بله | کانال داستان ترسناک/رمان ترسناک
عکس پروفایل داستان ترسناک/رمان ترسناک د

داستان ترسناک/رمان ترسناک

۴۲۱ عضو
این صرافی با ثبت یه شماره تماس و رمز عبور ۵۵ هزار تومن میده که بدون قید و شرط میشه برداشت کرد بابت هر دعوت هم ۵۰ میده

۱۵:۴۲

thumbnail

۱۵:۴۴

جهت راهنمایی برای ثبت نام پیام بدین بهم ولی راحته

۱۵:۴۵

thumbnail

۲۲:۲۵

داستان ترسناک/رمان ترسناک
undefined تصویر
واریز شد

۲۲:۲۵

هدیه ی من به ممبرای عزیزم

۲۲:۲۶

لینک صرافی

۱۳:۴۱

"خبر خیلی خوب برای اعضای کانال"

دوستان هرکی به محتوای ترسناک undefinedداستان های واقعی ترسناکی راجب اجنه و ماورایی علاقمنده خوشحال میشم داخل یوتیوب سابسکرایب کنه و داستان های تصویرمون رو اونجا ببینهundefinedundefinedundefined
لینک کانالundefined

https://youtube.com/@dalan.vahshat?si=UXX7ni0K1bTbpNUl

۱:۴۸

داستان ترسناک/رمان ترسناک
"خبر خیلی خوب برای اعضای کانال" دوستان هرکی به محتوای ترسناک undefinedداستان های واقعی ترسناکی راجب اجنه و ماورایی علاقمنده خوشحال میشم داخل یوتیوب سابسکرایب کنه و داستان های تصویرمون رو اونجا ببینهundefinedundefinedundefined لینک کانالundefined https://youtube.com/@dalan.vahshat?si=UXX7ni0K1bTbpNUl
https://youtu.be/vjSSRS9GWwA?si=1BeB4lI1cT-quIFJ ویدیو جدید دوستمون حمایتش کنید

