بله | کانال سید مقدام حیدری
عکس پروفایل کانال سید مقدام حیدریک

کانال سید مقدام حیدری

۲۴۲ عضو
undefinedبرایم همیشه جای سؤال بوده و هست، چرا حضرت آقای شهیدمان بارها و بارها، به صراحت، به شدت، تند و تیز، با جملات کلی و مطلق و مؤکد، و گاهی با درد، اصل مذاکره با آمریکا را نفی کردند، ولی هر بار که دولت مذاکره می‌کرد نیروهای انقلابی‌مان می‌گفتند: این بار فرق می‌کند!

این که برخی از انقلابی‌ترین بچه‌های حزب‌اللهی ما حداقل سه‌ دور اخیر مذاکرات را تطهیر و تزیین کردند، با این که پیش و بین آن‌ها هم باز حضرت آقا مذاکرات را به صریح‌ترین عبارات تا بیست سال دیگر نفی کرد، واقعا برایم جای سؤال و تعجب است!

۱۷:۱۳

undefinedسفرنامه‌ی کاروان از خزر تا خلیج فارس ۱
آقا محمدهادی صالح‌پرور ـ حجت الإسلام و استاد و بهمانش حالا بماند وقت نیست. گیر القاب و عناوین بمانم به پر و پای متن می‌پیچند و خط به خطِ متن به دست‌انداز می‌خورد. فقط ایشان هم که نیست؛ زیادند. ـ زنگم زد و به کاروانِ «از خزر تا خلیج فارس» دعوتم کرد. دو ماشین طلبه‌ی مشهدی از بندر انزلی راه افتاده‌اند به سمت خلیج فارس. از من خواست به قم که رسیدند ملحق شوم تا این کاروان را با قلم روایت کنم که بین روایتِ دوربین با روایتِ قلم، فرق بسیار است. نکرد زودتر زنگم بزند که به نامِ جهاد و انقلاب، یک شمالی هم رفته باشیم. راستش تا به حال چنین کاری نکرده بودم اما یک ضرب قبول کردم؛ بدون فکر و مِنّ و مِنّ و استخاره. چون پولش را داشتم!
این کارها قاعدتا جهادی است. پولی هم اگر بدهند تبرکی و نمادین است. انگار خدا اراده کرده تمیزترین کارهای فرهنگیِ کشور را بروبچه‌های مخلص جهادی با دست‌های خالی انجام دهند. مسئولین و اربابِ بودجه‌های فرهنگی کشور هم راضی‌اند به رضای خدا. من اگر چندرقاز پولی برای خانواده و خودم نداشته باشم، دست و پایم برای بله گفتن می‌لرزد. این بار شکرِ خدا اوضاعم به‌تر بود. بی‌درنگ قبلتُ را گفتم و دهنم را آماده کردم برای سرویس شدن.
۲۶ فروردین ۱۴۰۵
undefinedسید مقدام حیدری

۸:۳۲

undefinedسفرنامه‌ی کاروان از خزر تا خلیج فارس ۲
قرار بر این شد که عصرِ جمعه، در مسجد جمکران جمع شویم و با توسل، به سمت اصفهان حرکت کنیم. اسنپ به زور گیرم آمد و دیر رسیدم. تازه توسل‌شان تمام شده بود. سبک زندگی طلاب و نیروهای جهادیِ انقلابی است. آن‌قدر برای هر کاری به گیر و گور می‌خوردند، و آن‌قدر همیشه دست‌خالی و دست‌تنها بوده‌اند و آن‌قدر سرتق و کله‌شق بودند و دنبال کارهای نشدنی می‌رفتند که هی کم می‌آوردند و مجبور می‌شدند کار را با توسل دربیاورند.
یادم است در مؤسسه‌ی امیر بیان که بودم، اهدای سه سوره‌ی توحید به امیرالمؤمنین علیه السلام پای ثابت و رکن رکین تمام فعالیت‌های کلاسی و غیر کلاسی بود. هر کاری هم که می‌خواستند بکنند، بدون روضه و توسل نمی‌کردند. وگرنه کار در نمی‌آمد و اوضاع جمع نمی‌شد.
بعد توسل، رفتیم سوار ماشین‌ها شدیم. برای تصویر و کار رسانه‌ای و کلیپ و فلان، ماشین‌ها را با پرچم ایران و تصاویر آقا آراستیم و دور میدان انتظار یکی دو دور چرخیدیم. دور اول برای قلق‌گیری بود. دور دوم تازه فهمیدیم که باید فلاشرها روشن باشند. دور سوم فهمیدیم که باز کار در نیامد و باید ماشین‌ها سپر به سپر پشت سر هم باشند.
سوارِ ماشینِ سجاد توسل‌پناهی شده بودم. حمید قدیری هم عقب نشست. هر کاری کردم جلو بنشیند نپذیرفت. دیگر رسما به کاروان ملحق شده بودم و جو نویسندگی مرا برداشته بود. دقیقا نمی‌دانستم چه چیزی را باید بنویسم. هنوز هم نمی‌دانم. ولی می‌خواستم از همه چیز مطلع بشوم و همه چیز را ثبت و ضبط کنم. از سجاد پرسیدم: قبل از این که بیایم توسل کردند؟ جوابش بماند. خوش‌مشرب بود و روابط اجتماعی‌اش بالا. همان دقیقه‌ی اول باب شوخی را باز کرده بود و گرم صحبت شدیم تا کاشان. موضوع صحبت‌مان هم گفتن ندارد؛ معلوم است. تحلیل و بررسی اوضاع جنگ!
دلم می‌خواهد همین جا توسلِ قضا شده را بجا بیاورم. فدای غربت میدانِ جنگی که خانه‌ی زهرا و علی بود. ولی در کنارش هیچ کوچه و خیابانی از شهرِ مدینه شلوغ نشد. خاک بر سر مردمی که جلوی چشم‌شان به دختر پیام‌برشان اهانت شد اما به کوچه و خیابان نریختند و نظم شهر را به هم نزدند. ما مردم هر چه خیابان‌ها را شلوغ می‌کنیم باز دل‌مان خنک نمی‌شود. این داغ هم‌چنان ملتهب است که روزی دور و بر خانه‌ی علی و فاطمه خلوت شد و کسی دیگر سراغ‌شان را نمی‌گرفت.
٢٨ فروردین ۱۴۰۵
undefinedسید مقدام حیدری

