بچه ها، ان شاءالله حالتون خوب باشه 
من یه سر و سامانی به پارتها بدم که اینقدر دیر نشه.. ان شاءالله از فردا قبل از ۱۲ پارت ها رو میذارم
من یه سر و سامانی به پارتها بدم که اینقدر دیر نشه.. ان شاءالله از فردا قبل از ۱۲ پارت ها رو میذارم
۴۳
۲۱:۵۸
بچه ها هنوز دارم پارتها رو مرتب میکنم، امروز خیلی در گیر بودم..امشب پارت بذارم ولی یکم دیرتر ؟
۳۰
۲۰:۳۴
یا کلا از فردا شب بذارم؟
۳۰
۲۰:۳۵
[ رمان حِرمان ـ #پارت_۱۰۶ ]
آقا متین با اخم و آقا پارسا با ابروی بالا رفته بهش نگاه میکردن! احتمالا برای اونا هم سوال شده بود.. چند لحظه سکوت سنگینی برقرار شد.. انگار هیچ کس نمیدونست چی باید بگه.. صدای موبایل بهراد بود که سکوت رو شکست.. بعد از تموم شدن تماسش، آروم با محدثه چند کلمهای صحبت کرد و از جاش بلند شد
-: عذرخواهی میکنم.. من باید برم کاری برام پیش اومده، با اجازه همگی.. میلاد بابا بیا شما رو ببرم کلاست
بهراد با فاصله جلوم ایستاد تا دست میلاد رو بگیره.. سرم رو بلند نکردم.. میلاد برام دست تکون داد
-: خداحافظ عمه
به زور لبخندی زدم..
+: خداحافظ قربونت برم..
همه باهاش آروم خداحافظی کردن و بهراد هم دست میلاد رو گرفت و رفت.. بعد از رفتن بهراد، آقا پارسا تک خنده تمسخرآمیزی کرد و نگین رو مخاطب گرفت.. احتمالا میخواست بفهمه از کجا میدونه آقا متین بیمارستان بوده..
-: خیلی جالب بود! چه شبکهی اطلاعاتی گستردهای دارین! واقعا جالبه! اونوقت شما از کجا میدونستید متین بیمارستان بوده؟
بهزاد حرفی نمیزد.. اما نگین با عصبانیت نگاشون کرد و مثلا خواست تیکه بندازه..
-: نکنه موضوعی بوده که ما نباید میفهمیدیم!
مرسده زد زیر خنده و با تمسخر نگاش کرد..
-: نمیخواد ادای خانم مارپل رو در بیاری بابا!
من تمام مدت سرم پایین بود.. نمی خواستم جوابی بدم، فقط میخواستم دریا رو از اونجا ببرم.. مرسده به سمت آقا متین و آقا پارسا چرخید.. همه ساکت به ما نگاه میکردن..
-: من چند روز پیش داشتم قضیه بیمارستان رو برای ریحانه، تعریف میکردم که فضولا هم طبق معمول گوش وایساده بودن و همه چی رو شنیدن! ولی انگار طبق معمول کر با صرفه بودن و فقط قسمتایی که دوست داشتن و میتونستن ازش سواستفاده کنن رو شنیدن!
.. آروم اسم مرسده رو صدا زدم و خواستم جلوش رو بگیرم اما بهم چشم غره رفت.. نگین با عصبانیت وسط حرف مرسده پرید
-: فضول خودتی بی ادب! من اتفاقی شنیدم! بعدشم مگه دروغ گفتم! معلوم نیست چه آبروریزی دیگهای داره به بار میاره!
دستام از ناراحتی میلرزید.. حتی روم نمیشد سرم رو بالا بیارم.. مرسده با خشم بهش توپید و سرش داد زد
-: حرف دهنت رو بفهم! فکر کردی همه مثل خودتن!
نگین از جاش پرید..
-: مگه من چجوری ام! نکنه منم که با دوست پسرام.. اوه ببخشید همکارام! همه جا میرم! مگه منم که با یه خلافکار جانی دوست بودم!
بهزاد با تشر اسمش رو صدا زد و خواست جلوش رو بگیره اما نگین با عصبانیت نگاش کرد و خاله پوران با غیض به بهزاد توپید..
-: آقا بهزاد دارن به خانمت توهین میکنن! نمیخوای چیزی بگی!نازنین هم حرف خاله پوران رو تکرار کرد و خواست از نگین دفاع کنه اما مرسده وسط حرف شون رفت.. مخاطبش خاله پوران بود..
-: کدوم توهین خاله جان! آن چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است! ماشاءالله شما که مثلا روشن فکر و اپن مایندین به قول خودتون! با این روابط دختر و پسر هم که مشکلی ندارین و نشونه باکلاسی میدونستین همیشه! دختر و پسرتون هم که ید طولایی تو این قضایا دارن! چطوره اگه اینکارا برای دسته گلهای شما خوبه! چرا برای بهار بده! اگه بده! اول یه نگاه به بچههای خودتون بکنید بد نیست! در ضمن بازم خدا کنه آدم مجرد باشه و با دوست پسرش بیرون بره! نه اینکه متاهل باشه و..
دستش رو کشیدم تا ادامه نده.. چشمم به دریا افتاده بود که با تعجب و ترس به ما نگاه میکرد.. آروم زمزمه کردم..
+: مرسده بیا بریم
با عصبانیت به سمتم چرخید
-: کجا بریم؟
با چشم و ابرو به دریا و مهرو اشاره کردم که مرسده هم متوجهش شد.. به سمت مهتا و سمانه چرخید..
