در کارنامه مارادونا همه چیز وجود دارد. مرد یاغی نه زندگی شخصی و خانوادگی خوبی داشت و نه حتی کارنامه اخلاقی درست و حسابی. در آن اعتیاد به الکل و مواد مخدر هم پیدا میشود. اما بالا بروید پایین بیایید جوری نامش با آرژانتین گره خورده که حتی میشود کلهاش را به جای خورشید پرچم آرژانتین گذاشت. او هرچه بود یک ناسیونالیست یاغی و تمام عیار بود.بیشترین پیراهنی هم که تنش کرد همین راهراه آبی و سفید بود. تا زورش میرسید تمام بازیهای آرژانتین را توی استادیوم میدید. بعد از هرگل تصویر دوربینها روی صورتش زوم میشد و او مناجاتهای وقت گل خودش را داشت.هیچ پست سیاسی نداشت. کت و شلوار به تنش زار میزد. یکبار جام جهانی ۲۰۱۰ امتحان کرد و سرمربی شد دید جایش اینجا نیست. پس از تنش کند و دوباره راه راه پوشید و شد همان یاغی ملیگرا. همان ناسیونالیست وحشی که بیشتر از هر آدم سیاسی و مذهبی به درد آرژانتین خورد.جوری به درد آرژانتین خورد که هنوز جای جام جهانی ۱۹۸۴ و آن بازی عجیب در تن انگلیسیها میسوزد. آنروزها که انگلیس داشت روی جزایر فالکلند آرژانتین قلدری میکرد، دیهگو با لباس رزم تیم ملی فوتبال به میدان جنگ جام جهانی رفت. یک گل کاملا حرفهای با دریبل همه بازیکنان زد و بعد گل دیگر را به ضدفوتبالیترین شکل ممکن و با دستانش زد. بعد نه تنها پشیمان نبود که میگفت خوب کردم. دستش را هم دست خدا نامید. یعنی آنگلوساکسونهای سگ من نبودم خدا بود که توی سرتان زد. دیهگو ۶سال است که مردهاست. نه مذهبی بود نه خیلی شهروند نجیب و سر بهراهی. اما او به دردخورترین آرژانتینی بود که آرژانتین به خودش دید. تا توانست آرژانتین را بالا برد. میدانست جهان نه کشیشها را که آزادگان و وطنپرستها را ستایش خواهد کرد. دیهگو میدانست آدم هرچقدر هم مذهبی و خوب و نجیب باشد کافی نیست. آدم باید به درد بخورد.به درد وطنش. به درد جهان.او هیچوقت زبان به کام نگرفت. حتی وقتی راستهای افراطی حکومت را دستشان گرفتند. او فحشکششان میکرد. آنقدر ملیگرا بود که هر بلایی هم سرش میآوردند نمیتوانستند او را از آرژانتین بگیرند. چون آرژانتین همه او بود. توی پاها و کفشهایش و حتی دستی که خدا از خودش به او داده بود.
این روزهای جنگزدگی که رگ ناسیونالیستم ورم کردهاست یاد مارادونا افتادم. آدم هرچه هست باید به درد بخورد. دینداریهای بیبخار و توی پستو مانده به درد نمیخورد. آدم هر مدلی هست باید به درد کشورش بخورد. دنیا هزار چرخ میخورد، اما وطنپرستها هستند که در یادها میمانند. وطندارها...
عطیه همتی | شبرو http://ble.ir/shabro69
این روزهای جنگزدگی که رگ ناسیونالیستم ورم کردهاست یاد مارادونا افتادم. آدم هرچه هست باید به درد بخورد. دینداریهای بیبخار و توی پستو مانده به درد نمیخورد. آدم هر مدلی هست باید به درد کشورش بخورد. دنیا هزار چرخ میخورد، اما وطنپرستها هستند که در یادها میمانند. وطندارها...
عطیه همتی | شبرو http://ble.ir/shabro69
۹:۱۳
بازارسال شده از سیمافکر
این صدقِ وعدهی خداست
خاطره رهبر شهید انقلاب از جنگندههای فرسودهی ایران و واکنش امام خمینی
«در همان هفته اول دفاع مقدس ۸ ساله، کارشناسان گفتند هواپیماها فرسوده است و بعد از سی و یک روز، جمهوری اسلامی مطلقاً هیچ وسیلهی پرنده نظامی نخواهد داشت...»
