم لک زده برای پاکت رخت چرک ها، نوبت ماشین لباسشویی و خشک کن ناسازگار و گرمای پشت بام هتل و حسرتی که حاضرم تمام گیره های لباس دنیا را بدهم و فقط یکبار دیگر کمر خم کنم و از زیر حوله های احرام آویزان رد شوم. چقدر این یک ماه عصرهایش برایم طولانی شده، چقدر زمان برای خوابیدن زیاد می آوردم و افسوسِ اینکه، چرا از زیر شرکت در جلسات ساعت چهار، سالن جلسات نمازخانه شانه خالی کردم و لذت دیدار دوستان را از دست دادم.دلم لک زده برای شن های داغ عرفات و هوای دم کرده زیر چادرهایش و جعبه های پر از غذا و فرغون یخ جلوی چادرها، و چه حیف که شاید لحظاتی را بر سر کمبود جا وقت صرف کردیم و از دست هم دلخور شدیم.دلم لک زده برای صف های طولانی دستشویی های منی و چشم غره هایی که اگر کارت به درازا می کشید نثارت می شد.دلم لک زده برای آسانسورهای شلوغ، برای معطلی های توی سالن برای زنگی که با سوار شدن مسافر اضافه به صدا در می آمد.دلم لک زده برای هم اتاقی هایم، برای دورهمی با دوستانم و گپ زدن های تا نیمه شب و خنده های الکی که دل و پهلویت را با هم یکی می کرد .هر چه خاطرات آن روزها را مرور میکنم چیزی جز زیبایی و زیبایی نمی بینم و دلم نمی خواهد حتی سختترین لحظاتش را هم حذف کنم. گفتم خدایا سفر حج قطعا در کنار همه درس های که داشت به من آموخت هر چیزی را باید به وقتش قدر دانست که قطعا حسرت و افسوس و آه هرگز هیچ گذشته ای را بر نگردانده است.قدر دانستن نعمت سلامتی قبل از بیمار شدنقدر دانستن وجود پدر و مادرقدر دانستن فرزند صالح و اقوام و فامیل و دوست و آشنا، وخلاصه قدر دانستن هر چه که خدا صلاح دانسته و ما را لایق داشتن آن دانسته که قطعا روزی خواهد رسید که حسرت تک تک این دقایق را خواهیم خورد.
التماس دعا
۲۳۱
۶:۱۶