اختیار در نقاط عطف
من انسان رو مانند یک تابع مدل میکنم؛ تابعی که ورودی ها جهان بیرون رو ارزش گذاری میکند، قوه ها مختلف و سو گیری ها درونی اثر خود را میگذارند و در نهایت یک تصمیم گرفته میشود.
در هر انسانی قوات متفاوتی وجود دارد، از تخیل و واهمه تا شهوت و قوه عقل و ...
اما مسئله ای که وجود دارد، در هر کسی قدرت این قوات متفاوت است؛ در مرور زمان یا حتی از بدو تولد تفاوت های محسوسی داشته اند.
هر تصمیم و مسئله ای که انسان میگیرد از زیر دست آنها رد میشود و هر کدام با قدرتی که دارد اثر خودش را میگذارد. و بردار هایی هستند که در هم ضرب میشوند و خروجی رو به انسان میدهند
به زبان ساده تر یک مسابقه طناب کشی انجام میشود و آن قوه ای که زورش بیشتر بود روی تصمیم بیشترین اثر را میگذارد و عملا تصمیم گیری انجام میشود.
و برای مثال وقتی ترس انسان بر او حاکم باشد یا شهوت بر او و یا نه قوه عاقله او آن قدر قوی است دیگر قوات با آن قابل قیاس نباشند خب تصمیم از قبل مشخص است.
پس اینجا عملا اختیار معنی ندارد... چون این قوات از قبل مشخص شده اند؛ از ژنتیکی که به ما ارث رسیده و تا این لحظه تصمیم گیری، قدرت آنها مشخص است ... و هر کدام زورش بیشتر بود تصمیم با اوست...
مگر زمانی که در این مسابقه طناب کشی کسی برنده نباشد؛ هیچ قوه ای زورش به بقیه نرسد اینجا نقطه عطف است.
در این شرایط است که به نظر من اختیار انسان تعریف میشود و میتواند تصمیم بگیرد.
تصمیمی که میگیرد در قوی تر کردن برخی قوه ها و تضعیف برخی دیگر اثر میگذارد. و عملا آینده خودش را میسازد تا به نقطه عطف بعدی برسد.
پس من زندگی را یک مسیر جبری میبینم که به صورت نقطه نقطه در آن ما اختیار پیدا میکنیم. البته تعداد این نقاط هم بیشمار است.
من انسان رو مانند یک تابع مدل میکنم؛ تابعی که ورودی ها جهان بیرون رو ارزش گذاری میکند، قوه ها مختلف و سو گیری ها درونی اثر خود را میگذارند و در نهایت یک تصمیم گرفته میشود.
در هر انسانی قوات متفاوتی وجود دارد، از تخیل و واهمه تا شهوت و قوه عقل و ...
اما مسئله ای که وجود دارد، در هر کسی قدرت این قوات متفاوت است؛ در مرور زمان یا حتی از بدو تولد تفاوت های محسوسی داشته اند.
هر تصمیم و مسئله ای که انسان میگیرد از زیر دست آنها رد میشود و هر کدام با قدرتی که دارد اثر خودش را میگذارد. و بردار هایی هستند که در هم ضرب میشوند و خروجی رو به انسان میدهند
به زبان ساده تر یک مسابقه طناب کشی انجام میشود و آن قوه ای که زورش بیشتر بود روی تصمیم بیشترین اثر را میگذارد و عملا تصمیم گیری انجام میشود.
و برای مثال وقتی ترس انسان بر او حاکم باشد یا شهوت بر او و یا نه قوه عاقله او آن قدر قوی است دیگر قوات با آن قابل قیاس نباشند خب تصمیم از قبل مشخص است.
پس اینجا عملا اختیار معنی ندارد... چون این قوات از قبل مشخص شده اند؛ از ژنتیکی که به ما ارث رسیده و تا این لحظه تصمیم گیری، قدرت آنها مشخص است ... و هر کدام زورش بیشتر بود تصمیم با اوست...
مگر زمانی که در این مسابقه طناب کشی کسی برنده نباشد؛ هیچ قوه ای زورش به بقیه نرسد اینجا نقطه عطف است.
در این شرایط است که به نظر من اختیار انسان تعریف میشود و میتواند تصمیم بگیرد.
تصمیمی که میگیرد در قوی تر کردن برخی قوه ها و تضعیف برخی دیگر اثر میگذارد. و عملا آینده خودش را میسازد تا به نقطه عطف بعدی برسد.
پس من زندگی را یک مسیر جبری میبینم که به صورت نقطه نقطه در آن ما اختیار پیدا میکنیم. البته تعداد این نقاط هم بیشمار است.
۸۷
۲۰:۳۶