امروز هیچ فرقی با روزهای جنگ ۸ ساله ندارد. امروز چه امید دیگری جز نصرت خدا داریم؟ امروز ما نسبت به دشمن چه برتری دیگری جز ایمان به خدا داریم؟ هنوز هر چه در توان داریم و انجام میدهیم از این ایمان است و تا این ایمان باشد، پیروزی از آن ماست.
سیمافکر؛ ویدئو رسانه فرهنگ و سیاست ایرانایتا | بله | تلگرام | اینستاگرام
خاطره رهبر شهید انقلاب از جنگندههای فرسودهی ایران و واکنش امام خمینی
«در همان هفته اول دفاع مقدس ۸ ساله، کارشناسان گفتند هواپیماها فرسوده است و بعد از سی و یک روز، جمهوری اسلامی مطلقاً هیچ وسیلهی پرنده نظامی نخواهد داشت...»
امروز هیچ فرقی با روزهای جنگ ۸ ساله ندارد. امروز چه امید دیگری جز نصرت خدا داریم؟ امروز ما نسبت به دشمن چه برتری دیگری جز ایمان به خدا داریم؟ هنوز هر چه در توان داریم و انجام میدهیم از این ایمان است و تا این ایمان باشد، پیروزی از آن ماست.
۱۵:۰۵
۲۳:۵۸
این چهل روز درس پس دادن درسهایی بود که از تو گرفتیم.از ما چه ساختی سید؟خودمان هم خودمان را باورمان نمیشوداین ماییم یا تویی درون ما؟ضرب در ما شدهای انگار...
http://ble.ir//shabro69
http://ble.ir//shabro69
۰:۳۱
سلام بر ایرانسلام بر سیدعلی حسینی خامنهایسلام بر او که در زمانه کودکخواران ما را به پیامبری مبعوث کرد و خیابان را کشتی نجاتمان ساخت.سلام بر او که اسلام سیاسی را برای ما نقشه راه کرد و یادمان داد لبیکگویان کربلای ۶۱ هجری در همه ادوار باشیم.سلام بر او و پارههای پیکر او که ۴۰ روز است ایران را به هم پیوند دادهاست. او که ایران و اسلاممان را در هم آمیخت و از ما ملتی ساخت که هادی امت اسلام باشد.سلام بر ایرانی که او ناخدایش بود و همه جهان نگاهش میکند. این چه بزرگ مردمانی هستند که پناهگاهشان خیابان است؟ اینان چه اند که زنجیروار و دست در دست میهنشان را پاس میدارنداینان چه میخوانند که این چنین شجاع در معرکهاند؟این کدام غیرت است که این چنین میجوشد، میخروشد و مرگ را حتی ایستاده و در میدان میخواهد؟سلام بر ایرانبه کوچه کوچه و خیابانهایشبه درخت به درخت و بیابانهایش
سلام بر ایران و مردمان غیورشو به سه رنگ سرخ و سفید و سبزشو به نام مقدس الله پرچمش
و به آن روز موعود که با حضرتش با پرچمهایمان بیعت میکنیم و آن روز به حجتبنالحسن خواهیم گفت ما تربیتیافتگان مردی بودیم که در زمانه پست کودکخواران به ما از قلهها گفت و یاد داد چگونه سربازی برای جمعه ظهور باشیم.
سلام بر سیدعلی خامنهای و به آن روز که با مقتدایش رجعت خواهد کرد.ما پرچم به دست منتظران ابدی آن روز میمانیم.
شب رو | عطیه همتی۱۹ فروردین ۱۴۰۵
http://ble.ir/shabro69
سلام بر ایران و مردمان غیورشو به سه رنگ سرخ و سفید و سبزشو به نام مقدس الله پرچمش
و به آن روز موعود که با حضرتش با پرچمهایمان بیعت میکنیم و آن روز به حجتبنالحسن خواهیم گفت ما تربیتیافتگان مردی بودیم که در زمانه پست کودکخواران به ما از قلهها گفت و یاد داد چگونه سربازی برای جمعه ظهور باشیم.