۱۲:۵۸

undefinedسفرنامه‌ی کاروان از خزر تا خلیج فارس ۳
از قم تا کاشان من و سجاد و حمید درباره‌ی حوادث اخیر جنگ گفت‌وگو می‌کردیم. بعید است آن چهارتا ماشینِ دیگر کارشان به این بحث نکشیده باشد. قاعدتا موضوع بحث همه‌ی ماشین‌ها، مهمانی‌ها و جلسه‌های کشور همین است. یکی کاملا با مذاکرات دولت آقای پزشکیان موافق بود، چون پزشکیان آدمِ پاکی است، متمرد نیست و اگر آقا منعش می‌کرد تن می‌داد. این مذاکرات میانِ جنگ را هم ضروری و لازم و بجا می‌دانست چون ملت و دولت با مذاکره نکردن و ادامه دادن جنگ هم‌راه‌ند و نمی‌شود باز تحمیل بر ره‌بری را محتمل دانست.
دیگری کمی کم‌تر به دولت، دیدگاه‌ها و عمل‌کردش اعتماد داشت. مذاکره را چندان نمی‌پسندید ولی بر آن بود که الآن وحدت مهم‌تر است و همین که حضرت آقا، در میانه‌ی جنگ اذن آتش‌بس و مذاکره دادند، یعنی به هر دلیلی کار لازمی است، و ما هم باید هم‌‌راه شویم. توی دل مردم را نباید خالی کرد.
آن یکی سرِ سخنان مطلق ره‌بر شهیدمان گیر کرده بود که مذاکره را مطلقا نفی می‌کرد؛ که هیچ نفعی برای‌مان ندارد، هیچ ضرری هم از ما دفع نمی‌کند... بن‌بست است... خسارت محض است... این که می‌فرمود مذاکره در سایه‌ی تهدید معنی ندارد... مذاکره و قرارداد بستن با یک کشور بدعهد معنی ندارد... به فرض محال اگر با آمریکا مذاکره کنیم با این دولتِ ترامپ نمی‌کنیم... و این که فعلا آمریکا همین است مگر این که شاید بیست سال دیگر شرایط عوض شود. این تعداد بالای سخنان مطلق آقای شهیدمان در نفی مذاکره، باعث شده خیلی‌ها نتوانند راحت جزم کنند که این مذاکرات، آن مذاکرات نیست و این یکی استثنائا درست است.
جمع ماشین ما نماینده‌ی کل تفکر غیر افراطی جریان انقلابی بود. سرِ این که اصل تصمیم‌گیری‌های مسئولین آیا درست است یا خیر، کمی اختلاف نظر وجود داشت. و این که در مقام موضع گرفتن و سخن گفتن هم چه باید کرد، باز تعدد آراء بود.
ولی همه‌ی ما دل‌مان نسبت به نتیجه‌ی نزدیک یا کمی آن ور ترِ این حوادثِ قرص بود. نمی‌شود این همه مردم، به اطاعت از ره‌بر و به دفاع از این کشور تا این‌جایی که دارم می‌نویسم تقریبا 50 روز هر شب به خیابان آمده باشند، اما مقدرات و سرنوشت‌شان به به‌تر تغییر نکند. سنت‌های الهیِ گزارش شده در قرآن اگر راست باشند که هستند، و آینده‌نگری‌های ره‌بر شهیدمان اگر درست و نقطه‌زن بود که بود، پس ما با همین دولت و ملت داریم به سوی ایرانی بسیار آبادتر، پیشرفته‌تر، زیباتر، خوش‌بخت‌تر و سربلندتر و آقاتر پیش می‌رویم و آن روز را هم خواهیم دید.
undefinedundefined

