گفتم نگر چه شوری در ملک درگرفتهگفتا هما زمین را در زیر پر گرفته
گفتم که چشم گلشن چون شد که گشته روشن؟ گفتا هزاردستان نغمه ز سر گرفته
گفتم شکوفه این سان از شوق چیست شادان؟گفت از قدوم جانان، جانی دگر گرفته
آمد بهار ایمان احسان نموده یزدانزین لطف بینهایت شکر خدای منان
گفتم دهان کعبه از دیدن که شد باز؟
گفت آنکه بوده قبله بر قلبها ز آغاز
گفتم که عِقد پروین بهر که بسته آذین؟
گفت آنکه این جهان شد از مقدمش سرافراز
گفتم که نقش نامش بر ماه میدرخشد؟
گفت آنکه مهر برگشت از بهر او به اعجاز
سرزد نهال امید از بوستان توحید
بر باغ و راغ بارید از ابر عشق باران
گفتم که بد برادر، یار و وصی احمد(ص)؟گفت آن شهنشهی کو از خلقت است مقصد
گفتم به شام هجرت جای نبی که خوابید؟گفت آنکه عرش اعلی او راست تخت و مسند
گفتم که بود آیا باب مدینه علم؟گفت آنکه گنج علمش در وهمها نگنجد
با صوت او به معراج ایزد نمود گفتاربا نام او جهان شد روز نخست بنیان
گفتم که را بخوانم در سختی و نوائب؟
گفتا که باشد اولیٰ از مظهر العجائب؟
گفتم که اوست آیا حاضر به وقت حاجت؟
گفت او کند اجابت زان رو که نیست غایب
گفتم چه وقت باشد دیدار وجه دلدار؟
گفتا که هر زمان دل گردد به یار طالب
جان جهان فدایش، قلب محب سرایش
در کشور ولایش شاه و گداست یکسان
گفتم که باشد آن کو این ملک سائل اوست؟گفت آن شهی که عالم شرح فضائل اوست
گفتم به روز پایان آیا شفیع ما کیست؟گفت آن کسی که میزان در دست عادل اوست
گفتم بگو که جنت همواره منزل کیست؟گفت آنکه مهر جانان، جانانه در دل اوست
احیای دین مرامش حبل المتین مقامشاسم شباست نامش در نزد باب رضوان
گفتم چه کس به رأفت دیگر نداشت مانند؟
گفت آنکه باب خیبر با دست خود ز جا کند
گفتم که بود صفدر؟ شیر دلیر میدان
گفت آنکه بر لبش داشت از بهر یار لبخند
گفتم چه کس ز رحمت شد مظهر ولایت؟
گفت آنکه در شجاعت گشت آیت خداوند
لایق به لا فتیٰ او، شایان هل اتی او
مقصود انما او، اسم عظیم یزدان
گفتم چه کس به حشمت بر اوج عرش اِستادگفت آنکه حق رسل را از نزد او فرستاد
گفتم چه بهر موسی بشکافت آب دریا؟گفت آن دمی کز آن شد نار خلیل شمشاد
گفتم چه کس به لقمان احکام حکمت آموخت؟گفت آنکه بهر سلمان اسرار حق نشان داد
جن و ملک سپاهش، خدام بارگاهشنوح از پی نگاهش رسته ز چشم طوفان
گفتم مرا فزون کن از سرورم خصالی
گفتا که اوست کامل، او مجمع المعالی
گفتم چه کس به رحمت گشته ولی امت؟
گفت آنکه با صلابت شد بر نفوس والی
گفتم که را پیمبر(ص) خوانده وصی و مولا؟
گفتا امیر امکان، حیدر، علی عالی (ع)
قلب تپندهی دین، نفس نفیس یاسین(ص)
منهاج اوست آئین، مهرش ملاک ایمان
گفتم زمام دنیا بر دست کیست امروز؟گفتا سلیل حیدر(ع) شاهی قدیر و پیروز
گفتم فروغ یزدان تابنده از رخ کیست؟گفت آنکه روی ماهش مهریست عالم افروز
گفتم عمود آفاق از فضل کیست قائم؟گفت آنکه گشته انفس در مکتبش ره آموز
از عزم خلق آگه، بر کن فکان شهنشهوجه بقیة الله وجه وجیه جانان
گفتم که خاک کویش کو تا کشم به دیده؟
گفتا ز راه دل جو آن طلعت الرشیده
گفتم دل محبان از مهر کیست رخشان؟
گفتا بتابد ایمان زان غُرَّة الحمیده
گفتم که بود نامش نام رسول اکرم(ع)؟
گفت آنکه چشم عالم شاهی چون او ندیده
او صاحب الزمان است او حاکم جهان است
بر جسم ملک جان است آن شاه پادشاهان
گفتم فروغ او را امروز چون بجویم؟گفتا ز روی شیعه میتابد آن دمادم
گفتم زمان غیبت بر خلق کیست حجت؟گفت آنکه گشته عالِم بر خیر و شر عالَم
