☀️🕊سابحات🕊☀️
ختم سوره واقعه به این صورت که؛ ۱۴روزه روز اول ۱ ختم روز دوم ۲ ختم روز سوم ۳ختم . تا روز ۱۴ که ۱۴ تا ختم سوره واقعه انجام میدیم پ ن؛ امروز روز اول ختم رو میخواییم شروع کنیم و یادآوری این ختم رو تا روز آخر اینجا قرار میدم نتیجه ها رو باهم به اشتراک بذاریم 

من که خیلی همیشه جواب گرفتم ان شاءالله برای همه پر رزق و روزی باشه🥰
@sabhat
۱۶:۳۵
۲۰:۰۵
☀️🕊سابحات🕊☀️
سد نوری، رنگی (1).pdf
۲۰:۰۶
☀️🕊سابحات🕊☀️

امشب منبع مسابقه رو در کانال قرار میدم درباره شرایط مسابقه هم توضیحاتی لازم هست که درباره اون هم صحبت میکنم منتظر باشید🥰 @sabhat
70143_336 (1).pdf
۲.۷۴ مگابایت
کتاب انسان ۲۵۰ساله 
منبع مسابقه کتابخوانی به مناسبت عیدغدیر؛
صفحات ۶تا۹۶@sabhat
منبع مسابقه کتابخوانی به مناسبت عیدغدیر؛
صفحات ۶تا۹۶@sabhat
۲۱:۵۵
درباره شرایط مسابقه و زمان برگزاری هم درادامه صحبت میکنیم 🥰

۲۱:۵۷
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
☀️🕊سابحات🕊☀️
70143_336 (1).pdf
توضیحات مسابقه کتابخوانی 

منبع مسابقه کتاب انسان ۲۵۰ساله خواهد بودو
از صفحات ۶ تا۹۶ کتاب سوالات طراحی می شود.
۱۰سوال تستی چهار گزینه و به صورت تحلیلی خواهد بود با دقت مطالعه بفرمایید.
زمان برگزاری مسابقه عصر ۱۴خرداد به مناسبت عید غدیر است و تا ساعت ۲۲ امکان پاسخگویی به سوالات وجود دارد.
جواب سوالات را به صورت یک کد ۱۰رقمی از چپ به راست در آیدی که در بیو کانال قرار داده شده است ارسال می نمایید.
اهدا جوایز بعد از تصحیح پاسخ نامه ها به عزیزان صورت می گیرد.
پ ن؛
ارسال خلاصه مباحث مسابقه به صورت دست نویس نیز در روز مسابقه امتیاز جداگانه ای برای دوستانی که جز نفرات برگزيده نیستند به همراه دارد.(توصیه میکنم همگی اینکارو انجام بدید که بهتون هدیه تعلق بگیره
)
شرکت برای عموم آزاد است و می توانید برای دوستان خود ارسال نمایید .@sabhat
از صفحات ۶ تا۹۶ کتاب سوالات طراحی می شود.
پ ن؛
ارسال خلاصه مباحث مسابقه به صورت دست نویس نیز در روز مسابقه امتیاز جداگانه ای برای دوستانی که جز نفرات برگزيده نیستند به همراه دارد.(توصیه میکنم همگی اینکارو انجام بدید که بهتون هدیه تعلق بگیره
۱۵:۳۱
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
پاکت هدیه بذاریم یانه؟



۱۵:۳۷

پاکت هدیه
☀️🕊سابحات🕊☀️
برای هیجان کانال🥰
☀️🕊سابحات🕊☀️
ختم سوره واقعه به این صورت که؛ ۱۴روزه روز اول ۱ ختم روز دوم ۲ ختم روز سوم ۳ختم . تا روز ۱۴ که ۱۴ تا ختم سوره واقعه انجام میدیم پ ن؛ امروز روز اول ختم رو میخواییم شروع کنیم و یادآوری این ختم رو تا روز آخر اینجا قرار میدم نتیجه ها رو باهم به اشتراک بذاریم 

