بادسوار داستانک (تقدیم به سربازان وطنم) با چالاکی از آخرین صخره بالا می رود. اکنون بر بلندای البرز ایستاده است. نزدیکترین به خورشید. نگاهی به پشت سر می اندازد. دشت های وسیع ایران زمین را می بیند که نسیمی خوش بر آن می وزد. سیاهی لشکر از این بالا پیداست. ایرانشهر، یکسر، چشم شده و به بازوان و تیر و کمان او دوخته شده است. بالاپوش را از تن در می آورد. باد کوهستان، عضلات در هم تنیده اش را می نوازد. نور خورشید را از دور می بیند که خروجی تونل را روشن کرده است. با سرعت بیشتری به سمت روشنی حرکت می کند. به دوستانش می اندیشد که در عملیات دیشب، موشک هایشان را به سمت دشمن پرتاب کردند، اما سوختند و تکه های سوخته بدنشان با خاک پیوند خورد. به تنها فرزندش می اندیشد که به تازگی دندانهای شیری اش افتاده و قول داده است مرد خانه باشد تا او بیاید. به بازوان توانمندش نگاه می کند و بر خداوند آفرین می خواند. تیر نشان گذاری شده را در دست می گیرد، لبخندی می زند و به تیر می گوید: فکر می کردی سرنوشت ایران به پرواز تو پیوند بخورد؟ بر می خیزد؛ به دور دست و به سمت جیحون نگاه می کند؛ کمان را به زه می کند؛ تیر را آماده پرتاب می کند. احساس می کند تیر، پاره ای از پیکر خود اوست. تمام جانش را به بازوانش و بازوانش را به تیر می سپارد و پرواز می کند. پیکری کوه مانند بر البرز می افتد اما جان آرش همراه با تیر، آسمان ایران زمین را در می نوردد و آن سوی جیحون بر زمین می نشیند. پیام روشن است، ایران تا آن جایی است که تیر آرش پرواز کرده است. لانچر از تونل خارج می شود، نور خورشید بر صورتش می بارد. با خود می گوید این آخرین باری است که گونه هایش نور خورشید را لمس می کند. پهپادهای دشمن آسمان را قرق کرده اند و تنها چند دقیقه فرصت دارد تا موشک را به قلب دشمن نشانه رود. می داند که بازگشتی در کار نیست. تنها اوست، با یک پرتابه غول پیکر و چشمانی منتظر در سراسر ایران و جهان که در اشتیاق تنوره کشیدن موشک در آسمان تل آویو، چشم به صفحه گوشی و تلویزیون دوخته اند. برای آخرین بار به پرتابه عظیم الجثه که آماده پرتاب است نگاه می کند و به هوش سازندگانش آفرین می گوید. حاصل سالها تلاش یک ملت، اکنون در سر انگشتان او جمع شده است تا پرتاب انجام شود. دکمه پرتاب را لمس می کند، غرش موتور موشک زمین را می لرزاند. موشک به آرامی بالا می رود و او مطمئن است که دست هیچ اهریمنی به آن نمی رسد. صدای سوت گوشخراشی از پشت سرش می آید. پاره های سوخته بدنی بر زمین می ریزد و جان رزمنده ای، سوار بر خطی نورانی از ایران تا قدس، مرزهای آینده منطقه را ترسیم می کند. تقدیم به رزمندگان هوا و فضای سپاه و پدافند ارتش سر افراز ایران که مظلومانه جنگیدند و جان پاکشان را فدای وطن کردند... قاسم قربانی، چهارم تیر هزار و چهارصد و چهار @shahr_naame