۷:۳۲

خانه شماره ۱۳
شب بارونی بود. خیابون‌ها خلوت، چراغ‌های کم‌نور و صدای قطره‌هایی که محکم به سقف ماشین می‌خوردن. آرمان بعد از یه روز طولانی مجبور شد مسیرش رو عوض کنه. جاده اصلی بسته بود، پس وارد جاده فرعی شد؛ جاده‌ای باریک و تاریک که سال‌ها بود ازش استفاده نمی‌کرد.
وسطای راه چشمش به ساختمونی افتاد. ساختمونی بزرگ و قدیمی، مثل عمارت‌های دوران قاجار، اما ویران و فراموش‌شده. پنجره‌ها شکسته، دیوارها سیاه و تابلوی زنگ‌زده‌ای جلوی در نصب شده بود:خانه شماره ۱۳ – ورود ممنوع
آرمان وقتی دید توی یکی از پنجره‌های طبقه دوم سایه‌ای حرکت کرد، قلبش لرزید. توی این خرابه کسی چی‌کار می‌کرد؟ ماشین رو زد کنار، در رو بست و جلو رفت. زنجیری که روی در بسته بود، ناگهان با صدای تق تق افتاد زمین و در خودش باز شد.
بوی نم و خاک کهنه توی هوا پیچید. داخل تاریک بود. با چراغ‌قوه موبایل جلو رفت. کف زمین پر از چوب‌های شکسته و خرده‌شیشه بود. دیوارها پر از خط‌خطی و نوشته‌هایی با جوهر قرمز: "برگرد"، "این‌جا خونه‌ی ماست"، "هیچ‌کس سالم بیرون نرفته".
از راهروی باریک گذشت و رسید به پله‌های سنگی. صدای کشیده شدن چیزی روی زمین از طبقه بالا می‌اومد. انگار کسی یه صندلی سنگین رو می‌کشید. تردید کرد اما کنجکاویش غلبه کرد. آروم پا روی اولین پله گذاشت. همون لحظه صدایی پشت سرش زمزمه کرد:– دیر کردی…
چراغ‌قوه رو چرخوند. هیچ‌کس نبود. فقط در بسته شده بود. نفسش بند اومده بود. به‌سرعت از پله‌ها بالا رفت. طبقه دوم دالونی طولانی داشت با چندین در چوبی. همه درها قفل بودن جز آخری. در نیمه‌باز بود و نور زرد کم‌سو ازش بیرون می‌زد.
با دست لرزون درو باز کرد. اتاق پر از وسایل کهنه بود. یه آیینه قدیمی وسط اتاق بود و روی صندلی جلوی آیینه زنی نشسته بود. موهای بلند سیاه، پوست سفید و لباس پاره و چرک. زن توی آیینه بهش نگاه می‌کرد، اما وقتی سرش رو چرخوند، صندلی خالی بود.
عرق سرد روی پیشونیش نشست. برگشت سمت در که فرار کنه، اما در بسته شده بود. صدای خنده زن از توی آیینه اومد. تصویرش توی آیینه تکون خورد و از صندلی بلند شد. زن توی آیینه شروع کرد به قدم زدن، اما بیرون خبری نبود.
آرمان به عقب رفت و محکم به دیوار خورد. تصویر زن جلوتر اومد و با انگشت خون‌آلود چیزی روی آیینه نوشت:"حالا تو هم یکی از مایی…"
چراغ‌قوه خاموش شد. تاریکی مطلق. صدای نفس‌نفس کسی پشت گردنش حس شد. با وحشت برگشت، اما فقط هوای سرد بود. ناگهان نور آیینه دوباره روشن شد. این بار آرمان توی آیینه خودش رو ندید. فقط زنی رو دید که جای اون نشسته بود… لبخند می‌زد…
فرداش صبح، پلیس ماشینی پیدا کرد که کنار جاده فرعی رها شده بود. هیچ‌کس داخلش نبود. کلید هنوز روی ماشین بود، اما از آرمان خبری نشد. مردم محلی دوباره یادشون افتاد چرا سال‌هاست کسی سمت خانه شماره ۱۳ نمی‌ره. چون هر کسی واردش بشه، دیگه برنمی‌گرده…
و اون شب، یکی از پنجره‌های شکسته طبقه دوم نور گرفت. سایه جدیدی پشت شیشه ظاهر شد. سایه مردی با موبایلی در دست، که برای همیشه اسیر آیینه شده بود.