۷:۱۹

undefinedادامه..
این روزها کم نیستند اخبار و حوادث و شواهدی که دل آدم را آرام می‌کند. ولی یکی از ناب‌ترین و شیرین‌ترین‌هایش این آینده‌نگریِ نقطه‌زن امام شهید ما در 11 آبان 1401 است که فرمود:
«علائم زیادی وجود دارد که نظم کنونی جهان دارد تغییر پیدا میکند و نظم جدیدی بر جهان حاکم خواهد شد. نقش ما ایرانی‌ها، جایگاه ما ایرانی‌ها در این نظم جدید چیست؟
این یک سؤال مهم است. حالا این نظم جدیدی که بنده عرض میکنم که نظم کنونی به نظم جدید تغییر پیدا خواهد [کرد]، چیست؟ نمی‌شود دقیق گفت، نمی‌شود بدقّت گفت که نظمِ این‌ چنینی است امّا می‌شود یک خطوطی را ترسیم کرد.
یک خطوط اساسی‌ای هست که مطمئنّاً این خطوط اساسی در این نظم جدد هست. خطّ اساسی اوّل عبارت است از انزوای آمریکا؛ آمریکا در نظم جدید جهانی منزوی خواهد بود. برخلاف آنچه ده بیست سال پیش بوش پدر گفت که امروز تنها قدرت مسلّط دنیا آمریکا است؛ بعد از قضیّه‌ی حمله‌ی عراق به کویت و ورود آمریکایی‌ها و متلاشی کردن حمله‌ی عراقی‌ها، [بوش پدر] با غرور تمام ــ به این مضمون ــ گفت که امروز همه‌کاره‌ی دنیا آمریکا است؛ در این نظم جدیدی که من میگویم نه، آمریکا دیگر جایگاه مهمّی ندارد و منزوی است...
خب، پس یکی اینکه آمریکا مجبور می‌شود دست و پایش را از جهان جمع کند. الان آمریکایی‌ها در بسیاری از مناطق دنیا پایگاه دارند؛ در منطقه‌ی ما، در اروپا، در آسیا، پایگاه‌های نظامی با جمعیّت‌های زیاد، پولش را هم از خود آن کشور بیچاره‌ای که در آنجا پایگاه هست می‌گیرند؛ هزینه‌هایش را او باید تأمین کند و آمریکایی‌ها بخورند و آقایی کنند! این دیگر تمام می‌شود؛ دست و پای آمریکا از حضور در سراسر جهان جمع خواهد شد. این، آن خطّ اصلی اوّل، از خطوط اساسی نظم جدید آینده‌ی جهان.
خطّ اساسی دوّم؛ انتقال قدرت سیاسی و اقتصادی و فرهنگی و حتّی علمی، از غرب به آسیا. امروز قدرت‌های غربی هم اقتدار سیاسی دارند، هم اقتدار علمی دارند، هم اقتدار فرهنگی دارند، هم اقتدار اقتصادی دارند؛ یعنی خیلی چیزها دارند، البتّه تعبیر درست‌ترش این است که بگوییم داشتند، و دارند آرام‌آرام از دست می‌دهند؛ ولی خب [اینها را] سالها داشتند دیگر؛ دو سه قرن غربی‌ها این جوری عمل کردند. در این نظم جدید، این حالت از غرب به آسیا منتقل خواهد شد. آسیا خواهد شد مرکز دانش، مرکز اقتصاد، مرکز قدرت سیاسی، مرکز قدرت نظامی؛ ما در آسیاییم. خب این هم نقطه‌ی بعدی.
قطه‌ی سوّم، [یعنی] آن خطّ اساسی سوّم: فکر مقاومت و جبهه‌ی مقاومت در مقابل زورگویی گسترش خواهد یافت، که مبتکرش جمهوری اسلامی است.» چندباری که با مردم در تجمعات خیابانی صحبت کردم، دیدم یادآوری این سخن حضرت آقا خیلی دل‌شان را قرص و آرام کرد؛ همان کاری که با دل خودم کرد.
به عوارضی کاشان که رسیدیم ماشین جلوتری یک دفعه ترمز کرد، ماشین جلویی خورد به آن جلوتری، و ما هم محکم خوردیم به جلویی.
٢٨ فروردین ۱۴۰۵
undefinedسید مقدام حیدری

۷:۲۰

thumbnail
undefined کاروان صعودundefinedundefined حرکت خودرویی تبیینی ایران همدل
undefinedگام نخست : از خزر تا خلیج فارسundefined
undefinedبا هدف :۱. تقویت و کیفی سازی اجتماعات خیابانی مردم عزیز ایران اسلامی undefined
۲. ترویج جهاد تبیین از طریق فرهنگ گفتگوundefined
۳. تقدیم هدایای مردمی به قهرمانان نیروی دریایی undefined
undefinedعبور از استانهای :گیلان،قزوین،تهران،قم،اصفهان،یزد،فارس ،هرمزگان

۷:۴۶

thumbnail
undefinedوقتی ما بچه قمی‌ها دم در حرم امام رضا و امیرالمؤمنین و امام حسین علیهم السلام، اول می‌گیم: السلام عليكِ يا فاطمة المعصومة... بعد هم درستش نمی‌کنیم و همین طوری واردِ حرم می‌شیم، دم ۳۳پل هم باید نایب الزیاره بشیم لابد.

۱۰:۲۲

thumbnail
undefinedاصفهانی ها ترکوندندundefined
در بدو ورود کاراون موتوری اومد استقبال
یه دختر با حیای اصفهانی خیر مقدم گفت
بعدشم انواع برنامه های عالی
یه ناموس ایرانی (دخترایرانی)یه ناموس داد به دستم (پرچم ایران)تا برسونم به ناموس دیگه (خلیج فارس)
قرار شد این امانت را شهر به شهر ببرم تا برسانم به خلیج همیشه فارسundefined
صالح پرور | عضو شوید undefinedundefinedhttps://eitaa.com/joinchat/3296592378Cbef3f7e5e4

۲۰:۰۱

thumbnail
undefinedیزد - میدان امام حسین علیه السلام
undefinedچه جمعیتی هر شب این‌جا میاد. غلغله است!