من که خیلی همیشه جواب گرفتم ان شاءالله برای همه پر رزق و روزی باشه🥰
@sabhat
۱۸:۰۲
☀️🕊سابحات🕊☀️
سفرنامه فرانسه 
بخش نهم آنها به من خوشآمد گفتند و از من درباره سفر و خستگیام پرسیدند. گویا آنها هم از اینکه در این مدت قرار است با یک ایرانی همخانه باشند، خوشحال بودند. من هم راستش را بخواهی، همین حس را داشتم و با این وجود کمتر احساس تنهایی میکردم. ماری بعد از دقایقی برگشت و دستانش از خوراکیهای فرانسوی پُر بود؛ میوه، تخم مرغ، ماکارونی، شکلات، شکر، آبمیوه و کیک و… برای این محبت از او تشکر کردم و وسایل را من و همخانهایهایم از او گرفتیم. ثمین و ثنا دانشجوی زبان فرانسه بودند و یک سال بود که از ایران به شهر مونپولیه مهاجرت کرده بودند. آنها با ماری گرم صحبت شدند و فضای محبتآمیزی بینشان شکل گرفت. ماری من را برای شام با تم کریسمسی به خانهاش دعوت کرد. او از همخانهایهای من نیز خواست که آن شب کنار ما باشند. بچهها واقعاً خوشحال شدند و دعوت او را پذیرفتند. قبل از رفتن، ماری به من گفت فعلاً تا یک هفته تعطیلات سال نو میلادی است و میتوانم از این زمان برای گردش و استراحت استفاده کنم. اگر نیاز به کمک داشتم، حتماً به او بگویم. بعد از رفتن ماری، با ثمین و ثنا، به سمت آسانسور رفتیم. خانه در طبقه ۱، یک ساختمان ۱۰ طبقه بود که همه ساکنین آن دانشجو بودند و برای ادامه تحصیل به شهر مونپولیه آمده بودند ساختمان متعلق به یک فرد مسلمان الجزایریتبار بودند. به درب ورودی خانه رسیدیم. دو اتاق داشت که یکی از آنها را برای من آماده کرده بودند. ثمین و ثنا همراهم وسایل را به اتاق آوردند. پس از چیدن و مرتب کردن وسایل، آنها در آشپزخانه در حال آمادهکردن شام بودند. سوغاتیهایی که از ایران برایشان آورده بودم را در یک بسته هدیه قرار دادم و به سمت آشپزخانه رفتم. خیلی خوشحال شدند و تشکر کردند. سپس به من گفتند که اگر چیدن وسایلم تمام شده، همراهشان شام بخورم. خسته از مسیر طولانی سفر بودم و نیاز داشتم دوش بگیرم و سپس نماز بخوانم. گفتم: بچهها، اگر اشکالی ندارد، کمی فرصت میخواهم تا خستگی در کنم و سپس همراهتان باشم. آنها گفتند اشکالی ندارد؛ چون هنوز شام آماده نشده بود و من میتوانستم با خیال راحتتر، بدون اینکه آنها را چشمانتظار بگذارم، کمی برای خودم وقت بخرم. اتاق هیچ فرشی و موکتی نداشت و به شدت هم سرد بود… پایان بخش نهم ادامه دارد… @sabhat
۱۹:۰۷
☀️🕊سابحات🕊☀️
سفرنامه فرانسه 
بخش نهم آنها به من خوشآمد گفتند و از من درباره سفر و خستگیام پرسیدند. گویا آنها هم از اینکه در این مدت قرار است با یک ایرانی همخانه باشند، خوشحال بودند. من هم راستش را بخواهی، همین حس را داشتم و با این وجود کمتر احساس تنهایی میکردم. ماری بعد از دقایقی برگشت و دستانش از خوراکیهای فرانسوی پُر بود؛ میوه، تخم مرغ، ماکارونی، شکلات، شکر، آبمیوه و کیک و… برای این محبت از او تشکر کردم و وسایل را من و همخانهایهایم از او گرفتیم. ثمین و ثنا دانشجوی زبان فرانسه بودند و یک سال بود که از ایران به شهر مونپولیه مهاجرت کرده بودند. آنها با ماری گرم صحبت شدند و فضای محبتآمیزی بینشان شکل گرفت. ماری من را برای شام با تم کریسمسی به خانهاش دعوت کرد. او از همخانهایهای من نیز خواست که آن شب کنار ما باشند. بچهها واقعاً خوشحال شدند و دعوت او را پذیرفتند. قبل از رفتن، ماری به من گفت فعلاً تا یک هفته تعطیلات سال نو میلادی است و میتوانم از این زمان برای گردش و استراحت استفاده کنم. اگر نیاز به کمک داشتم، حتماً به او بگویم. بعد از رفتن ماری، با ثمین و ثنا، به سمت آسانسور رفتیم. خانه در طبقه ۱، یک ساختمان ۱۰ طبقه بود که همه ساکنین آن دانشجو بودند و برای ادامه تحصیل به شهر مونپولیه آمده بودند ساختمان متعلق به یک فرد مسلمان