۳.۲K
۲۱:۴۷
روایتگری زهراصباحی
تصویر
این نوشته ی من از روضه ی ماه گذشته منظرسادات
در مورد روضه اش توضیح دادم(برای دوستانی که اطلاع ندارند یا نوشته رو نخوندند)
۲۴۷
۲۱:۴۸
سلام از تهران به چهارشنبه ۳۱تیر ۱۴۰۵
+این سبک زندگی برای معلم ها و بچه ها قفل بود
#جنگ_نوشت
روایتگری
۶۷۲
۹:۱۲
گرچه این شهر شلوغ است ولی باور کنآنچان جای تو خالیست صدا میپیچد







#رهبر_شهیدم#شب_جمعه
روایتگری
زهرا صباحی
#رهبر_شهیدم#شب_جمعه
روایتگری
۲۳۳
۲۰:۴۵
این روزها، این شب ها، این لحظات دنبالِ کسی میگردم. دنبالِ یک سوال، یک پیام...این لحظات برای من کسی را کم دارد.کسی که دستم را بگیرد و ببرد برساند به ارباب. برایِ من که همیشه بهانه دارم برایِ نبودن ها، نرسیدن ها. برای من که در دلبستگی هایِ دنیوی گیر کرده ام.۱۴ صفر سال ۱۴۴۷ مصادف با ۱۷ مرداد ۱۴۰۴ ساعت ۱۱ شب؛ ۶روز مانده به اربعین یعنی درست مثل امشب....زمانی که داشتم برای استراحت شب آماده میشدم. برایم پیام آمد:《سلام خوبی امسال اربعین نمیرید؟》همین سوال شد شروع گفتگو دو نفرمان.«با جنگ ۱۲ روزه امکان داره سال دیگه اربعین راه ها بسته باشه، هر طور شده امسال باید رفت» برای هر بهانه یِ من، دلیل و صحبت داشت.عزمِ من را برایِ رفتن جزم کرد.دوستِ بهشتیِ من زهرا بهشتی
که حالا نزدیک ۵ ماه هست باید جلوی اسمش یک شهید بنویسم.
دوستِ امام حسینی م که به عشقِ سیدالشهدا اسمِ پسرش را محمد حسین گذاشته بود.عشقش به امام حسین و اربعین، منِ بی توفیقی که پای رفتن نداشتم هم را راهی سفر کرد.زهرا امسال نیستی! من منتظر پیام ت هستم! امسال دنبال همسفرِ اربعین نیستی؟اربعینِ گذشته فرشته ای بودی از طرفِ امام حسین (ع) من را زائر اربعین کردی.امسال من ماندم و این دنیای خاکیو ...من تمام این لحظات و ثانیه ها را به امیدِ پیامی از شما هستم «امسال سفر اربعین نمیرید؟»تو که پاکی و ایمان و معصومیت ت همه داشت فریاد میزد که یک شهید زنده بودی، ولی چشم هایِ من ندید.و چه خوشبختم من که در زندگیِ خاکی م دوستی با یک شهید را تجربه کردم.زهرا اربعین امسال هرکجا رفتی به یاد من باش.در حرم شاه نجفعمود به عمود طریق الحسین وقتی با فرزندِ شیرخوارِ قربانی شده ات به حرم آقا اباعبدالله الحسین (ع) رسیدی به یاد من هم باش. :"(اربعینِ گذشته تو همه جا با من بودی. امسال من را یادت نرود.۱۴۰۵/۵/۷#رفیق_شهیدم#شهادت_مادر_فرزندی#شهید_زهرا_بهشتی#شهید_محمد_مهدی_سلیمی#همسفر_اربعین#جنگ_رمضان
روایتگری
زهرا صباحی
کانال شهید زهرا بهشتی @zahraeiiiii
روایتگری
کانال شهید زهرا بهشتی @zahraeiiiii
۱.۳K
۱۳:۰۳
برای شهید "فاطمه رستمی" مادر شهید محمدعلی بیست روزه و شهید محمد حسن هفت ساله
وقتی از دلتنگی سفر اربعین، صفحات اینستاگرام را پایین و بالا میکردم، ویدئوی سفرِ اربعین ت را دیدم و آن شوق در چشمانت.
