ـ window dweller 🪟 ـ
ـ #Part ⑨① 🧧 ـ
- اگه یه آدم ناحسابی بهت بخوره چی؟! + خدا تا اینجاشو کمک کرده، حالا بقیشم میکنه. تو به زندگی خودت برس. چیزی نمی گفت. همونجوری نشسته بود و نگاهم میکرد. صدای مائده میومد از بیرون: بیا دیگه بهار! یهو گفت: میخوای بیای خونه ی ما؟!
چشم باز کردم: عاطفه پیدام میکنه باهوش خانوم. طاق باز شدم و آروم پشت سرمو گذاشتم رو بالشت: خوشم نمیاد انقد واسم دلسوزی میکنی، بچت که نیستم. اگه نمی تونی منو از تهران ببری، خودم یه کاریش میکنم.
باز وول خوردم، پشتمو بهش کردم و لب زدم: برو تا خواهرت نیومده اینجا! - باشه. + میدونم بی فایدس ولی بازم به حرفام فکر کن. - باشه... + خدافظ. - خدافظ.
بلند شد و از اتاق بیرون رفت. یکم بعد صدای بابونه میومد: به سلامت خوشگلم. ایشالا دفعه بعد همو خونه تون واسه مراسم ببینیم. پشت بندش صدای بهمن: ایشالا! منکه کت و شلوارم آویزونه به دستگیره کمد! دیدیش؟!
حالم یهو خیلی بد شد... میتونستم درد بد تو سینه ی بهارو حس کنم. اجبار! سکوت! کاش انقد احمق بازی در نمی اورد. - نه ندیدم. - بیا بیا نشونت بدم! پتو رو روی سرم کشیدم و گوشامو گرفتم. نه... نمیخوام بشنوم... نمیخوام...
ادامه داره... آتیش فراموش نشه undefined
• ـ Paranoia ـ •
undefined۶۶

۲.۲K

۱۸:۱۱