گفتم چه کس ودادش باشد وداد جانان؟گفت آنکه شد مدادش دین را عمود محکم
توفیق خدمتش کن یارب نصیب یارانهردم نمای حفظش از فتنههای دوران
#محمدحسین_اصفهانی
به ما بپیوندید
۵:۰۸
از کعبه چون بهمره مادر بدر شدممشتاق بر زیارت پیغامبر «ص» شدم
این داستان حکایتی از قول مرتضی «ع» استمن راویش به لحن و کلامی دگر شدم
چشمان خود به عشق نبی بسته بودم ومردم در این خیال که من بی بصر شدم
بو جهل خواست خاک بریزد به چشم منبا ضرب مشت مانع آن کینهور شدم
دشمن کنار هشتم و رفتم بسوی دوستدیدم جمال یار و ز خود بیخبر شدم
در پیشگاه دوست گشودم دو چشم خویشمحو جمال چهره خیرالبشر شدم
محبوب عاشقانه برویم نظر نمودمشتاق روی دوست از آن یک نظر شدم
چون غنچهٔ لبم بشکفت از تبسمیدیدم تبسم وی و مشتاقتر شدم
این طرفه را به بیت لطیفی کنم تماماین بنده «وفا» چو از آن با خبر شدم
«من چشم از او چگونه توانم نگاه داشتکاول نظر به دیدن او دیدهور شدم»
#وفا
به ما بپیوندید
@saraaparde
این داستان حکایتی از قول مرتضی «ع» استمن راویش به لحن و کلامی دگر شدم
چشمان خود به عشق نبی بسته بودم ومردم در این خیال که من بی بصر شدم
بو جهل خواست خاک بریزد به چشم منبا ضرب مشت مانع آن کینهور شدم
دشمن کنار هشتم و رفتم بسوی دوستدیدم جمال یار و ز خود بیخبر شدم
در پیشگاه دوست گشودم دو چشم خویشمحو جمال چهره خیرالبشر شدم
محبوب عاشقانه برویم نظر نمودمشتاق روی دوست از آن یک نظر شدم
چون غنچهٔ لبم بشکفت از تبسمیدیدم تبسم وی و مشتاقتر شدم
این طرفه را به بیت لطیفی کنم تماماین بنده «وفا» چو از آن با خبر شدم
«من چشم از او چگونه توانم نگاه داشتکاول نظر به دیدن او دیدهور شدم»
#وفا
به ما بپیوندید
۱۶:۳۳
خرم جهانی از نفس مشکبوی توستسرزنده از لطافت و خلق نکوی توست
از روزگار تلخ و هجوم بلا چه باکما را دوای درد، سلامی به روی توست
در حیرتم که تو به سلام که میرویبی شبهه دلبریست که راز مگوی توست
ای شاهد از برای خدا دل به غم مدهما را شراب زندهدلی از سبوی توست
ای پادشاه لطف، تو را گر تحمل استفکر غلام کن که نگاهش به سوی توست
سرچشمهی امید محبان زلال باداین حاجت تمام گدایان کوی توست
پیوسته یاد تو به محبت که زاد ماستهم بسته چشم ما به شفاعت که خوی توست
خاکم به سر که هر گنهی آتشی شد وسیلاب توبه قطرهای از آبروی توست
#مهدی_ضیاءابراهیمی
به ما بپیوندید
@saraaparde
از روزگار تلخ و هجوم بلا چه باکما را دوای درد، سلامی به روی توست
در حیرتم که تو به سلام که میرویبی شبهه دلبریست که راز مگوی توست
ای شاهد از برای خدا دل به غم مدهما را شراب زندهدلی از سبوی توست
ای پادشاه لطف، تو را گر تحمل استفکر غلام کن که نگاهش به سوی توست
سرچشمهی امید محبان زلال باداین حاجت تمام گدایان کوی توست
پیوسته یاد تو به محبت که زاد ماستهم بسته چشم ما به شفاعت که خوی توست
خاکم به سر که هر گنهی آتشی شد وسیلاب توبه قطرهای از آبروی توست
#مهدی_ضیاءابراهیمی
به ما بپیوندید
۵:۰۰
نشاند خندهای جانبخش بر سیمای مشتاقانبود ماه نو شعبان چو لبخند لب خوبان
#سلیم
۶:۳۱
سوم این ماه چو نور امیدشعشعهٔ صبح حسینی دمید
چارم این مه که پر از عطر و بوستنوبت میلاد علمدار اوست
شد به هم آمیخته از مشرقیننور ابوالفضل و شعاع حسین
ای به فدای سر و جان و تنتوین ادب آمدن و رفتنت
وقت ولادت قدمی پشت سروقت شهادت قدمی پیش تر
#ریاضی_یزدی
به ما بپیوندید
۸:۰۰
قسمتی از شعر جامی که ترجمه قصیده مشهور فرزدق در مدح حضرت سیدالساجدین علیه السلام میباشد.
