ـ window dweller 🪟 ـ
ـ #Part ⑧① 🧧 ـ
لباش صاف بودن اما چشماش، از نظر من انگار می خندیدن. سر تکون داد: قصد و قرض... میتونی اگه حس کردی برات خطر دارم منو بکشی! تو که بلدی! خندیدم: بلدم؟! شاید! آره! میتونم. دستامو توی آب فرو بردم و خیره شدم بهشون: شاید دوستی مون کمک کننده باشه، من به تو سود برسونم و تو به من.
- حتما میخوای از تهران ببرمت. + نه. شاید همینجا هم تونستم یه مدت باشم. - یه مدت؟؟ خیره شدم بهش: کی میدونه؟ و به حالت مرموزی چشمک زدم. متعجب از رفتارام خیره شده بود بهم. نمیدونم ازم چی میخواست که انقد تغییر رفتار داده بود ولی، اگه می فهمیدم داره باهام بازی میکنه، خوب به بازیش میگرفتم!
صدای نرگس از دم در داخل میومد: چه عجب شماها دعوا نمی کنین! بهار سر چرخوند و کفشدوزک پر زد. خیره به نرگس صدا بلند کردم: سلام. دوس شدیم! حس کردم جملم شبیه بچه ها تو مهد کودکه که به مامان یا مربی شون خبر دوستی با بقیه رو میدن، اما... اشکال نداشت. به بهار نگاه کردم: نه؟ لبخند محوی زد اما واقعی: آره. دوست...
ادامه داره...
• ـ Paranoia ـ •
ـ #Part ⑧① 🧧 ـ
لباش صاف بودن اما چشماش، از نظر من انگار می خندیدن. سر تکون داد: قصد و قرض... میتونی اگه حس کردی برات خطر دارم منو بکشی! تو که بلدی! خندیدم: بلدم؟! شاید! آره! میتونم. دستامو توی آب فرو بردم و خیره شدم بهشون: شاید دوستی مون کمک کننده باشه، من به تو سود برسونم و تو به من.
- حتما میخوای از تهران ببرمت. + نه. شاید همینجا هم تونستم یه مدت باشم. - یه مدت؟؟ خیره شدم بهش: کی میدونه؟ و به حالت مرموزی چشمک زدم. متعجب از رفتارام خیره شده بود بهم. نمیدونم ازم چی میخواست که انقد تغییر رفتار داده بود ولی، اگه می فهمیدم داره باهام بازی میکنه، خوب به بازیش میگرفتم!
صدای نرگس از دم در داخل میومد: چه عجب شماها دعوا نمی کنین! بهار سر چرخوند و کفشدوزک پر زد. خیره به نرگس صدا بلند کردم: سلام. دوس شدیم! حس کردم جملم شبیه بچه ها تو مهد کودکه که به مامان یا مربی شون خبر دوستی با بقیه رو میدن، اما... اشکال نداشت. به بهار نگاه کردم: نه؟ لبخند محوی زد اما واقعی: آره. دوست...
ادامه داره...
• ـ Paranoia ـ •
۱.۷K
۲۰:۴۷