سلام بر سیدعلی خامنهای و به آن روز که با مقتدایش رجعت خواهد کرد.ما پرچم به دست منتظران ابدی آن روز میمانیم.
شب رو | عطیه همتی۱۹ فروردین ۱۴۰۵
http://ble.ir/shabro69
۱۱:۳۵
این لشکر محبان توست خامنهایکه بر دیوار نبودنت میکوبدپرچم به دست کوچههای بیتو را میگردددنبال تو میگرد...
http://ble.ir/shabro69
http://ble.ir/shabro69
۱۷:۵۴
برایت گریه خواهم کردصبحهای زوددر آن روشنایی کمرنگ که نوید روز تازه میدهدبرایت گریه خواهم کرددر بامدادان وقتی شهر به خواب میرودو آدمی به خود باز میگرددمن مرثیه تو را نجوا میکنمو برایت گریه خواهم کردهربارهربارهربار
http://ble.ir/shabro69
http://ble.ir/shabro69
۲۱:۴۳
هیئت ایرانی با ریاست قالیباف وارد اسلام آباد شد
عباس عراقچی وزیر امور خارجه، علی اکبر احمدیان دبیر شورای دفاع، عبدالناصر همتی رئیس بانک مرکزی و نیز بعضی نمایندگان مجلس،در این هيئت حضور دارند.
خدایا به سلامت دارشوندعای ایران و امت اسلام پشتشون
از شر مکر و حیله دشمن محافظتشون کن
http://ble.ir/shabro69
عباس عراقچی وزیر امور خارجه، علی اکبر احمدیان دبیر شورای دفاع، عبدالناصر همتی رئیس بانک مرکزی و نیز بعضی نمایندگان مجلس،در این هيئت حضور دارند.
خدایا به سلامت دارشوندعای ایران و امت اسلام پشتشون
از شر مکر و حیله دشمن محافظتشون کن
http://ble.ir/shabro69
۱۹:۵۹
حالا که یه "همتی" همراه هییت ایرانی رفتهایشالا کار در بیاد 
۲۰:۰۱
بیاید بگید که صدای هود، پکیج، شوفاژ، کامیون تو کوچه، یخساز یخچال، شعله گاز، بالابر آسانسور، جاروبرقی همسایه صدا جنگنده میده :))http://ble.ir/shabro69
۱۴:۲۱
با پدیدهای روبرو شدم به نام آدمایی که میان دایرکت مطلب میفرستن که اینجا بذارم. بعد اگر نوشتهشونو نذارم میان فحش میدن
۱۸:۰۶
بازارسال شده از ababaf_fa
از جنگ :پی صدایی که آمد را می گیرم، هم زمان، با صداهایی که این روزها از محله مان درخاطرم دارم تطبیق میدهم همسایه سمت راستی عادت دارد در خانه را محکم ببندد،،همسایه روبهرویی هم عادت دارد در سمت شاگرد پژویش را...پسربچه ی آن یکی توی خیابان نعره میکشد و جمعی از بچه ها جیغ می زنند همه اینها به کنار سرعت گیر وسط خیابان هم شده قوز بالاقوز مخصوصا وقتی اتومبیل ها با سرعت می گذرند و صدای گرومپ می دهند .. تاقبل از جنگ و این حرفها به خیالم می آمد که محله آرامی داریم یعنی واقعیتش این بود که هیچ یک از این صدا ها توجهم را جلب نمیکرد ،برایم تپش قلب نمی آورد ، صورت مامان جمع نمیشد و وگرومپ _یک لحظه زمان نمی ایستاد..._برو ببین چیشد ؟_هیچی صدای در بود!به هرحال یک خط باریکی وجود دارد که صبح کاذب را از صادق جدا میکند ، همچنان که هر دقیقه خود را از دقیقه قبلی ...چنانکه ما چند دقیقه از شهروند شهری آباد بودن باشهروند جنگ زده شدن فاصله داشتیم!به گمانم آن خط باریک آنقدر کش آمد تا به محلهما رسید فاصله ی محله ای آرام بودن تا تبدیل شدن به محل بمبچه های صوتی دلهره آور ،یک شب تا صبح ،یک تمنایِ خامِ موهوم یا چهمیدانم یک خط باریک بود ...
