عکس پروفایل صدامو می‌شنوی؟ص
۵۴ عضو

صدامو می‌شنوی؟

شعبه برون‌گرای جنگی و پاکت‌پراکن.«حَریر بی‌تحمل» و «مورچه بهار و تابستون» ِ اَبدی.

@Zhrskr99ble.ir/payamresanimbot?start=TCPiz2H8oNhUTmEMEsLAmO2YA
صدامو می‌شنوی؟
در نقل‌های قدسی، از نامی سخن به میان آمده است که پیش از آن‌که بر زبان زمین جاری شود در ساحتی فراتر از ادراک زمینی صورت‌بندی شده بود. نامی که در پیوندی الهامی، میان فرود وحی و وساطت جبرئیل، از سرچشمه‌ی معنا برگزیده شد. نامی که از همان آغاز حاملِ سنگینیِ سرنوشت و ژرفای تقدیر بود؛ گویی پیش از آن‌که در تاریخ طنین انداز شود، در آسمان تثبیت شده باشد. در میان حلقه‌ی پنج‌گانه‌ی قدسی، حضوری دیده می‌شد که نه در امتداد عدد که در امتداد نور معنا می‌یافت. حضوری برای روشن‌تر شدن نسبتِ پیوند، که بی‌ادعا در پیرامون آن جمعِ نورانی ایستاده بود.‌ در دل این جمع، جوانی حضور داشت؛ برادری که گام‌هایش از آغاز در سایه‌ی همان تقدیری شکل گرفت که بر نام‌ها سایه افکنده بود و مسیرش بی‌آن‌که از هم‌پیوستگی سرنوشت جدا شود در امتداد رشته‌ای پنهان، ادامه می‌یافت. از نخستین روزها، میان جوان و آن بانوی آرام، نوعی هم‌نفسی شکل گرفت؛ پیوندی درونی که هر یک را در دیگری بازمی‌تاباند و کامل می‌کرد. در لحظه‌های ساده‌ی زندگی، این نزدیکی در سکوت‌ها، در همراهی‌های بی‌کلام و در دل‌بستگی‌های بی‌واسطه آشکار می‌شد. چنان‌که نبودِ یکی، خلأیی خاموش اما ژرف در دیگری بر جای می‌گذاشت. این همراهی، از کودکی تا روزهای سخت، بی‌آن‌که از گرمای پنهان‌ش کاسته شود، استمرار یافت. این پیوند، آرام‌آرام از مرزهای خانه و سال‌های کودکی عبور کرد و در امتداد تقدیر، به افقی تیره‌تر و سنگین‌تر رسید. جایی که زمان دیگر به نرمیِ گذشته جاری نبود بلکه در خودِ حادثه فشرده می‌شد. گویی رشته‌ای که از آغاز میان نگاه‌ها تنیده شده بود اکنون به سوی نقطه‌ای کشیده می‌شد که تاریخ در آن می‌ایستاد و معنا در اوج تنهایی خود آشکار می‌گشت. در دل این پیوند، آن بانو با آگاهی‌ای خاموش، پیمانی ناگفته با سرنوشت بسته بود. پیمانی که در عمق انتخابی همیشگی او بود نه فقط در کلام محاوره. انتخابی که بر این استوار بود؛ هیچ فاصله و هیچ مسیر جداگانه‌ای میان او و برادری که راه‌ش با تقدیر گره خورده بود شکل نگیرد. گویی حضور او باید همواره در امتداد همان مسیری باشد که برادر در آن پیش می‌رود، حتی اگر آن مسیر از آرامش به سوی طوفان کشیده شود. و چنین بود که کاروان، از روشنای آشنا فاصله گرفت و به سوی دشتی رفت که سکوت‌ش از پیش، بوی واقعه می‌داد. در این حرکت، مقصد دیگر یک سفر نبود بلکه نزدیک شدن به نقطه‌ای بود که تاریخ در آن به تماشا می‌ایستاد. در پس هر گام، سایه‌ای از ناپایداری گسترده می‌شد اما همان پیوند خاموش، چونآن رشته‌ای نامرئی مجال گسستن نمی‌داد. تا آن‌که زمین به جایی رسید که افق‌ش شکسته بود و باد، خبر از رخدادی می‌داد که نام‌ش هنوز در زبان زمان کامل نشده بود. در آن میدان، برادر در متنِ آزمون ایستاد؛ در قلب واقعه‌ای که نه آغازش روشن بود و نه پایان‌ش در بازگشت می‌گنجید. و در همان نقطه، آن بانو نه در سایه‌ی روایت که در متن آن حضور داشت؛ حضوری که رنج را می‌فهمید اما از آن جدا نمی‌شد و حقیقت را می‌دید بی‌آن‌که از آن فاصله بگیرد. در آن لحظه‌ها، پیوندی که از کودکی آغاز شده بود از مرز عاطفه گذشت و به مرتبه‌ی ایستادگی رسید؛ گویی تمام مسیر، از نخستین نگاه تا آخرین آغوش، برای رسیدن به همین نقطه شکل گرفته باشد. لحظه‌ای که انسان در برابر تقدیر، با تمام هستی خویش می‌ایستد. ایستادگی‌ای که دیگر در زمان نمی‌گنجد و در روایت‌های معمول حل نمی‌شود بلکه در حافظه‌ی تاریخ رسوب می‌کند و در جان حادثه ماندگار می‌گردد. در ادامه‌ی همین مسیر، این ایستادگی در خطبه‌ای آشکار شد که در قلب کاخ یزید طنین انداخت؛ جایی که سکوتِ قدرت در برابر کلامی برخاسته از عمق رنج و یقین، ترک برداشت. در آن سخن، همه‌ی آن‌چه در سال‌ها سکوت و همراهی شکل گرفته بود