عکس پروفایل صدامو می‌شنوی؟ص
۵۵ عضو

صدامو می‌شنوی؟

شعبه برون‌گرای جنگی و پاکت‌پراکن.«حَریر بی‌تحمل» و «مورچه بهار و تابستون» ِ اَبدی.

@Zhrskr99ble.ir/payamresanimbot?start=TCPiz2H8oNhUTmEMEsLAmO2YA
صدامو می‌شنوی؟
گاهی شکوه یک زندگی از همان لحظه‌ای آغاز می‌شود که انسانی، خویش را کنار می‌گذارد تا چیزی عزیزتر باقی بماند. او نیز چنین آمد؛ آرام، بی‌هیاهو و سرشار از مهری که پیش از هر سخنی، خود را در فهمیدن دل‌های دیگر نشان می‌داد. قدم به خانه‌ای گذاشت که هنوز آوای نامی عزیز در گوش دیوارهایش جاری بود و هر بار که آن نام بر زبان می‌آمد، دل‌هایی کوچک به جست‌وجوی مادری برمی‌خاستند که جای خالی‌اش از همه‌چیز آشکارتر بود. او این راز را زودتر از همه فهمید؛ پس نام خویش را پشت پرده‌ی محبت پنهان کرد و پذیرفت که با نامی دیگر شناخته شود. گویی از همان آغاز دریافته بود که برخی عشق‌ها تنها هنگامی به کمال می‌رسند که انسان از خود بگذرد تا خاطره‌ی محبوبی بزرگ‌تر، روشن‌تر و بی‌غبارتر باقی بماند. همین گذشت خاموش، نخستین رشته‌ی پیوند را میان او و آن خانه تنید. روزها از پی هم آمدند و او آرام‌آرام به بخشی از تپش‌های آن خانه بدل شد؛ حضوری آشنا که در سایه‌اش اندوه‌ها سبک‌تر می‌شدند و محبت مجال روییدن می‌یافت. نه چیزی برای خویش می‌خواست و نه جایگاهی برای خود می‌طلبید. تمام همّت‌ش آن بود که چراغی را روشن نگه دارد که روشنایی‌اش از دیوارهای خانه فراتر می‌رفت. مهرش چنان بی‌ادعا بود که فاصله‌ها را از میان برداشت و دل‌ها را به هم نزدیک کرد تا آنجا که پیوندی از جنس محبت و همدلی شکل گرفت، پیوندی که گذر سال‌ها تنها بر استواری آن افزود. در دامان همین مهر، چهار جوانه روییدند؛ چهار جان که از نخستین روزهای زندگی، جهت نگاه‌شان به سوی افقی بلندتر بود. او فرزندانش را برای خویش نپروراند. تمام روشنایی دل‌ش را در جان آنان جاری کرد تا بیاموزند ارزش انسان به اندازه‌ی سهمی است که در پاسداری از حقیقت بر عهده می‌گیرد. آنان در سایه‌ی مادری بالیدند که پیش از آن‌که سخن از ایثار بگوید، ایثار را زندگی کرده بود و پیش از آن‌که از وفاداری سخن بگوید، وفاداری را در تمام لحظه‌های عمر خویش به نمایش گذاشته بود. از همین رو بود که ریشه‌های دلدادگی در وجودشان چنان عمیق شد که هیچ طوفانی توان گسستن آن را نداشت. سال‌ها گذشت و آنچه در سکوت پرورش یافته بود، زمان آشکار شدن خویش را یافت. هنگامی که افق سرخ شد و روزگار، مردان وفاداری را فراخواند، آن چهار سرو استوار نیز راهی شدند؛ استوار، مطمئن و سبک‌بار، چنان‌که گویی سال‌ها برای همین لحظه آفریده شده بودند. در آن میدان، تنها چهار فرزند حضور نداشتند؛ سال‌ها تربیت، ایمان، محبت و فداکاری نیز قامت برافراشته بود. هر گام آنان، ادامه‌ی راهی بود که مادرشان پیش‌تر آغاز کرده بود و هر ایثارشان، بازتاب نوری بود که سال‌ها در دامان او پرورش یافته بود. از او کمتر سخن گفته‌اند؛ چنان‌که از ریشه‌های یک درخت کم‌تر سخن می‌گویند و بیش‌تر از شکوه شاخه‌هایش. اما آنان که ژرف‌تر می‌نگرند، می‌دانند که آن قامت‌های استوار، پیش از آن‌که در میدان حماسه قد بکشند، در آغوش مادری شکل گرفته بودند که همه هستی خویش را وقف عشقی بزرگ کرده بود. مادری که آمدنش با گذشت آغاز شد، زندگی‌اش با محبت ادامه یافت و یادش با ایثار جاودانه شد؛ بانویی که آن‌چنان در عشق به خاندان نور محو شد که دیگر میان نام او و وفاداری، میان یاد او و مادری، و میان حضور او و حماسه، فاصله‌ای باقی نماند. رحمت ابدی خداوند بر او باد. ز س، روایت چهارمین روز از محرم سال شصت و یک هجری قمری اما هزار و سیصد و هشتاد و شش سال بعدتر از آن.