۱۴:۰۳

undefinedسفرنامه‌ی کاروان از خزر تا خلیج فارس ۴
undefinedیک لحظه دیدیم ماشینِ جلویی ایستاد و دیگر نمی‌شد کنترل کرد. محکم خوردیم به سپر عقب. من به جلو پرت شدم و با سر خوردم به شیشه‌ی جلو. حمید قدیری زانویش ضرب دید. جوری که در این چند روز ایستادن و نماز خواندن و راه رفتن برایش سخت شد. ولی من و سجاد یک خراش هم برنداشتیم.
undefinedماشینِ جلویی چندان اتفاقی برایش نیفتاد گر چه صندوق عقبش دیگر بسته نمی‌شد. ولی ماشینِ سجاد توسل‌پناهی از جلو کمی جمع شد. در کاپوت قر شد. چراغش شکست.گل‌گیرش ضربه خورد و کلا آسیبش در حدی بود که دیگر نمی‌شد هم‌راه کاروان بماند.
undefinedبناچار با حمید قدیری برگشت و من به ماشینِ آقا روح‌الله صالحی‌منش منتقل شدم؛ هم‌سفر با محمدهادی صالح‌پرور، و دو جوان از بچه‌های رسانه.
undefinedسوار ماشین که شدم دیدم هادی صالح‌پرور دارد با کلمات سنگین‌ با روح‌الله صالحی‌منش شوخی می‌کند. روح‌الله هم غش کرده بود از خنده. نگو روح‌الله یک ترم با هادی و دیگران تهران کلاس داشت، و دو بار بجای تهران رفته بود کاشان. و تازه کاشان فهمیده بود مسیر را به خطا رفته است. جالب این‌جاست که این بار که مقصد کاشان بود، اشتباهی به سمت تهران داشت می‌رفت. گر چه خدا را شکر، همان ابتدا فهمیدند و سر و ته کردند.
undefinedروح‌الله، طلبه‌ی جوان حافظ، پژوهش‌گر، نویسنده و مبلغِ کثیرالسفر قرآنی است که با تمرکز بالایش گاهی ۱۷ ساعت، بکوب قلم زده است. هم‌چین خبط‌هایی لازمه‌ی تفکر زیادی است. خدا رحم کرد نابغه نشد، وگرنه لخت از حمام بیرون می‌زد و داد می‌زد: یافتم!
undefinedهادی وسط راه دائم با گوشی‌اش حرف می‌زد و تازه داشت، رفقایش در اصفهان، یزد، شیراز و بندرعباس را خبردار می‌کرد که ما در راهیم و عن قریب می‌رسیم خدمت‌تان. من توی گوشی داشتم اتفاق‌های سفر را یادداشت می‌کردم که یک دفعه هادی داد زد: روح‌الله! روح‌الله! روح‌الله رسما داشت به سمت گاردریل می‌تازید. بعد از داد هادی، ماشین را محکم کشید سمت راست؛ جوری که خدا رحم کرد ماشین چپ نکرد.
undefinedبه شوخی به هادی گفتم: گوسفندی چیزی باید برای‌مان قربانی کنی، این‌طوری نمی‌شود. همان‌جا دونگی پول گذاشتیم و یک میلیون برای یک نفر کارت به کارت کردیم. که از آن به بعدش اوضاع آرام شد و حوادث تا الآن دست از سر ما برداشتند.
undefinedمعمولا هر وقت گروهی خواستند برای انقلاب جهاد کنند، هم دست غیب و امداد الهی را دیدند، هم دست‌اندازهای اجنه و شیاطین جن و انس را. گاهی چنان مشکلات و دردسرها به پر و بال آدم می‌پیچند و مانع بر سر خدمت و جهاد می‌آید که آدم یقین می‌کند این مسیر، بدجور حق است و باید ادامه‌اش داد. شاید با یک آمایش میدانی بشود قسم خورد هر کار خوب و ویژه‌ و نقطه‌زنی خواست پا بگیرد، و هر علمی برای اسلام و انقلاب خواست بلند شود، آماج تیرهای شیاطین جن و انس قرار گرفت. و بدون توسل و ذکر و دعا و صدقه پابرجا نماند.
۲۸ فروردین ۱۴۰۵undefinedسید مقدام حیدری

۱۵:۴۰

undefinedسفرنامه‌ی کاروان از خزر تا خلیج فارس ۵
هادی یک کله داشت با گوشی حرف می‌زد و برنامه‌های کاروان را هم‌آهنگ می کرد. می‌گفت: ساعت فلان می‌رسیم فلان شهر، این‌قدر می‌مانیم بعد راه می‌افتیم به فلان جا، ساعت فلان آن‌جاییم. روح‌الله سرِ هر جمله‌ی هادی می‌پرید وسط می‌گفت: بگو ان شاء الله! تا این‌جای سفر هم دهنِ هادی را صاف کرد، از بس به او تذکر داد. هادی می‌گفت: بابا! بگذار جمله‌ها تمام بشه، کلام منعقد بشه، برنامه‌ها رو معرفی کنم، آخرش می‌گم: ان شاء الله! ولی این توجیه، نمی‌دانم چقدر الله‌پسند بود، روح‌الله پسند نبود ولی.
بالأخره رسیدیم اصفهان. ۳۰- ۴۰تا موتور به استقبال‌مان آمدند. مردم در خیابان‌ها و میدان‌های شهر پخش بودند. سر هر پیچ و میدانی مردم پرچم‌به‌دست حضور داشتند.
آخرین باری که اصفهان آمدم، نه سالم بود. والله جفاست این عدم سیر در ارض. از قم تا اصفهان راهی نیست. ۳۳پل و پل خواجو و باغ پرندگان و فلان و بهمان اثر تاریخی و گردش‌گری را می‌شود بی‌خیال شد. ولی بمیری و گل‌ستان شهدای اصفهان را با سه چهار ساعت فاصله از خانه‌ات نرفته باشی بی‌عرضگی و خاک‌برسری است.
همان اول کار، به میدان علی‌خانی رسیدیم. قرار بود، هادی در این میدان سخن‌رانی استیجی کند و بقیه‌ی اعضای کاروان، ترک چند موتور سوار شوند و به میدان‌های تجمع دیگری بروند.
به ما گفتند: این موتورها سازمانی است. سوار شدن‌شان با عبا و عمامه ممنوع است. لباس‌تان را در بیاورید. هوا سرد و بارانی بود. ترک موتور با پیراهنِ تنها سرما می‌خوردیم خب. تازه چه کاریست آخر؟! جلوه‌ی خوبی هم ندارد. فکر کن طلبه‌ی معمم باید عبا، قبا و عمامه‌اش را با یک دست نگه دارد، با آن یکی هم جلویی را بگیرد که از پشت زمین نخورد. خدا را شکر این برنامه لغو شد.
آقا هادی در جمع مردم میدان علی‌خانی صحبت کرد. خیلی پرشور و سرزنده و عالی. تند و تند هم از مردم شعار می‌گرفت. یک دخترخانم ۹-۱۰ ساله به او یک پرچم ایران داد که آن را از طرف یک دختر ایرانی، به رزمنده‌های نیروی دریایی مستقر در خلیج فارس تحویل دهد.
هادی که از سن پایین آمد، آمدند رسمی و غیر رسمی با او مصاحبه کردند. مردم هم از وضع مذاکرات و باز و بسته کردن تنگه یا سؤال داشتند یا شاکی بودند.
کلا این روزها مردم سؤال و ابهام زیاد دارند. بخشی اقتضائات جنگ است. ولی قاعدتا سهمی از آن مربوط به نابلدی و قصور و تقصیر در اطلاع‌رسانی است. هر چه آدم فکر می‌کند توجیهی برای غافل‌گیر کردن مردم و سرد و گرم کردنِ بی‌هوای فضای جنگ نمی‌بیند. گر چه همه‌ی احتمالات به ذهن ما مردم عادی نمی‌رسد و هر طوری که هست، باید به مسئولین سیاسی و نظامی خوش‌بین بود و وحدت را حفظ کرد.
۲۸ فروردین ۱۴۰۵undefinedسید مقدام حیدری