حضرت سجاد علیه السلام در ميان مردم بسيار هيبت و عظمت و جلالت داشتند معروف است كه در وقت حج هشام بن عبدالملك براي طواف آمد و از بس جمعيت بود استلام حجر برايش ممكن نشد گفت صندلي گذاشتند و در كناري نشست تا خلوت شود در اين موقع حضرت سجاد (ع) براي طواف تشريف آوردند و شروع به طواف كردند مردم از هيبت و عظمت ايشان احترام كردند و كوچه دادند و آن حضرت جلو رفته و دست بر حجر الاسود كشيدند در اين وقت شخصي از اهل شام كه همراه هشام بود گفت اين كه بود كه مردم اينطور باو حرمت گذاشتند هشام كه ميشناخت اما ميل نداشت معرفي كند گفت نميشناسم فرزدق كه از شعراي دربار عبدالملك بود آنجا ايستاده بود و خطاب بآن شامی بدیهه اشعاری گفت و جامی هم که از خلفای فرقۀ صوفی نقشبندیه و از اهل سنت بوده آنرا به شعر فارسی ترجمه کرده است.
بوفراس آن سخنور نادربود در جمع شامیان حاضر
گفت من می شناسمش نیکوزو چه پرسی به سوی من کن رو
آن کس است این که مکه و بطحازمزم و بوقبیس و خیف و منا
حرم و حل و بیت و رکن و حطیمناودان و مقام ابراهیم
مروه، مسعی، صفا، حجر، عرفاتطیبه و کوفه، کربلا و فرات
هر یک آمد به قدر او عارفبر علو مقام او واقف
قرة العین سیدالشهداستغنچه شاخ دوحه زهراست
میوه باغ احمد مختارلاله راغ حیدر کرار
چون کند جای در میان قریشرود از فخر بر زبان قریش
ذروه عزت است منزل اوحامل دولت است محمل او
از چنین عز و دولت ظاهرهم عرب هم عجم بود قاصر
جد او را به مسند تمکینخاتم الانبیاست نقش نگین
طلعتش آفتاب روز افروزروشنایی فزای و ظلمت سوز
جد او مصدر هدایت حقاز چنان مصدری شده مشتق
نیست بی سبقت تبسم اوخلق را طاقت تکلم او
شد بلند آفتاب بر افلاکبوم اگر زان نیافت بهره چه باک
حب ایشان دلیل صدق و وفاقبغض ایشان نشان کفر و نفاق
قربشان پایه علو و جلالبعدشان مایه عتو و ضلال
گر بپرسد ز آسمان بالفرضسائلی من خیار اهل الارض
بر زبان کواکب و انجمهیچ لفظی نیاید الاهم
ذکرشان سابق است در افواهبر همه خلق بعد ذکرالله
#جامی
ارتباط با ادمین
به ما بپیوندید
۶:۳۰
نگاه میکنم از هر طرف سوار تویینشسته یکتنه بر صدر روزگار تویی
هزار لحظه گذشت و هزار لحظه دلمبه سینه سر زد و دیوانه را قرار تویی
تو را ندارم و دلتنگم و دلم قرص استکه انتهای خوش صبر و انتظار، تویی...
#جویا_معروفی
به ما بپیوندید
@saraaparde
هزار لحظه گذشت و هزار لحظه دلمبه سینه سر زد و دیوانه را قرار تویی
تو را ندارم و دلتنگم و دلم قرص استکه انتهای خوش صبر و انتظار، تویی...
