صدامو میشنوی؟
بهتازگی آموخته بود با انگشتان کوچک و کودکانهاش عدد سه را نشان دهد؛ سه سالی را که با شوق فریاد میزد، گویی میخواست جهان را از بزرگیِ عمر خویش آگاه کند. هر بار که این عدد کوچک بر دستانش نقش میبست لبخندی مهربان بر چهرهای آشنا مینشست و آغوشی گرم به استقبالش میآمد که هنوز نمیدانست روزی حسرت آن بر قلب خستهش خواهد نشست. همین آغازِ ساده، آرامآرام در دل خود مسیری را پنهان میکرد که از روشنترین لحظههای کودکی به خاموشترین نقطههای زمین ختم میشد بیآنکه کودک بتواند میان این دو فاصلهای احساس کند. دشت در سکوتی ممتد ایستاده بود و این سکوت چنان سنگین بود که گویی زمان در آن از حرکت بازایستاده است. هوا در تعلیقی مبهم میان بودن و ناتمام ماندن معلق مانده بود و در میان خیمهها کودک هنوز جهان را از خلال همان چیزهایی میفهمید که برایش معنای امنیت داشتند. صداهای نزدیک، چهرههای تکرارشونده و حضوری که جهان کوچک او را قابلفهم میکرد اما همین جهان آرام که بر تکرار و اطمینان بنا شده بود، آرامآرام از درون دچار جابهجایی شد و آنچه پیشتر بدیهی به نظر میرسید شروع به از دست دادن ثبات خود کرد بیآنکه کودک بداند این تغییر از کجا آغاز شده است. در همین تغییر بیصدا، نزدیک شدنها نیز معنای یکدست خود را از دست دادند و دستهایی که پیشتر تنها نشانهی نوازش و بلند کردن و آرام کردن بودند گاهی با حالتی میرسیدند که کودک آن را نمیفهمید اما در بدن خود حس میکرد و این حس آرام اما مداوم، مرز میان آرامش و هراس را در درون او جابهجا کرد بهگونهای که دیگر هیچ نزدیک شدنی تضمین آرامش نبود و هیچ حضوری بهتنهایی معنای امنیت را کامل نمیکرد و این ناتمامی به تدریج در او رسوب کرد. همین رسوب آرام، در نگاه و صدا و مکثهایش تهنشین شد و ترسی بینام در زبانش نشست. واژهها دیگر بهراحتی شکل نمیگرفتند، گاهی در میانه راه میشکستند و گاهی پیش از رسیدن به بیان کامل، در سکوت فرو میرفتند و لکنتی آرام و تدریجی در گفتارش جا گرفت. گویی زبان نیز زیر بار تجربهای که برای سن او سنگینتر از فهم بود از تداوم بازمانده باشد و همزمان در تن او نیز نشانههایی پدیدار شد که زمان طبیعی کودکی را به تعویق انداخت و موهایش آرام و بیهشدار نشانی از سفیدی زودرس گرفتند. گویی بدن پیش از ذهن، همه آنچه را رخ داده بود به یاد سپرده باشد. و این مسیر در نهایت به جایی رسید که دیگر هیچ نشانی از آن آرامش آغازین باقی نمانده بود و کودک در میان خرابههایی از یک جهان فروپاشیده آرام گرفته بود، جایی که دیوارها بیشتر از سنگ، شبیه حافظهای شکسته بودند و سکوت در آن نه پایان صدا بلکه ادامهی یک فقدان طولانی بود و در همانجا بود که روایت او بیآنکه نیاز به واژهای برای پایان داشته باشد در نقطهای ایستاد که کودکی دیگر امکان ادامه نداشت و تنها ردّی از حضور باقی مانده بود که در خود زمین نیز سنگینی میکرد. ز س، روایت سومین روز از محرم سال شصت و یک هجری قمری اما هزار و سیصد و هشتاد و شش سال بعدتر از آن.
