بله | کانال - 𝑻𝒉𝒆 𝑬𝒙𝒐𝒓𝒄𝒊𝒔𝒕
عکس پروفایل - 𝑻𝒉𝒆 𝑬𝒙𝒐𝒓𝒄𝒊𝒔𝒕 -

- 𝑻𝒉𝒆 𝑬𝒙𝒐𝒓𝒄𝒊𝒔𝒕

۲۶۳ عضو
thumbnail
#روانیامیدوارم شب خوابتون نبره undefinedundefined#SCP︶ ͝ ⏝ ⊹ ⏝ ͝ ︶︶ ͝ ⏝ ⊹ ⏝ ͝ ︶  ‌        ‌ ‌ ‌[- 𝑻𝒉𝒆 𝑬𝒙𝒐𝒓𝒄𝒊𝒔𝒕](https://ble.ir/scary_vibe)

۱۷:۴۲

- دوستان من یه توضیح کلی بدم :
همون طور که از اسم چنل ( جن گیر = the Exorcist ) مشخصه این کانال قراره فعالیت های ترسناکی داشته باشه که برای هر روحیه ای سازگار نیست . پس اگر فکر میکنید احیانا ممکنه بترسید خوااااهشا لفت بدید و الکی چنلو گزارش نکنید . مرسی
undefined
︶ ͝ ⏝ ⊹ ⏝ ͝ ︶︶ ͝ ⏝ ⊹ ⏝ ͝ ︶  ‌        ‌ ‌ ‌[- 𝑻𝒉𝒆 𝑬𝒙𝒐𝒓𝒄𝒊𝒔𝒕](https://ble.ir/scary_vibe)

۱۸:۰۵

thumbnail
#ناشناختهwhat the heck . . undefinedundefined#SCP︶ ͝ ⏝ ⊹ ⏝ ͝ ︶︶ ͝ ⏝ ⊹ ⏝ ͝ ︶  ‌        ‌ ‌ ‌[- 𝑻𝒉𝒆 𝑬𝒙𝒐𝒓𝒄𝒊𝒔𝒕](https://ble.ir/scary_vibe)

۵:۱۸

thumbnail
#Gameمعرفی چند تا بازی + درجه ترسناک بودنشون undefinedundefinedundefined‌ ( برید با دوستاتون حال کنید ! )#SCP︶ ͝ ⏝ ⊹ ⏝ ͝ ︶︶ ͝ ⏝ ⊹ ⏝ ͝ ︶  ‌        ‌ ‌ ‌[- 𝑻𝒉𝒆 𝑬𝒙𝒐𝒓𝒄𝒊𝒔𝒕](https://ble.ir/scary_vibe)

