بله | کانال شبنا نیوز
عکس پروفایل شبنا نیوزش

شبنا نیوز

۲,۱۱۲عضو
عکس پروفایل شبنا نیوزش
۲.۱هزار عضو

شبنا نیوز

undefinedشبنا؛ راوی رویدادهای فرهنگیان
undefinedبسيج دانشجويی دانشگاه فرهنگیان خواهران شهر تهرانundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedآیدی ارتباطی:undefined @M_Asadi_15
undefinedکانال تلگرام: undefined https://t.me/shabna_news
undefinedکانال ایتا:undefined https://eitaa.com/shabnaa_news
شبنا نیوز
undefined #جهاد_هجرت #روایت_هجرت undefined*روایت‌ِ هجرت* | بخش اول - در دوازده روزی که گذشت، هیچکس نتوانست چشمانش را با آرامش روی هم بگذارد، همه اخبار جنگ را دنبال می‌کردند و همه درمورد جنگ و احساساتشان در رابطه با جنگ صحبت می‌کردند... اما همین که سر و صدا‌ها خوابید، انگار که این ۱۲ روز اصلا اتفاق نیفتاده بود، انگار که هیچ خانه‌ای تخریب نشده بود و هیچکس عزیزش را از دست نداده بود... و این خب خیلی عجیب بود! البته این تا وقتی‌ است که ما در خانه‌هامان نشسته‌ایم و این آثار را به صورت مستقیم نمی‌بینیم. وقتی ما به مناطق آسیب‌دیده رفتیم، تازه متوجه خرابی‌های جنگ‌ شدیم. جایی که اصابت موشک، کل ساختمان را خراب کرده بود و هیچ چیز از ساختمان به جا نگذاشته بود. علاوه بر آن، باعث خرابی ساختمان‌های اطراف و حتی ساختمان‌های کوچه‌های روبه‌رو شده بود. همه‌ی شیشه‌ها شکسته بودند و یا شیشه‌های نو را جایگزین کرده بودند. ساختمان‌های اطراف محل اصابت هم، همگی دود گرفته بودند و رنگ دیوارها کاملا سیاه شده بود. سقف خانه‌ها ریخته بود و داربست‌ها خم شده بودند... چون دیوارها ریخته بودند و ترک داشتند، امکان زندگی کردن در آن‌ها وجود نداشت و ساکنین مجبور به ترک آن‌جا شده بودند. در خرابه‌ها ماشین‌هایی بودند که مثل کاغذ مچاله شده بودند و ما حین مشاهده این‌ها تازه متوجه عمق خرابی‌های جنگ شدیم. همه بهت‌زده به خرابی‌ها نگاه می‌کردیم و در گوشه‌ای از ذهنمان به ساکنین ساختمان‌ها فکر می‌کردیم، که چطور با شهید شدن عزیزانشان کنار آمدند، چطور مجبور شدند خانه‌هاشان و زندگی‌ای که اینقدر برایش زحمت کشیده‌بودند، در یک لحظه از دست بدهند و آن‌جا را ترک کنند... حتما سخت بوده! حتی تصورش هم برای ما سخت است، چه بسا تجربه کردنش! undefined بله | ایتا | تلگرام undefinedشبنا؛ راوی رویدادهای فرهنگیان @shabnaa_news
thumbnail
#جهاد_هجرت#روایت_هجرت
undefined*روایت‌ِ هجرت* | بخش دوم
چشمانم در برابر هجوم ویرانی، گویی قدرت درک را از دست داده بودند…در آن چشم‌انداز محنت‌زده، از خانه‌هایی که زخم موشک بر تن داشتند، تنها سایه‌ای از گذشته باقی مانده بود. اما در میان تل‌خاک و آوار، هنوز رگه‌هایی از نبض زندگی به چشم می‌خورد؛ همانند خرده‌های شکسته‌ی یک رویا. قابلمه‌ای که شاید سال‌ها عطر نان و زندگی در آن پیچیده بود، اکنون خاموش و بی‌رمق، در گوشه‌ای از این ویرانی به خاک افتاده بود؛ نشانه‌ای از خانه‌ای که پیش از این، قلب تپنده‌ی یک خانواده بود.با دلی آکنده از غم و گام‌هایی پر از امید، ماشین را روشن کردیم و راهیِ دیدار با نخستین خانواده‌ی جنگ‌زده شدیم. پدری را دیدیم که لبخندش، گویی چشمه‌ای از صبر و مقاومت بود و قند امید در دل هر بیننده‌ای آب می‌کرد. همسر میانسالش، با وجود دردی که در پای رنجورش خانه کرده بود، همچون پروانه‌ای بی‌قرار، گردِ آشیانه‌ی ویران‌شده‌شان می‌چرخید و در پی جمع‌آوری پاره‌های زندگی بود. با دلی لرزان پرسیدم: “حالتان خوب است؟” و او با صداقتی که آینه‌ی تمام‌نمای زخم‌های پنهان بود، زمزمه کرد: “نه…” راست می‌گفت؛ جنگ، این غول بی‌شاخ و دم، هیچ چهره‌ی زیبایی ندارد، جز چهره‌ی زشت ویرانی و درد.با این حال، کرامت و بزرگی آن زن، اجازه نداد حتی دستمان به سیاه و سفید کارها بخورد. او با مهر گفت: “شما مهمانید، بچه‌های مردم هستید! چطور از شما کار بکشم؟” کاش اسرائیل، آن اهریمن بی‌مروت، این صحنه را می‌دید و ذره‌ای از انسانیت و شرافت این مردم درس می‌گرفت. کاش…راهی خانه‌ی دوم شدیم. مادر و دختر، پیش از هر کلامی، رسم مهمان‌نوازی را به جا آوردند. آخر ما ایرانی هستیم؛ مردمانی که قلبشان برای یکدیگر می‌تپد و در روزهای سخت، سایه‌ی یکدیگر می‌شوند. پس از شربت گوارا و ناهار خوش‌طعمی که بوی مادرانگی می‌داد، دست‌به‌کار شدیم. خانه‌ی درهم‌شکسته را سامان می‌دادیم و در این میان، هر کلامی که از دل برمی‌آمد، نقل محفلمان بود. دختر جوان تعریف می‌کرد که چگونه موج مهیب انفجار او را به دور پرتاب کرده و با یقین می‌گفت: “این قرآن خواندن‌های مادرم بود که ما را از دل شعله‌ها بیرون کشید و نجاتمان داد.”در این همین زمان بود که، مهمان دیگری نیز به ما پیوست؛ همسایه‌ی دیواری که درد مشترک، او را به سوی ما کشانده بود. او جمله‌ای بر زبان آورد که با تمام وجودم آن را حس کردم: “جنگ، با همه‌ی رنج‌هایش، یک گنج پنهان داشت، نزدیک‌تر شدن آدم‌ها به هم.” و چقدر این کلام، عمیق و پرمفهوم بود. در سایه‌ی آن مصیبت مشترک، ما نیز به یکدیگر نزدیک شده بودیم، نزدیک‌تر از هر زمان دیگری؛ گویی رشته‌ای نامرئی از جنس درد و همدلی، همه‌ی ما را به هم پیوند زده بود...
undefined بله | ایتا | تلگرامundefinedشبنا؛ راوی رویدادهای فرهنگیان @shabnaa_news

۱۳:۱۵