۱۰:۰۱

https://eitaa.com/sayedmeqdam/2024
undefinedپخش زنده‌ی حضور و سخن‌رانی کاروان در تجمع مردم قشم

۱۹:۱۸

undefinedسفرنامه‌ی کاروان از خزر تا خلیج فارس ۶
undefinedبروبچه‌های میزبان‌مان در اصفهان از میدان علی‌خانی آن شب یک ماشین صوت هم‌آهنگ کردند و در اختیار ما گذاشتند. کاش از اول تا آخر سفر هم‌چین ماشین و سیستم صوتی داشتیم. مگر می‌شود کاروان تبیینی طلاب سیستم صوت نداشته باشد؟! خودت که سیستم نداشته باشی، خیلی جاها بی‌زبانی. شهر به شهر و استان به استان ده‌ها و صدها بار، سر هر پیچ و میدانی مردمِ پرچم‌ به دست پای کارِ انقلاب ایستاده‌اند. با یک سلام و خداقوت و تشویق و ماشاءالله می‌شد به آن‌ها حال خوب تقدیم کرد. ولی حیف که نداشتیم.
undefinedآن شب ولی این اتفاق افتاد. هادی صالح‌پرور در ماشین صوت نشست و میکروفون را به دست گرفت و ما پنج شش‌تا ماشین هم پشت سرش. هادی دم به دقیقه بستگی به این که چشمش به کی می‌افتاد و کی از کنارش رد می‌شد یک چیزی می‌گفت: ماشاالله به همه‌ی خودرویی‌ها! پرچم‌دارها ماشاالله! پیکانو عشقه نوستالژی ایران ماشالله! پراید 243 ج فلان بهمان ماشاالله! پرشیا شماره‌ی پلاک فلان بیسار ماشاالله!
undefinedبه مغازه‌هایی که در مسیر بودند هم یک حالی می‌داد؛ فلافلی فلان ماشاالله! هم‌برگری بهمانو عشقه! برگشتیم یادمون باشه ازت همبرگر بگیریم! ماشالله پرچم‌دارها! ماشالله خودرویی‌ها! ماشالله به همه دخترها! ماشالله به موتوری‌ها!...
undefinedداشتیم همین طور راه می‌رفتیم که دیدیم یک خانم تک و تن‌ها لب خیابان ایستاده بود و پرچم می‌چرخاند. هادی گفت: ماشالله حاج خانم، لشکر تک‌نفره ماشالله، بارک الله!
undefinedاین هم از پدیده‌های جدیدِ بعد از جنگ رمضان است که مردم بدون خجالت و رودربایستی، مثنی و فرادى هم که شده، برای خدا قیام می‌کنند. هم‌چنان که در مجالس روضه‌های خلوت، مزه‌ای هست که در مجالس شلوغ نیست، منظرِ مرد یا زنِ پرچم‌به‌دستِ تک و تنها، شکوه و معنایی دارد که در تجمع هزاران نفره نیست. البته که آن هم شکوه خودش را دارد، ولی قیام مثنی و فرادی هم چیزی است برای خودش.
undefinedاگر از میدانی رد می‌شدیم که چند ده نفر ایستاده‌اند، هادی در عین حرکت دو سه جمله با آن‌ها حرف می‌زد و از آن‌ها شعار الله اکبر می‌گرفت.
undefinedتا آخر شب دو سه میدانی که استیج داشت و هم‌آهنگ شده بود، ایستادیم و ما ۷-۸ روحانی بالای استیج رفتیم. اول و آخرش با آقای صالح‌پرور بود، وسطش هم نفری یکی دو دقیقه صحبت می‌کرد و از مردم تکبیر و شعار می‌گرفت و می‌داد بغلی.
۲۸ فروردین ۱۴۰۵سید مقدام حیدری