-: سمانه جان، مهتا، مگه نمیخواستین بچهها رو ببرین شهربازی؟ پاشین! پاشین که دیر میشه! شما با مهرو و دریا و پسرا برین، من و ریحون و بهار هم کارمون رو انجام بدیم، بعدش میاییم پیشتون! خاله سعیده و صنم بانو رو هم ببرین.. پاشین
مهتا با اخم و سمانه با نگرانی بلند شدن.. سمانه قبل از رفتن چیزی در گوش محسن گفت و محسن سر تکون داد.. مهتا به سمت دریا و مهرو رفت و دستشون رو گرفت
-: قربونتون برم بیایین بریم.. رادین و متین، بیایین عمه.. ریحانه تو نمیایی؟
ریحانه نگاه نگرانی به من کرد..
-: نه من با بهار و مرسده میام
سمانه، ریحانه رو مخاطب گرفت
-: ریحانه جان.. سه قلوها رو بده ما با خودمون ببریم..
ریحانه بی حرف کریر بچه ها رو جلو کشید.. یکیشون رو سمانه، یکیشون رو خاله سعیده و یکیشونم صنم خانم بلند کرد.. دریا به سمتم اومد و دست سالمم رو گرفت..
-: مامانی تو خاله ملسده و خاله لیحانه نمیایین؟
از جام بلند شدم.. میخواستم هرطور شده فرار کنم..
+: چرا قربونت برم، ماهم باهاتون میاییم
مرسده دستم رو عقب کشید و مانع حرفم شد، دستی به موهای بافته شدهی دریا کشید و بوسهای روی سرش زد
-: میاییم فدات بشم من.. من و مامانی یه کاری داریم.. بعدش میاییم باشه؟
آقا متین با اخم و آقا پارسا با ابروی بالا رفته بهش نگاه میکردن! احتمالا برای اونا هم سوال شده بود.. چند لحظه سکوت سنگینی برقرار شد.. انگار هیچ کس نمیدونست چی باید بگه.. صدای موبایل بهراد بود که سکوت رو شکست.. بعد از تموم شدن تماسش، آروم با محدثه چند کلمهای صحبت کرد و از جاش بلند شد
-: عذرخواهی میکنم.. من باید برم کاری برام پیش اومده، با اجازه همگی.. میلاد بابا بیا شما رو ببرم کلاست
بهراد با فاصله جلوم ایستاد تا دست میلاد رو بگیره.. سرم رو بلند نکردم.. میلاد برام دست تکون داد
-: خداحافظ عمه
به زور لبخندی زدم..
+: خداحافظ قربونت برم..
همه باهاش آروم خداحافظی کردن و بهراد هم دست میلاد رو گرفت و رفت.. بعد از رفتن بهراد، آقا پارسا تک خنده تمسخرآمیزی کرد و نگین رو مخاطب گرفت.. احتمالا میخواست بفهمه از کجا میدونه آقا متین بیمارستان بوده..
-: خیلی جالب بود! چه شبکهی اطلاعاتی گستردهای دارین! واقعا جالبه! اونوقت شما از کجا میدونستید متین بیمارستان بوده؟
بهزاد حرفی نمیزد.. اما نگین با عصبانیت نگاشون کرد و مثلا خواست تیکه بندازه..
-: نکنه موضوعی بوده که ما نباید میفهمیدیم!
مرسده زد زیر خنده و با تمسخر نگاش کرد..
-: نمیخواد ادای خانم مارپل رو در بیاری بابا!
من تمام مدت سرم پایین بود.. نمی خواستم جوابی بدم، فقط میخواستم دریا رو از اونجا ببرم.. مرسده به سمت آقا متین و آقا پارسا چرخید.. همه ساکت به ما نگاه میکردن..
-: من چند روز پیش داشتم قضیه بیمارستان رو برای ریحانه، تعریف میکردم که فضولا هم طبق معمول گوش وایساده بودن و همه چی رو شنیدن! ولی انگار طبق معمول کر با صرفه بودن و فقط قسمتایی که دوست داشتن و میتونستن ازش سواستفاده کنن رو شنیدن!
.. آروم اسم مرسده رو صدا زدم و خواستم جلوش رو بگیرم اما بهم چشم غره رفت.. نگین با عصبانیت وسط حرف مرسده پرید
-: فضول خودتی بی ادب! من اتفاقی شنیدم! بعدشم مگه دروغ گفتم! معلوم نیست چه آبروریزی دیگهای داره به بار میاره!
دستام از ناراحتی میلرزید.. حتی روم نمیشد سرم رو بالا بیارم.. مرسده با خشم بهش توپید و سرش داد زد
-: حرف دهنت رو بفهم! فکر کردی همه مثل خودتن!
نگین از جاش پرید..
-: مگه من چجوری ام! نکنه منم که با دوست پسرام.. اوه ببخشید همکارام! همه جا میرم! مگه منم که با یه خلافکار جانی دوست بودم!
بهزاد با تشر اسمش رو صدا زد و خواست جلوش رو بگیره اما نگین با عصبانیت نگاش کرد و خاله پوران با غیض به بهزاد توپید..
-: آقا بهزاد دارن به خانمت توهین میکنن! نمیخوای چیزی بگی!نازنین هم حرف خاله پوران رو تکرار کرد و خواست از نگین دفاع کنه اما مرسده وسط حرف شون رفت.. مخاطبش خاله پوران بود..
-: کدوم توهین خاله جان! آن چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است! ماشاءالله شما که مثلا روشن فکر و اپن مایندین به قول خودتون! با این روابط دختر و پسر هم که مشکلی ندارین و نشونه باکلاسی میدونستین همیشه! دختر و پسرتون هم که ید طولایی تو این قضایا دارن! چطوره اگه اینکارا برای دسته گلهای شما خوبه! چرا برای بهار بده! اگه بده! اول یه نگاه به بچههای خودتون بکنید بد نیست! در ضمن بازم خدا کنه آدم مجرد باشه و با دوست پسرش بیرون بره! نه اینکه متاهل باشه و..