به ظهور رسید و همان پیوند خاموش، از حضور بی‌صدا عبور کرد و به بیانی بدل شد که پرده‌ی فریب را درید و سنگینی حقیقت را در برابر نگاه تاریخ آشکار ساخت. و از آن پس، آن‌چه رخ داد از حد یک واقعه فراتر رفت و به نشانه‌ای از پیوندی بدل شد که از نخستین لحظه در سکوت شکل گرفته بود و در قلب طوفان به اوج خود رسید. در کاخ یزید، جایی که قدرت جامه‌ی تمام‌قد خود را بر تن داشت و سکوت را به اطاعت واداشته بود، کلامی برخاست که این هِیبَت پوشالی را در هم شکست و حقیقتی را آشکار کرد که سال‌ها در ژرفای رنج و همراهی انباشته شده بود. در امتداد همان خطبه بود که همه‌ی مسیر پیشین معنا یافت؛ از کودکی آرام تا همراهیِ ناگسستنی، از غربت حادثه تا لحظه‌ای که حقیقت، بی‌هیچ پوششی در برابر تاریخ ایستاد و ماندگار شد. ز س، روایت دومین روز از محرم سال شصت و یک هجری قمری اما هزار و سیصد و هشتاد و شش سال بعدتر از آن.
به‌تازگی آموخته بود با انگشتان کوچک و کودکانه‌اش عدد سه را نشان دهد؛ سه سالی را که با شوق فریاد می‌زد، گویی می‌خواست جهان را از بزرگیِ عمر خویش آگاه کند. هر بار که این عدد کوچک بر دستان‌ش نقش می‌بست لبخندی مهربان بر چهره‌ای آشنا می‌نشست و آغوشی گرم به استقبالش می‌آمد که هنوز نمی‌دانست روزی حسرت آن بر قلب خسته‌ش خواهد نشست. همین آغازِ ساده، آرام‌آرام در دل خود مسیری را پنهان می‌کرد که از روشن‌ترین لحظه‌های کودکی به خاموش‌ترین نقطه‌های زمین ختم می‌شد بی‌آن‌که کودک بتواند میان این دو فاصله‌ای احساس کند.دشت در سکوتی ممتد ایستاده بود و این سکوت چنان سنگین بود که گویی زمان در آن از حرکت بازایستاده است. هوا در تعلیقی مبهم میان بودن و ناتمام ماندن معلق مانده بود و در میان خیمه‌ها کودک هنوز جهان را از خلال همان چیزهایی می‌فهمید که برایش معنای امنیت داشتند‌. صداهای نزدیک، چهره‌های تکرارشونده و حضوری که جهان کوچک او را قابل‌فهم می‌کرد اما همین جهان آرام که بر تکرار و اطمینان بنا شده بود، آرام‌آرام از درون دچار جابه‌جایی شد و آنچه پیش‌تر بدیهی به نظر می‌رسید شروع به از دست دادن ثبات خود کرد بی‌آن‌که کودک بداند این تغییر از کجا آغاز شده است. در همین تغییر بی‌صدا، نزدیک شدن‌ها نیز معنای یکدست خود را از دست دادند و دست‌هایی که پیش‌تر تنها نشانه‌ی نوازش و بلند کردن و آرام کردن بودند گاهی با حالتی می‌رسیدند که کودک آن را نمی‌فهمید اما در بدن خود حس می‌کرد و این حس آرام اما مداوم، مرز میان آرامش و هراس را در درون او جابه‌جا کرد به‌گونه‌ای که دیگر هیچ نزدیک شدنی تضمین آرامش نبود و هیچ حضوری به‌تنهایی معنای امنیت را کامل نمی‌کرد و این ناتمامی به تدریج در او رسوب کرد.همین رسوب آرام، در نگاه و صدا و مکث‌هایش ته‌نشین شد و ترسی بی‌نام در زبانش نشست. واژه‌ها دیگر به‌راحتی شکل نمی‌گرفتند، گاهی در میانه راه می‌شکستند و گاهی پیش از رسیدن به بیان کامل، در سکوت فرو می‌رفتند و لکنتی آرام و تدریجی در گفتارش جا گرفت. گویی زبان نیز زیر بار تجربه‌ای که برای سن او سنگین‌تر از فهم بود از تداوم بازمانده باشد و هم‌زمان در تن او نیز نشانه‌هایی پدیدار شد که زمان طبیعی کودکی را به تعویق انداخت و موهایش آرام و بی‌هشدار نشانی از سفیدی زودرس گرفتند. گویی بدن پیش از ذهن، همه آن‌چه را رخ داده بود به یاد سپرده باشد. و این مسیر در نهایت به جایی رسید که دیگر هیچ نشانی از آن آرامش آغازین باقی نمانده بود و کودک در میان خرابه‌هایی از یک جهان فروپاشیده آرام گرفته بود، جایی که دیوارها بی‌شتر از سنگ، شبیه حافظه‌ای شکسته بودند و سکوت در آن نه پایان صدا بلکه ادامه‌ی یک فقدان طولانی بود و در همان‌جا بود که روایت او بی‌آن‌که نیاز به واژه‌ای برای پایان داشته باشد در نقطه‌ای ایستاد که کودکی دیگر امکان ادامه نداشت و تنها ردّی از حضور باقی مانده بود که در خود زمین نیز سنگینی می‌کرد.
ز س، روایت سومین روز از محرم سال شصت و یک هجری قمری اما هزار و سیصد و هشتاد و شش سال بعدتر از آن.
undefined۵
🥺۱

۲۱

۹:۵۶