۵:۲۷

ناله‌ی زیرزمینِ بی‌صدا
پارت ۱: صدای کوبش از زیر زمین
سَرخاب در سکوتِ چسبنده‌ای فرو رفته بود؛ سکوتی که سنگین‌تر از سقفِ کپک‌زده‌ی خانه‌ی رایا بود. اینجا، هر خانه‌ای انگار یک نیمه‌جانِ گچی بود که نیم دیگرش را زیر خاک دفن کرده‌اند. ماه، تکه‌ای استخوانِ افتاده در آسمان بود و فقط نورِ خاکستری‌اش را بر حیاط خاکی می‌پاشید، جایی که تنها چیزی که رشد می‌کرد، علف‌های هرزِ سیاه و کج بود.رایا، بیست و دو ساله، روی لحافِ کهنه‌اش نشسته بود. هوا سرد بود، نه سرمای زمستانی که با بخاری جمع شود، بلکه سرمای درونی که انگار از دیوارهای کاهگلیِ خانه تراوش می‌کرد. مادرش سه اتاق آن‌طرف‌تر، در بستر، نفس‌های کوتاه و نامنظم می‌کشید. این نفس‌ها برای رایا آرامش نبودند؛ آن‌ها ساعت شنی‌ای بودند که دانه به دانه، زمان باقی‌مانده را می‌ریختند.صدای پدر، هنوز هم مثل یک زخمِ کهنه، هر شب در سرش می‌پیچید: «این چاه، سَرخاب را زنده‌ نگه داشته، رایا. اما هیچ‌وقت نباید تا تهش نگاه کنی.»رایا چشم‌هایش را بست. بوی خاک نم‌خورده و کمی بوی تندِ گندیدگی، همیشه توی دماغش جا خوش کرده بود، بویی که ساکنان ده می‌گفتند «بوی قدمت خانه است.» ولی رایا می‌دانست این بو، بوقتِ نزدیک شدن رَه‌موت است.کوبش.اولین صدا شبیه تکان خوردنِ ظرفی از روی قفسه‌ی چوبی بود. رایا چشمانش را باز کرد. همه جا آرام بود. فقط صدای خراشِ موش‌ها در سقف شنیده می‌شد.«موشه.» زیر لب گفت و دوباره سعی کرد بخوابد.کوبش. کوبش.این بار بلندتر بود. نه شبیه ظرف. شبیه چیزی سنگین که با فواصل دقیق، از زیر زمین به سقف تکیه می‌داد. ضربان قلبش شروع کرد به نواختنِ سرعتی ناموزون روی دنده‌هایش.خانه از سه بخش تشکیل شده بود: دو اتاق خواب و یک ایوانِ بسته که حالا نقش انباری را بازی می‌کرد. زیر تمام این‌ها، سرداب و سپس چاه سنگیِ متروکه قرار داشت که پدرش سال‌ها پیش برای همیشه با ساروج مسدودش کرده بود.کوبش!این دیگر قطعاً موش نبود. رایا از جا برخاست، پاهایش روی زمینِ سرد، یخ بست. صدا از نقطه‌ای می‌آمد که هیچ شیئی سنگینی در آن نبود؛ از مرکز خانه، درست زیر جایی که کف‌پوشِ چوبی اصلی خانه شروع می‌شد.«مامان؟» صدایش در فضای سرد، خفه شد. مادر پاسخی نداد.رایا به آرامی از اتاق خارج شد. نور ماه از پنجره‌ی کوچک راهرو، خطوط دراز و وهم‌آلودی روی زمین کشیده بود. آرام‌ترین قدم‌ها را برداشت، مثل پرنده‌ای که از لانه‌اش دزدکی خارج می‌شود، و به سمت درِ چوبی و کهنه‌ی زیرزمین رفت. این در، با قفلی زنگ‌زده و چوبی که از رطوبت و زمان ترک خورده بود، مهر و موم شده بود.کوبش! کوبش! کوبش!این بار ریتم داشت. یک ریتم سه ضربی و ممتد. انگار کسی می‌خواست بفهماند: «من بیدارم.»رایا به در خم شد، گوشش را به چوب نزدیک کرد. سرمای مطلق از شکاف‌های چوب به صورتش خورد. زمزمه‌ای شنید، صدایی بسیار ضعیف، شبیه صدای خش‌خش برگ‌ها در زمستان، اما ریتمیک‌تر:«…یا… رایا… یا…»او از وحشت یخ نزد. وحشت، او را در جا میخکوب کرد. این صدای مادرش نبود. صدای پدرش هم نبود. صدای زنی بود که سال‌ها پیش در یک شب بارانی در همین روستا دفن شده بود. صدای کسی که رَه‌موت با او پیمان بسته بود.دستش را بلند کرد تا روی قفل بگذارد، اما قبل از لمس قفل، صدایی دیگر آمد. این بار از بالای سرش.صدای سنگی که از روی سقف ایوان، روی سقفِ اتاق افتاد. رایا سرش را به بالا چرخاند.چشم‌هایش به نقطه‌ای افتاد که سایه‌ی خودش روی دیوار، دو برابر شده بود. دو برابرِ سایه‌ی او… سایه‌ای که دو سر داشت.#the_novelری اکشن هارو ببرید بالا تا پارت دوundefined#Ghostface︶ ͝ ⏝ ⊹ ⏝ ͝ ︶︶ ͝ ⏝ ⊹ ⏝ ͝ ︶  ‌        ‌ ‌ ‌[- 𝑻𝒉𝒆 𝑬𝒙𝒐𝒓𝒄𝒊𝒔𝒕](https://ble.ir/scary_vibe)