۲۱:۳۸

اون شب رو هیچ‌وقت یادم نمی‌ره. یه شب بارونی بود، تقریبا نیمه‌شب. من داشتم از خونه یکی از دوستام برمی‌گشتم. جاده خلوت بود، همه‌جا تاریک. مسیر همیشگیم بسته بود، مجبور شدم از یه کوچه‌پس‌کوچه قدیمی رد بشم.
وقتی رسیدم به آخر کوچه، چشمم به یه خونه افتاد. ساختمونی سه‌طبقه، خیلی قدیمی، با پنجره‌های شکسته و دیواری که رنگش ریخته بود. ولی چیزی که بیشتر توجهمو جلب کرد، چراغ روشن یکی از اتاق‌های طبقه آخر بود. عجیب بود چون اون خونه سال‌ها متروکه بود، حتی اسمش بین مردم بد در رفته بود. همه می‌گفتن اونجا جن داره، اما من همیشه مسخره‌شون می‌کردم.
کنجکاو شدم. گفتم یه نگاه بندازم و برم. رفتم سمت در زنگ‌زده و همین که دستمو گذاشتم روش، خودش با صدای قیژ قیژ باز شد. انگار منتظر من بود.
داخل که شدم بوی نم و تعفن پیچید توی بینیم. با چراغ موبایل جلو رفتم. روی دیوارها پر بود از نوشته‌های کج و معوج. یکی‌شون با خط قرمز بزرگ نوشته بود: "خوش اومدی."یخ کردم. یعنی کسی می‌دونست من دارم میام؟
از راهروی باریک رد شدم، رسیدم به پله‌ها. صدا می‌اومد. انگار کسی داره با پاهاش روی زمین بکشه. قلبم تند می‌زد، اما نمی‌تونستم برگردم. رفتم بالا.
طبقه دوم دالونی طولانی داشت. همه درها بسته بودن جز یکی. نیمه‌باز بود و نور ضعیفی از داخلش می‌تابید. رفتم سمتش، درو هول دادم. یه اتاق خالی بود جز یه آیینه قدیمی که وسطش گذاشته بودن.
رفتم جلو. اما یه چیز خیلی عجیب دیدم… تصویرم توی آیینه حرکت می‌کرد، اما با تأخیر. من دستمو بلند کردم، ولی تصویرم چند ثانیه بعد بلند کرد. همون لحظه زمزمه‌ای شنیدم:– چرا اومدی؟
یخ زدم. آیینه شروع کرد لرزیدن. تصویرم توی آیینه دیگه شبیه من نبود. چشم‌هاش سیاه شده بود، لبخند می‌زد. با دست خون‌آلود روی شیشه نوشت:"الان نوبت توئه…"
چراغ موبایلم خاموش شد. تاریکی مطلق شد. فقط صدای نفس کسی پشت سرم رو شنیدم. برگشتم… ولی هیچ‌کس نبود. وقتی دوباره به آیینه نگاه کردم، تصویرم دیگه اونجا نبود. یکی دیگه جاش بود… کسی که از پشت شیشه داشت دست تکون می‌داد.
قسم می‌خورم وقتی از اون خونه فرار کردم، در پشت سرم بسته شد و چراغ طبقه بالا خاموش شد. هنوز هم هر وقت از اون کوچه رد می‌شم، پنجره همون اتاق یه لحظه روشن می‌شه. انگار کسی منتظره دوباره برگردم…
و بدتر از همه اینه که از اون شب به بعد، هر وقت جلوی آیینه می‌ایستم، بعضی وقتا تصویری که توی آیینه می‌بینم، با من هم‌زمان حرکت نمی‌کنه.

۲۱:۳۹

یه چیزی رو اگه نگم، دیگه نمی‌تونم راحت بخوابم…این اتفاق برای خودم افتاد، نه از کسی شنیده باشم.
چند وقت پیش، نصف شب توی خونه تنها بودم. بارون می‌بارید و باد شدیدی می‌اومد. برق هم چند بار رفت و برگشت. برای همین تصمیم گرفتم یه چراغ‌قوه کنارم بذارم. نشسته بودم پای لپ‌تاپ، یه لحظه دیدم صدای تق تق از بالکن میاد.
بالکن من توی طبقه سومه و هیچ‌کس نمی‌تونه بیاد بالا. اول فکر کردم صدای بارونه، ولی وقتی دقیق گوش دادم، صدای قدم بود. آروم و سنگین.
رفتم پرده رو کنار زدم. هیچ‌کس نبود. اما وقتی برگشتم سمت اتاق، چراغ‌قوه روی میز نبود. مطمئن بودم گذاشته بودمش کنار لپ‌تاپ. دلم ریخت. با موبایل چراغ روشن کردم و دنبال چراغ‌قوه گشتم. چند دقیقه بعد پیداش کردم… گوشه اتاق، درست جلوی در. انگار یکی گذاشته بودش اونجا.
همون لحظه صدای زنگ پیام از موبایلم اومد. وقتی نگاه کردم، شماره ناشناس بود. فقط یه جمله نوشته بود:"دیدمت پشت پرده."
گوشام داغ شد. موبایل از دستم افتاد. سریع دویدم سمت در، قفلش رو دوباره چک کردم. سالم بود. برگشتم سمت اتاق، دیدم لپ‌تاپ خاموش شده. وقتی روشنش کردم، صفحه‌نمایش یه تصویر نشون می‌داد… عکسی از خودم، همون لحظه‌ای که پرده رو کنار زده بودم.
دستام می‌لرزید. برق دوباره رفت. توی تاریکی فقط نور کم موبایلم بود. موبایل دوباره ویبره خورد. همون شماره ناشناس بود:"چراغ‌قوه رو گذاشتم سر جات، ولی این آخرین باره. دفعه بعد خودمم میام…"
قسم می‌خورم بعد از اون شب تا مدت‌ها توی اتاقم نخوابیدم. هنوز هم وقتی بارون میاد، از بالکن صدا می‌شنوم… صدای قدم‌های کسی که منتظره دوباره پرده رو کنار بزنم.

