بله | کانال شهید شناسی ۱۴ - زندگینامه و سلوک شهدا
عکس پروفایل شهید شناسی ۱۴ - زندگینامه و سلوک شهداش

شهید شناسی ۱۴ - زندگینامه و سلوک شهدا

۱۳۷ عضو
undefined  بسم رب‌ الشهداء و الصدیقین undefined


undefined #قرار_بی‌قرار
undefined خاطرات شهید مدافع حرم #مصطفی_صدرزاده

قسمت undefinedundefined


یک بار مصطفی از ناحیه پا مجروح شده بود. از بیمارستان مرخص شد و داشتیم با هم برمی‌گشتیم. من پشت فرمان نشسته بودم و مصطفی هم کنار دستم بود. در ترافیک بودیم و او هم مشغول صحبت کردن با تلفن. بنده خدایی آمد کنار دست ما ترمز کرد. نگاهی به داخل ماشین انداخت و دید خانم‌ها همه چادری، مصطفی هم با پیراهن یقه آخوندی و ریش نشسته، طرف یک فحش رکیک داد و تا راه باز شد سریع گازش را گرفت و رفت. عصبانی شدم و پایم را روی گاز گذاشتم که جلویش بپیچم و از ماشین پیاده اش کنم. مصطفی مچ دستم را گرفت و گفت:« داداش تو ماشین زن و بچه نشسته. اون بنده خدا هم از روی نفهمی یه حرفی زده ما نباید آتش بیار معرکه باشیم که! »
همان جا مطمئن شدم که مصطفای پر شر و شور دوران کودکی به مردی صبور تبدیل شده. وقتی برای چندمین بار تیر خورد و در بیمارستان بستری شد، امیرحسین حاج نصیری آمد پیش او و خواهش کرد که هر طوری شده کارش را ردیف کند تا به سوریه برود. امیر حسین با دلخوری تعریف کرد: « رفته بودم پیش یکی از فرمانده ها تا رضایت بده و راهی بشم طرف با پرخاش گفت: مگه اونجا حلوا خیرات می‌کنن که میخوای بری؟ منم جوابش رو با تندی دادم از اون موقع دیگه هر کاری میکنم نمی‌ذارن حتی اسم سوریه رو بیارم! »
مصطفی همان طور که دراز کشیده بود گفت:« اشکال نداره یه خودکار و کاغذ بیار تا برای حاج قاسم نامه بنویسم که بری. »
هر چه گفت امیر حسین نوشت و بعد هم به من اشاره کرد و گفت:« بده نامه رو داداشم تایپ کنه. تا حالا نامه هرکسی رو تایپ کرده بالأخره رفته سوریه. »

undefined ادامه دارد....
#شهید#شهدا

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

۹:۰۳

thumbnail
undefined این پلیس عاشقِ مردم را با چاقو اربا‌اربا کردند
#شهیدپلیس‌حسین‌رمضانی#شهدای_مقاومت_ملی #معاونت_بهداد#بهداشت_امداد_و_درمان_فراجا
‌‌#شهید#شهدا

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

۹:۰۳

thumbnail
#شهیدانه undefined
#وصیت‌نامه‌کوتاه :«نگذاریدحرف‌امام‌به‌زمین‌بماند.همین»⚘️#شهیداحمدرضا‌احدی😔
#العجل‌مولای‌غریبم #اللَّهُمَّ_عَرِّفْنِےحُجَّتَڪ
#شهید#شهدا