#جویا_معروفی
به ما بپیوندید
۷:۳۰
نگاه کن که نریزد دهی چو باده به دستم فدای چشم تو ساقی به هوش باش که مستم
کنم مصالحه یکسر به صالحان می کوثر به شرط آن که نگیرند این پیاله ز دستم
ز سنگ حادثه تا ساغرم درست بماند به وجه خیر و تصدق هزار توبه شکستم
چنان که سجده برم بی حفاظ پیش جمالتبه عالمی شده روشن که آفتاب پرستم
کمند زلف بتی گردنم ببست به مویی چنان کشید که زنجیر صد علاقه گسستم
نه شیخ می دهدم توبه و نه پیر مغان می ز بس که توبه نمودم ز بس که توبه شکستم
ز گریه آخرم این شد نتیجه در پی زلفش که در میان دو دریای خون فتاده نشستم
ز قامتش چو گرفتم قیاس روز قیامت نشست و گفت قیامت به قامتی است که هستم
حرام گشت به یغما بهشت روی تو روزی که دل به گندم آدم فریب خال تو بستم
#یغما
به ما بپیوندید
@saraaparde
کنم مصالحه یکسر به صالحان می کوثر به شرط آن که نگیرند این پیاله ز دستم
ز سنگ حادثه تا ساغرم درست بماند به وجه خیر و تصدق هزار توبه شکستم
چنان که سجده برم بی حفاظ پیش جمالتبه عالمی شده روشن که آفتاب پرستم
کمند زلف بتی گردنم ببست به مویی چنان کشید که زنجیر صد علاقه گسستم
نه شیخ می دهدم توبه و نه پیر مغان می ز بس که توبه نمودم ز بس که توبه شکستم
ز گریه آخرم این شد نتیجه در پی زلفش که در میان دو دریای خون فتاده نشستم
ز قامتش چو گرفتم قیاس روز قیامت نشست و گفت قیامت به قامتی است که هستم
حرام گشت به یغما بهشت روی تو روزی که دل به گندم آدم فریب خال تو بستم
#یغما
به ما بپیوندید
۵:۳۰
چرا در این ید بیضا ، عصا نمی بینی ؟به دفع این همه مار اژدها نمی بینی
چگونه از لبه ی تیغ رد شدی امابر این صراط اثر از ردّ پا نمی بینی؟
میان ورطه ی طوفان ، به روی عرشه ی امننشان ز معجزه ی ناخدا نمی بینی
در این دیار که یوسف به چاه نیرنگ است تو از برادر خود جز وفا نمی بینی
ز آسمان شده قندیل وار آویزان ولی تو هیچ نشان از بلا نمی بینی
بدان که از کرم دیگری ست این اعجاز خداست شاهد این ادعا ، نمی بینی؟
گمان مکن که مسیحا دمی در این جا نیست بدان که چشم تو یا بسته ، یا نمی بینی
کیوان روشنی
چگونه از لبه ی تیغ رد شدی امابر این صراط اثر از ردّ پا نمی بینی؟
میان ورطه ی طوفان ، به روی عرشه ی امننشان ز معجزه ی ناخدا نمی بینی
در این دیار که یوسف به چاه نیرنگ است تو از برادر خود جز وفا نمی بینی
ز آسمان شده قندیل وار آویزان ولی تو هیچ نشان از بلا نمی بینی
بدان که از کرم دیگری ست این اعجاز خداست شاهد این ادعا ، نمی بینی؟
گمان مکن که مسیحا دمی در این جا نیست بدان که چشم تو یا بسته ، یا نمی بینی
کیوان روشنی
۵:۳۰
یا بقیة الله
نداشت خامه ز حسن تو طاقت تعبیرکه در نیامده این دُر به رشته تحریر
وگرنه سخت نمیشد برای کس، که خداسپرده دست جوانی قدَر، جهانی پیر
کدام ابر ببارد به دشت خشکیدهاراده ات ندهد تا جریده تقریر
پگاه سر نزند آفتاب از سر کوهنگاه بر قلمت، تا رقم زند تقدیر
چه باک دیگر از این روزگار نا آرامکه گرچه رام نباشد، به دست توست اسیر
همین زمانه نشان دارد از طلوع سحرهزار مژده نهان کرده در حجاب ضمیر
چنان که کرده نهان روی ماه، موی سیاهچنان که وعده خورشید میدهد شبگیر
به دولت ظفر و جاه، راه خواهد یافتاگر فقیر توکل کند به حکم امیر
دگر چرا به لقای جهان نبخشم منعطای این شب کوته در این بلند مسیر
«شب سَمور گذشت و لب تنور گذشت»چه بر حصیر بخوابم چه بر فراش حریر
#مهدی_ضیاءابراهیمی
به ما بپیوندید
@saraaparde
نداشت خامه ز حسن تو طاقت تعبیرکه در نیامده این دُر به رشته تحریر
