ش
۱۰ عضو

شبنامه

سه ماجرا، یک حکایت؛
اولین ماجرا، اولین پند اولین دفتر مثنوی و معنوی است که وقتی پزشکان می‌آیند برای درمان یک بیمار با کلی ادعا می‌گویند که ما درمان خواهیم کرد و مولانا میگه که چون «ان‌شاالله» نگفتن ناتوان میشن از درمان؛
هر یکی از ما مسیح عالِمیستهر الم را در کفِ ما مرهمیست
«گر خدا خواهد» نگفتند از بطرپس خدا بنمودشان عجز بشر
دومین ماجرا هم جمشید در شاهنامه است. او که از نخستین پادشاهان بوده و فرزند طهمورث خداپرست بود . همان اول فرّه ایزدی یا نور خدایی داشت، که به قول خودش؛
منم گفت با فرّهٔ ایزدی«همم شهریاری همم موبدی
بدان را ز بد دست کوته کنمروان را سوی روشنی ره کنم»
در قدرت نظامی، صنعتی، ایجاد ساختار اجتماعی، پزشکی و معماری و ... به قله رسید و به قول فردوسی ۳۰۰ سال در پادشاهی او هیچ درد و مرگی وجود نداشت.
اینجاست که غرور چشمش رو کور می‌کنه و مَنیت او بالا می‌آد

منی کرد آن شاه یزدان شناسز یزدان بپیچید و شد ناسپاس
رو به مردم هم میگه که؛
هنر در جهان از من آمد پدیدچو من نامور تخت شاهی ندید
جهان را به خوبی من آراستمچنان است گیتی کجا خواستم
خور و خواب و آرامتان از من استهمان کوشش و کامتان از من است
این طغیان و استکبار او مقابل خدا، باعث می‌شه فرّه ایزدی ازش گرفته بشه، از تخت‌پادشاهی سقوط بکنه و ۱۰۰ سال گم و گور بشه. آخر هم به دست ضحاک، که بعد از او پادشاه شده بود، کشته می‌شه!


ماجرای سوم هم اودیسیوس است. طبق داستان هومر پس از فتح تروا با ان همه ماجرا، اودیسیوس مغرور می‌شه و خودش را همه کاره می‌بینه. همین باعث می‌شه که مورد خشم خدایان قرار بگیره و سفرش در بازگشت به خانه چندین سال طول بکشه. در انتها زمانی راه خانه رو پیدا می‌کنه که غرورش کنار رفت بود و فروتنی و شکرگزاری رو یاد گرفت بود.

حالا اگر بخواهیم آنها با هم ترکیب کنیم؛ این حکایت حاصل می‌شود که؛
 «هر که مَنی کند، خداوند فرّه را از او بازستاند و راهِ خانه را گم کند؛ و بازگشت، تنها با یک «ان‌شاالله» و یک شکرِ کوچک آغاز می‌شود.»

پ‌ن: گم کردن راه خانه را می‌توان به تعبیری الیناسیون حساب کرد...

۸۱

۱۷:۵۹