۶:۳۵

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

thumbnail
#هشداربا احتیاط ببینید undefinedundefinedundefined#SCP︶ ͝ ⏝ ⊹ ⏝ ͝ ︶︶ ͝ ⏝ ⊹ ⏝ ͝ ︶  ‌        ‌ ‌ ‌[- 𝑻𝒉𝒆 𝑬𝒙𝒐𝒓𝒄𝒊𝒔𝒕](https://ble.ir/scary_vibe)

۱۴:۵۴

ناله‌ی زیرزمینِ بی‌صدا
پارت ۲: نامه‌ی پدر با لکه‌ی خون خشک
رایا نفسش را در سینه حبس کرد. سایه‌ی دو سر. این یک تصویر نبود؛ یک تجلی بود. جن، خود را به شکل یک سایه‌ی مُضاعَف روی دیوار نشان داده بود، شبیه به مردی که خودش را با یک موجود دیگر در آغوش گرفته باشد، اما آن موجود دیگر، از جنس ظلمت خالص بود.قلب رایا چنان محکم به قفسه سینه‌اش کوبید که انتظار داشت استخوان‌هایش بشکنند. او دیگر موش نمی‌شنید؛ فقط صدای جویدنِ وحشت در گوش‌های خودش را می‌شنید.از درِ زیرزمین فاصله گرفت، دست‌هایش را به دیوار تکیهداد. احساس کرد پوستش زیر فشار وحشت، دارد از درون می‌سوزد.تغییر فیزیکی:ناگهان، جایی بین ابروهایش، حسی شبیه فرو رفتن یک میخ سرد ایجاد شد. وحشت زده دست به پیشانی برد. نوک انگشتانش را روی پوستش کشید و وقتی انگشتانش را پایین آورد، روی سفیدی کف دستش، نقطه‌ای بسیار ریز از خون تازه دید. خون، از درون پوستش فوران کرده بود، بدون هیچ خراش یا برشی. مهر اول.رایا با چشمانی گشاد شده به آن لکه‌ی خون نگاه کرد. این همان علامتی بود که ویژگی‌های رَه‌موت ذکر شده بود. جن، اولین تماسش را با خون او ثبت کرده بود.وحشت از دیوار و زیرزمین فراتر رفت و وارد اتاق مادر شد. مادر باید بیدار می‌شد، باید کمک می‌کرد! رایا با قدم‌هایی لرزان وارد اتاق شد.مادر روی تخت، کاملاً ساکن بود.«مامان؟» رایا به بالای سر مادر رسید و نگاه کرد. مادر بیدار بود. چشم‌هایش باز بود، اما نه به حالت بیدار. مردمک‌هایش به یک نقطه‌ی نامعلوم در سقف خیره مانده بود.لحظه‌ای نفس راحتی کشید. فقط خوابیده.اما وقتی دستش را روی پیشانی مادر گذاشت تا تبش را بگیرد، وحشت واقعی آغاز شد.پوست مادر شبیه پوست مرده‌ی خشکیده زیر آفتابِ تابستان بود. نه گرم بود و نه سرد؛ حالتی بینابینی، شبیه چرم کهنه. رایا با وحشت دستش را پس کشید.