۲۱:۴۰

اون شب بارون شدیدی می‌بارید. من دیر از سر کار برگشته بودم و خیابون‌ها تقریباً خالی بودن. وقتی رسیدم سر کوچه‌مون، دیدم یه پیرزن با چادر مشکی گوشه پیاده‌رو ایستاده و زیر بارون خیس شده.رفتم جلو که بگم کمکی چیزی می‌خواد یا برسونمش جایی. وقتی نزدیک شدم، آروم سرشو بالا آورد… اما صورت نداشت. فقط یه سطح صاف بود، بدون چشم و دهان.
یک‌هو همه چراغ‌های خیابون خاموش شد. سکوت عجیبی اومد. من چند قدم عقب رفتم، ولی اون پیرزن بدون صدا به سمتم اومد. چادرش روی زمین کشیده می‌شد و رد آب خون‌آلود پشت سرش می‌موند.
دویدم به سمت خونه‌مون، کلیدو لرزون گذاشتم توی در. وقتی برگشتم ببینم هنوز هست یا نه، هیچ‌کس نبود. نفس‌نفس می‌زدم و درو بستم.
رفتم توی هال. همه‌جا تاریک بود. موبایلمو درآوردم که چراغ‌قوه‌شو روشن کنم. وقتی نور افتاد روی آیینه دم در، دیدم پشت سرم یه سایه ایستاده. همون پیرزن بود، ولی این‌بار صورت داشت… صورت خود منو.
نور موبایل خاموش شد. همه‌چی سیاه شد. فقط صدای زمزمه‌ش توی گوشم پیچید:– نوبتت شده، حالا دیگه من بیرونم و تو اینجایی.
وقتی دوباره چراغ‌ها روشن شد، خودمو جلوی آیینه دیدم اما از داخلش. داشتم از پشت شیشه به اتاق نگاه می‌کردم. اون پیرزن با صورت من، درو باز کرد و رفت بیرون… و من موندم پشت آیینه، بی‌صدا.
از اون شب تا حالا هرکی از جلوی اون آیینه رد می‌شه، یه لحظه چشمش به تصویر من می‌افته که پشت شیشه گیر کردم… التماس می‌کنم ولی کسی نمی‌بینه.