۱۵:۳۸

undefinedسفرنامه‌ی کاروان از خزر تا خلیج فارس ۷
undefinedدر اولین میدان از میدان‌های اصفهان که جمعیتِ چند ده نفری در اطراف آن ایستاده بودند، مکث کردیم. قرار شد باز آقا هادی بالای سن برود و به مردم خسته نباشید و خدا قوت بگوید و چند دقیقه‌ای حرف بزند، روحیه بدهد، شعار بگیرد و تمام. یک دفعه تصمیم گرفت همه با هم به بالای سن برویم، تا مردم کل کاروان را یک‌جا بالای سن ببینند. ما هم پرچم‌به‌دست به بالای سن رفتیم. هادی شروع کرد به صحبت؛ سلام و خداقوت و معرفی این کاروان و این که از کجا راه افتادیم و به کجا می‌رویم و آمدن‌مان بهر چه بود و این صحبت‌ها.
undefinedیک دفعه گفت: از دوستانم می‌خواهم نفری یکی دو دقیقه صحبت کنند. حالا من هیچ چیزی آماده نکرده بودم. چون قرار به صحبت کردن نبود اصلا. گر چه قاعدتا باید آماده می‌بودیم. سریع مشغول جستجو در ذهنم شدم، ولی فرصت نداشتم. چون از بدِ حادثه سید بودم و عمامه‌ام مشکی. هنوز هم هستم البته. هادی گفت: از آقا سید شروع کنیم و در لحظه میکروفون را تحویلم داد. من ماندم و جمعیتِ چند ده نفری مردمِ اصفهان در آن میدان. آن هم منی که تجربه‌ی سخن‌رانی استیجی خیابانی نداشتم. تن و قدرت صدایم با شرایط خیابان تنظیم نبود. و از آن بدترش این که در آن شرایط دقیقا نمی‌دانستم چه بگویم. عادت به نویسندگی و تحریر افکارم به دادم رسید. به یاد یکی از پست‌های کانالم افتادم؛ آن روایتِ زیبای رسول خدا(ص) که فرمود: یک روز مرزداری در راه خدا به‌تر از 360 هزار سال عبادتِ مرد در خانه کنار خانواده‌اش است؛ «أَنَّ رِبَاطَ يَوْمٍ فِي سَبِيلِ اللَّهِ خَيْرٌ مِنْ عِبَادَةِ الرَّجُلِ فِي أَهْلِهِ سَنَةً ثَلَاثَمِائَةٍ وَ سِتِّينَ يَوْماً كُلَّ يَوْمٍ أَلْفَ سَنَةٍ.» [بحارالأنوار/ج54/ص221]
undefinedبعد از خواندن روایت ادامه دادم: خدا را شکر که خدا بساط مرزداری را در این جنگ، برای همه‌ی مردم پهن کرد؛ زن و مردشان، پیر و جوان‌شان، دختر و پسرشان. امروز مرز، میدان به میدان و خیابان به خیابان و شهر به شهر است. کل کشور مرز است. آن هم نه مرز امنیتی فقط؛ مرز تمدن اسلام و جبهه‌ی حق از حضرت آدم تا اکنون.
undefinedگفتم: شما مردم دارید از دست‌آورد انبیا مرزداری می‌کنید. هر چه تا امروز جبهه‌ی حق پیش رفته و به دست آورده را باید در این جنگ حفظش کرد، تا به مرحله‌ی بعد برویم. البته به این شسته رفته‌ای نگفتم. جمله‌بندی‌ها هنوز نضج کامل نگرفته بود. برنامه، زیادی زنده بود! آن‌قدر که بعدش یکی دوتا دعا کردم و از مردم صلوات گرفتم! حال این که باید از مردم تکبیری مرگ‌برآمریکایی مرگ‌براسرائیلی چیزی می‌گرفتم و می‌دادم بغلی!
undefinedبقیه‌ی دوستان هم یکی یکی نکته‌ای مطلبی چیزی گفتند، یا رجز خواندند و شعار دادند و آخرِ کار دوباره میکروفون را تحویل آقا هادی دادند. ایشان هم حرف‌های پایانی داد و زود کار را جمع کرد، تا برویم به میدان‌های بعدی برسیم. از روایت‌گری‌ام قشنگ معلوم است هیچ اهمیتی برایم نداشت دیگران چه می‌گویند. وگرنه یادداشت می‌کردم تا روایت کنم. اما نه حالش را داشتم نه حوصله‌اش را. وقتی راویِ قصّه خودت باشی، خیلی باید شعور و تقوا داشته باشی که خودت را قطب عالم امکانِ قصه جا نزنی. که من ندارم.
undefinedمقصد بعدی میدانِ امام حسین علیه السلام بود. همین برنامه را شسته‌رفته‌تر باید تکرار می‌کردیم. این دفعه می‌بایست درست‌تر و دقیق‌تر کار را انجام بدهیم. با روح‌الله صالحی‌منش سوار ماشین شدیم. همین که پا روی پدال گاز گذاشت، کاروان خودمان را گم کردیم و از جای دیگری سر درآوردیم. پرسان پرسان و با استفاده از موقعیت و نشان و بهمان، خودمان را به میدان امام حسین(ع) رساندیم.
undefinedبچه‌ها بالای استیج رفته بودند و تازه هادی شروع کرده بود. این بار بچه‌ها واقعا مرتب‌تر و شسته‌رفته‌تر صحبت کردند. از اهمیت خیابان گفتند. رجز خواندند. امید دادند. شور و حرارت و حماسه پخش کردند و از مردم شعار گرفتند. من و روح‌الله هم پایین در کنار مردم داشتیم رفقای خودمان را می‌دیدیم، پرچم می‌چرخاندیم و هر جا تکبیری مرگ‌بری چیزی می‌دادند، ما هم لطف می‌کردیم و شعار را سر می‌دادیم.
۲۸ فروردین ۱۴۰۵سید مقدام حیدری