او دوباره به چشم‌های مادر خیره شد. مادر در حال پلک زدن نبود. پلک‌هایش با یک کشش آهسته، پایین آمدند و دوباره بالا رفتند، اما این حرکت، شبیه حرکت پلک‌های انسان نبود. شبیه حرکت لولاهای فرسوده‌ی یک درِ قدیمی بود که به زور باز و بسته می‌شود.و در همان لحظه که پلک مادر بسته شد، رایا چیزی را دید که در عمق نگاه مادرش، بین مردمک‌های ثابت، برای کسری از ثانیه نمایان شد: انعکاس یک چهره‌ی بی‌شکل،با دو حفره‌ی سیاه که جای چشم دارند، و لبخندی که از روی لب‌های مادر، اما نه با عضلات مادر، کشیده شده بود.جن، در حال گرفتن جایگاه بود.رایا از اتاق عقب‌نشینی کرد؛ اما مادر، دیگر آن زن نبود.مادر، با صدایی که انگار دو حنجره همزمان صحبت می‌کنند، یکی با صدای مادرش، دیگری با صدایی که شبیه سایش فلز روی سنگ بود، گفت:«رایا جان… کنجکاوی تو، تو را به اینجا کشاند.»رایا فریاد نزد؛ صدای او در گلویش تبدیل به یک سرفه‌ی خشک و خفه شد. بدن مادر به آرامی، بسیار آهسته، شروع به بالا آمدن کرد. نه از روی تخت، بلکه انگار نیرویی از زیر تشک، او را به زور به حالت نشسته درآورده بود.«پدرت سعی کرد… مرا پنهان کند… در اعماق… اما چاه، همیشه تشنه است…»رایا به یاد آورد. پدرش جسد مادر را در چاه پیدا نکرد.پدرش جسد مادر را داخل چاه دفن کرد. مادر، که حالا کاملاً نشسته بود، دستانش را بالا آورد. انگشتانش کشیده و سفید بودند، اما نکته‌ی ترسناک، نوک انگشتان بود. آن‌ها دیگر ناخن نداشتند. به جای ناخن، نوک هر انگشت با یک تکه فلز سیاه و تیز پوشیده شده بود که شبیه میخک‌هایی بود که در چوب فرو رفته باشند.مادر با این دست‌های مرگبار، شروع به خاراندن سینه‌ی خودش کرد. صدای خراشیدنِ پوست روی استخوان بلند شد. خون سیاهی فوران کرد و روی پیراهن سفیدش پخش شد.جنِ خون‌خواه، نمی‌خواست قربانی‌اش را بکشد. می‌خواست او را وادار به کشتن خودش کند و از این عمل، تغذیه کند.«بیا رایا، بیا و این عذاب را تمام کن… قبل از آنکه من تو را تمام کنم.»#the_novelمایل به پارت سه؟ undefined#Ghostface︶ ͝ ⏝ ⊹ ⏝ ͝ ︶︶ ͝ ⏝ ⊹ ⏝ ͝ ︶  ‌        ‌ ‌ ‌[- 𝑻𝒉𝒆 𝑬𝒙𝒐𝒓𝒄𝒊𝒔𝒕](https://ble.ir/scary_vibe)