۲۱:۴۲

یه شب پاییزی بود. برق محله قطع شده بود و همه‌جا تاریک. من طبق عادت قبل خواب یه لیوان آب خواستم بخورم. رفتم سمت آشپزخونه. فقط نور کم‌رنگ ماه از پنجره می‌تابید. وقتی در یخچال رو باز کردم، نور سفیدش یه لحظه آشپزخونه رو روشن کرد. همون موقع، توی شیشه پنجره دیدم یه نفر پشت سرم وایساده. سریع برگشتم… هیچ‌کس نبود.
با خودم گفتم خسته‌ام، چشمام خطا می‌بینه. لیوان آبمو خوردم و رفتم سمت اتاق. ولی وقتی خواستم درو ببندم، صدا شنیدم. یه صدای خش‌خش، مثل کشیده شدن ناخن روی دیوار. از توی پذیرایی می‌اومد. دلم نمی‌خواست برم، ولی ناخودآگاه قدم‌هام خودش جلو رفت.
چراغ قوه موبایلمو روشن کردم. دیوار پذیرایی پر از خط‌های تازه بود، انگار کسی با ناخن روی رنگ کشیده باشه. نوشتم: "بیداری."یخ کردم. موبایلم شروع کرد پرش زدن. صفحه‌ش خاموش شد. تاریکی مطلق.
یه صدای پچ‌پچ اومد:– می‌بینمت…
یهو چراغ‌های خونه روشن شدن. اما نه اون‌طور که باید باشن. همه‌جا یه نور زرد کثیف داشت. مبلا جابه‌جا شده بودن. پرده‌ها آویزون بودن. خونه همون خونه نبود. یه نسخه ویرون و خراب از خونه‌م بود.
وسط پذیرایی یه آیینه بزرگ ظاهر شده بود. من هیچ‌وقت تو خونه آیینه قدی نداشتم. جلوش یه مرد لاغر و بلند با کت کهنه وایساده بود. صورتش تار بود، انگار مه روی صورتش کشیده باشن. فقط دهنشو می‌دیدم که کشیده لبخند می‌زد.
گفتم: "تو کی هستی؟"هیچ جوابی نداد. فقط دستشو آورد بالا و روی شیشه آیینه نوشت: "تو مهمون منی."
همون لحظه حس کردم چیزی از پشت گردنم گرفت و محکم کشیدم سمت آیینه. جیغ زدم ولی صدام درنیومد. فقط دیدم دارم توی شیشه فرو می‌رم.
وقتی چشمامو باز کردم، همه‌چی عادی بود. دوباره توی پذیرایی خودمون بودم. همه وسایل سر جاش بودن. چراغا خاموش بودن، فقط نور کم‌رنگ ماه از پنجره می‌تابید. گفتم حتما خواب دیده بودم. رفتم سمت اتاق، درو بستم.
اما فرداش صبح… وقتی داشتم کف پذیرایی رو تمیز می‌کردم، دیدم با خط‌های عمیق روی دیوار نوشته شده:"دیشب فقط شروع بود."
از اون روز به بعد، هر شب وقتی از جلوی اون دیوار رد می‌شم، تازه‌ترین خط‌ها رو می‌بینم… انگار یکی داره از اون طرف هی بیشتر و بیشتر نزدیک می‌شه.
می‌خوای برات همین داستانو دنباله‌دار کنم؟ جوری که هر شب اتفاقش ترسناک‌تر بشه؟