۲۳:۰۸
شبرو
از جنگ : پی صدایی که آمد را می گیرم، هم زمان، با صداهایی که این روزها از محله مان درخاطرم دارم تطبیق میدهم همسایه سمت راستی عادت دارد در خانه را محکم ببندد،،همسایه روبهرویی هم عادت دارد در سمت شاگرد پژویش را...پسربچه ی آن یکی توی خیابان نعره میکشد و جمعی از بچه ها جیغ می زنند همه اینها به کنار سرعت گیر وسط خیابان هم شده قوز بالاقوز مخصوصا وقتی اتومبیل ها با سرعت می گذرند و صدای گرومپ می دهند .. تاقبل از جنگ و این حرفها به خیالم می آمد که محله آرامی داریم یعنی واقعیتش این بود که هیچ یک از این صدا ها توجهم را جلب نمیکرد ،برایم تپش قلب نمی آورد ، صورت مامان جمع نمیشد و وگرومپ _یک لحظه زمان نمی ایستاد... _برو ببین چیشد ؟ _هیچی صدای در بود! به هرحال یک خط باریکی وجود دارد که صبح کاذب را از صادق جدا میکند ، همچنان که هر دقیقه خود را از دقیقه قبلی ...چنانکه ما چند دقیقه از شهروند شهری آباد بودن باشهروند جنگ زده شدن فاصله داشتیم!به گمانم آن خط باریک آنقدر کش آمد تا به محلهما رسید فاصله ی محله ای آرام بودن تا تبدیل شدن به محل بمبچه های صوتی دلهره آور ،یک شب تا صبح ،یک تمنایِ خامِ موهوم یا چهمیدانم یک خط باریک بود ...
پیام شمااز صداها...
۲۳:۰۸
بازارسال شده از FatemehJudy
سحر، نیمهشب، بیداری
به سحرها و نیمهشبهای بسیار بیشتری نیازمندم. تنها زمانی که میتوان بسیار عمیق تفکر کرد. هنگامی که از مسئولیتهای روز قبل فارغ شدهای، اما رسما وارد روز جدید نشدهای تا حرص و جوش وظایف آن را بزنی.
لحظهای که هم شامل روز قبل است و هم واجد روز بعد. و تو در آن میتوانی بیاندیشی به خوب و بدهای دیروز و گذشته و مسائل و افقهای فردا و آینده. تا بدینگونه نه در حسرت گذشته بمانی و نه در ابر خیالات آینده.
بسیار بوده است که به شوق دیدن سحر، یا مانند کودکانِ در سن رشد، سر شب به خواب رفتهام که خوابِ ناکافی مانع بیداریَم نباشد؛ و یا چون عاشقان دلخستهی بلاتکلیف، خواب را در آن شب بر چشمانم حرام کردم تا بتوانم فقط کمی از حال و هوای خوب آن را تجربه کنم.
زندگی در روز و سَرِشب -که مینامم آن را ساعتی که همگان بیدار اند- بسیار شلوغتر از آن است که بتوانی در آن به سروقت فراتر از امورات روزمره بروی.
مسئلهی این ساعاتِ همگانْ بیدار، تدبیر برای زندگیست تا مبادا نزد خود و دیگری بدقول شویم و قرار و مدارها را پشت گوش بیاندازیم. زندگی در این ساعات، صحنهی عمل است. و نشستن و فکر کردن در آن لحظات همان قدر مضحک و بیمحل از اعراب است که تختهشاسی به روی پا و سیاهقلم به دست، در میان ازدحام دیوانه کنندهی بازار شوش و مولوی، وسط خیابان جا خشک کنی و تلاش کنی تا با فراغ بال، از کبوتری نشسته بر شاخه، گرتهبرداری کنی.
هر کار را باید در زمان مربوط به خود دنبال کرد. و سحر -این بزرگْ اعجازِ طبیعت- مجالیست برای پیوسته و عمیق اندیشیدن. زمانی برای بازبینی آنکه هستی و وارسی آنچه کردی. و نیز برای محاسبهی آنچه هست و آنچه که واقعا باید باشد.
غیر این باشد؛ تو به تکرار محکوم خواهی شد: کارمند وظیفهای که مدام به مانند عقربهی ثانیه شمار ساعتی کوک شده -که مینامم آن را قطعهای محکوم به چرخشی همیشگی در فضایی یکسان و یکنواخت- تند به تند به عبور و مرور مشغول است. بیآنکه به فراتر از آن بیاندیشد.
