• 4) قالَ أمیرُالمُؤمِنینَ علیه السلام: فَلَمَّا أَنْ كَانَ اللَّيْلُ أَرْسَلَا إِلَى خَالِدِ بْنِ الْوَلِيدِ فَقَالا: إِنَّا نُرِيدُ أَنْ نُسِرَّ إِلَيْكَ أَمْراً، وَ نَحْمِلَكَهُ لِثِقَتِنَا [بِكَ]. فَقَالَ: احْمِلَانِي عَلَى مَا شِئْتُمَا، فَإِنِّي طَوْعُ أَيْدِيكُمَا. فَقَالا لَهُ: إِنَّهُ لَا يَنْفَعُنَا مَا نَحْنُ فِيهِ مِنَ الْمُلْكِ وَ السُّلْطَانِ مَا دَامَ عَلِيٌّ حَيّاً، أَ مَا سَمِعْتَ مَا قَالَ لَنَا وَ مَا اسْتَقْبَلَنَا بِهِ؟ وَ نَحْنُ لَا نَأْمَنُهُ أَنْ يَدْعُوَ فِي السِّرِّ، فَيَسْتَجِيبَ لَهُ قَوْمٌ فَيُنَاهِضَنَا، فَإِنَّهُ أَشْجَعُ الْعَرَبِ، وَ قَدِ ارْتَكَبْنَا مِنْهُ مَا رَأَيْتَ، وَ غَلَبْنَاهُ عَلَى مُلْكِ ابْنِ عَمِّهِ، وَ لَا حَقَّ لَنَا فِيهِ، وَ انْتَزَعْنَا فَدَكَ مِنِ امْرَأَتِهِ، فَإِذَا صَلَّيْتُ بِالنَّاسِ صَلَاةَ الْغَدَاةِ، فَقُمْ إِلَى جَنْبِهِ، وَ لْيَكُنْ سَيْفُكَ مَعَكَ، فَإِذَا صَلَّيْتُ وَ سَلَّمْتُ فَاضْرِبْ عُنُقَهُ.• قَالَ عَلِيٌّ علیه السلام: فَصَلَّى خَالِدُ بْنُ الْوَلِيدِ بِجَنْبِي مُتَقَلِّداً السَّيْفَ، فَقَامَ أَبُو بَكْرٍ فِي الصَّلَاةِ وَ جَعَلَ يُؤَامِرُ نَفْسَهُ وَ نَدِمَ، وَ أُسْقِطَ فِي يَدِهِ حَتَّى كَادَتِ الشَّمْسُ أَنْ تَطْلُعَ، ثُمَّ قَالَ قَبْلَ أَنْ يُسَلِّمَ: لَا تَفْعَلْ مَا أَمَرْتُكَ، ثُمَّ سَلَّمَ. فَقُلْتُ لِخَالِدٍ: وَ مَا ذَاكَ؟ قَالَ: كَانَ قَدْ أَمَرَنِي إِذَا سَلَّمَ أَنْ أَضْرِبَ عُنُقَكَ. قُلْتُ: أَ وَ كُنْتَ فَاعِلًا؟ قَالَ: إِي وَ رَبِّي إِذاً لَفَعَلْتُ. (كتاب سليم بن قيس، ج2، ص679- 680)؛ امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند: شب كه شد ابو بكر و عمر سراغ خالد بن وليد فرستادند و گفتند: ما مىخواهيم موضوعى را پنهانى با تو در ميان بگذاريم، و به خاطر اطمينانى كه به تو داريم، آن را به تو واگذار كنيم. خالد گفت: هر كارى مىخواهيد به من واگذار كنيد كه من مطيع فرمان شما هستم. گفتند: تا على زنده است اين پادشاهى و سلطنت براى ما فايده ندارد. نشنيدى به ما چه گفت و چگونه با ما روبرو شد؟ ما در امان نيستيم که او پنهانى به سوى خود دعوت كند و عدّهاى به او پاسخ مثبت دهند و او بر عليه ما قيام كند، چرا كه او شجاع ترين عرب است، و ما هم نسبت به او اين كارهائى كه ديدى مرتكب شدهايم، و در حكومت پسر عمويش بر او غالب شديم، در حالى كه حقّى در آن نداشتيم، و فدك را هم از دست همسر او بيرون آورديم. پس ابو بكر گفت: وقتى نماز صبح را با مردم خواندم، كنار علی بايست، و شمشيرت همراهت باشد. وقتى من نماز را خواندم و سلام دادم گردن او را بزن! • امیرالمؤمنین عليه السّلام فرمودند: خالد بن وليد در حالى كه شمشيرش را به كمر بسته بود، كنار من به نماز ايستاد. ابوبكر هم به نماز ايستاد، امّا از تصميم خود پشيمان شد، امّا متحيّر مانده بود (و سلام نمی داد) تا آنجا كه نزديك بود آفتاب طلوع كند! پس قبل از آنكه سلام دهد گفت: آنچه به تو دستور داده بودم انجام مده، و سپس سلام نماز را داد. به خالد گفتم: موضوع چه بود؟ گفت: به من دستور داده بود كه وقتى سلام نماز را داد، گردن تو را بزنم. گفتم: آيا چنين كارى را مىكردى؟ گفت: آرى به خدا قسم، اگر سلام مى داد انجام مى دادم.• حالا ای خواننده ی گرامی، به اندازه ای که دلتان بر غربت اهل بیت علیهم السلام و دریدگی این ملعون سوخت، به هر تعدادی که می توانیم، بگوییم: «اللّهُمَّ الْعَنْ خالِدَ بْنَ وَلید» و ثواب آن را به مولایمان، حضرت صاحب الزّمان علیه السلام تقدیم کنیم.
http://sm-kheradmand.com
http://sm-kheradmand.com
۶۶
۳:۳۳