۲۱:۴۳

یه آخر هفته سه تا دوست قدیمی – من، سعید و محسن – تصمیم گرفتیم بریم شمال. مسیر طولانی بود و ما طبق معمول بی‌برنامه. وقتی رسیدیم، هوا کاملاً تاریک شده بود. مسافرخونه‌ها و ویلاها یا پر بودن یا کسی جواب تلفن نمی‌داد. خسته و کلافه شده بودیم. محسن پیشنهاد داد بریم جنگل کنار جاده بخوابیم تا صبح یه جا پیدا کنیم.
بارون ریز می‌اومد. وارد جنگل شدیم، جایی که زمین خشک‌تر بود زیر یه درخت بزرگ بساط کردیم. چراغ قوه و پتو داشتیم، یه آتیش کوچیک هم روشن کردیم. اوایل همه‌چی خوب بود. شوخی می‌کردیم، می‌خندیدیم. اما کم‌کم حس کردم صداهای اطراف عجیب شدن.
اول صدای پای خیس بود، انگار کسی بین درخت‌ها قدم می‌زد. به سعید گفتم: "گوش می‌دی؟" اونم گفت شنیده، ولی محسن زد زیر خنده: "آره خب، پرنده‌س، یا گربه."ولی صدا دقیقاً شبیه قدم‌های آهسته آدم بود. نزدیک‌تر می‌شد، بعد قطع می‌شد.
یه ساعت گذشت. هوا سنگین شده بود. دود آتیش هی می‌رفت بالا و برمی‌گشت پایین. یه‌جورایی بوی عجیب می‌داد، مثل گوگرد سوخته. محسن که دیگه خوابش گرفته بود، دراز کشید. من و سعید هنوز بیدار بودیم.
یهو از دور یه نور دیدیم. مثل چراغ فانوس. توی جنگل کی فانوس می‌بره؟ نور آروم به سمتمون نزدیک شد. سایه کسی همراش بود. وقتی صدا زدیم "سلام! کسیه؟"، هیچ جوابی نیومد. فقط نور خاموش شد. تاریکی مطلق.
محسن از خواب پرید. گفت "چی شده؟" ما هم توضیح دادیم. همون موقع صدای خنده‌ای خیلی خفیف پیچید. نه بلند، نه مثل آدم عادی؛ انگار چند نفر باهم زمزمه‌وار می‌خندیدن.
سعید دستشو گذاشت روی شونه‌م: "اینو شنیدی؟" من سرمو تکون دادم. محسن رنگش پریده بود. گفت: "بریم بیرون از جنگل، همین الان." ولی مشکل این بود که نمی‌دونستیم دقیقاً کجاییم. توی تاریکی راه برگشت پیدا نمی‌شد.
شروع کردیم جمع کردن وسایلمون. همون لحظه سنگ کوچیکی از پشت به سمت آتیش پرت شد. بعد یکی دیگه. انگار کسی با عمد سنگ می‌زد، ولی هر بار چراغ قوه رو می‌انداختیم سمت صدا، هیچ‌کس نبود.
قدم‌هامون تندتر شد. از بین درخت‌ها رد می‌شدیم. یه‌هو دیدم محسن وایستاده. چراغ قوه رو گرفتم سمتش. صورتش سفید شده بود. گفت: "اونجارو نگاه کن…"بین دو تا درخت بلند، یه سایه سیاه وایساده بود. بدون شکل مشخص، فقط قد بلندتر از هر آدمی. تکون نمی‌خورد، فقط ایستاده بود.
سعید شروع کرد دعا خوندن. محسن هم زیر لب ذکر می‌گفت. من یخ زده بودم. سایه چند لحظه نگاهمون کرد، بعد محو شد. درست همون لحظه صدای جیغ بلندی از پشت سرمون اومد. صدایی که هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم؛ نه صدای زن بود، نه مرد، انگار چندتا صدا با هم فریاد زدن.
دویدیم. بی‌هدف، فقط می‌دویدیم. چند بار زمین خوردیم، پاهامون زخمی شد. بعد از مدتی نور چراغ ماشین‌ها رو دیدیم. با آخرین توانمون خودمونو رسوندیم کنار جاده. یه راننده محلی وایستاد. وقتی ما رو اون‌طور دید، ترسیده بود.
گفت: "شما چرا رفتین اون جنگل؟ مردم محلی شب سمتش نمی‌رن. اونجا جن‌زده‌س."محسن با گریه گفت: "ما نمی‌دونستیم."
اون شب ما رو رسوند به یه مسافرخونه قدیمی. هیچ‌کدوم تا صبح خوابمون نبرد. هنوزم وقتی شمال می‌ریم، جرئت نمی‌کنیم نزدیک جنگل بشیم. هر سه‌مون مطمئنیم اون چیزی که دیدیم واقعی بود. هیچ‌کدوم دیگه درباره‌ش با کسی حرف نزدیم، ولی من هنوز صدای اون خنده رو توی گوشم حس می‌کنم.

