شیطان، ولکنِ امتیازگیری نیست فرقی نمیکند، شیطان چه از جن باشد و چه انس، نمیشود جز جنگ و مقاومت و درگیری، رابطهی دیگری با او داشت. شیطان، ابتدا پیشنهادِ کم میدهد، ولی هرگز به آن قانع نمیشود. با هیچ گناهی دعوای ما با شیطان تمام نمیشود. او سیر نمیشود و دست از سر ما بر نمیدارد. تا نابودمان نکند و ما را به لجن و کثافت نکشاند، ولکن نیست. ما تن به گناه میدهیم تا این درگیری و کشمکش درون، و این مقاومت پررنج، تمام شود. حال این که تمام نمیشود! هر گناهی را که عادیسازی کرد، همانجا خاکریز میکشد و باز جنگ و دعوا را برای فتح ممنوعههای بعدی ادامه میدهد. هر چه بخواهی با شیطان کنار بیایی، نمیشود. سرانجام به نقطهی بنبست میرسیم؛ جایی که دیگر نمیشود ادامه داد. درست، همانجا لحظهی درگیری و زد و خورد ما با شیطان است. هر چه این لحظه زودتر برسد، احتمال بردش بیشتر و غنائمش هم ارزشمندتر است. و هر چه دیرتر باشد، کمبهرهتر است. آن که تا ته با شیطان ادامه میدهد، سر از جزیرهی اپستین در میآورد. عبد شیطان میشود، همکارش میشود، بده بستان با او خواهد داشت و بناچار، در راستای خدمات متقابل بین جن و انس، باید دست به کثیفترین گناههای نگفتنی چندشآور بزند. جریانِ شیطانی و ابلیسی عادیسازیِ گناه در جامعه، نقطهی ایست ندارد. جامعه اگر دل و دماغ جنگیدن با شلحجابی را نداشت، چند سالِ بعد، باید با بیحجابی بجنگد، و اگر این مرحله را رد کرد، با برهنگی و فحشای علنی باید گلاویز شود. این ترفند و طبیعت شیاطین جن و انس است که با هیچ کوتاه آمدنی بیخیالمان نمیشوند. هر چه عقبنشینی کنی، بیشتر پیشروی میکنند. سرانِ سفیدپوستان اروپایی که به خاطر خودبرتربینی نژادی، شیاطین انسی سدههای اخیر بودهاند، هر چه خوششان میآمد را به زور تصاحب میکردند. سرزمین آمریکا را که مالِ سرخپوستان بود، با جرم و جنایت از چنگشان ربودند و خود آنها را از صفحهی روزگار حذف کردند. در مسیر تصاحب آن سرزمین، هم نسل سرخپوستان را برکندند، هم نسل بوفالوهای آمریکایی را. بسیاری از قبایل سرخپوست بومیِ آمریکا، مثل ایروکوا و میامی، بر آن شدند که دعوای با شیاطینِ اروپایی را با کوتاه آمدن از چند قطعه زمین حل کنند. تا بلکه دیگر خونشان به زمین نریزد و با صلح و صفا با اروپاییهای مهاجر پیمان همسایگی ببندند. اما حرص و طمع شیطانی اروپاییها تمامی نداشت و همهی عهد و پیمانها را به دیوار میزدند. مانگاس کلورادو، رئیسِ پیر قبیلهی آپاچی، برای پایان دادن به جنگهای بیپایان، پیمان صلح و صفا با اروپاییها بست. اما چه فایده؟! همین که فهمیدند در سرخپوستان معدن طلا هست، دیگر عهد و پیمانشان یادشان رفت و باز به قتل و غارت و غصب روی آوردند. [فاجعهی سرخپوستان امریکا، دی براون] در مکاتبات تئودور هرتسل با یوسف ضیاء الدین پاشا الخالدی، آن زمان که میخواست برای تأسیس کشور اسرائیل تمهید کند، چنین آمده که: مهاجرت یهودیان به نفع مردم بومی فلسطین است، چرا که رفاه و ثروت آنها با آمدن ما افزوده خواهد شد! [صد سال جنگ بر سر فلسطین، رشید خالدی] اما از آنجا که این دولت نامشروع شیطانی بود، فقط برای یهودیان جا داشت. و تا امروز هر جا که زورش رسید، نسلکشی کرد، بلکه سرزمینش را پهنتر کند. داستان جنگ ما و آمریکا هم از همین قرار است. آمریکا شیطان بزرگ است، پس به آزارش ادامه میدهد. با شیطان نمیشود صلح کرد. آنقدر باید جنگید تا به زانو دربیاید، یا لا اقل در دوردستها با ما بجنگد. عقب اگر بنشینیم، باید سر ناموسمان با او دست به یقه شویم. او نمکگیر کوتاه آمدنهایمان نخواهد شد. بدتر پرروتر خواهد شد. هر کوتاه آمدن و امتیاز دادنی، اتباع از خطوات شیطان است که کار را بدتر میکند. فرمود: (وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبين). در زندگی فردی هم چارهای جز جنگ با شیطان نیست. کوتاه آمدن از هر حکم واجب و مستحبی از احکام اسلام، یک امتیاز دادن است که فضا را برای امتیازهای بعدی آماده میکند. خاکریز دعوا با شیطان را در زمینِ نماز شب باید کشید؛ نه نماز صبح! سید مقدام حیدری