۱۸:۱۸

undefinedسفرنامه‌ی کاروان از خزر تا خلیج فارس ۸
undefinedبالأخره خسته و کوفته، پاسی از نیمه‌ی شب گذشته، رفتیم دفترِ امیربیان اصفهان. میزبان، چند نفر از مسئولان و فعالان امیربیان اصفهان بودند. آقای ایمان کریمی را قبلا در جلسات هم‌قلم دیده بودم. اما در یکی دو روزی که در اصفهان بودیم، بیش‌تر شناختمش و به دلم نشست.
undefinedواقعا دوست‌داشتنی است. آمیخته‌ای است از متانت و حجب و حیای حداد عادل، فصاحت و شیوایی سعدی شیرازی، خنده‌رویی علی انصاریان، شوخ‌طبعی و طنازی محمدجواد لاریجانی، پرکاری احمدی‌نژاد و خوش‌مشربی حاج حسین یکتا. خودش را با سطح و نوع گفت‌وگو یا شوخی و طنز هم‌نشینانش تنظیم می‌کند و با آن‌ها هم‌راه می‌شود. تیکه‌ای بیندازند با جنبه‌ی بالا تحویل می‌گیرد و برمی‌گرداند، اما با همان سبک شقّ و رقّ و اتوکشیده‌ی خودش.
undefinedبه صورت نامحسوس خودش و دیگر دوستان اصفهان همه چیز را هم‌آهنگ کرده بودند؛ از فعالیت‌های خوب، جلسات خوب و برنامه‌های خوب بگیر تا پذیرایی خوب. این که می‌گویم نامحسوس به این خاطر بود که تلفن‌ها، درگیری‌ها، چانه‌زنی‌ها و احیانا دعواها را ما نمی‌دیدیم، با این که وقت معتنی بهی را در کنار ما بودند. همه چیز آن‌قدر بدون تنش و راحت پیش می‌رفت که آدم فکر می‌کرد، هیچ برنامه‌ریزی و تدبیری در پشت صحنه نیست؛ کار خود به خود پیش می‌رود.
undefinedبه شدت گرسنه شده بودم. شام حدود ساعت 2:30 حاضر شد. بماند که چی بود. کلا در این دو هفته سفرِ کاروان‌مان، غذا خوب بود. ولی در غربت و مظلومیت ما طلبه‌ها همین بس که اگر یکی دو وعده غذای خوب بخوریم، جرأت نداریم روایت کنیم. نکند چندتا فحش اضافه بر سازمان بخوریم که لازم نباشد. البته هیچ جا سفره‌ی اعیانی برای‌مان پهن نشد. ولی سطح غذاها شکر خدا خوب بود.
undefinedقبل از این که شام را بیاورند، بچه‌ها به صورت غیر رسمی نشستند به نقد و بررسی اتفاقات امروز. نقد و بررسی که شاید نه؛ همان حاشیه‌گویی. بچه‌ها از بس خسته بودند، بعضی خوابیده و بعضی لم‌داده و ولو حرف می‌زدند. دوباره بحث، سرِ اقدامات سیاسیون و تیم دیپلماسی و علت سکوت میدان درگرفت. مردم سؤال داشتند و بچه‌ها به دنبال فهم دقیق‌تر مسئله بودند که اوضاع واقعا چگونه است و به مردم چه باید گفت. از آن همه جر و بحث، فقط یک عدد از كلمات قصار هادی صالح‌پرور یادم مانده که با کمی دخل و تصرف نقل می‌کنم. گفت: بعضی‌ها این طورند که اگر ایران، اسرائیل را بزند نابود کند هم باز اعتراض می‌کنند که چرا قبل از نابود کردن، عکس یادگاری با آن نگرفتی؟!
undefinedرایانه‌ام را درآوردم که شروع کنم به تحریر آن چه امروز گذشت. به این خیال که شب به شب هر آن چه صبح تا شب رخ داده را بنویسم و منتشر کنم. ولی هر چه می‌خواستم بنویسم نمی‌شد. از بس خسته بودم و خوابم می‌آمد. و از بس بچه‌ها گرم صحبت بودند. که فقط کلمات قصار هادی برای به هم زدن تمرکزم بس بود. به این امید که فردا یکی دو ساعت زودتر از بقیه بیدار شوم و بنویسم، رایانه‌ام را بستم.
undefinedیک ساعت بیش‌تر به اذان صبح نمانده بود. بچه‌ها به زور سعی می‌کردند خودشان را تا نماز صبح بیدار نگه دارند، اما ناخودآگاه و بی‌اراده به خواب می‌رفتند. البته این شرطِ ضمنی به تصریح و تلمیح بچه‌های کاروان مبرم شده بود که مراتب امر به معروف برای بیدار کردن بچه‌ها را تا چک و لگد و آب یخ می‌توان و باید پیش‌رفت.
undefinedشاید نیم ساعت به اذان صبح خوابم برد. ولی چون نمی‌خواستم بخوابم، یا خوابیدم که زود برخیزم با یکی دوتا صدا زدن بیدار شدم. وضو چرت و خواب‌آلودگی‌ام را نپراند. آن‌قدر آش و لاش بودیم که جمع نشدیم لا اقل نماز جماعتی اقامه کنیم با وجود این همه آخوند.
undefinedتکبیرِ نماز صبحم را که بستم سه چهار نفر به من اقتدا کردند. من در آن شرایط اگر پشت فرمان بودم، بلا شک ماشین را می‌کوبیدم به چپ و راست. با نمازم هم لابد همین کار را کردم. در آن شرایط اگر بخواهی حضور قلب داشته باشی و تدبر کنی معانی چرت و پرت و مفاهیم سورئال تداعی می‌شود.
undefinedنمازم را تمام کردم و برخاستم که بخوابم که ساعت ۷ برخیزم که در خلوت بنویسم. و گفت: وتقدّرون و تقدّر الأقدارُ... شما برنامه می‌ریزید، حال این که تقدیرها هم کار خودشان را می‌کنند.
۲۹ فروردین ۱۴۰۵سید مقدام حیدری