وگرنه سخت نمیشد برای کس، که خداسپرده دست جوانی قدَر، جهانی پیر
کدام ابر ببارد به دشت خشکیدهاراده ات ندهد تا جریده تقریر
پگاه سر نزند آفتاب از سر کوهنگاه بر قلمت، تا رقم زند تقدیر
چه باک دیگر از این روزگار نا آرامکه گرچه رام نباشد، به دست توست اسیر
همین زمانه نشان دارد از طلوع سحرهزار مژده نهان کرده در حجاب ضمیر
چنان که کرده نهان روی ماه، موی سیاهچنان که وعده خورشید میدهد شبگیر
به دولت ظفر و جاه، راه خواهد یافتاگر فقیر توکل کند به حکم امیر
دگر چرا به لقای جهان نبخشم منعطای این شب کوته در این بلند مسیر
«شب سَمور گذشت و لب تنور گذشت»چه بر حصیر بخوابم چه بر فراش حریر
#مهدی_ضیاءابراهیمی
به ما بپیوندید
۵:۰۰
شاه شمشادقدان خسرو شیرین دهنانکه به مژگان شکند قلب همه صف شکنان
مست بگذشت و نظر بر من درویش انداختگفت ای چشم و چراغ همه شیرین سخنان
تا کی از سیم و زرت کیسه تهی خواهد بودبنده من شو و برخور ز همه سیمتنان
کمتر از ذره نهای پست مشو مهر بورزتا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان
بر جهان تکیه مکن ور قدحی می داریشادی زهره جبینان خور و نازک بدنان
پیر پیمانه کش من که روانش خوش بادگفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان
دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسلمرد یزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان
با صبا در چمن لاله سحر میگفتمکه شهیدان کهاند این همه خونین کفنان
گفت حافظ من و تو محرم این راز نهایماز می لعل حکایت کن و شیرین دهنان
حافظ
مست بگذشت و نظر بر من درویش انداختگفت ای چشم و چراغ همه شیرین سخنان
تا کی از سیم و زرت کیسه تهی خواهد بودبنده من شو و برخور ز همه سیمتنان
کمتر از ذره نهای پست مشو مهر بورزتا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان
بر جهان تکیه مکن ور قدحی می داریشادی زهره جبینان خور و نازک بدنان
پیر پیمانه کش من که روانش خوش بادگفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان
دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسلمرد یزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان
با صبا در چمن لاله سحر میگفتمکه شهیدان کهاند این همه خونین کفنان
گفت حافظ من و تو محرم این راز نهایماز می لعل حکایت کن و شیرین دهنان
حافظ
۶:۳۵
یارب به نور پاک امامان تو را قسمبگشا ز لطف عقدهٔ مشکل ز کار ما
در انتظار چهره مقصود سوختیمحیران شدیم و طول کشید انتظار ما
فرمای اذن تا که نهد پای در رکابفرزند عسکری«ع» ملک تاجدار ما
سلطان دهر مهدی قائم«ع» امام عصرسبط رسول و خاتم هشت و چهار ما
روزی بپاس خاطر او میخورند خلقوز او بجاست گردش لیل و نهار ما
باران ز فیض اوست که نازل شود ز ابروز او بود که سبز شود کشتزار ما
مهر رخش نهفته و از ماه شیعیانفرموده است چاره شبهای تار ما
در این محیط حیرت اگر نورشان نتافت اکنون بجا نبود یکی از هزار ما
یا رب بعزّ او دهشان عزّ پایدار وز اقتدارشان بفزا اقتدار ما
با تیغ شه ز ریشه برآور نهال خصمکن بارور ز وجد و طرب شاخسار ما
«راضی» به مهر شیعه ز فیض تو راضی استاین است آب زندگی خوشگوار ما
توفیق ده اطاعتشان در تمام عمروین فیض خاص در دو جهان دار یار ما
#راضی
به ما بپیوندید
@saraaparde
در انتظار چهره مقصود سوختیمحیران شدیم و طول کشید انتظار ما
فرمای اذن تا که نهد پای در رکابفرزند عسکری«ع» ملک تاجدار ما
سلطان دهر مهدی قائم«ع» امام عصرسبط رسول و خاتم هشت و چهار ما