دستش رو کشیدم تا ادامه نده.. چشمم به دریا افتاده بود که با تعجب و ترس به ما نگاه میکرد.. آروم زمزمه کردم..
+: مرسده بیا بریم
با عصبانیت به سمتم چرخید
-: کجا بریم؟
با چشم و ابرو به دریا و مهرو اشاره کردم که مرسده هم متوجهش شد.. به سمت مهتا و سمانه چرخید..
-: سمانه جان، مهتا، مگه نمیخواستین بچهها رو ببرین شهربازی؟ پاشین! پاشین که دیر میشه! شما با مهرو و دریا و پسرا برین، من و ریحون و بهار هم کارمون رو انجام بدیم، بعدش میاییم پیشتون! خاله سعیده و صنم بانو رو هم ببرین.. پاشین
مهتا با اخم و سمانه با نگرانی بلند شدن.. سمانه قبل از رفتن چیزی در گوش محسن گفت و محسن سر تکون داد.. مهتا به سمت دریا و مهرو رفت و دستشون رو گرفت
-: قربونتون برم بیایین بریم.. رادین و متین، بیایین عمه.. ریحانه تو نمیایی؟
ریحانه نگاه نگرانی به من کرد..
-: نه من با بهار و مرسده میام
سمانه، ریحانه رو مخاطب گرفت
-: ریحانه جان.. سه قلوها رو بده ما با خودمون ببریم..
ریحانه بی حرف کریر بچه ها رو جلو کشید.. یکیشون رو سمانه، یکیشون رو خاله سعیده و یکیشونم صنم خانم بلند کرد.. دریا به سمتم اومد و دست سالمم رو گرفت..
-: مامانی تو خاله ملسده و خاله لیحانه نمیایین؟
از جام بلند شدم.. میخواستم هرطور شده فرار کنم..
+: چرا قربونت برم، ماهم باهاتون میاییم
مرسده دستم رو عقب کشید و مانع حرفم شد، دستی به موهای بافته شدهی دریا کشید و بوسهای روی سرش زد
-: میاییم فدات بشم من.. من و مامانی یه کاری داریم.. بعدش میاییم باشه؟
۲۵
۲۳:۵۶
مظلوم و آروم سر تکون داد.. نمیدونستم مرسده میخواست چیکار کنه.. صنم خانم جلوم ایستاد..
-: بهار جان، عزیزم با مرسده و ریحانه امشب بیا خونهی ما، باشه؟بی حرف و با قدردانی سر تکون دادم.. همشون بعد از اینکه دریا از آفا متین قول گرفت برای دیدن عروسک زرافهایش میره.. به آرومی با ما و آقا متین و آقا پارسا خداحافظی کردن و رفتن.. مرسده اول به سمت سیمین خانم چرخید
-: عذرخواهی میکنم سیمین خانم! ولی تکلیف یه سری چیزا همینجا باید روشن شه!
فورا به سمتش رفتم و خواستم مانعش بشم که بازوش رو از دستم بیرون کشید.. یکی دو قدم به نگین نزدیک شد و با تهدید انگشتش رو جلوش تکون داد
-: اول! خیلی بی شخصیت و بی لولی که بعد از اینکه دیروز اونطوری قهوهایت کردم بازم پاشدی اومدی! این به کنار دوم، یکبار دیگه ببینم هرچی لایق خودتونه به بهار نسبت دادین و خواستین اذیتش کنین، حرفایی رو میزنم که به نفع هیچکدومتون نیست! با تو هم هستم نازنین!
نگین جری شد و جلو اومد
-: مگه دروغ گفتم که بخوام بترسم! به قول خودت آن چیز که عیان است چه حاجت به بیان است! همه کارای بعضیا رو دیدن و دارن میبینن! چیا میخوای بپوشونی؟
مرسده با پوزخند یه قدم دیگه جلو رفت.. فضا اینقدر متشنج بود که همه ایستاده بودن.. سیمین خانم و محدثه.. محسن.. خاله پوران و نازنین... صدای مرسده هر لحظه بالاتر میرفت..
-: تو اگه مرض نداشتی اتفاق رو اونطوری که ذهن کثیفت میدید تعریف نمیکردی! تو که هم شنیدی منم اون شب با بهار و آقا متین بیمارستان بودم! هم چشم کورت دیده بود که اون روز باز منم با بهار و آقا پارسا، تو پاساژ بودم! پس چرا فقط برای بهار حرف درآوردی! اگه مرض نداشتی و هدفت دور کردن بهار از خانوادش نبوده، چرا نگفتی شاید آقایون دوست پسر من بودن؟ هان؟ غیر از اینه؟ غیر از اینه که اینقدر پستی که میخوای بهار رو زجر و عذاب بدی؟! غیر از اینه که میخوای از خانوادش دورش کنی؟ یه توپ بافتنی رو چنان از دست بچهی بهراد کشیدی که بچه تا یک ساعت از ترس حرف نمیزد آشغال! بعد باور کنم که تو نگران آبروی خانوادهی ما و عموم هستی؟! تو!
رنگ نگین پریده بود.. همه با تعجب به مرسده نگاه میکردن.. مرسده با نفرت ادامه داد..
-: حالم ازت بهم میخوره بس که ذاتت خرابه!
بهزاد فورا یه قدم جلو اومد و به مرسده تشر زد.. خیلی عصبانی بود..
-: حرف دهنت رو بفهم مرسده! بهت اجازه نمیدم به زنم توهین کنی!
دستام از استرس میلرزید.. نمیدونستم چیکار کنم.. ریحانه هم کنار من ایستاده بود.. مرسده تمسخرآمیز خندید و تشر زد..