گاه سرنوشت یک حماسه، سال‌ها پیش از آن‌که خون بر خاک بریزد رقم می‌خورد؛ در روزگاری که مردی هنوز استوار بر عهد خویش ایستاده اما پیمان‌ها یکی پس از دیگری گسسته می‌شوند و یاران از گرد پرچم‌ش پراکنده می‌شوند. او وارث روزگاری بود که حقیقت در قامت مردان بزرگ قد کشیده بود و پرچمی را بر دوش داشت که نگاه‌های بسیاری به سوی آن دوخته شده بود اما هنگامی که بادِ آزمایش وزیدن گرفت، اراده‌ها سست شد و وفاداری‌ها رنگ باخت. نه شمشیرش از درخشیدن بازمانده بود و نه بازویش از نبرد ناتوان شده بود اما آن دست‌هایی که باید دوشادوش او می‌ایستادند، یکی پس از دیگری کنار رفتند تا میدان، پیش از آن‌که به رویارویی با دشمن برسد، از یاران خالی شود و غربتی شکل گیرد که سنگینی‌اش از هر میدان نبردی بیشتر بود. او استوار ماند؛ در میان فرو ریختن عهدها و پراکنده شدن یاران، غربتی را بر دوش کشید که سنگینی‌اش از هر زخم بیشتر بود و رنجی را به جان پذیرفت که در پسِ آن، روشن ماندن چراغ راهی بزرگ‌تر معنا می‌یافت.سال‌ها گذشت اما آن تنهاییِ بزرگ نه تنها در پیچ‌وخم تاریخ خاموش نشد بلکه در جان نسل پس از او ریشه دواند و در فرزندانی پدیدار شد که هم وارث نام بودند و هم وارث راه؛ نامی برای مسئولیت و راهی برای وفاداری. آنان تنها امتداد نسب نبودند، امتداد عهدی بودند که در غربت استوار مانده بود. گویی زمان، آنان را برای لحظه‌ای سرنوشت‌ساز پرورانده بود؛ لحظه‌ای که حقیقت، بار دیگر یاران خویش را می‌طلبید.و آن روز فرا رسید.افق در شعله‌ای سرخ فرو رفت و زمین در آستانه‌ی حماسه‌ای ایستاد که پژواکش قرن‌ها بعد نیز خاموش نشد. در آن میدان، فرزندان او در کنار علمداری از همان دودمان قد برافراشتند؛ بی‌تزلزل، بی‌درنگ، و سبک‌بار از هر آن‌چه جز وفاداری بود. هر گام‌شان بیا‌نگر صبری بود که سال‌ها پیش در جان پدر ریشه دوانده بود و هر ضربه‌شان پاسخی بود به بی‌وفایی‌هایی که روزگاری راه را بر او تنگ کرده بود. آنان به میدان نیامدند تا نامی بیفزایند بلکه بنا داشتند نشان دهند که حقیقت در غربت بی‌وارث نمی‌ماند. گویی تاریخ در آن لحظه، دو فصل از یک روایت واحد را به هم رساند؛ فصلی که با غربت آغاز شده بود و فصلی که با خون به کمال رسید. یکی پرچم را در میان طوفان تنها نگه داشت و دیگری نگذاشت آن پرچم بی‌نگهبان بماند. چنین بود که آن تنهاییِ دیرین، در هیأت وفاداری قد برافراشت. فرزندان، ادامه‌ی ناتمام پدر نبودند؛ ادامه‌ی همان عهدی بودند که با صبر آغاز شد و با حماسه به اوج رسید. و تاریخ از آن روز دانست که مردان بزرگ تنها با کارهایشان جاودانه نمی‌شوند بلکه با وارثانی جاودانه می‌مانند که راه ناتمام‌شان را تا واپسین نفس ادامه می‌دهند.
ز س، روایت پنجمین روز از محرم سال شصت و یک هجری قمری اما هزار و سیصد و هشتاد و شش سال بعدتر از آن.
undefined۳
undefined۲

۴۷

۱۱:۱۸