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

۹:۰۴

undefined  بسم رب‌ الشهداء و الصدیقین undefined


undefined #قرار_بی‌قرار
undefined خاطرات شهید مدافع حرم #مصطفی_صدرزاده

قسمت undefinedundefined

قرار شد همه قبل از رفتنش خانه مامان و بابا جمع شویم. مرتضی نیامد اما آبجی با تمام بدحالی پسرش امیرعلی آمد، من هم با اینکه موقع نصب تابلو و کار با موتور جوش چشمانم به اصطلاح برق زده بود و باز نمی‌شد، رفتم. دلم نمی آمد حتی یک لحظه دیدار مصطفی را از دست بدهم. شام هم کله پاچه داشتیم. بعد از شام، مصطفی گیر داد که « بیا برات قطره چشم بریزم. »
می دانستم می‌خواهد سر به سرم بگذارد، اما آن موقع دوست داشتم سرم را به این بهانه روی پایش بگذارم. تا دهانم را باز کردم که بگویم جان من اذیت نکنی، قطره تتراسیکلین را داخل دهانم خالی کرد. دلم نیامد تلافی کنم اما تا یک هفته هیچ طعمی را نمی فهمیدم.
مردادماه رفت، مجروح هم نشد. مثل همیشه انگار منتظر بودیم تا یک جایش زخمی شود و رضایت بدهد تا چند وقتی ببینیمش. اما این بار رفتن و ماندش انگار تمامی نداشت. مرداد جایش را به شهریور داد. فاطمه اول مهر رفت مدرسه، اما مصطفی مدرسه رفتنش را ندید. محرم آمد و مصطفی نیامد تا هیئت را برگزار کند. هر چه روزها می‌گذشت دلهره ما هم بیشتر می‌شد. به خصوص به دلیل خبرهایی که از عملیات در حلب داشتیم تمام دوست و فامیل و آشنا تا مرا می دیدند می‌پرسیدند: « از مصطفی چه خبر؟ »
من هم به شوخی می گفتم: « شهید شده! »
همه می خندیدند و می‌رفتند.ظهر تاسوعا تمام شد اما هنوز خبری از مصطفی نبود. کم کم دل مان شور افتاد. ظهر جایش را به شب داد. دیگر بی قرار بودیم. با مامان و بابا رفتیم خانه مصطفی. موبایلم زنگ خورد. دایی حسین بود. قلبم هری ریخت. از مامان فاصله گرفتم و گوشی را جواب دادم. دایی گفت:« متأسفانه خبر خوبی ندارم بچه ها خبر شهادت مصطفی رو آوردن! »
نمی‌دانستم چه کار باید بکنم. همه چشم شان به من بود.
undefined ادامه دارد....
#شهید#شهدا
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

۹:۰۴

thumbnail

پایان چهل‌ و‌ سه سال چشم انتظاری
حاجیه خانم معصومه حسینی زاده مادر جاویدالاثر حاج احمد متوسلیان پس از چهل و سه سال چشم انتظاری برای دیدار فرزندش، در شب پنجم ماه مبارک رمضان آسمانی شد.
[روحش‌شادباذکر‌صلوات]
#مادران_شهدا#مادران_چشم_انتظار#مادرشهید_حاج_احمد_متوسلیان

۹:۰۴

thumbnail

#مهدی‌جان...معنی چشم‌انتظاری را نفهمیدم ولی جانِ مادرهای مفقودالاثرها #العَجَــلْ ...
قابی ماندگار از مادر جاویدالاثر حـاج احمـد متـوسلیـان فرمـانده لشکـر ۲۷ محمـد رســول‌ الله ﷺحاجیه خانم معصومه حسینی‌زاده با شهیــد حــاج قـاســم سلیمـانی
undefinedروحشان شاد باصلواتundefined
#مادران_چشم_انتظار#اللهم_عجل_لولیک_الفرج #شهید_حاج_قاسم_سلیمانی#مادرشهید_حاج_احمد_متوسلیان
‌‌

۹:۰۵

thumbnail
undefined #شهیدمالکوم‌ایکس:
undefined اگر سرتان را پایین بیندازید تا صلح آمیز بمانید، آن را از تن جدا خواهند کرد.

۹:۰۵

thumbnail
undefinedدانش‌آموخته رشته مهندسی عمران دانشگاه تبریز بود، با پنج ریال روی کاغذ طرحی برای پلی روی رودخانه اروند، خروشان‌ترین رود دنیا طراحی و اجرا کرد که بعد از ۴۰ سال همچنان همه انگشت به دهان مانده‌اند.
undefinedروز مهندس است، یادی کنیم از "شهید بهروز پورشریفی" طراح پل "بعثت" با ذکر یک صلوات.

۹:۰۵

thumbnail
خط‌شکنان‌راه‌بَلَد‌بودناگر‌جایی‌کم‌می‌آوردند آیات‌قرآن‌را‌زمزمه‌می‌کردند ...
دلاورالشکر‌ویژه‌۲۵کربلاundefinedسردارشهید‌صادق‌مزدستانسردارشهید‌حاج‌حسین‌بصیر
#هفت‌تپه‌ی‌گمنام

۹:۰۵

thumbnail
undefinedشهـادت دو برادر با یک گلوله خمپاره...
undefinedهر دو دلباخته بودند...
undefinedجعفر دلباخته حضرت زهرا(س) بود ،و ناصر عاشق ۶ماهه رباب...
undefinedآنقدرعاشـق که شهادتشان هم مثل آنها بود...
شهادت: اسفند ۱۳۶۵ ،شلمچه
#شهیدجعفربذری #شهیدناصربذری
‌‌#شهید#شهدا

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

۹:۰۶

thumbnail
یکی‌ازذڪرهایۍڪه مُدآم زیر لب زمزمہ می‌ڪرد این بود:
undefinedاَللّهُمَّ‌ولا‌تَکِلنی‌إلی‌نَفسی‌طَرفَةَ‌عَینٍ‌أبداًخدایآحتے‌بہ‌اندازه‌ۍچشم‌برهم زدنے‌مرا بہ حآل‌خودم وامگذار !#شھید_مھدی‌_زین‌الدین#یاد_شهدا #راه_شهدا