۶:۳۴

thumbnail
#وارونهمن اگه جن و هیولا میشدم :#SCP︶ ͝ ⏝ ⊹ ⏝ ͝ ︶︶ ͝ ⏝ ⊹ ⏝ ͝ ︶  ‌        ‌ ‌ ‌[- 𝑻𝒉𝒆 𝑬𝒙𝒐𝒓𝒄𝒊𝒔𝒕](https://ble.ir/scary_vibe)

۱۲:۱۱

thumbnail
#آموزشیحرف راستو باید از بچه شنید undefined#SCP︶ ͝ ⏝ ⊹ ⏝ ͝ ︶︶ ͝ ⏝ ⊹ ⏝ ͝ ︶  ‌        ‌ ‌ ‌[- 𝑻𝒉𝒆 𝑬𝒙𝒐𝒓𝒄𝒊𝒔𝒕](https://ble.ir/scary_vibe)

۱۸:۴۵

ناله ی زیرزمین بی صدا
پارت ۳:آینه ی چاه
سکوت بعد از فریاد مادر، مثل پتک بر جمجمه‌ی رایا فرود آمد. چراغ نفتی روی میز لرزید و نور زردش در هوا خفه شد. انگار دیوارها نفس می‌کشیدند. رایا با دستان لرزان به سمت حیاط رفت. هنوز سنگینی صدای مادر در گوشش می‌پیچید:«اگه نیایش نکنی، اون خودش میاد سراغت…»درِ حیاط نیمه‌باز بود. باد سردی بوی خاک نم‌زده و زنگ فلز پوسیده را می‌آورد. در انتهای حیاط، چاه قدیمی قرار داشت؛ دهانه‌اش با طنابی شکسته و سطلی زنگ‌زده پوشیده بود.اما حالا چیزی متفاوت بود — از درون چاه، صدای خفیفی می‌آمد. نه صدای آب، نه صدای حیوان.صــدای زمزمه‌ی انسان.رایا از حس کنجکاوی یا شاید دیوانگی، به لبه نزدیک شد. نور چراغ دستی‌اش را پایین گرفت؛ ستون هوای تاریک تا اعماق چاه امتداد داشت.در آن لحظه دید…انعکاس خودش از ته چاه به او نگاه می‌کرد — ولی این تصویر فقط تکرار نبود، لبخند می‌زد.چشمان رایا از حدقه بیرون زد. انعکاس درون آب، آهسته دهان گشود و با صدایی که همزمان از درون چاه و مغزش می‌آمد گفت:«تو هم‌خون منی، رایا… خون تو از زیر خاک بیدارش کرده.»پشت سرش صدای گام‌هایی شنید، سنگین و خیس. برگشت — و چیزی را دید که بدنش را یخ کرد:پاهای لاغر و خاکی مادرش، از ایوان تا وسط حیاط کشیده شده بود؛ ولی بدنش در آستانه‌ی در آویزان مانده بود، مثل عروسکی که نخ‌هایش پاره شده.اما سایه‌ای سیاه‌تر از شب آرام از زیر بدن او جدا می‌شد، از زمین بلند می‌گردید و روی دیوارها می‌لغزید.آن سایه قامت گرفت — دوتا، سه‌تا چشم در صورت بی‌شکلش باز شدند. هیچ فریادی از گلوی رایا درنیامد.سایه جلو آمد، صدایش چون صدای سنگ بر استخوان:«تو مُهر اول را زدی… حالا باید مُهر دوم را از خون مادر بگیری.»چراغ دستی ناگهان خاموش شد.و تا شعاع چند متر، فقط نوری سرخ، شبیه درخشش زغال، از درون چاه بیرون زد.#the_novel«undefined» بزارید تا پارت چهارم رو بزارم#Ghostface︶ ͝ ⏝ ⊹ ⏝ ͝ ︶︶ ͝ ⏝ ⊹ ⏝ ͝ ︶  ‌        ‌ ‌ ‌[- 𝑻𝒉𝒆 𝑬𝒙𝒐𝒓𝒄𝒊𝒔𝒕](https://ble.ir/scary_vibe)

۱۰:۰۹

thumbnail
‌ ‌ چیزایی که هیچ وقت توضیحی براشون پیدا نشد . . undefinedundefined#SCP︶ ͝ ⏝ ⊹ ⏝ ͝ ︶︶ ͝ ⏝ ⊹ ⏝ ͝ ︶  ‌        ‌ ‌ ‌[- 𝑻𝒉𝒆 𝑬𝒙𝒐𝒓𝒄𝒊𝒔𝒕](https://ble.ir/scary_vibe)

۱۲:۴۴

thumbnail
#ناشناخته‌ ‌ فک نکنم چیز خوبی باشه undefinedundefined#SCP︶ ͝ ⏝ ⊹ ⏝ ͝ ︶︶ ͝ ⏝ ⊹ ⏝ ͝ ︶  ‌        ‌ ‌ ‌[- 𝑻𝒉𝒆 𝑬𝒙𝒐𝒓𝒄𝒊𝒔𝒕](https://ble.ir/scary_vibe)

۱۲:۲۴

thumbnail
#هشدار- ‌ با احتیاط ببینید undefined#SCP︶ ͝ ⏝ ⊹ ⏝ ͝ ︶︶ ͝ ⏝ ⊹ ⏝ ͝ ︶  ‌        ‌ ‌ ‌[- 𝑻𝒉𝒆 𝑬𝒙𝒐𝒓𝒄𝒊𝒔𝒕](https://ble.ir/scary_vibe)

۱۲:۲۷

در حال حاضر نمایش این پیام پشتیبانی نمی‌شود.

