بله | کانال مطلق ☫
عکس پروفایل مطلق ☫م

مطلق ☫

۲۰عضو
thumbnail
حرم پرچمایرانحرمپرچمundefinedundefined<img style=" />undefined
+یه زاویه دیدنی
undefined @SeratMotlagh

۷:۵۷

thumbnail
در روح و جان من می‌مانی ای وطن undefined
undefined @SeratMotlagh

۸:۱۰

thumbnail
خداییش این جمعیت مردم نیست؟چیه پس؟نکنه آدم وارد کردن 🥲
باید بیشتر از اینا مطالعه کنیم. و دقیق بشیم تا بتونیم فرق مردم رو از غیر(مغول، داعش، اغتشاشگر، تروریست و...) تشخیص بدیم.
حالا بگذریم🥰 به کوری چشم دشمن، مردم سنگ تموم گذاشتنundefinedundefinedماشاءالله
undefined @SeratMotlagh

۱۰:۲۶

thumbnail
زنِ پشت خمیده، پرچم کوچکی در دست داشت. خط‌های چهره‌اش داد می‌زد کم کم چهل تا بیست‌و‌دو بهمن دیده باشد.به سمت بچه‌ها آمد. بسته‌های شکلات را داد دستشان. شکلات‌ها را باز کردند و خوردند. بسته را برگرداندم ببینم چه روی کاغذش نوشته است. کاغذ را خواندم. همانجا فرو ریختم. سند خاطرهٔ این قاضی آمریکایی را به راحتی با یک جستجوی ساده می‌توانید ببینید. +شرح در عکس
undefined @SeratMotlagh

۱۱:۰۳

مطلق ☫
undefined 🪷 چای شیرینت دلم را شیر کرد اول صبحی روانم سیر کرد ندبه را چون جرعه ای تعبیر کرد بهر فرصت ، اشک را تدبیر کرد undefined<img style=" />undefined : دیگِ دیگه چیکارش کنم میجوشه!undefined undefined @SeratMotlagh
thumbnail
سر صبح فقط نمی‌چسبه...روح رو تازه می‌کنهundefined

۷:۴۶

#ندبه
ندبه‌خوان دَم می‌گیرد:«وَ جَرَي الْقَضَاءُ لَهُمْ بِمَا يُرْجَي لَهُ حُسْنُ الْمَثُوبَهِ إِذْ كَانَتِ الأَْرْضُ لِلَّهِ يُورِثُهَا مَنْ يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَ الْعَاقِبَهُ لِلْمُتَّقِينَ.undefined
و قضا بر آنان جاري شد به آنچه كه بر آن اميد پاداش نيك مي رود، زيرا زمين از خداست، آن را به هركه از بندگانش بخواهد به ارث مي دهد، و سرانجام از آن پرهيزگاران است.»
فارغ از اینکه عاقبت چیست؛از آن پرهیزگاران است.بقیه به سرانجام نمی‌رسند...undefined
undefined @SeratMotlagh

۷:۴۸

thumbnail
به وقت طلوعundefinedمسجد مقدّس جمکران
undefined @SeratMotlagh

۷:۵۰

thumbnail
undefined صفا مسجد مقدّس جمکراندعاگوی دوستان🥰
undefined @SeratMotlagh

۷:۵۰

thumbnail
شب گذشته از اصفهان آمده‌اند. شبستان خوابیده بودند. آفتاب تا چند دقیقهٔ دیگر، گرمشان می‌کند.
undefined @SeratMotlagh

۷:۵۰

thumbnail
زاویهٔ دید خورشید رو برم undefined

undefined @SeratMolagh

۷:۵۰

thumbnail
نخِ قفلِ درت می‌شود آقا بشوم... 🥲
شما هم نخی که گره خورده به شمایل قفل رو می‌بینید؟

اگه سوژه داستانی به ذهنتون رسید برام بفرستید، دور هم بخونیم.
undefined @SeratMotlagh

