@sedayeminab
۲۳:۰۲
#ارسالی_شهروند
بیاد دانش آموز شهیده حنانه ذاکری خواهان
به یاد خواهرم.
حنانهی آسمان
امسال، جشنِ هفتسالگیت روی زمین نیست…زمین دلتنگ خندهات مانده، و فرشتهها تولدت را در بهشت جشن گرفتهاند.کلاس اولت ناتمام ماند، اما دفتر زندگیت با نام «شهید» ورق خورد.حنانهی کوچولو، دخترِ پاکِ شجره طیبه…تو رفتی تا معنای «بهترینها زودتر به آسمان میروند» را برایمان بنویسی.کاش میشد یکبار دیگر صدای خندهات در مدرسه بپیچد،اما حالا جای صدایت، عطر حضورت میان دلهای مردم است.تولدت مبارک ای ستارهی کوچکِ آسمان وطن ما هر سال شمعها را نه روی زمین، که در دلهایمان برایت روشن میکنیم…
@sedayeminab
به یاد خواهرم.
@sedayeminab
۲۳:۰۴
@sedayeminab
۲۳:۰۵
@sedayeminab
۲۳:۰۵
ترامپ مدعی شد :
@sedayeminab
۲۳:۰۵
#ارسالی_شهروند
روایتی از معلم شهیده فاطمه شهدادی، معلمی که خود را سپر دانشآموز کرد
من آن روز در صحنه نبودم. نه لنزی در دست داشتم و نه خاکِ آوار روی لباسهایم نشست. اما آنچه شنیدم… از حرفهای خواهرِ داغدارِ شهیده… چنان در جانم نشست که انگار همه صحنهها را با چشم خودم دیده باشم.
او با صدایی که هر لحظه میان بغض و خاطره میلرزید، برایم گفت خواهرش همیشه از بچههای مدرسه حرف میزد؛ از شیرینزبانیهایشان، از خندههایی که خستگی روز را از تنش میبرد، از اینکه میگفت: «من اگر روزی لازم باشد، جانم را هم برای این بچهها میدهم.» آن موقع هیچکس فکر نمیکرد این جمله، روزی حقیقت پیدا کند.
وقتی حادثه افتاد، آسمان مدرسه سیاه شد. دیوارها فرو ریخت و کلاسها زیر آوار رفت. امدادگرها ساعتها دنبال معلمها و بچهها گشتند تا بالاخره میان خاک و سنگ، نشانی آشنا پیدا کردند. پارچه چادری که از زیر آوار بیرون زده بود.
وقتی نزدیک شدند، فهمیدند او همان معلم مهربان است… همان که همیشه با لبخند وارد کلاس میشد. اما چیزی که قلب همه را لرزاند، نه پیکرش زیر آوار… بلکه آغوشی بود که هنوز باز مانده بود. او بدنش را دور یک دانشآموز کوچک حلقه کرده بود، چنان محکم و کامل که انگار هنوز هم نمیخواست بگذارد آسیبی به او برسد.
کودک را بیرون آوردند. نفس داشت. زنده بود. امدادگرها گفتند اگر آن معلم سپرش نشده بود… حتی چند ثانیه هم دوام نمیآورد.
و چیزی که بیشتر از همه در دلِ خواهرِ داغدارش مانده بود، این بود که با آن همه فشارِ آوار، چادرش حتی یک وجب هم جابهجا نشده بود؛ انگار وقار و نجابتی که در زندگی داشت، در مرگ هم همراهش مانده بود.
خواهرِ شهیده میگفت: «او همیشه میگفت اگر یک روزی قرار باشد بروم، دلم میخواهد با عزت بروم و نگذارم بچههایم تنها بمانند.» و حالا… همانطور که گفته بود، رفت. نه بیاثر، نه خاموش، بلکه با جا گذاشتن یک زندگی دیگر در آغوشش.
هر بار که این روایت را به یاد میآورم، حس میکنم بعضی انسانها با رفتنشان بیشتر زندهاند تا با بودنشان. فداکاریشان در جان دیگران ادامه پیدا میکند، نه در خاک.
روحت شاد، شهیده قهرمان فاطمه شهدادی.
محمد خواجه مستند ساز#شجره_طیبه_میناب @sedayeminab
من آن روز در صحنه نبودم. نه لنزی در دست داشتم و نه خاکِ آوار روی لباسهایم نشست. اما آنچه شنیدم… از حرفهای خواهرِ داغدارِ شهیده… چنان در جانم نشست که انگار همه صحنهها را با چشم خودم دیده باشم.
او با صدایی که هر لحظه میان بغض و خاطره میلرزید، برایم گفت خواهرش همیشه از بچههای مدرسه حرف میزد؛ از شیرینزبانیهایشان، از خندههایی که خستگی روز را از تنش میبرد، از اینکه میگفت: «من اگر روزی لازم باشد، جانم را هم برای این بچهها میدهم.» آن موقع هیچکس فکر نمیکرد این جمله، روزی حقیقت پیدا کند.