گاهی شکوه یک زندگی از همان لحظهای آغاز میشود که انسانی، خویش را کنار میگذارد تا چیزی عزیزتر باقی بماند. او نیز چنین آمد؛ آرام، بیهیاهو و سرشار از مهری که پیش از هر سخنی، خود را در فهمیدن دلهای دیگر نشان میداد. قدم به خانهای گذاشت که هنوز آوای نامی عزیز در گوش دیوارهایش جاری بود و هر بار که آن نام بر زبان میآمد، دلهایی کوچک به جستوجوی مادری برمیخاستند که جای خالیاش از همهچیز آشکارتر بود. او این راز را زودتر از همه فهمید؛ پس نام خویش را پشت پردهی محبت پنهان کرد و پذیرفت که با نامی دیگر شناخته شود. گویی از همان آغاز دریافته بود که برخی عشقها تنها هنگامی به کمال میرسند که انسان از خود بگذرد تا خاطرهی محبوبی بزرگتر، روشنتر و بیغبارتر باقی بماند. همین گذشت خاموش، نخستین رشتهی پیوند را میان او و آن خانه تنید. روزها از پی هم آمدند و او آرامآرام به بخشی از تپشهای آن خانه بدل شد؛ حضوری آشنا که در سایهاش اندوهها سبکتر میشدند و محبت مجال روییدن مییافت. نه چیزی برای خویش میخواست و نه جایگاهی برای خود میطلبید. تمام همّتش آن بود که چراغی را روشن نگه دارد که روشناییاش از دیوارهای خانه فراتر میرفت. مهرش چنان بیادعا بود که فاصلهها را از میان برداشت و دلها را به هم نزدیک کرد تا آنجا که پیوندی از جنس محبت و همدلی شکل گرفت، پیوندی که گذر سالها تنها بر استواری آن افزود.در دامان همین مهر، چهار جوانه روییدند؛ چهار جان که از نخستین روزهای زندگی، جهت نگاهشان به سوی افقی بلندتر بود. او فرزندانش را برای خویش نپروراند. تمام روشنایی دلش را در جان آنان جاری کرد تا بیاموزند ارزش انسان به اندازهی سهمی است که در پاسداری از حقیقت بر عهده میگیرد. آنان در سایهی مادری بالیدند که پیش از آنکه سخن از ایثار بگوید، ایثار را زندگی کرده بود و پیش از آنکه از وفاداری سخن بگوید، وفاداری را در تمام لحظههای عمر خویش به نمایش گذاشته بود. از همین رو بود که ریشههای دلدادگی در وجودشان چنان عمیق شد که هیچ طوفانی توان گسستن آن را نداشت. سالها گذشت و آنچه در سکوت پرورش یافته بود، زمان آشکار شدن خویش را یافت. هنگامی که افق سرخ شد و روزگار، مردان وفاداری را فراخواند، آن چهار سرو استوار نیز راهی شدند؛ استوار، مطمئن و سبکبار، چنانکه گویی سالها برای همین لحظه آفریده شده بودند. در آن میدان، تنها چهار فرزند حضور نداشتند؛ سالها تربیت، ایمان، محبت و فداکاری نیز قامت برافراشته بود. هر گام آنان، ادامهی راهی بود که مادرشان پیشتر آغاز کرده بود و هر ایثارشان، بازتاب نوری بود که سالها در دامان او پرورش یافته بود.از او کمتر سخن گفتهاند؛ چنانکه از ریشههای یک درخت کمتر سخن میگویند و بیشتر از شکوه شاخههایش. اما آنان که ژرفتر مینگرند، میدانند که آن قامتهای استوار، پیش از آنکه در میدان حماسه قد بکشند، در آغوش مادری شکل گرفته بودند که همه هستی خویش را وقف عشقی بزرگ کرده بود. مادری که آمدنش با گذشت آغاز شد، زندگیاش با محبت ادامه یافت و یادش با ایثار جاودانه شد؛ بانویی که آنچنان در عشق به خاندان نور محو شد که دیگر میان نام او و وفاداری، میان یاد او و مادری، و میان حضور او و حماسه، فاصلهای باقی نماند. رحمت ابدی خداوند بر او باد.
ز س، روایت چهارمین روز از محرم سال شصت و یک هجری قمری اما هزار و سیصد و هشتاد و شش سال بعدتر از آن.
ز س، روایت چهارمین روز از محرم سال شصت و یک هجری قمری اما هزار و سیصد و هشتاد و شش سال بعدتر از آن.
🥺۲
۶۶
۹:۰۷