-: چیه نکنه غیرتی شدی پسر خاله! آره بایدم رو زنت غیرت داشته باشی! آفرین! ولی کاش یه جو غیرت نداشتهات هم خرج تنها خواهرت میکردی و ده سال پیش بین یه مشت کفتار ولش نمیکردی! اون کسی که باید حرف دهنش رو بفهمه زن توئه! اینقدر نامرد شدی که جلوی چشمت خواهرت رو زجر بدن و سکوت کنی!
بهزاد با عصبانیت داد از بین دندونای کلید شدش غرید
-: من بی غیرت و نامرد نیستم! از خودش بپرس چیکار کرده بود که ولش کردیم! بپرس چیکار کرده بود که بابای بیچارهام سکته کرد و تا پای مرگ رفت!
با بهت سرم رو بالا آوردم..
بابام.. سکته کرده بود.. مرسده با همه وجودش داد کشید
-: چیکار کرده بود بیوجدان! هان! چیکار کرده بود! بخاطر یه نامزدی اشتباه! واقعا اینقدر تو و بهراد بیغیرت بودین!
بهزاد وسط حرفش پرید تقریبا عربده زد..
-: اون..-: بس کن بهزاد!
سیمین خانم بود که جلوی بهزاد رو گرفت.. دیگه هیچی برام مهم نبود.. بابام سکته کرده بوده بخاطر کارای من.. من چیکار کرده بودم..
[
: @zr_roman_nevis]
-: بهار جان، عزیزم با مرسده و ریحانه امشب بیا خونهی ما، باشه؟بی حرف و با قدردانی سر تکون دادم.. همشون بعد از اینکه دریا از آفا متین قول گرفت برای دیدن عروسک زرافهایش میره.. به آرومی با ما و آقا متین و آقا پارسا خداحافظی کردن و رفتن.. مرسده اول به سمت سیمین خانم چرخید
-: عذرخواهی میکنم سیمین خانم! ولی تکلیف یه سری چیزا همینجا باید روشن شه!
فورا به سمتش رفتم و خواستم مانعش بشم که بازوش رو از دستم بیرون کشید.. یکی دو قدم به نگین نزدیک شد و با تهدید انگشتش رو جلوش تکون داد
-: اول! خیلی بی شخصیت و بی لولی که بعد از اینکه دیروز اونطوری قهوهایت کردم بازم پاشدی اومدی! این به کنار دوم، یکبار دیگه ببینم هرچی لایق خودتونه به بهار نسبت دادین و خواستین اذیتش کنین، حرفایی رو میزنم که به نفع هیچکدومتون نیست! با تو هم هستم نازنین!
نگین جری شد و جلو اومد
-: مگه دروغ گفتم که بخوام بترسم! به قول خودت آن چیز که عیان است چه حاجت به بیان است! همه کارای بعضیا رو دیدن و دارن میبینن! چیا میخوای بپوشونی؟
مرسده با پوزخند یه قدم دیگه جلو رفت.. فضا اینقدر متشنج بود که همه ایستاده بودن.. سیمین خانم و محدثه.. محسن.. خاله پوران و نازنین... صدای مرسده هر لحظه بالاتر میرفت..
-: تو اگه مرض نداشتی اتفاق رو اونطوری که ذهن کثیفت میدید تعریف نمیکردی! تو که هم شنیدی منم اون شب با بهار و آقا متین بیمارستان بودم! هم چشم کورت دیده بود که اون روز باز منم با بهار و آقا پارسا، تو پاساژ بودم! پس چرا فقط برای بهار حرف درآوردی! اگه مرض نداشتی و هدفت دور کردن بهار از خانوادش نبوده، چرا نگفتی شاید آقایون دوست پسر من بودن؟ هان؟ غیر از اینه؟ غیر از اینه که اینقدر پستی که میخوای بهار رو زجر و عذاب بدی؟! غیر از اینه که میخوای از خانوادش دورش کنی؟ یه توپ بافتنی رو چنان از دست بچهی بهراد کشیدی که بچه تا یک ساعت از ترس حرف نمیزد آشغال! بعد باور کنم که تو نگران آبروی خانوادهی ما و عموم هستی؟! تو!
رنگ نگین پریده بود.. همه با تعجب به مرسده نگاه میکردن.. مرسده با نفرت ادامه داد..
-: حالم ازت بهم میخوره بس که ذاتت خرابه!
بهزاد فورا یه قدم جلو اومد و به مرسده تشر زد.. خیلی عصبانی بود..
-: حرف دهنت رو بفهم مرسده! بهت اجازه نمیدم به زنم توهین کنی!
دستام از استرس میلرزید.. نمیدونستم چیکار کنم.. ریحانه هم کنار من ایستاده بود.. مرسده تمسخرآمیز خندید و تشر زد..
-: چیه نکنه غیرتی شدی پسر خاله! آره بایدم رو زنت غیرت داشته باشی! آفرین! ولی کاش یه جو غیرت نداشتهات هم خرج تنها خواهرت میکردی و ده سال پیش بین یه مشت کفتار ولش نمیکردی! اون کسی که باید حرف دهنش رو بفهمه زن توئه! اینقدر نامرد شدی که جلوی چشمت خواهرت رو زجر بدن و سکوت کنی!
بهزاد با عصبانیت داد از بین دندونای کلید شدش غرید
-: من بی غیرت و نامرد نیستم! از خودش بپرس چیکار کرده بود که ولش کردیم! بپرس چیکار کرده بود که بابای بیچارهام سکته کرد و تا پای مرگ رفت!
با بهت سرم رو بالا آوردم..
بابام.. سکته کرده بود.. مرسده با همه وجودش داد کشید
-: چیکار کرده بود بیوجدان! هان! چیکار کرده بود! بخاطر یه نامزدی اشتباه! واقعا اینقدر تو و بهراد بیغیرت بودین!