۲۱:۴۶

سال ۱۳۷۰ بود و من چوپان یکی از روستاهای کوهستانی شمال ایران بودم. اون سال تابستون طولانی و گرمی داشت و من معمولاً با گوسفندام روزها رو توی دشت‌ها و دامنه کوه‌ها می‌گذروندم. یه شب اوایل شهریور، وقتی گوسفندها رو به آغل برمی‌گردوندم، هوا تاریک شده بود و مه کم‌کم از بین دره‌ها پایین می‌اومد.
شب تقریباً کامل تاریک بود، فقط ماه نیمه‌خاموش نور کم‌رنگی می‌انداخت. گوسفندها آرام بودن، اما من حس بدی داشتم. یه‌جور سوز سرد از دل زمین می‌اومد، با اینکه هوا تابستونی بود. صداهای معمول جنگل – جیرجیرک و باد توی شاخه‌ها – انگار عوض شده بود. صدای خش‌خش‌های مبهمی می‌شنیدم، اما هیچ حیوانی جلو چشمم نبود.
یه دفعه چشمم افتاد به یه سایه که بین درخت‌های بلند حرکت می‌کرد. اول فکر کردم آدمی از روستا یا چوپان دیگه‌ست، اما سایه خیلی بزرگ و کشیده بود و آرام آرام حرکت می‌کرد. دستم به عصام خورد و یخ کردم. گوسفندها هم یک‌هو ساکت شدن.
سعی کردم صدا کنم: "کی اونجاست؟" اما جواب نداد. فقط یه صدای آهسته، زمزمه‌وار، شبیه به خنده مرده‌ها، پیچید بین درخت‌ها. قلبم مثل طبل می‌زد.
چند قدم جلوتر رفتم، سایه هم به دنبال من حرکت می‌کرد. نه درست می‌شد دیدش، نه می‌شد بهش نزدیک شد. هر چی جلوتر می‌رفتم، احساس می‌کردم که یه نیروی نامرئی دنبال گله‌ها و من راه می‌آد.
چند دقیقه بعد، گوسفندها ناگهان از جا پریدن و به سمت بالا دره دویدن، منم با عصام دنبالشون رفتم. هرچی نگاه می‌کردم پشت سرم چیزی نبود، ولی وقتی به سنگی رسیدم که رویش نشستم تا نفسمو جمع کنم، صدای زمزمه دوباره اومد، نزدیک‌تر، با حالتی تهدیدآمیز:– نوبت توئه…
عصام از دستم افتاد و با صدای لرزون گفت: "اینجا نایس… نریم جلو…" اما دیگه دیر شده بود. سایه بین درخت‌ها ظاهر شد، بلند و شبیه آدم نبود، هیچ شکل مشخصی نداشت، فقط حس می‌شد زنده‌ست. چند لحظه نگاه‌مون کرد، بعد با باد ناپدید شد.
با گوسفندها به سمت روستا دویدم. صبح که رسیدم، همه چیز عادی به نظر می‌رسید، اما گله چندتا از گوسفندهاش گم شده بود. پیرمرد روستا وقتی شنید، گفت: "اونجا محل جنه. سال‌هاست کسی شب اون‌جا نمی‌ره."
از اون شب، من هیچ‌وقت تنهایی به اون دامنه‌ها نرفتم. حتی سال‌ها بعد که چوپان بودم، هر وقت شب اون مسیر می‌افتاد جلو چشمم، حس می‌کردم سایه هنوز اونجاست، هنوز داره ما رو تماشا می‌کنه. هیچ‌وقت هم حرفی به کسی نزدم، اما تا همین امروز، اون خنده و زمزمه‌ی آن شب هنوز توی گوشم می‌پیچه.