الجزایریتبار بودند. به درب ورودی خانه رسیدیم. دو اتاق داشت که یکی از آنها را برای من آماده کرده بودند. ثمین و ثنا همراهم وسایل را به اتاق آوردند. پس از چیدن و مرتب کردن وسایل، آنها در آشپزخانه در حال آمادهکردن شام بودند. سوغاتیهایی که از ایران برایشان آورده بودم را در یک بسته هدیه قرار دادم و به سمت آشپزخانه رفتم. خیلی خوشحال شدند و تشکر کردند. سپس به من گفتند که اگر چیدن وسایلم تمام شده، همراهشان شام بخورم. خسته از مسیر طولانی سفر بودم و نیاز داشتم دوش بگیرم و سپس نماز بخوانم. گفتم: بچهها، اگر اشکالی ندارد، کمی فرصت میخواهم تا خستگی در کنم و سپس همراهتان باشم. آنها گفتند اشکالی ندارد؛ چون هنوز شام آماده نشده بود و من میتوانستم با خیال راحتتر، بدون اینکه آنها را چشمانتظار بگذارم، کمی برای خودم وقت بخرم. اتاق هیچ فرشی و موکتی نداشت و به شدت هم سرد بود… پایان بخش نهم ادامه دارد… @sabhat
سفرنامه فرانسه 
بخش دهموضو گرفتم، چادر نمازم را از چمدان بیرون آوردم و روی زمین سرد تمام سرامیک کف اتاق، یک تکه روتختی یکبارمصرف انداختم و نمازم را خواندم.
این نماز واقعاً به تمام جانم نشست، بعداز طی کردن سال های سخت مسیر تحصیلی ام و لطف ونگاهی که همیشه از جانب خدا حس کرده ام ماندگارترین حسی بود که هنوز وقتی یادم میآید، لبخند رابر لبانم مینشاند.
پس از اتمام نماز، برخاستم و به سمت آشپزخانه رفتم. قبل از آن، سوغاتیهایی را که از ایران برای هم خانه ای هایم آورده بودم، در یک پاکت گذاشتم و به سمت آشپزخانه بردم و آن را روی میز کوچک آشپزخانه قرار دادم. آنها از هدیه من بسیار خوشحال شدند و حسابی تشکر کردند.
روی میز کوچک در اشپزخانه، بشقاب و لیوان چیده شده بود. به همراه دو صندلی، و صندلی سوم را از اتاقی که متعلق به من بود، آوردیم. عطر غذایی که آنها برای پذیرایی از من آماده کرده بودند،تمام فضای آشپزخانه را پر کرده بود. پس از یک روز سخت و طولانی، تنها یک جمع صمیمی ایرانی و یک غذای ایرانی مثل زرشک پلو با برنج زعفرانی میتوانست تمام خستگی هایم را به شیرینی دلچسبی تبدیل کند. واقعاً از اینکه در این لحظه بودم، حس پیروزی داشتم. بچهها با تمام محبتشان برای من شام آماده کرده بودند.
با هم شام خوردیم، صحبت کردیم و بیشتر آشنا شدیم. پیش از آن، من با ثمین و ثنا از طریق فضای مجازی برای رزرو کردن اتاق صحبت کرده بودم. آنها تقریباً یک سالی هست که برای گذراندن دوره زبان فرانسه به فرانسه و شهر مونپولیه مهاجرت کردند و فعلاً منتظر جواب دانشگاه مورد پذیرششان هستند. دوری از خانواده آنها را بسیار مستقلتر از زمانی که در ایران بودند، بار آورده بود. دختران ۱۸و۲۱ سالهای که تا دیروز کنار مادرشان بودند، اکنون میتوانند مانند یک آشپز ماهر فسنجان درست کنند، کارهای خانه را انجام دهند، و مشکلاتی را که با آن مواجه میشوند، به تنهایی حل کنند. متوجه شدم آنها خیلی زود یاد گرفتهاند که مسئولیت زندگی را بدون کمک گرفتن از خانواده به دوش بکشند.
کمی به فکر فرو رفتم. یاد خودم افتادم که وقتی دختر نوجوانی بودم، در ۱۸ سالگی از خانواده ام برای تحصیل جدا شدم و سالهاست که در این مسیر یاد گرفتهام مستقل باشم. اگرچه همیشه حمایت خانواده و همراهیشان در این مسیر برایم دلگرمی بوده است، ولی کاملاً آنها را درک میکنم؛ چه بسا آنها شرایط سختتری از من را تجربه کرده اند.زندگی درکشوری که تنها نقطه ی اتصال زبان مشترک فرانسوی بینشان است نمی تواند چندان راحت و بدون دغدغه باشد.
حداقل در زمانیکه من هم سن آنها بودم اگر دلم تنگ میشد، به فاصله چند ساعت میتوانستم در کنار خانواده باشم، ولی برای آنها شرایط متفاوت بود.در حرفهایشان حس محبت و قدردانی از خانوادههایشان به چشم میخورد. خیلی سعی کرده بودند تمام تلاشی را که خانواده برای رفاهشان انجام داده اند را،به نتیجه خوبی برسانند تا جبران زحمات پدر و مادرشان در این مسیر باشد.