بهزاد وسط حرفش پرید تقریبا عربده زد..
-: اون..-: بس کن بهزاد!
سیمین خانم بود که جلوی بهزاد رو گرفت.. دیگه هیچی برام مهم نبود.. بابام سکته کرده بوده بخاطر کارای من.. من چیکار کرده بودم..
[
۳۴
۲۳:۵۶
[ رمان حِرمان ـ #پارت_۱۰۷ ]
مرسده به سیمین خانم اعتراض کرد
-: نه سیمین خانم! بذارید حرفش رو بزنه! بهزاد با عصبانیت دستی به صورتش کشید و غرید و با دست بهم اشاره کرد اما نگام نکرد..
-: اون فقط تاوان کار خودش رو داده! هر اتفاقی افتاده و هر بلایی سرش اومده خودش خواسته! خودش!
حتی اسمم رو هم نمیگفت.. سیمین خانم بازوی بهزاد رو گرفت و خواست آرومش کنه
-: بهزاد پسرم! این چه حرفیه درمورد خواهرت میزنی! هرچی بوده گذشته، مهم الانه که بهار باید برگرده پیش خانوادش..
مرسده بازم مانع سیمین خانم شد اما چشماش خیرهی بهزاد بود..
-: سیمین خانم! چرا نمیذارید حرفش رو بزنه! کدوم تاوان! مگه بهار چیکار کرده بوده! یا باید برای نامردی که ده سال پیش در حق بهار کردن جوابی داشته باشه! یا اینقدر جنم و غیرت داشته باشه که جلوی دهن دریدگی های زنش و اقوام زنش رو بگیره!
خاله پوران تقریبا جیغ کشید
-: مرسده! مودب باش!
مرسده با عصبانیت وسط حرفش پرید
-: چیه خاله! بچههات هر حرفی از دهنشون در میاد و لایق خودشونه به بقیه نسبت میدن! حالا یکی خواسته بزنه تو دهنشون صداتون در اومده! اونی که باید ادب یاد بچه هاش میداد شمایی!
نگین با عصبانیت یه قدم دیگه به مرسده نزدیک شد
-: اصلا دلم خواسته هرچی گفتم! بازم میگم!
مرسده با نفرت نگاش کرد
-: اا جدا! پس اینطوریه! منم خیلی دلم میخواد خیلی چیزا رو بگم! شاید بد نباشه آقا بهزاد بدونن همسر مریم مقدسش! جمعه هفته قبل با خواهر از خودش پاک تر ،کجا بودن و با چه وضعی اومدن بیمارستان! نظرت چیه؟
دست مرسده رو کشیدم تا ادامه نده.. هرچی هم نبود.. زن برادرم بود و برادرمم اینجا ایستاده بود.. نمیخواستم جلوی غریبه اینطور با غیرت و آبروش بازی بشه.. به وضوح رنگ از صورت نگین پرید و دست پاچه شد.. نازنین هم همینطور .. بهزاد با اخم و عصبانیت نگاش کرد و از بین دندونای کلید شدش غرید..
-: تو به من گفتی حال دوستت بده و میری خونش! گفتی با خواهرت جایی نمیری!
نگین خواست قضیه رو جمع کنه..
-: دار.. داره دروغ میگه!
بهزاد روش رو برگردوند.. دیدم که دستش مشت شد.. اینبار نگین تقریبا جیغ کشید و با دست به من اشاره کرد
-: منظورت از این چرت و پرتا چیه! بخاطر این هرزه و تخم حرومش میخوای زندگی من رو بهم بریزی؟! آر..
نفهمیدم چی شد اما وقتی به خودم اومدم که نگین روی زمین افتاده بود و دستم از سیلی محکمی که توی گوشش زده بودم ذوق ذوق میکرد..بهزاد یه قدم به سمتم اومد که محسن و آقا متین و آقا پارسا فورا کنارم ایستادن.. میدونستم که بهزاد هیچ وقت دست روم بلند نمیکنه برای همین یک قدم به سمتش رفتم.. قبل از اینکه حرفی بزنم، نگین با گریه و نفرت دوباره جیغ کشید
-: به من سیلی میزنی عوضی!
خودم مهم نبود ولی هیچ وقت.. هیچ وقت به هیچ بنی بشری اجازه نمیدادم کوچکترین حرف نامربوطی درمورد دریا بزنه.. هرکی که میخواد باشه... مثل خودش با نفرت نگاش کردم.. تقریبا داد کشیدم..
+: دهن نجست رو ببند! یکبار دیگه درمورد دختر من مزخرف بگی، چنان میزنم تو دهنت که تا عمر داری حرف زدن یادت بره! هرچی به خودم گفتی بسه! هرچی با حرفات زهر ریختی به جونم برام پشیزی ارزش نداره ولی فقط یه بار دیگه اسم دختر منو تو دهنت بیار تا نشون بدم منه هرزهی بی آبرو.. چه کارایی ازم بر میاد..!
به سمت بهزاد برگشتم... چشمام میسوخت اما.. بعد ده سال تو چشماش زل زدم..
-: آره.. من هر بلایی سرم اومده تقصیر و انتخاب خودم بوده.. گلایهای نیست.. توقعی هم از کسی نداشتم و ندارم.. ده سال پیش بهم گفتین برم و دیگه برنگردم.. هیچ وقت.. قسم خوردم که هیچ وقت بر نگردم.. الانم همونه.. تا لحظه مرگم سر قسمم میمونم.. همین فردا هم میرم فامیلی ام رو عوض میکنم که خیالتون راحت شه که ننگی مثل من باهاتون نسبتی نداره.. اما.. هیچکس حق نداره درمورد دخترم حرفی بزنه.. هیچکس! اینو به زنت یاد بده آقای تهرانی مقدم! وگرنه خودم یادش میدم..