۲۱:۴۸

سلام خدمت اعضا و ادمین عزیز، آقا سعید.می‌خوام براتون یه خاطره تعریف کنم که تا امروز هر وقت یادش می‌افتم، هنوز قلبم تند می‌زنه. سال ۱۳۶۲ بود و من تازه دیپلم گرفته بودم. خونه‌مون تو یه کوچه باریک و قدیمی تهران بود، با حیاطی که پر از درخت‌های گردو و انار بود. اون سال‌ها هنوز خیلی چیزها مدرن نشده بود و مردم بیشتر به هم کمک می‌کردن، ولی خب، باورهای قدیمی هم هنوز قوی بودن؛ مخصوصاً حرفای پیرمردها و زنان محل درباره موجودات ناشناخته.
اون شب زمستونی، وقتی برف کمی روی زمین نشسته بود، من و دوستم، جلال، تصمیم گرفتیم برای سرکشی به یکی از دکان‌های قدیمی محل بریم. هوا تاریک بود و چراغ‌ها کم‌نور، فقط نور ماه کمی می‌افتاد روی برف. وقتی از کوچه باریک رد می‌شدیم، احساس عجیبی بهم دست داد؛ یه چیزی توی هوا بود که قابل توضیح نبود.
ناگهان صدای خش‌خش شنیدیم، ولی نه مثل صدای حیوان، بیشتر شبیه کسی که با آرامش قدم می‌زنه ولی پاهاش روی زمین نمی‌خوره. جلال گفت: «چی بود؟» من هم هیچ نگفتم، چون حس کردم اگه صدامو بلند کنم، اون موجود متوجه می‌شه. چند دقیقه گذشت و دوباره همون صدا، نزدیک‌تر و آرام‌تر، و حس کردم که سایه‌ای روی دیوارهای کوچه می‌لغزه، اما چیزی ازش نمی‌دیدیم.
اون شب وقتی برگشتیم خونه، حس کردم چیزی وارد اتاقم شده. یه لحظه نور شمع که کنار تخت روشن کرده بودم، لرزید و سایه‌ی عجیبی روی دیوار افتاد. من با خودم گفتم شاید باد باشه، ولی وقتی دستم رو روی دیوار گذاشتم، حس کردم یه موجود سرد و سنگین، مثل جسمی نامرئی، به دستم فشار می‌آره.
چند روز بعد، خواب‌های عجیبی دیدم. هر شب، موجودی با چشمای سیاه و بدون پلک، کنار تخت من می‌ایستاد و فقط نگاه می‌کرد. نمی‌تونستم حرکت کنم و حس می‌کردم صدای نفسش رو می‌شنوم، هرچند که اتاق ساکت بود. مادرم وقتی فهمید، به من گفت که این خونه قدیمی سابقه‌ای داره و یه نفر قدیمی اونجا مُرده و روح یا جنش هنوز اطرافه.
یه روز که دیگه طاقت نیاوردم، رفتم پیش یه پیرمرد محله که معروف بود با این موجودات سر و کار داشته. اون بهم گفت: «جن‌ها وقتی دیده می‌شن و احساس ترس می‌کنیم، بیشتر فعال می‌شن. باید چیزی بذاری که بره، یه تسبیح که با حرز نوشته شده باشه، و قبل از خواب بخونی.»از اون روز، هر شب تسبیحم رو کنار تخت می‌گذاشتم و دعا می‌خوندم. کم‌کم حس حضورش کمتر شد، ولی هنوز هر از گاهی وقتی تنها بودم، سایه‌ای از گوشه‌ی اتاقم نگاه می‌کرد.
چند ماه بعد، وقتی بزرگ‌تر شدم و تجربه‌هامو با بقیه تعریف کردم، فهمیدم خیلی‌ها تو محله همین چیزا رو دیدن ولی کسی جرات نمی‌کنه بگه. اون شب‌ها و حس‌ها هنوز باهام هستن و هر وقت تاریکی مطلقه، قلبم دوباره تند می‌زنه و یاد اون سایه‌های سیاه می‌افتم…

۸:۱۴

داستان ترسناک/رمان ترسناک
https://omp.exchange/referral/22QWMLLFF
این طرف هم هنوز هست دوستان یه دقیقه هم وقت گیر نیست

۱۷:۳۷

thumbnail
این کلیپ رو میتونید از یوتیوب تماشا کنید رفیقمون تازه کاره حمایت کنید
لینکundefinedhttps://youtu.be/W6CP-NgF0QI?si=emxwtorxp6t0fzOv

۱۵:۱۲