روزی بپاس خاطر او میخورند خلقوز او بجاست گردش لیل و نهار ما
باران ز فیض اوست که نازل شود ز ابروز او بود که سبز شود کشتزار ما
مهر رخش نهفته و از ماه شیعیانفرموده است چاره شبهای تار ما
در این محیط حیرت اگر نورشان نتافت اکنون بجا نبود یکی از هزار ما
یا رب بعزّ او دهشان عزّ پایدار وز اقتدارشان بفزا اقتدار ما
با تیغ شه ز ریشه برآور نهال خصمکن بارور ز وجد و طرب شاخسار ما
«راضی» به مهر شیعه ز فیض تو راضی استاین است آب زندگی خوشگوار ما
توفیق ده اطاعتشان در تمام عمروین فیض خاص در دو جهان دار یار ما
#راضی
به ما بپیوندید
۶:۳۰
منتظر بهر لقایی است شریفعجل الله تعالی فرجه
#سلیم
به ما بپیوندید
۶:۳۳
ای گل پژمرده ز جبر زمانتا به کیت غصهی جور خزانبهمن و اسفند نماند چنانتا بزند ز بیخ و بن گلستانیا همه ایام به سرما رودهر چه در این باغ به یغما رود
سر چو برآرد ز افق آفتاببرکشد از گنبد گردون حجابباز شود دیده نرگس ز خوابصبر کن ای غنچه بی صبر و تابچون گذرد لیل و نهاری دگرمیرسد از راه بهاری دگر
چند شب از صبح گرفتی سراغنیک نگر آمده چشم و چراغلاله که یک عمر به دل داشت داغدیده گشاید به تماشای باغدر قدم خاتم هشت و چهارمیشود امروز به یک گل بهار
باز زمین رونق رضوان گرفتعطر خوش نیمه شعبان گرفتسرو ولایت ره بستان گرفتصورت بی جان جهان جان گرفتچشم گشود و دلش آباد شدخیره بر این حسن خداداد شد
حشمت او بین که چو هفت آسمانهست زمین ملک امام زمانآمده میزان جحیم و جنانعالم و ناظر به عیان و نهانشاهد صدق آیت قرآن ببیناحصیناه في امام مبین
هم صفت و اسم رسول خداستوارث علم همه انبیاستمنتقم خون شه کربلاستهر چه بگویم ز فضیلت رواستمدح چه خوانم که سزد شاه رانور خدا، بقیة الله را
سلطه ظاهر منگر با عدوستظلم و ستم بسته به یک تار موستاذن امام است که این های و هوستآری دلها همه در دست اوستهان نشوی ز غیبتش منقلبغاب اذا غائبنا لم یغب
روی وی از دیده ما مضمر استنی ز محبی که مقربتر استدر پس پرده خبری دیگر استملک دل و حکومت دلبر استما که نداریم بصیرت به غیبشکوه کنیم و نشمارند عیب
خاصه امروز که شکر خداگرد همین محفل مهر و صفا آمده بر درگه آن کبریا تا بگشاییم زبان دعاکای ز تو بر پا همه ملک وجودغرق نیازیم و تو دریای جود
بست نشستیم در این بارگاهتا که ببخشی ز غلامان گناهبنده آبق که ندارد پناهجز کرم و مرحمت پادشاه آنکه بود ذکر قریب مجیبتبصرة لکل عبد منیب
پادشها آتش شوق حبیبمیکَشد اندر غم هجران، لهیبمنتظران را به سر آمد شکیبای که تویی آیت امّن یجیببس که زمان فتنه برانگیز شدکاسه صبر همه لبریز شد
کاش کند جلوه یزدان ظهورگر چه ز ما بود تمام قصورماه رخت بخل چه دارد ز نوراین منم از دیدن روی تو کورنفس نیابد ز طبیعت نجاتتا نکند لطف تو اش التفات
فضل خدا، لطف امام کریمداده نشان به ما ره مستقیمخرم از آنیم کز این امتیمنی که چو حیرت زده مردم، یتیماز پدر و مادر دینی جدادر قفس ظلمت شیطان رها
شیعه نگر نایب آن شهریار آینهی معرفت کردگار گشته ازین باب در این روزگار نه اصل دین تمام دین آشکارهر که پی عالم راسخ شده است دست به دامان مشایخ شده است
بارالها که تویی لایزال نور تو را شیعه ره اتصالمنزلتش را بفزای و جلالدشمن او را مده یک دم مجالحفظ بفرمای ز شر عدوآنکه بود چشم محبان بدو
#مهدی_ضیاءابراهیمی
به ما بپیوندید
۸:۳۰
يا صاحب الزمان(ع)
نه حجاب میگذارد که نگه کنم به مویشنه نسیم میگشاید گره از نقاب رویش