همه با بهت نگام میکردن.. نمیتونستم معنی نگاه بهزاد رو بفهمم.. درد.. ناراحتی.. غضب.. همه چی تو چشماش بود.. سیمین خانم یه قدم به سمتم اومد و خواست دستم رو بگیره که یه قدم عقب رفتم.. دستش رو عقب برد و اسمم رو آروم صدا زد..
-: بهار.. دخترم..
چند لحظه نگاش کردم..
+: ببخشید سیمین خانم... ولی بهار، ۱۰ سال پیش مرده!
بدون حرف دیگهای با قدمای تند از آرامگاه بیرون اومدم و بی هدف به سمت جای نامعلوم میرفتم که صدا زدنای مرسده مانعم شد..
-: بهار وایسا! بهااار
به سمتش چرخیدم..
-: کجا داری میری!
نگاش کردم..
+: نمیدونم..
هنوز عصبانی بود..
-: بهار خوبی؟
همه چیز داشت تو ذهنم میچرخید
+: چرا.. بهم نگفته بودی.. بابام سکته کرده..؟
با عصبانیت دستم رو گرفت و به سمت جایی که ماشینا پارک شده بودن برد.. ریحانه، محسن، آقا متین و آقا پارسا هم کنار ماشین آقا متین ایستاده بودن.. خبری از بقیه نبود..
مرسده به سیمین خانم اعتراض کرد
-: نه سیمین خانم! بذارید حرفش رو بزنه! بهزاد با عصبانیت دستی به صورتش کشید و غرید و با دست بهم اشاره کرد اما نگام نکرد..
-: اون فقط تاوان کار خودش رو داده! هر اتفاقی افتاده و هر بلایی سرش اومده خودش خواسته! خودش!
حتی اسمم رو هم نمیگفت.. سیمین خانم بازوی بهزاد رو گرفت و خواست آرومش کنه
-: بهزاد پسرم! این چه حرفیه درمورد خواهرت میزنی! هرچی بوده گذشته، مهم الانه که بهار باید برگرده پیش خانوادش..
مرسده بازم مانع سیمین خانم شد اما چشماش خیرهی بهزاد بود..
-: سیمین خانم! چرا نمیذارید حرفش رو بزنه! کدوم تاوان! مگه بهار چیکار کرده بوده! یا باید برای نامردی که ده سال پیش در حق بهار کردن جوابی داشته باشه! یا اینقدر جنم و غیرت داشته باشه که جلوی دهن دریدگی های زنش و اقوام زنش رو بگیره!
خاله پوران تقریبا جیغ کشید
-: مرسده! مودب باش!
مرسده با عصبانیت وسط حرفش پرید
-: چیه خاله! بچههات هر حرفی از دهنشون در میاد و لایق خودشونه به بقیه نسبت میدن! حالا یکی خواسته بزنه تو دهنشون صداتون در اومده! اونی که باید ادب یاد بچه هاش میداد شمایی!
نگین با عصبانیت یه قدم دیگه به مرسده نزدیک شد
-: اصلا دلم خواسته هرچی گفتم! بازم میگم!
مرسده با نفرت نگاش کرد
-: اا جدا! پس اینطوریه! منم خیلی دلم میخواد خیلی چیزا رو بگم! شاید بد نباشه آقا بهزاد بدونن همسر مریم مقدسش! جمعه هفته قبل با خواهر از خودش پاک تر ،کجا بودن و با چه وضعی اومدن بیمارستان! نظرت چیه؟
دست مرسده رو کشیدم تا ادامه نده.. هرچی هم نبود.. زن برادرم بود و برادرمم اینجا ایستاده بود.. نمیخواستم جلوی غریبه اینطور با غیرت و آبروش بازی بشه.. به وضوح رنگ از صورت نگین پرید و دست پاچه شد.. نازنین هم همینطور .. بهزاد با اخم و عصبانیت نگاش کرد و از بین دندونای کلید شدش غرید..
-: تو به من گفتی حال دوستت بده و میری خونش! گفتی با خواهرت جایی نمیری!
نگین خواست قضیه رو جمع کنه..
-: دار.. داره دروغ میگه!
بهزاد روش رو برگردوند.. دیدم که دستش مشت شد.. اینبار نگین تقریبا جیغ کشید و با دست به من اشاره کرد
-: منظورت از این چرت و پرتا چیه! بخاطر این هرزه و تخم حرومش میخوای زندگی من رو بهم بریزی؟! آر..
نفهمیدم چی شد اما وقتی به خودم اومدم که نگین روی زمین افتاده بود و دستم از سیلی محکمی که توی گوشش زده بودم ذوق ذوق میکرد..بهزاد یه قدم به سمتم اومد که محسن و آقا متین و آقا پارسا فورا کنارم ایستادن.. میدونستم که بهزاد هیچ وقت دست روم بلند نمیکنه برای همین یک قدم به سمتش رفتم.. قبل از اینکه حرفی بزنم، نگین با گریه و نفرت دوباره جیغ کشید
-: به من سیلی میزنی عوضی!
خودم مهم نبود ولی هیچ وقت.. هیچ وقت به هیچ بنی بشری اجازه نمیدادم کوچکترین حرف نامربوطی درمورد دریا بزنه.. هرکی که میخواد باشه... مثل خودش با نفرت نگاش کردم.. تقریبا داد کشیدم..
+: دهن نجست رو ببند! یکبار دیگه درمورد دختر من مزخرف بگی، چنان میزنم تو دهنت که تا عمر داری حرف زدن یادت بره! هرچی به خودم گفتی بسه! هرچی با حرفات زهر ریختی به جونم برام پشیزی ارزش نداره ولی فقط یه بار دیگه اسم دختر منو تو دهنت بیار تا نشون بدم منه هرزهی بی آبرو.. چه کارایی ازم بر میاد..!