پس از دو ساعت گفتگو، حس محبتی نسبت به آنها برایم ایجاد میشود داشتن دو خواهر کوچکتر از خودم،گویا این حس محبت دوطرفه است و حضور من در این مدت کنارشان، برای همه ما دلگرمی به همراه دارد.حالا دیگر ساعت از نیمه شب نیزگذشته همگی خسته شده بودیم و نیاز داشتیم ساعاتی را استراحت کنیم.پایان بخش دهمادامه دارد...@sabhat
این نماز واقعاً به تمام جانم نشست، بعداز طی کردن سال های سخت مسیر تحصیلی ام و لطف ونگاهی که همیشه از جانب خدا حس کرده ام ماندگارترین حسی بود که هنوز وقتی یادم میآید، لبخند رابر لبانم مینشاند.
پس از اتمام نماز، برخاستم و به سمت آشپزخانه رفتم. قبل از آن، سوغاتیهایی را که از ایران برای هم خانه ای هایم آورده بودم، در یک پاکت گذاشتم و به سمت آشپزخانه بردم و آن را روی میز کوچک آشپزخانه قرار دادم. آنها از هدیه من بسیار خوشحال شدند و حسابی تشکر کردند.
روی میز کوچک در اشپزخانه، بشقاب و لیوان چیده شده بود. به همراه دو صندلی، و صندلی سوم را از اتاقی که متعلق به من بود، آوردیم. عطر غذایی که آنها برای پذیرایی از من آماده کرده بودند،تمام فضای آشپزخانه را پر کرده بود. پس از یک روز سخت و طولانی، تنها یک جمع صمیمی ایرانی و یک غذای ایرانی مثل زرشک پلو با برنج زعفرانی میتوانست تمام خستگی هایم را به شیرینی دلچسبی تبدیل کند. واقعاً از اینکه در این لحظه بودم، حس پیروزی داشتم. بچهها با تمام محبتشان برای من شام آماده کرده بودند.
با هم شام خوردیم، صحبت کردیم و بیشتر آشنا شدیم. پیش از آن، من با ثمین و ثنا از طریق فضای مجازی برای رزرو کردن اتاق صحبت کرده بودم. آنها تقریباً یک سالی هست که برای گذراندن دوره زبان فرانسه به فرانسه و شهر مونپولیه مهاجرت کردند و فعلاً منتظر جواب دانشگاه مورد پذیرششان هستند. دوری از خانواده آنها را بسیار مستقلتر از زمانی که در ایران بودند، بار آورده بود. دختران ۱۸و۲۱ سالهای که تا دیروز کنار مادرشان بودند، اکنون میتوانند مانند یک آشپز ماهر فسنجان درست کنند، کارهای خانه را انجام دهند، و مشکلاتی را که با آن مواجه میشوند، به تنهایی حل کنند. متوجه شدم آنها خیلی زود یاد گرفتهاند که مسئولیت زندگی را بدون کمک گرفتن از خانواده به دوش بکشند.
کمی به فکر فرو رفتم. یاد خودم افتادم که وقتی دختر نوجوانی بودم، در ۱۸ سالگی از خانواده ام برای تحصیل جدا شدم و سالهاست که در این مسیر یاد گرفتهام مستقل باشم. اگرچه همیشه حمایت خانواده و همراهیشان در این مسیر برایم دلگرمی بوده است، ولی کاملاً آنها را درک میکنم؛ چه بسا آنها شرایط سختتری از من را تجربه کرده اند.زندگی درکشوری که تنها نقطه ی اتصال زبان مشترک فرانسوی بینشان است نمی تواند چندان راحت و بدون دغدغه باشد.
حداقل در زمانیکه من هم سن آنها بودم اگر دلم تنگ میشد، به فاصله چند ساعت میتوانستم در کنار خانواده باشم، ولی برای آنها شرایط متفاوت بود.در حرفهایشان حس محبت و قدردانی از خانوادههایشان به چشم میخورد. خیلی سعی کرده بودند تمام تلاشی را که خانواده برای رفاهشان انجام داده اند را،به نتیجه خوبی برسانند تا جبران زحمات پدر و مادرشان در این مسیر باشد.
پس از دو ساعت گفتگو، حس محبتی نسبت به آنها برایم ایجاد میشود داشتن دو خواهر کوچکتر از خودم،گویا این حس محبت دوطرفه است و حضور من در این مدت کنارشان، برای همه ما دلگرمی به همراه دارد.حالا دیگر ساعت از نیمه شب نیزگذشته همگی خسته شده بودیم و نیاز داشتیم ساعاتی را استراحت کنیم.پایان بخش دهمادامه دارد...@sabhat
۱۹:۰۷
۲۰:۰۳
☀️🕊سابحات🕊☀️
سد نوری، رنگی (1).pdf
۲۰:۰۴
در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمیشود.
۵:۳۵