فاطمه شهادت را کجا گرفتی؟در همین سفرهای اربعین؟در کنارِ ضریحِ امیرالمومنین (ع)؟در مشایه؟در کنارِ ضریحِ حضرت عباس (ع)؟زیر قبه ی سیدالشهدا ابا عبدالله الحسین (ع)؟یا نه در گلزارِ شهدای قزوین؟همان جایی که برایش چایخانه ی کوچکی بنا کردیو هر هفته، پنجشنبه شب برای برپای چایخانه ات خودت را از تهران به قزوین میرساندی.حتما وقتی محمد حسن هم در پذیرایی کمک میکرد میگفتی روزی میرسد محمدعلی هم کنار من چایخانه را دست میگیرد.همان چایخانه که اسمش را "سید حسن نصرالله" گذاشتی.مادرت آن کوه صبر و ایمان، برایمان گفت از محبتی که به سید حسن نصرالله داشتی و اینکه بعد از شهادتش چقدر حالت منقلب شد.مادرت گفت حالا فکرکنید بعد از شهادت رهبر، فاطمه چه حالی داشت.فاطمه شهادت را کجا از خدا خواستی؟ در تجمع های شبانه که با نوزادت بودی؟مادرت گفت دلت نیامد تهران و تجمع هایش را رها کنی؟فاطمه شهادت را هم با همین چشمان پر از شوقت از خدا خواستی؟زمان جنگ در میان صدای انفجارها و خبر شهادت ها، در گروه دوستان نوشتی: "اما بچه ها در باغ شهادت عجیب باز شده " این پیام ت یک حرف ساده نبود؛ یک حسرت و یک درخواست با شوق و اشتیاق بود. شهادت ارمغانِ همیشه جنگ به مردان خدا بود
جنگ که به شهر رسید چشمانِ زنان باایمان پر از شوق و اشتیاق شد تا شاید جنگبرایشان ارمغانِ شهادت و جاودانگی را بیاورد.اما مادر، توفیق شهادت و رسیدن به مقام "عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ" فقط برای خودش نمیخواهد.دست بچه هایش میگیرد و به لقا الله میرسد...
فاطمه شهادت را هم با همین چشمان پر از شوقت از خدا خواستی و خدا محال بود این شوق و اشتیاق ت را ببیند و خواسته ات را اجابت نکند.
آیا آن روز نیز خواهد رسید که در وصف ما هم سرود شهادت بسرایند؟۱۴۰۵/۵/۱۱
#شهید_فاطمه_رستمی#علی_اصغر_ایران#شهادت_خانوادگی#جنگ_رمضان#رفیق_شهیدم🥀
روایتگری
زهرا صباحی
وقتی از دلتنگی سفر اربعین، صفحات اینستاگرام را پایین و بالا میکردم، ویدئوی سفرِ اربعین ت را دیدم و آن شوق در چشمانت.
فاطمه شهادت را کجا گرفتی؟در همین سفرهای اربعین؟در کنارِ ضریحِ امیرالمومنین (ع)؟در مشایه؟در کنارِ ضریحِ حضرت عباس (ع)؟زیر قبه ی سیدالشهدا ابا عبدالله الحسین (ع)؟یا نه در گلزارِ شهدای قزوین؟همان جایی که برایش چایخانه ی کوچکی بنا کردیو هر هفته، پنجشنبه شب برای برپای چایخانه ات خودت را از تهران به قزوین میرساندی.حتما وقتی محمد حسن هم در پذیرایی کمک میکرد میگفتی روزی میرسد محمدعلی هم کنار من چایخانه را دست میگیرد.همان چایخانه که اسمش را "سید حسن نصرالله" گذاشتی.مادرت آن کوه صبر و ایمان، برایمان گفت از محبتی که به سید حسن نصرالله داشتی و اینکه بعد از شهادتش چقدر حالت منقلب شد.مادرت گفت حالا فکرکنید بعد از شهادت رهبر، فاطمه چه حالی داشت.فاطمه شهادت را کجا از خدا خواستی؟ در تجمع های شبانه که با نوزادت بودی؟مادرت گفت دلت نیامد تهران و تجمع هایش را رها کنی؟فاطمه شهادت را هم با همین چشمان پر از شوقت از خدا خواستی؟زمان جنگ در میان صدای انفجارها و خبر شهادت ها، در گروه دوستان نوشتی: "اما بچه ها در باغ شهادت عجیب باز شده " این پیام ت یک حرف ساده نبود؛ یک حسرت و یک درخواست با شوق و اشتیاق بود. شهادت ارمغانِ همیشه جنگ به مردان خدا بود
جنگ که به شهر رسید چشمانِ زنان باایمان پر از شوق و اشتیاق شد تا شاید جنگبرایشان ارمغانِ شهادت و جاودانگی را بیاورد.اما مادر، توفیق شهادت و رسیدن به مقام "عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ" فقط برای خودش نمیخواهد.دست بچه هایش میگیرد و به لقا الله میرسد...
فاطمه شهادت را هم با همین چشمان پر از شوقت از خدا خواستی و خدا محال بود این شوق و اشتیاق ت را ببیند و خواسته ات را اجابت نکند.
آیا آن روز نیز خواهد رسید که در وصف ما هم سرود شهادت بسرایند؟۱۴۰۵/۵/۱۱
#شهید_فاطمه_رستمی#علی_اصغر_ایران#شهادت_خانوادگی#جنگ_رمضان#رفیق_شهیدم🥀
روایتگری
۶۹۶
۸:۲۱
۶۹۵
۸:۲۱
۶۹۵
۸:۲۱
۶۹۵
۸:۲۱