به سمت بهزاد برگشتم... چشمام میسوخت اما.. بعد ده سال تو چشماش زل زدم..
-: آره.. من هر بلایی سرم اومده تقصیر و انتخاب خودم بوده.. گلایهای نیست.. توقعی هم از کسی نداشتم و ندارم.. ده سال پیش بهم گفتین برم و دیگه برنگردم.. هیچ وقت.. قسم خوردم که هیچ وقت بر نگردم.. الانم همونه.. تا لحظه مرگم سر قسمم میمونم.. همین فردا هم میرم فامیلی ام رو عوض میکنم که خیالتون راحت شه که ننگی مثل من باهاتون نسبتی نداره.. اما.. هیچکس حق نداره درمورد دخترم حرفی بزنه.. هیچکس! اینو به زنت یاد بده آقای تهرانی مقدم! وگرنه خودم یادش میدم..
همه با بهت نگام میکردن.. نمیتونستم معنی نگاه بهزاد رو بفهمم.. درد.. ناراحتی.. غضب.. همه چی تو چشماش بود.. سیمین خانم یه قدم به سمتم اومد و خواست دستم رو بگیره که یه قدم عقب رفتم.. دستش رو عقب برد و اسمم رو آروم صدا زد..
-: بهار.. دخترم..
چند لحظه نگاش کردم..
+: ببخشید سیمین خانم... ولی بهار، ۱۰ سال پیش مرده!
بدون حرف دیگهای با قدمای تند از آرامگاه بیرون اومدم و بی هدف به سمت جای نامعلوم میرفتم که صدا زدنای مرسده مانعم شد..
-: بهار وایسا! بهااار
به سمتش چرخیدم..
-: کجا داری میری!
نگاش کردم..
+: نمیدونم..
هنوز عصبانی بود..
-: بهار خوبی؟
همه چیز داشت تو ذهنم میچرخید
+: چرا.. بهم نگفته بودی.. بابام سکته کرده..؟
با عصبانیت دستم رو گرفت و به سمت جایی که ماشینا پارک شده بودن برد.. ریحانه، محسن، آقا متین و آقا پارسا هم کنار ماشین آقا متین ایستاده بودن.. خبری از بقیه نبود..
۲۱
۲۱:۳۸
مرسده بی توجه به سوال من ریحانه رو مخاطب گرفت
-: بشین پشت فرمون ریحانه..
به سمت محسن چرخید
-: محسن تو با ما میایی؟
قبل از اینکه محسن جواب بده من سوالم رو دوباره تکرار کردم.. بابام سکته کرده بود.. بخاطر من..
+: مرسده.. چرا بهم.. نگفتی؟
مرسده با عصبانیت به سمتم چرخید
-: چی میگفتم! نه چی میگفتم! اول که عمو بهمن وقتی سکته کرده بود که من و مهتا آلمان بودیم.. بعدشم وقتی بعد از ۶ سال با هزار درد و ناراحتی پیدات کردم، بهت چی میگفتم؟؟ هان؟ میگفتم سلام بهار جان خوبی؟ ببخشید بابات ۶ سال پیش سکته کرده!! که چی! کاری میتونستی بکنی!
محسن بازوی مرسده رو گرفت
-: بسه مرسده.. صدات رو بیار پایین، بهار حالش مساعد نیست.. سوار شین برید.. من خودم میرم، کار دارم
مرسده با حرص دستی به صورتش کشید
-: بیشتر از چرت و پرت اون آشغالا از این مظلوم بودن بهار حرصم میگیره!
به سمت آقا متین و آقا پارسا چرخید
-: ممنون بخاطر اینکه تشریف آوردین و شرمنده بابت اتفاقایی که افتاد.. تشریف بیارید بریم خونهی ما برای شام..
آقا متین محترمانه سر تکون داد
-: خواهش میکنم این چه حرفیه.. شما تشریف بیارید-: میگم مرسده خانم.. من یه عذرخواهی به شما بدهکارم!
همون لحظه گوشی ریحانه زنگ خورد و از ما فاصله گرفت.. با تعجب به آقا پارسا نگاه کردیم.. مرسده به حرف اومد
-: عذرخواهی؟ چرا؟
آقا پارسا با خنده آرومی دستی بین موهاش کشید
-: اون روز تو پاساژ قضیه گذاشتن لنگه دمپایی به جای مغز و اینا رو بهم گفتین.. حقیقتش من اون موقع باور نکردم.. ولی الان کاملا به این قضیه ایمان آوردم.. خلاصه شرمنده..
مرسده تک خندهای کرد..
-: عیبی نداره.. ما هم که خودمون اینهمه سال شاهد این اتفاقات بودیم بازم بعضی وقتا حیرت میکنیم از رفتار اون آمیب بدون مغز!
محسن و آقا متین با تعجب و ابروی بالا رفته نگاشون میکردن که ریحانه برگشت.. میخواستم برم خونه و تنها باشم..
-: مرسده، من باید برم بیمارستان یه کاری پیش اومده.. تو و بهار رو میرسونم خونه بابات، مهتا پیام داد گفت اونجا هستن، آقا محسن بیایین ما سر راه شما رو هم برسونیم دیگه
محسن گذرا نگامون کرد
-: نه زن داداش.. یکی از دوستام بیرون منتظرمه
به سمت من برگشت
-: آبجی خانم.. نبینم بخاطر دوتا آدم بی ارزش ناراحت باشیا
به زور لبخندی زدم و سر تکون دادم.. یه چیزی به گلوم فشار میاورد..
-: من برم.. خداحافظ همگی.. شب میبینمتون
محسن که رفت به سمت مرسده چرخیدم..