۹:۰۶

thumbnail
به همسرش خیلی احترام میگذاشت و رفاه ایشان خیلی برایش مهم بود تا جایی که قبل از سفر آخرش که به شهادت برسد، تمام دارایی های خودش را فروخت و در اختیار همسرش قرار داد تا بعد از او سختی متوجه حالشان نشود.
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج #فقط_حیدر_امیرالمومنین_است #شهیدمرتضی‌عبداللهی
‌‌#شهید#شهدا#
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

۹:۰۶

thumbnail
" نمازهایت‌راعاشقانه‌بخوان.حتی‌ اگر‌ خسته‌ایی ‌یا‌ حوصله‌ نداری... تکرار‌ هیچ‌چیز‌ جز نماز‌ در این‌ دنیا قشنگ‌ نیست. "
undefinedشهید صادق عدالت اکبری
#رفیق_شهید #وصیت_شهید
‌‌#شهید#شهدا
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

۹:۰۶

thumbnail
undefinedسلام بر شهید سیدمحمد حسینی بهشتی که می گفت:
undefined«اگر ماه رمضان بیاید و بگذرد و اخلاق ماهمان اخلاق ناپسندی باشد که داشتیمماه کم برکتی برای ما بوده است»
#رفیق_شهید ‌‌#شهید#شهدا

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

۹:۰۷

thumbnail
undefined آخرین پیام علیرضا به پدرش : «بابا دارم میرم، دوستتون دارم…» undefined
undefinedچه دست گل‌هایی، چه دست گل‌هایی ...
#جنگ‌تحمیلی۱۲روزه#رژیم‌منحوس‌صهیونیستی

۹:۰۷

thumbnail
undefined بخشی از وصیت‌نامه شهیـد
ملت ما چگونه زندگی کردن را از رمضان و چگونه جهاد کردن را از محرم آموخته اند.در خاتمه آرزو دارم که همچون زندگیم گمنام بمیرم.

undefined#شهیدجلال‌الدین‌علاءالدینیundefined
#ماه_رمضان

۹:۰۷

thumbnail
گفت: وقتی من را گذاشتید توی قبر، یک مشت خاک بپاش به صورتمپرسیدم: چــرا؟گفت: برای اینکه به خودم بیایم و ببینم دنیایی که بهش دل‌بسته بودم و به خاطرش معصیت می‌کردم یعنی همین.
undefined#شهیدمنوچهرمدقundefined

۱۸:۰۲

thumbnail
undefinedفرازی از #وصیت_نامه🟠شهید مدافع‌حرم #جانمحمد_علیپور
این کافران نبودند که خیمه امام حسین علیه‌السلام را به آتش کشیدند؛ بلکه دین‌دارانی بودند که از دین، به غیرِ نام هیچ نفهمیده بودند. بارالها! مرا از آنانی قرار دِه تا دین‌داری‌ام بر پایه معرفت استوار باشد و با بصیرت در فتنه‌های روزگار که مَرد و نامرد از هم جدا می‌شوند، در صف حسین دورانم جان ببازم.

#شهید#شهدا
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

۱۸:۰۲

thumbnail
#شهادت_هنر_مردان_خداست.

#بسم_رب_الشهدا_و_الصدیقین
یکی از برادرهام #شهید شده بود. قبرش اهواز بود. برادر دومیم توی اسلام آباد بود.
وقتی با خانواده ام از اهواز برمی گشتیم ، رفتیم سمت اسلام آباد. نزدیکی های #غروب رسیدیم به لشکر.
باران تندی هم می آمد. من رفتم دم چادر فرماندهی ، اجازه بگیرم برویم تو
آقامهدی توی چادرش بود. بهش که گفتم؛ گفت « قدمتون روی چشم . فقط باید بیاین توی همین چادر ، جای دیگه ای نداریم.»
صبح که داشتیم راه می افتادیم، مادرم بهم گفت« برو آقامهدی رو پیدا کن ،ازش تشکر کنم..
توی لشکر این ور و اون ور می رفتم تا آقا مهدی را پیدا کنم.
یکی بهم گفت «آقا مهدی حالش خوب نیست؛ خوابیده.»
گفتم « چرا ؟» ...گفت « دیشب توی چادر جا نبود. تا بخوابد، زیر بارون موند، سرما خورد
#سردار_شهید_جاویدالاثر #مهدی‌_باکری #شادی_‌روحشون‌_صلوات
#شهید#شهدا
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

۱۸:۰۳

thumbnail
undefinedشفاعت شهدا...
undefinedیه عزیزی میگفت:هر وقت چشمتون به عکس یه شهید میخوره یه صلوات واسش بفرستید؛
undefinedاین صلواتا شاید اینجا دیده نشه اما روز محشر دستتون رو میگیره میاین و میبینین اون شهید شده شفیعتون... undefined
#یادشهداصلوات#شهدا‌شرمنده‌ایم
#شهید#شهدا
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

۱۸:۰۳