وقتی حادثه افتاد، آسمان مدرسه سیاه شد. دیوارها فرو ریخت و کلاسها زیر آوار رفت. امدادگرها ساعتها دنبال معلمها و بچهها گشتند تا بالاخره میان خاک و سنگ، نشانی آشنا پیدا کردند. پارچه چادری که از زیر آوار بیرون زده بود.
وقتی نزدیک شدند، فهمیدند او همان معلم مهربان است… همان که همیشه با لبخند وارد کلاس میشد. اما چیزی که قلب همه را لرزاند، نه پیکرش زیر آوار… بلکه آغوشی بود که هنوز باز مانده بود. او بدنش را دور یک دانشآموز کوچک حلقه کرده بود، چنان محکم و کامل که انگار هنوز هم نمیخواست بگذارد آسیبی به او برسد.
کودک را بیرون آوردند. نفس داشت. زنده بود. امدادگرها گفتند اگر آن معلم سپرش نشده بود… حتی چند ثانیه هم دوام نمیآورد.
و چیزی که بیشتر از همه در دلِ خواهرِ داغدارش مانده بود، این بود که با آن همه فشارِ آوار، چادرش حتی یک وجب هم جابهجا نشده بود؛ انگار وقار و نجابتی که در زندگی داشت، در مرگ هم همراهش مانده بود.
خواهرِ شهیده میگفت: «او همیشه میگفت اگر یک روزی قرار باشد بروم، دلم میخواهد با عزت بروم و نگذارم بچههایم تنها بمانند.» و حالا… همانطور که گفته بود، رفت. نه بیاثر، نه خاموش، بلکه با جا گذاشتن یک زندگی دیگر در آغوشش.
هر بار که این روایت را به یاد میآورم، حس میکنم بعضی انسانها با رفتنشان بیشتر زندهاند تا با بودنشان. فداکاریشان در جان دیگران ادامه پیدا میکند، نه در خاک.
روحت شاد، شهیده قهرمان فاطمه شهدادی.
۱۳:۴۴
#ارسالی_شهروند
دلنوشته پدر دانش آموز شهید پرهام رنجبری
پسر با رهبرش به مهماني خدا رفت ومن اين افتخار رو دارم كه با رهبرش و در راه ملتش ايران شهيد شدو اين يادگاري خداوند مهربان بود كه خداوند ٩سال مهمان ماكردو خودش مهمانش را برد
دل نوشته پدر شهيدمن پدر شهيد پرهام رنجبري هستم پسر آرزو پليس شدن رو داشت و هميشه همين حرف رو ميزد ميگفت من درس ميخونم پليس شدم دزدا رو ميگيرم من پليس شدم مواظب مامانم و خواهرم ميشم وخيلي ماشين سواري رو دوست داشت وقتي از سر كار ميومدم باهاش بازي ميكردم ولي الان ديگه نيست تو خونه ولي بازم ميگم خدا رو شكر وبا خاطراتش وعكساش بازي ميكنم خيلي خواهرش رو دوست داشت با هم همبازي بودند الان خواهرش خيلي دلتنگ داداشش هستشو من و مامانش و خواهرش ياد پرهام عزيزمان را زنده نگه ميداريميادت هميشه جاودان وسبز
#دلنوشته @sedayeminab
پسر با رهبرش به مهماني خدا رفت ومن اين افتخار رو دارم كه با رهبرش و در راه ملتش ايران شهيد شدو اين يادگاري خداوند مهربان بود كه خداوند ٩سال مهمان ماكردو خودش مهمانش را برد
دل نوشته پدر شهيدمن پدر شهيد پرهام رنجبري هستم پسر آرزو پليس شدن رو داشت و هميشه همين حرف رو ميزد ميگفت من درس ميخونم پليس شدم دزدا رو ميگيرم من پليس شدم مواظب مامانم و خواهرم ميشم وخيلي ماشين سواري رو دوست داشت وقتي از سر كار ميومدم باهاش بازي ميكردم ولي الان ديگه نيست تو خونه ولي بازم ميگم خدا رو شكر وبا خاطراتش وعكساش بازي ميكنم خيلي خواهرش رو دوست داشت با هم همبازي بودند الان خواهرش خيلي دلتنگ داداشش هستشو من و مامانش و خواهرش ياد پرهام عزيزمان را زنده نگه ميداريميادت هميشه جاودان وسبز
#دلنوشته @sedayeminab
۱۳:۴۵
@sedayeminab
۱۳:۴۵
@sedayeminab
۱۳:۴۵
@sedayeminab
۱۳:۴۵
سازمان سنجش آموزش کشور:
@sedayeminab
۱۳:۴۵
@sedayeminab
۱۳:۴۵
@sedayeminab
۱۳:۴۶
@sedayeminab
۱۳:۴۶
@sedayeminab
۱۳:۴۶
@sedayeminab
۱۳:۴۶
@sedayeminab
۱۳:۴۶
۱۳:۴۶
پیام تکمیلی حکومت امارات به ساکنانش: احتمال حمله پایان یافته و وضعیت در حال حاضر امن است. از پناهگاه خارج شوید.
@sedayeminab
@sedayeminab
۱۳:۴۶
@sedayeminab
۱۳:۴۶