غیر این باشد؛ تو موجودِ محصورْ در مکانی خواهی بود با سقفی شیشهای در بالای سرش، که همزمان فقط رؤيای آزادی را در سر میپروراند و فخر آن را به دیگران میفروشد.
اما دستیابی به "غیرِ این نبودن" نیز منوط به فراتر رفتن است و تحمل دائمی رنج آن.
بعدالتحریرو باید که خانهی خدایی در نزدیکی خانهی تو باشد تا در میان آن غوغای درون، بشنوی صدای آن ندای عجیب رمزآلود را.و این بیدار بودن را باید به قدری ادامه دهی که بشنوی نجوای مناجات گنجشکان را.و ببینی آسمان را که چطور قدم به قدم پردهی سیاهی را از روی خود کنار میزند تا روشنایی را تقدیمت کند.راستی! حواست باشد که در این میان، پنجره را هم باز بگذاری تا به طریقی، از نسیم سحر بیبهره نمانی!
به سحرها و نیمهشبهای بسیار بیشتری نیازمندم. تنها زمانی که میتوان بسیار عمیق تفکر کرد. هنگامی که از مسئولیتهای روز قبل فارغ شدهای، اما رسما وارد روز جدید نشدهای تا حرص و جوش وظایف آن را بزنی.
لحظهای که هم شامل روز قبل است و هم واجد روز بعد. و تو در آن میتوانی بیاندیشی به خوب و بدهای دیروز و گذشته و مسائل و افقهای فردا و آینده. تا بدینگونه نه در حسرت گذشته بمانی و نه در ابر خیالات آینده.
بسیار بوده است که به شوق دیدن سحر، یا مانند کودکانِ در سن رشد، سر شب به خواب رفتهام که خوابِ ناکافی مانع بیداریَم نباشد؛ و یا چون عاشقان دلخستهی بلاتکلیف، خواب را در آن شب بر چشمانم حرام کردم تا بتوانم فقط کمی از حال و هوای خوب آن را تجربه کنم.
زندگی در روز و سَرِشب -که مینامم آن را ساعتی که همگان بیدار اند- بسیار شلوغتر از آن است که بتوانی در آن به سروقت فراتر از امورات روزمره بروی.
مسئلهی این ساعاتِ همگانْ بیدار، تدبیر برای زندگیست تا مبادا نزد خود و دیگری بدقول شویم و قرار و مدارها را پشت گوش بیاندازیم. زندگی در این ساعات، صحنهی عمل است. و نشستن و فکر کردن در آن لحظات همان قدر مضحک و بیمحل از اعراب است که تختهشاسی به روی پا و سیاهقلم به دست، در میان ازدحام دیوانه کنندهی بازار شوش و مولوی، وسط خیابان جا خشک کنی و تلاش کنی تا با فراغ بال، از کبوتری نشسته بر شاخه، گرتهبرداری کنی.
هر کار را باید در زمان مربوط به خود دنبال کرد. و سحر -این بزرگْ اعجازِ طبیعت- مجالیست برای پیوسته و عمیق اندیشیدن. زمانی برای بازبینی آنکه هستی و وارسی آنچه کردی. و نیز برای محاسبهی آنچه هست و آنچه که واقعا باید باشد.
غیر این باشد؛ تو به تکرار محکوم خواهی شد: کارمند وظیفهای که مدام به مانند عقربهی ثانیه شمار ساعتی کوک شده -که مینامم آن را قطعهای محکوم به چرخشی همیشگی در فضایی یکسان و یکنواخت- تند به تند به عبور و مرور مشغول است. بیآنکه به فراتر از آن بیاندیشد.
غیر این باشد؛ تو موجودِ محصورْ در مکانی خواهی بود با سقفی شیشهای در بالای سرش، که همزمان فقط رؤيای آزادی را در سر میپروراند و فخر آن را به دیگران میفروشد.
اما دستیابی به "غیرِ این نبودن" نیز منوط به فراتر رفتن است و تحمل دائمی رنج آن.