نه توان آنکه امشب به خماریاش بسازمنه بضاعتی که نوشم دو سه جام از سبویش
نه نشانهای که شاید برساندم به جایینه کسی کزو بپرسم که مرا برد به کویش
نه خیال آنکه روزی دل از او توان بریدننه امید آنکه چون آینه بود رو به رویش
نه بدست آرم او را که بگفتگویش آرمنه ز دست دادم او را که روم به جستجویش
نه مرا ز یاد برده، که بیاورم به یادشنه مرا نموده حاشا، که بیاورم به رویش
به هزار حیله رفتم که سر رهش بمانمبه هزار حیله راندم، که نریزم آبرویش
همه عمر من تبه شد، که ندیدهام رخش راکه هر آنکه بیند او را برسد به آرزویش
به حریم جلوهاش ره نبری «سهی» زمانیتو مگر سراغ گیری ز نسیم، عطر و بویش
#عبدالعلی_قسامی «سهی»
به ما بپیوندید
@saraaparde
نه حجاب میگذارد که نگه کنم به مویشنه نسیم میگشاید گره از نقاب رویش
نه توان آنکه امشب به خماریاش بسازمنه بضاعتی که نوشم دو سه جام از سبویش
نه نشانهای که شاید برساندم به جایینه کسی کزو بپرسم که مرا برد به کویش
نه خیال آنکه روزی دل از او توان بریدننه امید آنکه چون آینه بود رو به رویش
نه بدست آرم او را که بگفتگویش آرمنه ز دست دادم او را که روم به جستجویش
نه مرا ز یاد برده، که بیاورم به یادشنه مرا نموده حاشا، که بیاورم به رویش
به هزار حیله رفتم که سر رهش بمانمبه هزار حیله راندم، که نریزم آبرویش
همه عمر من تبه شد، که ندیدهام رخش راکه هر آنکه بیند او را برسد به آرزویش
به حریم جلوهاش ره نبری «سهی» زمانیتو مگر سراغ گیری ز نسیم، عطر و بویش
#عبدالعلی_قسامی «سهی»
به ما بپیوندید
۵:۰۰
۱۵:۳۶
چنان به موی تو آشفتهام به بوی تو مستکه نیستم خبر از هر چه در دو عالم هست
دگر به روی کسم دیده بر نمیباشدخلیل من همه بتهای آزری بشکست
مجال خواب نمیباشدم ز دست خیالدر سرای نشاید بر آشنایان بست
در قفس طلبد هر کجا گرفتاریستمن از کمند تو تا زندهام نخواهم جست
غلام دولت آنم که پای بند یکیستبه جانبی متعلق شد از هزار برست
مطیع امر توام گر دلم بخواهی سوختاسیر حکم توام گر تنم بخواهی خست
نماز شام قیامت به هوش بازآیدکسی که خورده بود می ز بامداد الست
نگاه من به تو و دیگران به خود مشغولمعاشران ز می و عارفان ز ساقی مست
اگر تو سرو خرامان ز پای ننشینیچه فتنهها که بخیزد میان اهل نشست
برادران و بزرگان نصیحتم مکنیدکه اختیار من از دست رفت و تیر از شست
حذر کنید ز باران دیده سعدیکه قطره سیل شود چون به یک دگر پیوست
خوش است نام تو بردن ولی دریغ بوددر این سخن که بخواهند برد دست به دست
#سعدی
به ما بپیوندید
@saraaparde
دگر به روی کسم دیده بر نمیباشدخلیل من همه بتهای آزری بشکست
مجال خواب نمیباشدم ز دست خیالدر سرای نشاید بر آشنایان بست
در قفس طلبد هر کجا گرفتاریستمن از کمند تو تا زندهام نخواهم جست
غلام دولت آنم که پای بند یکیستبه جانبی متعلق شد از هزار برست
مطیع امر توام گر دلم بخواهی سوختاسیر حکم توام گر تنم بخواهی خست
نماز شام قیامت به هوش بازآیدکسی که خورده بود می ز بامداد الست
نگاه من به تو و دیگران به خود مشغولمعاشران ز می و عارفان ز ساقی مست
اگر تو سرو خرامان ز پای ننشینیچه فتنهها که بخیزد میان اهل نشست
برادران و بزرگان نصیحتم مکنیدکه اختیار من از دست رفت و تیر از شست
حذر کنید ز باران دیده سعدیکه قطره سیل شود چون به یک دگر پیوست
خوش است نام تو بردن ولی دریغ بوددر این سخن که بخواهند برد دست به دست
#سعدی
به ما بپیوندید
۵:۳۱
به چشم من که اگر زنده ام بخاطر توستتمام اهل جهان مرده اند الّا تو
#ه_الف_سایه
به ما بپیوندید
@saraaparde
#ه_الف_سایه