+: مرسده من میخوام برم خونهی خودم
با اخم نگام کرد
-: یعنی چی! با هم میریم خونهی ما دیگه
خواستم مخالفتی کنم که آقامتین به حرف اومد
-: میگم میخواین ریحانه خانم به کارشون برسن، من و پارسا، شما و بهار خانم رو میرسونیم.. مسیرمون همون جاهاست
من میخواستم برم خونه.. اما مرسده سر تکون داد..
-: آره اگه زحمتی نیست ممنون میشیم..-: نه چه زحمتی.. بفرمایین بریم
ریحانه با نگرانی دستمو گرفت
ـ: بهار قربونت برم، شرمنده بیمار فوری آوردن.. شب میام پیشت باشه..
سعی کردم بازم لبخند بزنم
+: خوبم ریحانه، نگران نباش
با قدردانی تشکر کرد و سریع رفت.. حوصلهی یکی به دو با مرسده نداشتم.. قصد داشتم خودم وقتی رسیدیم اسنپ بگیرم و برم خونه.. بی حرف سوار ماشین آقا متین شدیم و راه افتادیم..
[
: @zr_roman_nevis]
-: بشین پشت فرمون ریحانه..
به سمت محسن چرخید
-: محسن تو با ما میایی؟
قبل از اینکه محسن جواب بده من سوالم رو دوباره تکرار کردم.. بابام سکته کرده بود.. بخاطر من..
+: مرسده.. چرا بهم.. نگفتی؟
مرسده با عصبانیت به سمتم چرخید
-: چی میگفتم! نه چی میگفتم! اول که عمو بهمن وقتی سکته کرده بود که من و مهتا آلمان بودیم.. بعدشم وقتی بعد از ۶ سال با هزار درد و ناراحتی پیدات کردم، بهت چی میگفتم؟؟ هان؟ میگفتم سلام بهار جان خوبی؟ ببخشید بابات ۶ سال پیش سکته کرده!! که چی! کاری میتونستی بکنی!
محسن بازوی مرسده رو گرفت
-: بسه مرسده.. صدات رو بیار پایین، بهار حالش مساعد نیست.. سوار شین برید.. من خودم میرم، کار دارم
مرسده با حرص دستی به صورتش کشید
-: بیشتر از چرت و پرت اون آشغالا از این مظلوم بودن بهار حرصم میگیره!
به سمت آقا متین و آقا پارسا چرخید
-: ممنون بخاطر اینکه تشریف آوردین و شرمنده بابت اتفاقایی که افتاد.. تشریف بیارید بریم خونهی ما برای شام..
آقا متین محترمانه سر تکون داد
-: خواهش میکنم این چه حرفیه.. شما تشریف بیارید-: میگم مرسده خانم.. من یه عذرخواهی به شما بدهکارم!
همون لحظه گوشی ریحانه زنگ خورد و از ما فاصله گرفت.. با تعجب به آقا پارسا نگاه کردیم.. مرسده به حرف اومد
-: عذرخواهی؟ چرا؟
آقا پارسا با خنده آرومی دستی بین موهاش کشید
-: اون روز تو پاساژ قضیه گذاشتن لنگه دمپایی به جای مغز و اینا رو بهم گفتین.. حقیقتش من اون موقع باور نکردم.. ولی الان کاملا به این قضیه ایمان آوردم.. خلاصه شرمنده..
مرسده تک خندهای کرد..
-: عیبی نداره.. ما هم که خودمون اینهمه سال شاهد این اتفاقات بودیم بازم بعضی وقتا حیرت میکنیم از رفتار اون آمیب بدون مغز!
محسن و آقا متین با تعجب و ابروی بالا رفته نگاشون میکردن که ریحانه برگشت.. میخواستم برم خونه و تنها باشم..
-: مرسده، من باید برم بیمارستان یه کاری پیش اومده.. تو و بهار رو میرسونم خونه بابات، مهتا پیام داد گفت اونجا هستن، آقا محسن بیایین ما سر راه شما رو هم برسونیم دیگه
محسن گذرا نگامون کرد
-: نه زن داداش.. یکی از دوستام بیرون منتظرمه
به سمت من برگشت
-: آبجی خانم.. نبینم بخاطر دوتا آدم بی ارزش ناراحت باشیا
به زور لبخندی زدم و سر تکون دادم.. یه چیزی به گلوم فشار میاورد..
-: من برم.. خداحافظ همگی.. شب میبینمتون
محسن که رفت به سمت مرسده چرخیدم..
+: مرسده من میخوام برم خونهی خودم
با اخم نگام کرد
-: یعنی چی! با هم میریم خونهی ما دیگه
خواستم مخالفتی کنم که آقامتین به حرف اومد
-: میگم میخواین ریحانه خانم به کارشون برسن، من و پارسا، شما و بهار خانم رو میرسونیم.. مسیرمون همون جاهاست
من میخواستم برم خونه.. اما مرسده سر تکون داد..
-: آره اگه زحمتی نیست ممنون میشیم..-: نه چه زحمتی.. بفرمایین بریم
ریحانه با نگرانی دستمو گرفت
ـ: بهار قربونت برم، شرمنده بیمار فوری آوردن.. شب میام پیشت باشه..
سعی کردم بازم لبخند بزنم
+: خوبم ریحانه، نگران نباش
با قدردانی تشکر کرد و سریع رفت.. حوصلهی یکی به دو با مرسده نداشتم.. قصد داشتم خودم وقتی رسیدیم اسنپ بگیرم و برم خونه.. بی حرف سوار ماشین آقا متین شدیم و راه افتادیم..
[
۴۴
۲۱:۳۸
بچه ها به احترام امشب پارت نمیذارم
دوتا پارت رو بعدش باهم میذارم
۳۳
۱۹:۱۶
فردا ان شاءالله هرسه تا پارت رو میذارمالتماس دعا 
۱۵
۱۹:۵۵