۱۳:۰۱

"آن چنان کز رفتنِ گل خار می‌ماند به جا"در پیِ شیران، شغالِ هار می‌ماند به جا
"آهِ افسوس و سرشکِ گرم و داغِ حسرت است"کز زمین افتادنِ این بار می‌ماند به جا
"کام‌جویی غیر ناکامی ندارد حاصلی"از ولنگاری شبِ غم‌بار می‌ماند به جا
لعن و نفرین و هزاران درد و آه و ناله استآن چه از طاغوتِ بدکردار می‌ماند به جا
رمزِ خوش‌بختی ما در عالَمَین این پرچم استدشمنش تنها ازو آوار می‌ماند به جا
جنگِ با ما مایه‌ی بی‌چارگیّ دشمن استبهر کشور لیک خوشْ آثار می‌ماند به جا
تنگه‌ی هرمز به دستِ ملتِ ایران فتادمدّعی را حسرتِ بسیار می‌ماند به جا
این نبرد آخر به نابودیِّ دشمن می‌کشدآن که هم‌پیمان شد از او عار می‌ماند به جا
با همین جنگ اقتصادِ او ز هم پاشیده شدبهرِ ما از آن بسی دینار می‌ماند به جا
سیلِ مردم سدِّ استکبار را خواهد شکست"پیش این سیلاب، کی دیوار می‌ماند به جا؟"
undefinedسید مقدام حیدری

۲۱:۲۷

پاسخ به زمین‌لرزه‌ی تهران آیاشلّیکِ سه موشک به امارات نبود؟undefined
undefinedسید مقدام

۸:۱۵

چنان پاهای آمریکا فرو رفته‌ست در گِل‌هاکه جنگ آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها
در این رخ‌داد، سنّت‌های قرآن جلوه‌گر آمداگر حق رخ نمود آن گه فرو خفتند باطل‌ها
بیا طاغوتِ پُردعوی اگر مردی و می‌جنگیحریفت مردِ دریا باشد و سردار ساحل‌ها
تبی افتاده در کشور برای قتل این زردکز خون طفل مینابی چه خون افتاد در دل‌ها
جلال و جاه امریکا بلا شک رو به پایان شدچنان روزی فرو پاشد کزو سازند محفل‌ها
چو گُر بگرفت و گَر پنهان شد آتش زیرِ خاکستربدان ره‌بر نشد غافل ز راه و رسم منزل‌ها
چه خونِ داغ و پر جوش و خروشی داشت آن ره‌برکه با خونش دگر آگاه و بیدارند غافل‌ها
undefinedسید مقدام حیدری

۳:۱۸

رزمِ هر شام در آبادیِ دل قانون شدروی زیبای وطن با علمَش گل‌گون شد
کم نگردید به ساعاتِ خیابان عمرمرزق و سرمایه به انفاق و زکات افزون شد
قلب ایران به خروش آمد و می‌باید کشتقاتلِ ره‌برِ ما را که دل از او خون شد
ای خوش آن لحظه‌ی پریمن و مبارک که در آنپای ناپاکِ اجانب ز وطن بیرون شد
باز تاریخ از ایران بنویسد که عدوشخوار و بی‌چاره و ناکام و بسی محزون شد
شیشه‌ی عمرِ شیاطینِ جهان را بشکستموج پرقدرت تکبیر که در گردون شد
undefinedسید مقدام حیدری

۱۰:۵۸

undefined️السلام عليك يا جوادَ الأئمّة
شیعه را با سنّ کم او نقطه‌ی پرگار کردشیعیان را زآیتی بس تازه برخوردار کرد
ره‌بری بر جمع خوبان در سنین کودکیبیّناتی بود و راه شیعه را هم‌وار کرد
فتح بابی کرد در علم الکلامِ مسلمینفطرت در زیر غفلت خفته را بیدار کرد
سنّ او دل‌های برخی را به تردیدی فکندامتحانی بین خام و ساده و عیّار کرد
با ولی بعد از تفحّص شیعه بیعت می‌کنددر سؤال از طفلِ عالم بیش‌تر اصرار کرد
کودکی کو هم‌چنان محتاج مکتب می‌نمودعالمان باخبر را آگه از اسرار کرد
دانشش را مدعی دائم به چالش می‌کشیداو ولی یحیی بن اکثم را خفیف و خوار کرد
undefinedundefinedundefinedundefinedundefined
روزه را با هر غذای طیّبی نتوان شکستبا خوراک و شیر زهرآلوده‌ای افطار کرد
در همان دم جان آقای جوان آتش گرفتجسم او را زهر کین پژمرده و بیمار کرد
تشنگی بر او مسلط شد امانش را بریدکار را سوز و عطش بر او بسی دشوار کرد
undefinedسید مقدام حیدری

۶:۵۷