به ما بپیوندید
۷:۰۲
ای که تاج شرف و دولت دارا داری ماه در چهره و چهری چه دلارا داری
آسمان در گرو ناز نگاهت بر پاست عرش را بر سر انگشت، تو بر پا داری
یوسفا چاه زنخندان تو دیدم، گفتم اندرین چاه، فتاده چه زلیخا داری
جان من زنده ز عطر نفس مینویت ای که در هر نفسی، جان مسیحا داری
آفتاب از رخ دلجوی تو روشنگر شد در نگاهت اثر از نور تعالی داری
قامتت، قائمهی کرسی و ارکان وجودسرو را بندهی این قامت رعنا داری
کلک تو نیل شکن، غرق نماید فرعون روشنایی ز سخن، چون ید بیضا داری
مدحتت کار قلم نیست مرکب خشکید ذرهای هستم و تو، وسعت دریا داری
من چه گویم ز تو ای مجمع اوصاف نکو«آنچه خوبان همه دارند تو یکجا داری»
هر که را نیست سر مهر تو ای ماه جهانگویمش ای که تو نی دین و نه دنیا داری
سر سودا زدهای دارم و قلبی مشتاق ای دل از دوست بجز او چه تمنا داری
#ابراهیم_لنگری
به ما بپیوندید
@saraaparde
آسمان در گرو ناز نگاهت بر پاست عرش را بر سر انگشت، تو بر پا داری
یوسفا چاه زنخندان تو دیدم، گفتم اندرین چاه، فتاده چه زلیخا داری
جان من زنده ز عطر نفس مینویت ای که در هر نفسی، جان مسیحا داری
آفتاب از رخ دلجوی تو روشنگر شد در نگاهت اثر از نور تعالی داری
قامتت، قائمهی کرسی و ارکان وجودسرو را بندهی این قامت رعنا داری
کلک تو نیل شکن، غرق نماید فرعون روشنایی ز سخن، چون ید بیضا داری
مدحتت کار قلم نیست مرکب خشکید ذرهای هستم و تو، وسعت دریا داری
من چه گویم ز تو ای مجمع اوصاف نکو«آنچه خوبان همه دارند تو یکجا داری»
هر که را نیست سر مهر تو ای ماه جهانگویمش ای که تو نی دین و نه دنیا داری
سر سودا زدهای دارم و قلبی مشتاق ای دل از دوست بجز او چه تمنا داری
#ابراهیم_لنگری
به ما بپیوندید
۵:۰۱
با دوستی نشین که شود تازه جان از اوبنشین و درس عشق و محبت بخوان از او
آن را که مایل است همان را از او بخواهوآن را که طالب است طلب کن همان از او
آن میزبان خوش است که درجمع دوستانآید به شوق و ذوق دل میهمان از او
وآن میهمان حبیب خدا هست کان حبیبشادان شود غمین نشود میزبان از او
زردی گرفت برگ درختان به مهر ماهنازم به سرو بن که خجل شد خزان از او
با دوست دوست باش میامیز با عدوکاین نابکار کینه بورزد امان از او
در سیر روزگار ز ناحق بجو کنارحق را طلب اگر چه ببینی زیان از او
از حشر و نشر اهل نفاق الحذر از آنکخصم است و هیچ کس نبرد این گمان از او
نازم به ناز تازه گلی کز طراوتشحسرت خورد به جلوهگری ارغوان از او
فرهاد داد جان به ره عاشقی که ماندبس داستان ز مردم شیرین زبان از او
یا رب فزون نمای ولا در دل «وفا»مستان قبول خاطر و طبع روان از او
#وفا
به ما بپیوندید
@saraaparde
آن را که مایل است همان را از او بخواهوآن را که طالب است طلب کن همان از او
آن میزبان خوش است که درجمع دوستانآید به شوق و ذوق دل میهمان از او
وآن میهمان حبیب خدا هست کان حبیبشادان شود غمین نشود میزبان از او
زردی گرفت برگ درختان به مهر ماهنازم به سرو بن که خجل شد خزان از او
با دوست دوست باش میامیز با عدوکاین نابکار کینه بورزد امان از او
در سیر روزگار ز ناحق بجو کنارحق را طلب اگر چه ببینی زیان از او
از حشر و نشر اهل نفاق الحذر از آنکخصم است و هیچ کس نبرد این گمان از او
نازم به ناز تازه گلی کز طراوتشحسرت خورد به جلوهگری ارغوان از او
فرهاد داد جان به ره عاشقی که ماندبس داستان ز مردم شیرین زبان از او
یا رب فزون نمای ولا در دل «وفا»مستان قبول خاطر و طبع روان از او
#وفا
به ما بپیوندید
۵:۳۱