بعدالتحریرو باید که خانهی خدایی در نزدیکی خانهی تو باشد تا در میان آن غوغای درون، بشنوی صدای آن ندای عجیب رمزآلود را.و این بیدار بودن را باید به قدری ادامه دهی که بشنوی نجوای مناجات گنجشکان را.و ببینی آسمان را که چطور قدم به قدم پردهی سیاهی را از روی خود کنار میزند تا روشنایی را تقدیمت کند.راستی! حواست باشد که در این میان، پنجره را هم باز بگذاری تا به طریقی، از نسیم سحر بیبهره نمانی!
۲۳:۱۳
شبرو
سحر، نیمهشب، بیداری به سحرها و نیمهشبهای بسیار بیشتری نیازمندم. تنها زمانی که میتوان بسیار عمیق تفکر کرد. هنگامی که از مسئولیتهای روز قبل فارغ شدهای، اما رسما وارد روز جدید نشدهای تا حرص و جوش وظایف آن را بزنی. لحظهای که هم شامل روز قبل است و هم واجد روز بعد. و تو در آن میتوانی بیاندیشی به خوب و بدهای دیروز و گذشته و مسائل و افقهای فردا و آینده. تا بدینگونه نه در حسرت گذشته بمانی و نه در ابر خیالات آینده. بسیار بوده است که به شوق دیدن سحر، یا مانند کودکانِ در سن رشد، سر شب به خواب رفتهام که خوابِ ناکافی مانع بیداریَم نباشد؛ و یا چون عاشقان دلخستهی بلاتکلیف، خواب را در آن شب بر چشمانم حرام کردم تا بتوانم فقط کمی از حال و هوای خوب آن را تجربه کنم. زندگی در روز و سَرِشب -که مینامم آن را ساعتی که همگان بیدار اند- بسیار شلوغتر از آن است که بتوانی در آن به سروقت فراتر از امورات روزمره بروی. مسئلهی این ساعاتِ همگانْ بیدار، تدبیر برای زندگیست تا مبادا نزد خود و دیگری بدقول شویم و قرار و مدارها را پشت گوش بیاندازیم. زندگی در این ساعات، صحنهی عمل است. و نشستن و فکر کردن در آن لحظات همان قدر مضحک و بیمحل از اعراب است که تختهشاسی به روی پا و سیاهقلم به دست، در میان ازدحام دیوانه کنندهی بازار شوش و مولوی، وسط خیابان جا خشک کنی و تلاش کنی تا با فراغ بال، از کبوتری نشسته بر شاخه، گرتهبرداری کنی. هر کار را باید در زمان مربوط به خود دنبال کرد. و سحر -این بزرگْ اعجازِ طبیعت- مجالیست برای پیوسته و عمیق اندیشیدن. زمانی برای بازبینی آنکه هستی و وارسی آنچه کردی. و نیز برای محاسبهی آنچه هست و آنچه که واقعا باید باشد. غیر این باشد؛ تو به تکرار محکوم خواهی شد: کارمند وظیفهای که مدام به مانند عقربهی ثانیه شمار ساعتی کوک شده -که مینامم آن را قطعهای محکوم به چرخشی همیشگی در فضایی یکسان و یکنواخت- تند به تند به عبور و مرور مشغول است. بیآنکه به فراتر از آن بیاندیشد. غیر این باشد؛ تو موجودِ محصورْ در مکانی خواهی بود با سقفی شیشهای در بالای سرش، که همزمان فقط رؤيای آزادی را در سر میپروراند و فخر آن را به دیگران میفروشد. اما دستیابی به "غیرِ این نبودن" نیز منوط به فراتر رفتن است و تحمل دائمی رنج آن. بعدالتحریر و باید که خانهی خدایی در نزدیکی خانهی تو باشد تا در میان آن غوغای درون، بشنوی صدای آن ندای عجیب رمزآلود را. و این بیدار بودن را باید به قدری ادامه دهی که بشنوی نجوای مناجات گنجشکان را. و ببینی آسمان را که چطور قدم به قدم پردهی سیاهی را از روی خود کنار میزند تا روشنایی را تقدیمت کند. راستی! حواست باشد که در این میان، پنجره را هم باز بگذاری تا به طریقی، از نسیم سحر بیبهره نمانی!
پیام شمااز شب...
۲۳:۱۳