بازارسال شده از والا حضرت ایکس
ساعت 9
خرمشهر در ابتدای جنگ، 34 روز مقاومت کرد، با مردم و ارتشی ها. عجیبترین صحنه ها در آن 34 روز اتفاق افتاد. نویسنده کتاب دا، که خودش آن روزها به قول خودش توی غسالخانه خرمشهر بوده مینویسد که قحطی قبر در خرمشهر اتفاق افتاد. طوری که قبرستان اصلی پر شد و جاهایی که تصمیم داشتند قبر بکنند، آب از آن درمی آمد. حق داشت. خرمشهر آباد و حاصلخیز بوده است. اقوام مختلف ایرانی کنار هم زندگی میکردند و ناگهان دشمن وارد شد. شهدا را میبردند شهرهای اطراف خرمشهر دفن میکردند. این یک واقعیت است که دشمن آنقدر بی رحم است و طوری میکشد که قبرستان آدمها پر شود.
در کتاب دا، گوشه ای در مورد امثال همین تصویر مینویسد که گاه، شناسایی پیکرها ممکن نبود و تکه ای از لباس را بر کاغذی منگنه میکردند، مشخصاتش را مینوشتند و شخص را دفن میکردند تا بعد شناسایی شود. احتمالا این عکس هم جزو همان خاطرات است:« شهید بچه 3 ساله پیرهن قرمز با سنجاق به سینه». تامل در بقیه قبور هم همین است:« شهید عکس شماره 14»، «شهید بستری شده بخش 25» و...
من این عکس را نمیفهمیدم تا این که میناب را دیدم. تا این که موشک بارانهای تهران و اصفهان را دیدم. تا این که دیدم میشود آدمهایی را از زیر آوار بیرون آورد که ندانی کیستند. تا این که روزی در هفتون اصفهان، در مقابلم، دیدم دست آدم ها را می گیرند و می آورند تا محل احتمالی پیکر برادر و خواهرشان را نشان دهند. دیدم میشود آدمی را از موج انفجار توی چند خانه آنورتر پیدا کنی. وسایل آدمی که با ذوق خریده را دو تا کوچه بالاتر پیدا کنی. بعد از آوار برداری، تکه های پیکری را پیدا کنی و ندانی برای کیست. دیدم که این تصویر نه یک روضه، نه یک تاریخ، نه یک مرثیه، که یک واقعیت تلخ جنگ است که احتمال تکرار شدن دارد.
این تصاویر، نماد مظلومیت ماست. مایی که قرار است یادمان نرود که بچه هایمان را چطور شناسایی کردیم. مایی که قرار است روایت کنیم که خرمشهرهایمان را به چه قیمتی پس گرفتیم و خرمشهرهای امروزمان را قرار است چگونه حفظ کنیم. برای مایی که دیگر ثابتمان شده موشک نقطه زن آمریکایی و ارتش منظم و با دقت جهانی، یک جک بی نمک است. واقعیت این است. واقعیت، کودک سه ساله با پیرهن قرمزی است که شناساییاش با یک تکه لباس توی یک دفتر در غسالخانه خرمشهر است...
خرمشهر در ابتدای جنگ، 34 روز مقاومت کرد، با مردم و ارتشی ها. عجیبترین صحنه ها در آن 34 روز اتفاق افتاد. نویسنده کتاب دا، که خودش آن روزها به قول خودش توی غسالخانه خرمشهر بوده مینویسد که قحطی قبر در خرمشهر اتفاق افتاد. طوری که قبرستان اصلی پر شد و جاهایی که تصمیم داشتند قبر بکنند، آب از آن درمی آمد. حق داشت. خرمشهر آباد و حاصلخیز بوده است. اقوام مختلف ایرانی کنار هم زندگی میکردند و ناگهان دشمن وارد شد. شهدا را میبردند شهرهای اطراف خرمشهر دفن میکردند. این یک واقعیت است که دشمن آنقدر بی رحم است و طوری میکشد که قبرستان آدمها پر شود.
در کتاب دا، گوشه ای در مورد امثال همین تصویر مینویسد که گاه، شناسایی پیکرها ممکن نبود و تکه ای از لباس را بر کاغذی منگنه میکردند، مشخصاتش را مینوشتند و شخص را دفن میکردند تا بعد شناسایی شود. احتمالا این عکس هم جزو همان خاطرات است:« شهید بچه 3 ساله پیرهن قرمز با سنجاق به سینه». تامل در بقیه قبور هم همین است:« شهید عکس شماره 14»، «شهید بستری شده بخش 25» و...
من این عکس را نمیفهمیدم تا این که میناب را دیدم. تا این که موشک بارانهای تهران و اصفهان را دیدم. تا این که دیدم میشود آدمهایی را از زیر آوار بیرون آورد که ندانی کیستند. تا این که روزی در هفتون اصفهان، در مقابلم، دیدم دست آدم ها را می گیرند و می آورند تا محل احتمالی پیکر برادر و خواهرشان را نشان دهند. دیدم میشود آدمی را از موج انفجار توی چند خانه آنورتر پیدا کنی. وسایل آدمی که با ذوق خریده را دو تا کوچه بالاتر پیدا کنی. بعد از آوار برداری، تکه های پیکری را پیدا کنی و ندانی برای کیست. دیدم که این تصویر نه یک روضه، نه یک تاریخ، نه یک مرثیه، که یک واقعیت تلخ جنگ است که احتمال تکرار شدن دارد.
این تصاویر، نماد مظلومیت ماست. مایی که قرار است یادمان نرود که بچه هایمان را چطور شناسایی کردیم. مایی که قرار است روایت کنیم که خرمشهرهایمان را به چه قیمتی پس گرفتیم و خرمشهرهای امروزمان را قرار است چگونه حفظ کنیم. برای مایی که دیگر ثابتمان شده موشک نقطه زن آمریکایی و ارتش منظم و با دقت جهانی، یک جک بی نمک است. واقعیت این است. واقعیت، کودک سه ساله با پیرهن قرمزی است که شناساییاش با یک تکه لباس توی یک دفتر در غسالخانه خرمشهر است...
۴۵
۶:۱۰