ناله ی زیرزمین بی صدا
پارت ۴:چیزی که پدر دفن کرد
کابوس با صدای قطره‌های خون شروع شد.رایا روی زمین افتاده بود — کنار چاهی که حالا نفس می‌کشید.بوی زنگ و گوشت پوسیده در هوا بود. از زیر طناب پاره، چیزی شبیه ناله‌ی بچه می‌آمد. نه گریه، بلکه زمزمه‌ی گورکَن‌ها.دست لرزانش به صندوق فلزی کنار دیوار خورد، صندوقی که همیشه مادرش از لمس آن می‌ترسید. قفل زنگ‌زده با ضربه شکست.درونش فقط یک چیز بود — کاغذی چسبیده به استخوان انگشت انسان.روی کاغذ، با خون خشک‌شده نوشته شده بود:«هرکه مهرها را باز کند، باید آخرین را ببندد. من اشتباه کردم. من او را از خاک بیرون کشیدم…»رایا به عقب برگشت. سایه‌ها بسته‌تر شدند. دیوارها انگار از داخل خیس بودند، و از ترک‌هایشان مایع سیاه تراوش می‌کرد.در همان لحظه صدای پدر در ذهنش پیچید. صدایی که آخرین بار کنار چاه شنیده بود، شب قبل از ناپدید شدنش:«تو نباید درِ چاه رو باز می‌کردی… اون فقط در خواب باید زنده می‌موند.»دست‌های رایا به نور سردِ چراغ رسید. لرزان چراغ را بالا آورد، به عمق چاه نگاه کرد — و دید.در اعماق گل و آب، پیکری پیچ‌خورده با زنجیرهای آهنی پوسیده خوابیده بود. صورتش کاملاً پوشیده از خاک خشک، اما دندان‌هایش از پوست بیرون زده بودند. روی سینه‌اش نشانه‌ای زنده سوسو می‌زد — همان نقطه‌ی خون روی پیشانی رایا، ولی بزرگ‌تر.پیکر تکان خورد.از میان تاریکی صدای خشک استخوانی بلند شد که گفت:«اون من نیست… من پدرتم.»رایا درجا خشکش زد.پیکر ادامه داد:«من خواستم رَه‌موت رو زندانی کنم. اما لجنی که در چاه بود، خودش رو بلعید. حالا، هر کس از نسل من باشه، باید خون خودش رو بریزه تا در بسته بمونه… رایا، وقتشه.»طناب چاه دور مچ‌های رایا پیچید و خودش را قورت داد. سنگی از کنار او افتاد و در آب غرق شد، و با آن صدای وحشتناکِ چیزی که از آب بیرون آمد — نه انسان، نه حیوان، بلکه توده‌ای از گوشت و خاک و موی سفید، با چشم‌هایی که از استخوان بیرون زده بودند.در آن ثانیهٔ آخر، پیش از آن‌که کشیده شود، فهمید:پدرش هیچ‌وقت ناپدید نشده بود.او هنوز در چاه بود.در آغوشِ رَه‌موت.و خنده‌ای خفه از عمق زمین آمد، همان صدایی که همیشه شب‌ها از زیر زمین می‌شنید.#the-novel ری اکت تا پارت 5 ? #Ghostface︶ ͝ ⏝ ⊹ ⏝ ͝ ︶︶ ͝ ⏝ ⊹ ⏝ ͝ ︶  ‌        ‌ ‌ ‌[- 𝑻𝒉𝒆 𝑬𝒙𝒐𝒓𝒄𝒊𝒔𝒕](https://ble.ir/scary_vibe)

۱۱:۴۴

thumbnail
#مستند‌ ‌ اتفاقی که از تاریخ محو شد ؟ undefined#SCP︶ ͝ ⏝ ⊹ ⏝ ͝ ︶︶ ͝ ⏝ ⊹ ⏝ ͝ ︶  ‌        ‌ ‌ ‌[- 𝑻𝒉𝒆 𝑬𝒙𝒐𝒓𝒄𝒊𝒔𝒕](https://ble.ir/scary_vibe)

۱۵:۱۰

thumbnail
#ناشناخته︶ ͝ ⏝ ⊹ ⏝ ͝ ︶︶ ͝ ⏝ ⊹ ⏝ ͝ ︶  ‌        ‌ ‌ ‌[- 𝑻𝒉𝒆 𝑬𝒙𝒐𝒓𝒄𝒊𝒔𝒕](https://ble.ir/scary_vibe)