۷:۵۰

thumbnail
حرفی نمی‌مونه!می‌مونه؟!undefinedآدم دلش می‌خواد جای یکی از این تیکه شیشه‌ها باشهundefined

undefined @SeratMotlagh

۷:۵۰

thumbnail
مثل اینکه باید باور کنم سفر رو شروع کردیم.
undefined @SeratMotlagh

۶:۲۸

thumbnail
آنچه خوبان همه دارند تو یکجا داریundefined
undefined @SeratMotlagh

۶:۳۴

مطلق ☫
undefined متن روایت خانم سیده شهربانو حسینی در سایت محفل. «روایت یک طلوع» undefined روایتی از لحظه تیغ و تولد. آن‌جا که طلوع معنا می‌بخشد. undefined https://mabnaschool.ir/?p=133677 undefined این‌جا خانهٔ خانم حسینی در محفل است. روایت‌ها و داستان‌های ایشان را می‌توانید از این صفحه پیگیری کنید. undefined @SeratMotlagh
thumbnail
undefinedمتن روایت خانم سیده شهربانو حسینی در سایت محفل.«مشهد، شلغم، تهران»
undefined روایتی از شوق یک کودک برای دیدن تهران
undefined https://mabnaschool.ir/?p=135364
undefinedاین‌جا خانهٔ خانم حسینی در محفل است. روایت‌ها و داستان‌های ایشان را می‌توانید از این صفحه پیگیری کنید.
undefined @SeratMotlagh

۸:۵۵

thumbnail
#روز_نوشت
این دیوارنوشت گل‌گلی منتهی میشه به ضریح امام رضا جان علیه‌السلام. ما تو صفیم تا بعد نمی‌دونم پونزده سال یا بیشتر دستمون گره بخوره به ضریح مطهر رضوی. 🥺زیارت میومدیم در حد از دور سلام🥲.همونم عالی بود الحمدالله. اگر هم دستمون می‌رسید به ضریح تحت فشار شدید بود. من اون فشار رو همیشه به فال نیک می‌گرفتم و حس می‌کردم قراره کربن وجودمون رو الماس کنهundefined.اما الان که طعم زیارت بی‌ فشار رو چشیدم؛ درخشندگی بیشتری رو حس کردم. undefined
+ به یاد همگی عزیزان هستمundefined
undefined @SeratMotlagh

۱۲:۳۱

thumbnail
#برداشت_آزاد
نفس که نداشتیم بکشیم ولی اگر داشتیم حتماً می‌برید...
...ادامه undefined
undefined @SeratMotlagh

