عکس پروفایل رمان آغوش شب/ ساناز زینعلیر
۱.۲ هزار عضو

رمان آغوش شب/ ساناز زینعلی

رمان آنلاین «آغوش شب»
نوشتهٔ ساناز زینعلی
نویسندهٔ ۱۴ عنوان رمان چاپی و آنلاینundefinedفصل سرد انتظار این آخرین بارهآدمک مجازیبهتان نیست / انتهای اردیبهشتطواف خورشیدنم‌نم‌باران پاییزیرقصی چنین میانه میدانم آرزوستسایه سرگردان
#رمان_آغوش_شب #ساناز_زینعلی #پارت۱

ــــــــــــــــــــــــــــــــ اِبــی undefinedــــــــــــــــــــــــــــــــ


صدای زنگ موبایل گنگ و از دور می‌آمد. یادم نمی‌آمد شب قبل موبایل را کجا گذاشته‌ام. حوصله بلند شدن و جواب دادن هم نداشتم. امروز اعصابم به حد کافی تخمی بود. کسی که این وقت صبح زنگ می‌زد حتماً قرار بود تخمی‌ترش کند.صدا قطع و دوباره تکرار شد. در جا غلتی زدم و طاق‌باز افتادم. صدای زنگ نزدیک شد. دست کشیدم کف تشک. کف دستم روی تشک ویبرهٔ موبایل را حس می‌کرد. با چشمانی بسته و بی‌اعصاب کف دستم را دنبال گوشی چرخاندم. به محض اینکه نوک انگشتم به جسمی سفت برخورد، دنبال دکمهٔ صدا گشتم و با فشردن آن، صدا را خفه کردم. صدا قطع شده‌نشده دوباره شروع شد. «بر خرمگس معرکه لعنت!»گوشی را از زیر باسن بیرون کشیدم و از لای چشمان نیمه‌باز که به‌خاطر قی گوشه‌چشم دیدم تار بود به اسم «هستی» چشم دوختم. دوباره دکمه صدا را فشردم و همین که غلتیدم تا به پهلو بخوابم، تماس و اسمش روی گوشی تکرار شد. «کره‌خر دست‌بردارم نیس.»بی‌هوا پشت ابروی چپم را که می‌خارید، خاراندم. حلقه پیرسینگی که دیروز به گوشه ابرو آویخته بودم، روی گوشت و پوستم کشیده شد و دادم را در‌آورد. نتیجه دردش شد فریاد و حمله به هستی که برای پنجمین بار زنگ می‌زد.«چی می‌گی کره‌خر؟! بنال بینم!»صدایش بغض‌آلود در گوشی پیچید:«دایی!»«زهر مار دایی! چه مرگته؟!»هق‌هقش که بلند شد با خودم گفتم: « یا خدا، احترام یه چیزیش شده‌!»
undefined۵۵
undefined۵
undefined۴

۵K

۰:۰۸