۱۳:۵۶

thumbnail
#روانی︶ ͝ ⏝ ⊹ ⏝ ͝ ︶︶ ͝ ⏝ ⊹ ⏝ ͝ ︶  ‌        ‌ ‌ ‌[- 𝑻𝒉𝒆 𝑬𝒙𝒐𝒓𝒄𝒊𝒔𝒕](https://ble.ir/scary_vibe)

۱۳:۵۷

ناله ی زیرزمین بی صدا
پارت ۵:وقتی زمین نفس کشید
شب، سنگین‌تر از همیشه روی روستا افتاده بود. هیچ صدایی از سگ‌ها نمی‌آمد و آسمان مثل یک پارچه‌ی سیاه روی زمین خم شده بود.رایا از بیهوشی بیرون آمد؛ تنش پوشیده از گل سرد و خون خشک بود. کنار چاه، خانه‌ی مادرش فرو ریخته بود.از لابه‌لای دود و خاک، چیزی آرام تکان می‌خورد — دست پدر.اما این دست دیگر انسانی نبود. پوستش ترک خورده و زیرش چیزی می‌جنبید، مثل هزاران حشره‌ی داغ. هر بار که انگشتش حرکت می‌کرد، خاک اطراف موج‌دار می‌شد، انگار زمین دارد تنفس می‌کند.رایا با صدای لرزان گفت:«پدر… تویی؟»هیچ پاسخی نیامد؛ فقط از درون چاه صدای نفس کشیدن آرام ولی بزرگ بلند شد — صدایی به اندازه‌ی کل زمین.پدر از چاه بیرون خزید. صورتش خالی از چشم بود، ولی دهانش پر از دندان‌های اشتباهی، دندان‌های دیگران.روی سینه‌اش نقش زنده‌ای می‌درخشید — نماد رَه‌موت — همان خون روی پیشانی رایا، حالا با او یکی شده بود.پدر جلو آمد و دستش را روی زمین گذاشت. خاک لرزید، مثل پوست حیوانی که درد گرفته باشد. از میان ترک‌ها، پوست انسان بیرون می‌آمد، تکه‌تکه، و بعد محو می‌شد.رایا عقب رفت، نفسش برید. صدای پدر از جایی غیر از دهانش آمد، از داخل زمین:«رَه‌موت خواست دستم غذا بشه… و شد.»دیوارهای خانه شروع کردند به خم شدن، پنجره‌ها مثل گوشت خم شدند. از گوشه‌های سقف خون چکه می‌کرد — آرام، منظم، مثل باران.و صدایی از درون زمین بیرون زد، صدایی که همزمان همه‌ی حروف را با خش خش ادا می‌کرد:«یکی باید بقیه‌ی روستا رو بخوابونه… همه پاشدن.»رایا دوید. اما زمین زیر پایش باز شد؛ خانه‌ها در خود پیچیدند و پنجره‌ها چشم شدند.در آخرین لحظه، روی تپه‌ی سنگی بالای خانه ایستاد و دید — تمام روستا، خانه به خانه، در حال نفس کشیدن بود.هر خانه، فریاد می‌کشید.و از دهانه‌ی همه‌ی چاه‌ها، دود سیاه بالا می‌رفت، شبیه رشته‌های مو، که در آسمان به‌هم بافته می‌شدند تا شکلی بسازند:صورت عظیم رَه‌موت، که از مه و خاک و صدا ساخته شده بود.چشم‌هایش باز شدند — دو گودال بی‌انتها در میان آسمان روستا.و در نگاهش، تنها یک فرمان خفته بود:«رایا، وقتشه که روستا رو بخوابی.»#the_novel‌ ‌ آیا رایا میمیرد undefined#Ghostface︶ ͝ ⏝ ⊹ ⏝ ͝ ︶︶ ͝ ⏝ ⊹ ⏝ ͝ ︶  ‌        ‌ ‌ ‌[- 𝑻𝒉𝒆 𝑬𝒙𝒐𝒓𝒄𝒊𝒔𝒕](https://ble.ir/scary_vibe)

۱۶:۰۲