۱۵:۵۹

مطلق ☫
undefined #برداشت_آزاد نفس که نداشتیم بکشیم ولی اگر داشتیم حتماً می‌برید... ...ادامه undefined undefined @SeratMotlagh
چند مرد با کت و شلوار سورمه‌ای و کلاه لبه‌دار به همان رنگ، آمدند پیش کَل غلام‌رضا. صدایشان را نمی‌شنیدم. کَل غلام‌رضا کلاه نمدی‌اش را از سر برداشت و سرش را به سمت آسمان چرخاند. دست‌هایش را بالا برد. بلند و گرفته گفت:_کَرَمِت رو شکر. دست کشید روی چشم‌ها و گونه‌هایش. بعد یک خاور بزرگ آمد‌. قبلاً سوارش شده بودم. وقتی که توی کارگاه ما را بافتند و ساختند؛ تا مغازهٔ کل غلامرضا با خاور آمدیم. ما را روی هم انداخته بودند و در را که بستند تاریک تاریک شد. تا مغازه له شدیم. بعضی از سیخ‌هایمان شکست. نفس که نداشتیم بکشیم ولی اگر داشتیم حتماً می‌برید. دلم نمی‌خواهد سوار خاور شوم.چه فایده از این همه بگیر و ببند و خاور سواری وقتی به کار نیایی! مردهایی با روپوش سبز دارند می‌آیند سمتمان. مردی با دستکش سفید دست می‌اندازد دور دسته‌ام. خودم را سفت کرده‌ام تا نتواند برم دارد. نمی‌توانم مقاومت کنم. من را برمی‌دارد. می‌گذارد کنج خاور. و بعدی‌ها و بعدی‌ها. خاور پر می‌شود. در را می‌بندند. خاور حرکت می‌کند. نمی‌دانم چه بلایی سرمان می‌آید.چند قطره از چوبم می‌افتد کف خاور. در خاور تلقی باز می‌شود. نمی‌دانم کجاییم. همه‌جا سفید و سنگی است. انبار یا سفیدچال.چند زن با چادرهای سیاه می‌آیند. یک زن می‌آید سمت من. خودم را پس می‌اندازم. می‌افتم روی زمین. لب‌های زن کش می‌آید. می‌گوید:_سلام خوشگله. بیا لباس خادمی تنت کنم.خشک شده‌‌ام.لباس چه؟ خودم را ول می‌کنم توی دستش.کمرم را می‌گیرد و دستی به دامن پر سیخم می‌کشد. دستش نرم است.دامنی سبز از دسته تا میانهٔ سیخ‌هایم می‌دود.چقد فرق کرده‌ام. کاش ننه نظیفم اینجا بود و من را می‌دید. پُر می‌شوم‌. نمی‌دانم چه چیزی درون سیخ ‌هایم جاری شده.سبز شده‌ام با دامنی سیخکی.چند دانه اشک چوبی از سیخ‌هایم می‌افتد.می‌رسیم به یک در فرشی. زن، فرش را کنار می‌زند و می‌رود داخل. چند نفر با او صحبت می‌کنند. دسته‌ام را توی دستش فشار می‌دهد. فرش دیگری را کنار می‌زند و می‌رود بیرون. لای دو فرشی که آویزان شده‌اند گیر می‌کنم. سیخ‌هایم بهم می‌پیچد. چندتایی می‌شکند. زن می‌کشدم بیرون. نور می‌پاشد به سر و رویم. چند زن دیگر می‌آیند کنار ما. در دست هر کدام، یکی یک دانه از دوستانم هست. زن بلندم می‌کند‌. می‌گوید :_خوش اومدی جاروی برگزیده.بسم‌الله می‌گوید و دامن سیخکی‌ام را روی فرش افشان سرخی می‌کشد.می‌زنم روی پرز‌های قالی. به هوا می‌پرند. در دالانی از نور آفتاب می‌چرخند. دالان باز می‌شود و همه‌جا سفید و اکلیلی می‌شود.خودم را می‌بینم که جوانه‌ام. جوانه‌ای سبز و کوچک در بهشت.یادم می‌آید بهشت کودکی‌ام را.همه چیز یادم می‌آید؛ آرزو کردم قد بکشم و جارویی شوم که بهترین فرش‌های دنیا را جارو می‌زند.
undefined @SeratMotlagh

۱۵:۵۹

مطلق ☫
undefined #یک_عاشقانه_آرام #نادر_ابراهیمی عشق به دیگری ضرورت نیست ، حادثه است! •عشق به وطن ، ضرورت است ، نه حادثه . عشق به خدا ترکیبی است از ضرورت و حادثه... undefined<img style=" />undefinedحتی اسم کتاب هم حال خوب کنه🥲 undefined @SeratMotlagh
#معرفی#کتاب#یک_عاشقانه_آرام#نادر_ابراهیمی
حتماً تصورتان از رمان عاشقانه تغییر خواهد کرد. با خواندن این کتاب تصورتان از زندگی روزمره هم تغییر می‌کند‌.نویسنده با پیشنهادهایش مخاطب را قلقلک می‌دهد که مثل گیله‌مرد کوچک اندام و عسل، تن به تغییر بدهد.جالب تر آنکه هر صفحه‌ٔ کتاب، حرفی برای گفتن دارد.مطابق مسائل روز پیش می‌آید.تکرار تاریخ است یا آینده‌نگری نویسنده یا ترکیبی از هر دو.خواندنش برای یک‌بار لازم است تا با سبک خاص نادرخان ابراهیمی آشنا شوید.البته زبانی سخت و ادبی دارد. بعضی قسمت‌ها را با زجر خواندم.اما خلاقیت نویسنده و شخصیت اصلی رمان، غافلگیرم می‌کرد و سبب ادامهٔ مطالعه‌ می‌شد.برای من، هر فصلش مثل تمرین بازیابی خلاقیت بود. آنچه را که قهرمان داستان انجام می‌داد، تا جایی‌که عملی بود؛ انجام می‌دادم.مثلاً ایدهٔ تغییر روزهای شروع هفته.

undefined @SeratMotlagh

۱۹:۵۷